تاریخ : 30 مرداد 1396
زمان : 03:37:07
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 212 بار
  • بازدید دیروز : 815 بار
  • بازدید ماه : 22285 بار
  • بازدید کل : 559349 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    تناسخ (زندگی گذشته)

    تناسخ یعنی زندگی ها و تولدها و مرگهای پیاپی تا رسیدن به یک تکامل نسبی به عبارت دیگه زندگی جسمانی ما فقط به همین یک فرصت خلاصه نمیشه و پس از هر مرگی یک زندگی دیگه با یک جسم دیگه باز هم انتظار ما رو میکشه ولی این دفعه میتونی با یک جنسیت دیگه و یا یک ملیت دیگه باشه و شاید هم در یک سیاره دیگه.این روند چرخه تولدها و مرگهای متوالی این قدر ادامه پیدا میکنه که ما توی این کلاس درس(دنیا) پخته و ابدیده بشیم و دیگه نیاز به بازگشت مجدد ما به این جهان خاکی نباشه در نظریه تناسخ انسان قبل از اینکه انسان باشه در مراحل اولیه کمال جماد بوده که به اشیاء بی جان خطاب میشه مانند سنگ و کوه وخاک و... ودر مراحل بعدی کمال سیر نباتی را طی میکنه که منظور همان گیاهِ ودر ادامه حیوان و انسان که البته گذر از هر مرحله ای مستلزم زمان زیاد و تناسخات بی شمارِ اینکه ما حالا انسان هستیم یک شبه که انسان نشدیم با گذر از مراحل بالا به اینجا رسیدیم که این هم خود آخر راه نیست حالا باید فرشته خو بشیم و مقرب درگاه پروردگار

     

    دلایل اثبات تناسخ

    حضرت مولانا در مورد تناسخ و سیر تکاملی انسان چنین می

     

    فرمایند:

    از جمادی مردم و نامی شدم               از نما مردم به حیوان سر زدم

    مردم از حیوانی و آدم شدم               پس چه ترسم کی زمردن کم شوم

    جمله دیگر من بمیرم از بشر               تا برآرم چون ملائک بال و پر

    بار دیگر از ملک پران شوم              آنچه که در وهم ناید آن شوم

    بار دیگر بایدم جستن ز جو                کل شیئی هالک الا وجهه

    پس عدم گردم عدم چون ارغنون         گویدم کانا الیه راجعون

    اگه قرار بود که هرکس فقط یک بار به دنیا بیاد و بعدش بره دیگه هدف از آفرینش تکامل انسان نبود بلکه فقط یک فرصت برای پاداش یا انتقام سخت خداوند بود وعدالت هم به هیچ عنوان اجرا نمیشد چون شرایط محیطی تولد انسان اجازه این عدالت رو نمی دادکارما همون قانون عمل و عکس العملِ که در ادبیات فارسی به مکافات عمل مشهوره یعنی جهان مثل یک آینه میمونه که هرچی جلوش انجام بدی همون رو بهت نشون میده نه چیز دیگه ای رو و خوبی رو با خوبی و بدی رو با بدی نشون میده پس ما هم کارمای مثبت داریم وهم کارمای منفی چنانکه در آیه های 7 و 8 سوره زلزله اومده که:

    پس هرکس هموزن ذره ای نیکی کند پاداش آن را میبیند و هرکس هموزن ذره ای بدی کند سزای آن را میبیند

    هیچ جمله ای بالاتر از این دو آیه مفهوم کارمای مثبت و منفی را بیان نمی کنه

    اما زمانی که دو قانون بالا رو(کارما و تناسخ) با هم ترکیب کنیم به همه پرسشهای مطرح شده در بالا پاسخ میده ولی نباید فراموش کنیم که بعضی از کارما ها مربوط به اعمالمون در زندگیهای گذشته میشه که سایه به سایه دنبال ما بوده و حالا تو این زندگی خودشو نشون میده خوب مسلم ِوقتی که ما تو زندگیهای گذشتمون دچار اشتباهات فراوانی شده باشیم تو این دنیا وضعیت خوبی مثل موارد بالا که ذکر شد نداریم ولی بعضی از کارما ها هم مربوط به اعمال ما نمیشه بلکه بر اساس  تقدیر خداوندِ مثلا برای آبدیده شدن ما یا برای تکامل سریعتر ما  یا اینکه پس از اون کارما یک چیز خیلی خوب انتظار ما رو میکشه که بر اساس صلاحدید خدا انجام میشه به عبارت بهتر خیری تو اون هست که ما نمیدونیم به قول شیخ اجل سعدی شیرازی:

