تاریخ : 30 مرداد 1396
زمان : 03:33:46
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 193 بار
  • بازدید دیروز : 815 بار
  • بازدید ماه : 22266 بار
  • بازدید کل : 559330 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    افسانه‌ی سیمرغ

    روزی روزگاری دنیا پر از پرنده بود. پرنده ها هم مثل ما آدمها بودند. غمها داشتند و دردها . شادی هم داشتند. حتی جشن و عید وعروسی. اما هیچ کسی احساس خوشبختی نمی کرد. بعضی ها ثروت داشتند و اما خیلی چیز ها مثل فرزند، سلامتی و دوست خوب نداشتند و می گفتند بدبختیم. بعضی ها هم از سلامتی و زن و فرزند و مهربانی، همه چیز تو زندگی شان بود و اما چون ثروتی نداشتند آنها هم می گفتند بدبختیم. پرنده ها شده بودند حسود همدیگر و برای به دست آوردن چیزهایی که نداشتند و یا می خواستند زیادتر داشته باشند هر کاری می کردند. شهر پرشده بود از دزد و طمعکار و دروغگو. اما در آن دنیایی که به چشم همه ، شیرین و زیبا بود پرنده ای بود به نام هما که زیاد فکر می کرد. فکرو خیال زیاد باعث شده بود که او تو مغازه ی عطاری اش عوض فروش دارو و ادویه، مشغول نوشتن کتابی شود که شاید بتواند راز خوشبختی را در آن توضیح دهد. هما آنقدر نوشت و نوشت که از ته دل روزی آهی کشید.

    آه او انقدر بلند بود که همه تو دنیا آن راشنیدند. در دنیای کوچک آنها که فقط جوجه ها آن را بزرگ می دیدند همه دور او جمع شدند. طوطی و کبک و طاووس و بلبل و حتی مرغ بوتیمار که لب دریا بود، آمد که ببیند چه خبر است. دید که همه غمگین اند و به خاطر بدبختی شان غم می خورند.

    بوتیمار تعجب کرد و به کبک گفت :

    " تو چرا غمگینی ؟ توکه خوشبخت تر ازما هستی و هرچه گرگ درنده و روباه مکاّر تو بیابان است بخاطر تکه ای گوشت، خبرچین و نگهبان قصر تو هستند چرا می نالی ؟ تو که در دنیا این همه معدن طلا و جواهر داری چرا دلگیری ؟

    کبک که تو پیشانی اش چین افتاده بود گفت :

    " من هم مثل همه، یک جورهایی حال وروزم خوش نیست. پول و قدرت دارم و اما دلم آرام نیست. حتی گرگها و روباه ها مرا، پادشاه خود می دانند و حاضرند خواهرها و برادرهای خود را نیز اگر دستور من باشد بی هیچ رحمی لت و پار کنند. اما حیف که عمر من تمام می شود و دنیا روزبه روزجوانتر. لعل و گوهر و مروارید و جواهر، هر روزه قیمتش می رود بالا و افسوس، که خواهم مرد و کاخ ها ومعدن ها وحجره های زرگری ام به دست این و آن خواهد افتاد. مخصوصا گرگها و روباه ها که آنهارا اصلا دوست ندارم. زیرا میدانم که آفرین ها و دعا هایشان همه دروغ است و اما بازهم، دوست دارم که تعریف و توصیف هایشان را بشنوم و همگی گوش به فرمان من باشند. آری برادر ، بدبختی من نیز این است. "

    مرغ بوتیمار رفت سراغ طوطی و گفت :

    " تو پس چه می گویی ؟ تو آن قدر شیرین سخنی که شکارچی ها ، تورا هم که می گیرند در آتش اجاق کبابت نمی کنند. در قفسی از طلا و نقره، نان و آبت می دهند و تا هستی عزیز دلشان می شوی و این خوشبختی، چیز کمی نیست ."

