تاریخ : 30 مرداد 1396
زمان : 03:27:40
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 154 بار
  • بازدید دیروز : 815 بار
  • بازدید ماه : 22227 بار
  • بازدید کل : 559291 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    سایه کمان توی لیوان شراب

    در دوره امپراطوری چین قرن سوم تا پنجم میلادی شخصی بود به نام "له گوان" که حکمران منطقه "خه نان " بود. او دوستی داشت که گاهی برای نوشیدن شراب و گپ زدن به خانه وی می آمد.

    مدتی بود که آن دوست به منزل له گوان نیامده بود لذا له گوان شخصی را به سراغ او فرستاد تا از وضعش با خبر شود و خبر یافت که دوستش بیمار شده است. له گوان پس از اطلاع از بیماری به سراغ او رفت و هنگام عیادت از او متوجه شد که دوستش واقعا مریض است،لذا از او سوال کرد که چه ناراحتی دارد،دوستش جملاتی مبهم و سخنانی در هم گفت و با همه کوششی که کرد نتوانست علت بیماری خود را توضیح دهد.

    له گوان سوال خود را چند بار تکرار کرد و سر انجام علت بیماری را دریافت،بدینگونه که وی روزی که در منزل دوستش له گوان مشروب می نوشیده است هنگامیکه لیوان شراب خود را بلند می کند که بنوشد ناگهان در داخل لیوان چشمش به ماری در حال پیچ و تاب خودرن می افتد، با دیدن آن مار فوق العاده می ترسد و خود را می بازد و تصور می کند بوی چیز گندیده ای مستقیما در گلویش می پیچد،حالت استفراغ به او دست می دهد،می خواهد لیوان را زمین بگذارد ولی به علت حضور اشخاص دیگر از این کار منصرف می شود و در ضمن رویش نمی شود که موضوع را بیان کند،ناگزیر لیوان شراب را تا آخر می نوشد و پس از نوشیدن شراب احاس ناراحت کننده ای به او دست می دهد و پس از باز گشت به منزل بیمار می شود.

    مسئله واقعا شگفت آور بود و بیماری عجیب.له گوان در حالیکه به سخنان دوست بیمارش گوش می داد با خودش فکر کرد که در داخل لیوان شراب چگونه می تواند ماری جابگیرد؟اصلا این کار امکان ندارد،پس آن چیز که دوستش در لیوان دیده چه بوده است.

    به محض ورود به منزل به سالن خانه رفت و جواب مسئله را پیدا کرد. له گوان فرستاد دوستش را به منزلش آوردند و پس از ورود او را به سالن خانه برد و از او خواست که در همان محلی که قبلا نشسته بود بنشیند و سپس لیوانی را پر از شراب کرد و به دستش داد.

    اما دوستش با سابقه ای که داشت از گرفتن لیوان و نوشیدن آن خودداری کرد.له گوان به دوستش گفت من به تو نمی گویم که مشروب بخور فقط از تو می خواهم که به هیولای داخل لیوان نگاه کنی. دوستش وقتی به داخل لیوان نگاه کرد همان مار را دوباره دید.

    له گوان شروع کرد به قهقهه خندیدن و در حالیکه به کمان روی دیوار اشاره می کرد گفت: دوست من این کمان است که خود را به عنوان مار جا زده است.

    مرد وقتی سر خود را بلند کرد و کمان روی دیوار را دید متوجه شد که مار توی لیوان انعکاس تصویر کمان بوده است. دوست له گوان وقتی موضوع را فهمید با خوشحالی تمام شورع به خندیدن نمود و دیری نگذشت که بیماری او بهبود یافت. مثل ناشی از این داستان در مورد ترس و وحشتی به کار می رود که از شک و تردید بیجا ناشی شده باشد. خود داستان در کتاب تاریخ چین که در قرن هفتم میلادی تنظیم شده به ثبت رسیده است.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : افسانه ، افسانه های سرزمین چین
    آفرینش انسان توسط " نیو وا " در افسانه های چین

     

     

    در افسانه های قدیمی یونان آمده است که پرومیهیوس انسان را آفرید . در افسانه های مصر قدیمی نوشته شده است که انسان را خدا آفریده است . اما در افسانه های یهودیان ، یهودا انسان را آفریده است .

    در افسانه های چین ، چگونگی تولد انسان به ثبت رسیده است که " نیو وا " الله ای با بدن انسان و دم اژدها انسان را آفرید . حکایت می کنند که پس از آفرینش جهان توسط " پان گو " ، " نیو وا " به هر جای جهان سفر می کرد . با وجود آنکه در زمین کوهستان ها ، درختها ، علفها ، پرندگان ، حیوانات ، ماهی ها دیده می شود ، اما کماکان جهان بی حرکت بود . زیرا انسان نبود .

    روزی از روزها ، " نیو وا " هنگام راه رفتن بر روی زمین متروک و غیر آباد ، احساس تنهایی کرد . وی فکر کرد باید چیزی با نیروی حیاتی بیشتر بوجود آید . وی در کنار رودخانه زرد سایه خود را روی آب دید و بسیار خوشحال شد . وی تصمیم گرفت با گل نرم در بستر رودخانه طبق سیمای خود یک آدم گلی بسازد . " نیو وا " بسیار هوشیار و ماهر بود و چندی نگذشت که چند آدم گلی ساخت . این افراد گلی تقریبا مثل او بودند ، اما " نیو وا " به غیر از دستها ، پاهای آنها را به جای دم اژدها برای آنها ساخت .