     خدا گر ز حکمت ببندد دری                          به رحمت گشاید در دیگری

    در ضمن الان علمی هست به نام تناسخ درمانی که شاخه ای از فرا روانشناسی است که توسط بعضی از دکترهای روانکاو و روانشناس انجام میشه که ریشه های بعضی از بیماریهای مادرزاد روانی رو با رجوع به زندگیهای پیشین شخص با استفاده از هیپنوتیزم درمان میکنند

    بسیاری از انرژی درمان گران کشف کرده اند که ظاهرا لازم است برخی از بیماران را به آن سوی تولد خود بازگردانند و در رحم مادر خود حمل شوند تا رویدادهای مربوط به زندگی قبلی خود را یاد آورند. به عنوان مثالا دایانا کوپر نوسنده و انرژی درمانگر , دریافته است که بسیاری از بیماران او به منظور اینکه شرایط فعلی خود را درک کنند نیازمندند با دوران زندگی قبلی خود تماس یابند. این بیماران در زندگی های قبلی خود ریشه اصلی یک مشکل را کشف می کنند , که , ار آنجا که هرگز شفا نیافته , به مثابه علامتی برای جلب توجه , به بروز خود در اشکال مختلف ادامه می دهد.آگاهی از زندگی های قبلی چندان در سراسر جهان عمومیت یافته است که اکنون مدارک بسیاری در تایید آن وجود دارد. در گزارشی که در سال 1990 در هندوستان به دست دکتر ساتوان پاسریچا از انستیتوی ملی بهداشت روانی و علوم عصبی در بنگلور انتشار یافت , جزعیات 250 مورد تناسخ نقل شده است .در این نمونه ,بیشتر از 25 درصد موارد دارای نشانه هایی در بدن , ترس های بیمارگونه و دیگر شرایطی بودند که می توانست به زندگی قبلی آنان مربوط باشد.

    یافته های دکتر پاسریچا توجیه کننده زندگی افرادی است که با علامت و نشانه هایی در بدن خود بدنیا آمده اند و می توانند زندگی گذشته خود در نقش کاتارها در جنوب فرانسه رابه یاد آورند(اعضای این فرقه از مسیحیت در قرن 12 و13 در بخش جنوب فرانسه به دلیل اعتقاد کفر آمیز خود مبنی بر اینکه خیر فقط در عالم روحی وجود دارد به دست سردمداران کاتولیک اعدام شدند.)

    در کتب جدید رابی یوناسون گرشام , با عنوان فراسوی اجساد , 78 مورد توصیف شده است که توانسته اند زندگی قبلی خود را در کوره های آدم سوزی یهودیان در دوران جنگ جهانی دوم را بیاد آورند . جالب اینجاست که 55 نفر از این افراد در زندگی فعلی خود یهودی نیستند . در بیشتر موارد , مهم ترین نتیجه حاصل از یادآوری زندگی گذشته شفا یافتن افراد بوده است. یک روح در طول یک دوره زندگی بتواند تمام رویدادهایی را که آرزو دارد از سر بگذراند , تمام چیزهایی را که می تواند بیاموزد , و تمام چیزهایی را که لازم است , ابراز داد , بسیار نا متحمل است , ثانیا در جایی که طبق قانون علت و معلول ( کارما ) بسیاری از ما عالم مادی را با وجود نارسایی در خود ترک می گوییم , تناسخ , فرصت جبران این نارسایی را در زندگی بعدی به ما می دهد اگر تناسخ حقیقت دارد , پس انرژی کارمایی باید در چاکراهای بیمار یافت شود و در هاله او بروز یابد . .