    طوطی دمی جنباند وبا قطره اشکی که در چشمانش وول می خورد گفت :

    " من هم دلم تنگ است و دنیا برایم بد آهنگ. معنی چیزهایی را که نمی دانم تکرار می کنم و این کار، اذیتم می کند . مغزی تو سرم است که انگار فکر کردن بلد نیست. چیزهایی یادم می دهند و اما نمی دانم خوب است یابد. فقط می دانم که خسته ام و باید، چاره ای بکنم . "

    بلبل که بر شاخساری نشسته و آواز قشنگش بلند بود پرید پایین و واردبحث شد :

    " دیدم بوتیمار داشت به من اشاره می کرد و در نظرش ، من ازهمه خوشبخت ترم. اما اینطوری نیست! عاشق که باشی کارت واویلاست. از ته دل عاشق گلها هستم و بخاطر رنگ وبویی که دارند مرتب آهنگ و ترانه می سازم واما تا نزدیک می روم که بخوانم ، عوض خوش وبش با خارهای خود زخمم می زنند. دلم آنقدر پرخون است که نگو و نپرس !"

    پر وبال طاووس که درزیرنور آفتاب به هزار رنگ می زد تکانی خورد و آمد جلو و با عصبانیت دادکشید :

    " همه فقط بلدید حرف بزنید و وراجی کنید وبعد که تشنه یا گشنه تان شد بروید سر خانه زندگی تان و باز از فردا ، روز از نو روزی از نو . بگذارید خیال همه ی تان را راحت بکنم. من نیزبیچاره ام. ناز و اطوار دارم و خود پسند و مغرورم . فکر می کنم که زیباتر و خوشرنگ تر ازمن و زبانی که به آن حرف می زنم پرنده ای تو دنیا پیدا نمی شود ! اما حالا که دنیا را گشته ام و عمری از من گذشته، می فهمم که تمام عمر خود در اشتباه بوده ام. اصلا تو بگو بوتیمار، تو درت چیست ؟ "

    _" درد من تشنگی است و بس. "

    - " توکه شب وروزت را کناربرکه ها ، دریاها و رودخانه هایی ! مگر می شود که لب آب بود و تشنه ماند ؟ "

    - " بدبختی من این است که می ترسم جرعه ای از آب اقیانوس هم اگر بخورم، آب آن تمام شود. نه ازچشمه می توانم آب بخورم و نه از دریا. حتی به قدر تشنگی هم نمی توانم آبی بچشم. منتظر باران می مانم و در میان رگبار، دنبال گودالهایی می گردم با آبهای راکد و بدبو. اصلا خودم نمی گویم شما بگویید آیا من پرنده ی بد شانسی نیستم ؟

    بوتیمار رو به هد هد کردکه همه اورا حکیم و دانشمند می دانستند و اما خیلی کم حرف بود. به او گفت :

    - خوش به حال تو که زمانی عزیز دردانه و نامه رسان حضرت سلیمان بودی و از خیلی رازها خبر داری ! تو وقتی در دل آسمان پرواز می کنی و به زیر هرخاک و تپه ای، هرچه آب و چشمه ی پنهان است می بینی، حتما که دردی هم تو دلت نیست. واقعا خوش به حال تو!

    - کاش که من هم مثل خیلی ها چیزی حالی ام نبود و این قدر تو فکر فرو نمی رفتم. هرچه که بیشتر بفهمی و بدانی دردت هم بیشتر است. مثلا وقتی می بینم بعضی ها فقط به این خاطر کارِ خوب انجام می دهند که مردم را فریب دهند و از آنها به به بشنوند دلم سخت می گیرد. حتی می دانم که این همای خوش قلب نیز که و قتی سایه اش را روی کسی می اندازد شانس و خوشبختی را برای مدتی هم که شده به دیگران هدیه می کند ، خودش قد یک کوه، درد دارد. زندگی اش قصه دارد و تو قصه ، هزارغصه ی بی زبان. اصلا مگر می شود که غصه نداشت و آه کشید ؟