    وی سپس به افراد گلی دمید . سپس افراد گلی نیروی حیاتی گرفته و زنده شده و توانستند ایستاده ، راه رفته و حرف بزنند . " نیو وا " آنان را " انسان " نامید . این الله نیروی مذکر را در بدن بعضی از آنها تزیرق کرد و در نتیجه آنان به مرد تبدیل شدند و افراد دیگر با ریختن نیروی مونث به زن تبدیل گردیدند . مردها و زنان دور " نیو وا " به رقص در آمده و فریاد شادی سر داده و نیروی حیاتی برای زمین ببار آوردند .

    " نیو وا " می خواست انسان های بیشتری بسازد تا در سراسر جهان یافت شوند . اما وی خسته بود و خیلی تند کار نمی کرد . بدین سبب ، راه دیگری به مغزش خطور کرد . وی طنابی را در گل و لای بستر رودخانه قرار داد تا طناب به گل آغشته شود . سپس وی طناب را به روی زمین به حرکت در آورد . تکه های گلی که به زمین می افتاد ، یکی یکی به آدم کوچک تبدیل می شدند .

    با این کار ، " نیو وا " انسان را آفرید . گویی آنکه کار " نیو وا " پایان یافت . اما وی به دنبال حیات دائمی انسان بود . زیرا انسان فانی است و ساخت آن بسیار پر زحمت است . بدین سبب ، " نیو وا " مرد و زن را جفت آفرید و مسئولیت زاد و ولد فرزندان را به عهده آنان گذاشت . بدین سبب ، انسان ها دنیا را در بر گفتند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : افسانه ، افسانه های سرزمین چین
    افسانه قدیمی چین در باره ایجاد جهان

     

    یکی بود یکی نبود ، روزی که آسمان و زمین جدا نشده بودند و سراسر کیهان مانند یک تخم مرغ شکل گرفته بود . داخل این تخم مرغ سیاه بود و سر و پا ، راست و چپ ، شرق و غرب و شمال و جنوب آن مشخص نبود . اما در داخل این تخم مرغ ، یک قهرمان بزرگ با نام " پان گو " زندگی می کرد . " پان گو " در داخل تخم مرغ 18 هزار سال ماند و سرانجام از خواب بیدار شد . وی چشمهای خود را باز کرد و متوجه شد که اطرافش را تاریکی و سیاهی پوشانده است . وی احساس گرما کرد اما نمی توانست نفش بکشد . وی می خواست بلند شود ، اما پوسته تخم مرغ بسیار محکم بدنش را دربر گرفته بود . جایی نداشت تا دستها و پاهای خود را باز کند .

    " پان گو " عصبانی شد و تبری بر داشت و با تمام نیرو آن را به پوسته تخم مرغ زد . با شنیدن یک صدای گوشخراش ، تخم مرغ شکست. چیزی در میان آن که سبک و پاکیزه بود ، به بالا رفت و به آسمان تبدیل شد . اما آنچه بسیار سنگین و گل آلود بود ، به پائین افتاد ، و به زمین تبدیل شد . " پان گو " آسمان و زمین را ایجاد کرد و بسیار خوشحال شد . اما وی نگران بود که آسمان و زمین بار دیگر وصل شود . بدین سبب ، وی آسمان را با سر نگه داشت و پاهای خود را به روز زمین گذاشت . وی هر روز یک " زنگ " ( واحد طول برابر 3/31 متر ) بلندتر شد و آسمان هم به دنبال وی یک " زنگ " بلندتر و زمین هم به دنبال وی یک " زنگ " کلفت تر می شد . 18 هزار سال گذشت . " پان گو " به یک آدم غول پیکر تبدیل شد و طول بدن وی 45 هزار کیلومتر بود. سپس ده ها هزار سال گذشت و سرانجام آسمان و زمین ثبات یافته و دیگر به همدیگر نپیوستند .

    در این موقع ، " پان گو " آسایش یافت . اما بسیار خسته بود و دیگر نیرویی نداشت تا خود را نگهدارد . بدن عظیم وی به زمین افتاد . پس از مرگ " پان گو " ، بدن وی تغییر کرد . چشم چپ وی به آفتاب سرخ و چشم راست وی به ماه با رنگ نقره ای تبدیل شد . آخرین نفس وی به باد و ابر و آخرین صدایش به رعد تبدیل شد . مو و ریش وی به ستاره هایی که برق می زد و سر و دستها و پاهایش به اقطاب و کوه های بلند زمین ، خونش به رودخانه ها و دریاچه ها ، عضلاتش به خیابان و ماهیجه هایش به زمین حاصلخیز ، پوست و موهای ریزش به گل ها و درخت ها ، دندان و استخوان وی به طلا ، نقره ، مس و آهن و یشم سبز ، عرق وی به باران و شبنم تبدیل شد و از آن به بعد ، جهان به وجود آمد .

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : افسانه ، افسانه های سرزمین چین