    گاهی , زمانی که درباره مجموع سفرهای کیهانی که روح بیمار تا کنون انجام داده است فکر میکنم , به او با ترس مینگرم . تناسخ به آنچه اغلب بی هدف به نظر می رسد مقصود می بخشد, رنج های بیشمار زندگی را پر معنا می سازد, ودر جایی که بی عدالتی ریشه دوانده است وعده عدالت می دهد.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    تأملی بر «اثبات تناسخ، براساس وحدت خاطرات»

    یکی از ادله‌ای که مسئله تناسخ را در دوره جدید تأیید می‌کند، وجود افرادی است که مدعی‌اند از زندگی پیشین خود خاطراتی دارند. در تحقیقات مشخص شده است تعداد زیادی از این افراد دچار توهم‌اند، یا احتمال فریبکاری آنان وجود دارد.

    خبرگزاری فارس: تأملی بر «اثبات تناسخ، براساس وحدت خاطرات»

     

    چکیده

    یکی از ادله‌ای که مسئله تناسخ را در دوره جدید تأیید می‌کند، وجود افرادی است که مدعی‌اند از زندگی پیشین خود خاطراتی دارند. در تحقیقات مشخص شده است تعداد زیادی از این افراد دچار توهم‌اند، یا احتمال فریبکاری آنان وجود دارد؛ اما ادعای بیش از سی نفر مورد توجه قرار گرفته است. برای تکیه بر خاطرات این افراد به عنوان دلیلی بر تناسخ، باید معیار وحدت هویت شخصی را صرف خاطرات بگیریم؛ اما این معیار اولاً به شروطی مانند واقعی بودن خاطرات بستگی دارد و ثانیاً به وجود شاهدی که واقعی‌بودن آن خاطرات را تأیید کند. وجود این شاهدان می‌تواند احتمال اینکه در ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم، این اطلاعات را از آنان گرفته باشد وجود دارد.

    واژگان کلیدی: تناسخ، جاودانگی، دلیل تجربی تناسخ، ملاک هویت شخصی.

     

    مقدمه

    یکی از نظریات رایج در بحث جاودانگی، نظریه تناسخ است. پیروان ادیان ابراهیمی که به معاد معتقدند، باید تناسخ را ابطال کنند؛ در غیر این صورت، ادله‌ای مانند عدالت الهی که برای تأیید جاودانگی از نوع معاد ارائه شده، تمام نخواهد بود. شاید به این دلیل است که در بعضی از کتاب‌های فلسفی مانند اسفار، ابتدا تناسخ مطرح و ابطال می‌شود و پس از آن، مسئله معاد بررسی می‌گردد. (صدرالمتألهین، 1981: 9 / 2)

     

    در بررسی تناسخ ـ که امروزه بیش از یک میلیارد نفر به تناسخ معتقدند  ـ گاهی سخن از درستی و نادرستی ادله است و گاهی درستی و نادرستی مدعا. با ابطال مدعا می‌توان به ضعف ادله رسید؛ اما با ابطال دلیل نمی‌توان بطلان مدعا را نتیجه گرفت. با این حال، بررسی تک تک ادله کاری علمی است. برای بطلان ادله و مدعای تناسخ ـ که ادامه حیات یک فرد پس از مرگ بدن اول در جسم دیگر است  ـ از دیرباز در کتب فلسفی و کلامی مباحث مفصلی مطرح شده است و معمول فلاسفه و متکلمان اسلامی در رد آن ادله‌ای ذکر کرده‌اند.

    در این نوشتار یکی از ادله‌ای که قدمت چندانی ندارد، بررسی می‌شود. تکیه این دلیل بر یکی از ادله تجربی است که ادعای وجود افرادی است که زندگی پیشین خود را به‌یاد می‌آورند.یادآوری خاطرات گذشته به دو صورت است: اول، کسانی که از طریق هیپنوتیزم می‌توانند زندگی گذشته خویش را به یاد آورند و دوم، کسانی که به‌صورت معمول این خاطرات را دارند. در اینجا فقط نوع دوم مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ازاین‌رو ابتدا اصل دلیل را مرور می‌کنیم و سپس به ارزیابی آن می‌پردازیم.