    هما که از این سرو صداها گوش اش پربود و در میان آن همه همهمه چیزی نمی شنید رفت نشست بالای صخره ای بلند و ازهمه خواست که ساکت باشند. پرنده ها که هما را خیلی دوست داشتند و اورا گیس سفید دنیای خود می دانستند یکهو، آرام گرفتة و گوش به حرفهای اودادند :

    _ ناله و فریاد از بیچارگی، حرفی تازه نیست. چیزی که مهم است گرفتن یک تصمیم است. اگر راست می گویید و دلتان غم دارد و می خواهید که خوشبخت با شید باید جرأت داشته باشید. بیایید متحد شده و باهم از هفت شهر خطرناک بگذریم و برسیم به خدمت سیمرغ. اما برای رسیدن به آنجا، مشکل اصلی ما انتخاب یک راهنماست. کسی که راه رابشناسد و مارا تا پیش سیمرغ ببرد و اما به شرطی که اعتماد ما، اورا مغرور نسازد. فکر نکند که چون ما به او رأی داده ایم حتما که از همه ی پرنده ها برترو بهتر است. پرنده ها که تعدادشان از هزار بیشتر بود سینه پف کرده و از او خواستند که رهبرشان باشد و آنها را به پیش سیمرغ ببرد تا راز خوشبختی را از او بپرسند. از آنجا که پرنده ها هرگز اتحادی نداشتند و هرکسی عاشق قوم و قبیله ی خود بود، از این گفته پشیمان شده و کار کشید به انتخابات و تبلیغات و رأی گیری. پولها خرج شد و سرها شکست و آخر سر ، " هد هد " شد راهنمای پرندگان.

    او گفت :

    - راهی پرخطر و ترسناک پیش روی ماست و این سفر ، سفر آسانی نیست. درست است که بادیدن سیمرغ ، برای همیشه احساس خوشبختی خواهیم کرد اما رفتن و رسیدن به انجا هم ، دل و جرأت می خواهد.

    پرنده ها که دل شیر پیدا کرده و آرزوی همه دیدن سیمرغ بود یکصدا گفتند :

    _ وقتی که با همه ی تلاش ها، دعواها و حقه بازی هایی که می کنیم باز احساس خوشبختی نمی کنیم، زندگی هیچ ارزشی ندارد. ما ها تصمیم خود را گرفته ایم و به دنبال تو، تا دیار سیمرغ خواهیم آمد .

    پرندگان در دل آسمان آبی بودند که دیدند از خاک وکوه آتش می جهد وبدجوری تشنه ی شان است. از هد هد خواستند که آنهارا به دره ای باصفا برده و نگذارد که از تشنگی تلف شوند که هد هد گفت :

    - باید که صبور باشید و تشنگی را تحمل کنید که این هنوز آغاز راه است و ما تازه در شهر عشق هستیم.

     

    بعضی از پرنده ها غر زده و گفتند :

    - غمگین بودن بهتر از سوختن است و ما از راهی که آمده ایم بر می گردیم.

    خیلی ها اما بی آنکه بترسند از میان دود و آتشی که از دهانه ی توپ ها و تفنگ های آدمیان بلند بود گذشتند و در لبه ی مرز آنقدر کشته و زخمی دیدند که با خود گفتند :

    - صد رحمت به ما پرندگان که میان دعوا، حداقل کاکلی نیش می گیریم و هرگز خون همدیگر را نمی ریزیم. آن هم سر خاکی که صدها بار خط کشی شده و باز می خواهند خطی نو بکشند. راستس این آدمها چقدر عاشق خط کشی اند ؟