    کسانی که با ابطال مدعا ـ نه با ابطال تک تک ادله‌ای که عرضه شده است ـ به بطلان تناسخ می‌پردازند، باز باید توجیهی برای این پدیده بیابند، که چگونه است که افرادی گذشته خویش را به یاد می‌آورند و بعضی شواهد نشان از درستی خاطرات آنان ـ از شخص دیگری که مرده است ـ دارد. گرچه ممکن است فلاسفه و متکلمینی که با روش عقلی به ابطال مدعای تناسخ می‌پردازند، خود را از پرداختن به ابطال این دلیل تجربی بی‌نیاز بدانند و حل آن را بر عهده روان‌شناسان و روان‌پزشکان قرار دهند.

    یکی از نقدهای عالمان گذشته به مسئله تناسخ این بود که چرا کسی گذشته خویش را به یاد نمی‌آورد. در صورت قبول تناسخ لازم می‌آید که دست‌کم فردی بتواند گذشتة خود را در بدن سابق به یاد آورد. (قاضی عبدالجبار، 1382: 13 / 411 و 412؛ همو، 1416: 487 و 488؛ طوسی، 1400: 88 و 89) این امر نشان می‌دهد که تا پیش از دوره جدید، کسی دیده نشده که بتواند گذشته خویش را به یاد آورد. هرچند در آیین بودا بر این باورند که بودا هزار زندگی پیشین خود را به یاد می‌آورده است. به نظر می‌رسد عالمان گذشته، یا از این ادعای آیین بودا اطلاعی نداشتند یا اینکه آن را بر یک باور دینی حمل می‌کردند، نه یک واقعیت قابل استناد و بررسی.

     

    1- اصل دلیل

    ادله‌ای را که در تأیید تناسخ اقامه شده است می‌توان به سه گروه «متافیزیکی»، «تجربی» و «کلامی» تقسیم کرد. ((Ninian Smart, 1967, p.332 در بخش ادله تجربی چند دلیل آمده؛ مانند: تفاوت استعداد کودکان برای یادگیری، دانشی که کودکان نابغه از آن بهره‌مند هستند و از دنیای پس از تولد خود نگرفته‌اند و... . (همان)

    در بعضی از کتاب‌های فلسفة دین ـ که در اواخر قرن بیستم نوشته شده است ـ در کنار این ادله تجربی، دلیل تجربی دیگری برای تناسخ مطرح شده که مدعی است عده‌ای در اطراف جهان دیده شده‌اند که زندگی گذشته خویش را به یاد می‌آورده‌اند. (هیک، 1372: 271) در بعضی نوشته‌ها زندگی این افراد گزارش شده است. نمونه مورد توجه اهل‌نظر، کتاب سه‌جلدی «استیونسن» است. ((Stevenson, 1975-1979 در جلد اول این کتاب، زندگی ده نفر که در هند دیده شده‌اند، گزارش شده است. در جلد دوم، ده نفر سریلانکایی و در جلد سوم، دوازده نفر لبنانی.

    همچنین با بعضی از دانشجویان کلاسم برخورد داشته‌ام که مدعی بودند در بعضی مجالس که در کشور برگزار می‌شود، شرکت کرده‌اند و آنجا در حالاتی قرار گرفته‌اند که چند شخصیت گذشته خود را به یاد آورده‌اند. باید این گزارشات را به این مقدمه ضمیمه کرد کسی که از شخص دیگری خاطراتی را به یاد آورد و بر این باور باشد که این وقایع بر خود او گذشته است و دیگران وقوع چنین خاطراتی را تأیید کنند، این نشان از آن است که این شخص دوم همان شخص اول است.