    از شهر عشق که گذشتند رسیدند به سرزمینی که یا پر از بتخانه بود و یا پر از مردمانی که بتخانه ای نداشتند و ولی فکر و ذکرشان به بت هایی بود که تو ذهن شان تراشیده بودند و از آنها کمک می خواستند. نقاش ها و مجسمه ساز هایی هم بودند که مرتب شکل فرشته ها را تو در و دیوار کشیده و حک می کردند که هم پول گیرشان می آمد و هم مردم به آنها آفرین می گفتند. عده ای دوست نداشتند که از بت پرستان عقب بمانند و پشت سرشان بگو یند که اگرخدایی یا خدایانی دارید پس کو ؟ معبدها را از نقش و نگار ها پر می کردند و از بت پرست ها دوری می گزیدندکه یعنی ما حق ایم و شما ناحق. از اینکه هر قومی با اعتقاد خودش مشغول بود راضی بودند و اما همه از ترس اینکه مبادا طایفه و دسته ای به حکومت برسد و دیگران را ازحق خود شان محروم کند شروع کرده بودند به تشکیل گروه ها و حزب هایی که هرگز نگذارند تا قدرت و حکومت، در دست یک نفر یاگروهی خاص باشد که هر وقت چنان شده بود، حتی اجازه نداده بودند که دیگران به کار و کاسبی خودشان برسند و یا هرکسی به رنگ و مُدی لباس بپوشد که خودش دوست دارد. برخی از پرنده ها از اینکه آنها هم می توانستند در آن سرزمین صاحب حزبی و حقی باشند و به نوبت هرکدام روزی برای خود رئیسی شوند و پول و پله ای به هم بزنند ، دلشان نیامد که از آنجا بروند. ماندند و هر کدام طرفدار بتخانه و معبدی شدند تاهم دلشان آرام گیرد و هم اینکه اگر روزی حقی را ناحق کردند وکیلی از گروه خود داشته باشند که نگذارند تا جرمشان، آنها را گرفتار قفس کند.

    دهها پرند ه ماندنی شدند و صدها پرنده راه افتادند و با عبور از کوهای یخ و دریاهای منجمد، رسیدند به شهری که آنجا نه کسی آرزویی داشت و نه فردی می خواست با نیرنگ و کلک، سر دیگری کلاه بگذارد و بیشتر از دیگران داشته باشد. همه به حق خود قانع بودند و با همسران و فرزندانشان ، بخور ونمیر زندگی می کردند. البته بعضی از جوانان، آنجا هم شورش می کردند و مخالف آن طرز زندگی بودند. ولی چون داروغه ها فوری با گازهای اشک آورو باتون های شوک آور سر می رسیدند، هرگز فریادشان به جایی نمی رسید. از پرنده ها صدتا بیشتر بودند که دیدند از اینجا بهتر، مکانی نمی شود پیدا کرد . بدون هیچ زحمت و ترسی از کشکول درویشان آب خورده و از مزرعه ها دانه می چیدند و چون جوان هم نبودند ، آشوبی نمی کردند که پشت میله ها گیر بیفتند. اما از پرنده ها، یک عده هم بودند که آرزوهای بزرگی داشتند و فقط خوردن و خوابیدن و در بی خبری زندگی کردن، روح و جسمشان را راضی نمی کرد. چشم به افق های دور دوخته و با همه ی خستگی ها، همچنان شوق رفتن داشتند.

    هد هد که هنوز به عهد و پیمان خود وفادار بود به پرنده هایی که همراه او در دل آسمان پرواز می کردند گفت :

    - سر راهمان به سرزمینی می رسیم عجیب و باورنکردنی . اژدها و فرشته ودیو و هرچه خزنده است و جهنده، لباس آدمیت به تن دارند و مثل آدمها سخن می گویند. همه به بک زبان حرف می زنند و خدای همه یکی است. بتخانه ای آنجانیست و معبدهاهم همه یک شکلی اند و نقش و نگاری تو در و دیوارها نیست. حتی کسی را نمی بینی که بخواهد جور دیگری لباس بپوشد و یا که بخواهد خودرا به رنگ دیگری درآورد و مثلا یک آدم بگوید که من از دیو بهترم و یا که فرشته بگوید من از آدم. فقط یک چیز درد آور آنجا هست که آن هم مغرور شدن به میزان عبادتی هست که هرکس، در کنار کار وزندگی اش انجام می دهد. اینها را می گویم که وقتی به آنجا رسیدیم، زیاد معطل نشویم و از زن و مرد هرکس که می خواهد بماند و هرکس که دوست دارد بار سفر ببندد که هنوز راهی دشوار و طولانی در پیش داریم.

    خیلی از پرنده ها که تا اینجا هم خود را زورکی رسانده بودند بی رودرواسی گفتند :

    - اگر مشکل فقط غرور است و این غرور ، مارا به سوی جنگ و خونریزی نمی بَرَد برای ما کافی است. خوشبخت ِ کامل هم نشدیم زیاد مهم نیست . همینکه احساس خوشبختی خواهیم کرد برای ما کافیست .

    در همان قلب آسمان بودند که بعضی ها را ه خود را جداکرده و ماندنی ها ماندند و رفتنی ها رفتند. آنها که هنوز شوق دیدار سیمرغ در سرشان بود، رسیدند به سرزمینی که پر از نور بود و رنگین کمان های هزار رنگ. پرندگان حس کردندکه نه وزنی دارند و نه غمی. حتی رنج سفر نیز از تن آنها به یکباره خارج شده بود. چند تایی از پرنده ها چنان دچار حیرت و تعجب شدند که حتی خودرا نیز فراموش کردند . انگار که بی حس و بی درد بودند و خوشبختی کامل، در نوری بود که چشمانشان را خیره می کرد. حسرت اینکه چرا زودتر به آن شهر نرسیده اند، تنها چیزی بود که به آن فکر می کردند.

    هد هد که به سختی توانسته بود هشیاری خود را باز یابد جَلد و قبراق، بال گشوده و همراه آنها که می خواستند تا سرچشمه ی خوشبختی بپرنددر قلب آسمانی که لکه ابری هم نداشت تا اوج ها رفت و رسیدند به جایی که شهر سیمرغ بود و آخرین مقصدشان. سیمرغ راکه هم پیدا بود و هم ناپیدا، پیدا کرده و هما که همه ی عمرش را تو مغازه نشسته و برای آموزش خوشبختی کتاب نوشته بود گفت :

    - راه دشواری هم اگر آمده ایم انگارکه اصلا راهی نیامده ایم . نه خسته ایم و نه غمگین و نه حتی وزنی ورنگی داریم و شده ایم عینهو نورو روشنی. دنیایی که ما از آنجا آمدیم و فکر می کردیم همه ی دنیاست جز دشتی سر سبز نبود.

    در بین را ه شهر ها دیدیم و آدمها و موجوداتی که هرگز آنها را ندیده بودیم. همه اسیر حسادت ها و طمع های خود بودند و اگر هم عاقل و نیکویی بود فکر همه به کتاب رکوردها بود تا در هرچیزی از بدی گرفته تا خوبی، نام خود را یک جوری در فهرست اولین ها ثبت و ضبط کنند. ما ها که از این وضعیت غمگین و دلخوربودیم و می خواستیم همه خوشبخت باشند به این سفر آمدیم که تا راز سعادت را بیاموزیم و به جهانیان ارمغان ببریم .

    ندای سیمرغ، نیتی شد و افتاد تو قلبشان و با آن نیت برگشتند که خودرا نگاهی کنند که دیدند از هزاران مرغ همسفر، فقط سی مرغ مانده اند وبس. در وجود و سایه ی خود، سیمرغ را دیدند ودرسیمای سیمرغ، خود را . خوشبختی واقعی رابه دست آورده بودند و در قلب آنها جز نور محبت، چیزی نبود.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : افسانه ، سیمرغ