    تذکر: در مورد کسانی که زندگی گذشته خویش را به یاد می‌آورند گزارشات زیادی وجود دارد که بسیاری از آنها، برای کسانی که به مباحث کلامی یا فلسفی می‌پردازند قابل اعتنا نیست؛ برای مثال، استیونسن در تحقیقات خود از حقوقدانی به نام چامپ رانسوم مدد گرفته است. رانسوم معتقد است:

    نمونه‌های مورد استشهاد استیونسن حتی دلیل نسبتاً مناسبی هم به حساب نمی‌آید. از میان حدود 1111 مورد ادعای تولد مجدد، فقط در 11 مورد پیش از شروع تحقیقات هیچ رابطه و تماسی بین دو خانواده وجود نداشته است. این موارد تولد مجدد، دلایلی مخدوش و شبه داستان‌پردازی، آن هم از ضعیف‌ترین نوع آن است. (Edwards, 1992: p.14)

    استیونسن مواردی را گزارش کرده است که در آن، بچه‌هایی که عمدتاً بین دو تا چهار سال دارند از زندگی پیشین خود خاطراتی را نقل می‌کنند. در موارد متعدد، اشخاصی که بچه‌ها ادعا می‌کنند در زندگی قبلیِ همان‌ها بوده‌اند، واقعاً وجود داشته‌اند و بسیاری از توصیفاتی که این بچه‌ها ارائه می‌دهند، درست است. استیونسن احتمال فریبکاری را در این بچه‌ها رد می‌کند؛ اما بعضی بر این باورند که نشانه‌‌هایی بر دروغگویی این کودکان وجود دارد؛ برای مثال «بسیاری از این بچه‌ها ادعا کرده‌اند که از طبقة اجتماعی بالاتری بوده‌اند و حتی یکی از آنها یک سوم از زمین متعلق به پدر زندگی قبلی‌اش را مطالبه کرده است.» (ibid: p. 12)

    یا گاهی در این خاطرات اموری ذکر ‌شده که حتی خود میت هم در دوران حیات خود از آن اطلاع نداشته است؛ مثلاً یکی از افرادی که مدعی است گذشته خود را به یاد می‌آورد، در یک برنامه تلویزیونی ـ که از شبکه ترکیه پخش شد ـ ادعا کرد که یکی از مشغولیت‌هایش در زندگی پیشینش رقص باله بوده و چون پدر بزرگ او از این کار خوشش نمی‌آمده است، پس از مرگ او عکس خانمی را که در حال رقص باله بود، در صندوقی در زیر زمین خانه پنهان کرده است.

    پیرمردی که به عنوان پدر بزرگ شخص میت، شاهد صدق سخنان این مدعی تناسخ بود، این واقعه را تأیید کرد؛ اما روشن است که نمی‌توان این مطلب را تأییدی بر تناسخ دانست؛ زیرا این شخص، مدعی مطلبی است که حتی خود شخص میت هم از آن خبری ندارد. پس درصورتی‌که واقعاً چنین اتفاقی افتاده باشد و پدر بزرگ، عکس شخص میت را پنهان کرده باشد و شخص دوم از آن خبر داشته باشد، باید منبع اطلاعاتی در جای دیگری باشد.

    بر این اساس، ما در این نوشته بر جزئیاتی که در خاطرات آمده است، تکیه نمی‌کنیم تا ببینیم چه حد می‌توان به درستی یا فریبکارانه بودن آن پی برد. این کاری است میدانی و تا حدی در حوزه کار متخصصین حقوقی و قضایی‌. مبنای ما در این نوشته این است که:1. حقیقتاً کسانی وجود دارند که خاطراتی را از مردگانی به یاد می‌آورند و بر این باورند که این وقایع بر خود آنها گذشته است؛ 2. عده‌ای موثق وجود دارند که تأیید می‌کنند این وقایع برای آن اموات رخ داده است.

     

    2- ملاک وحدت هویت شخصی

    یک بحث مقدماتی لازم است تا بتوان بر اساس آن درباره درستی یا نادرستی استناد به خاطرات بر وقوع تناسخ، به داوری پرداخت. آن ملاک، وحدت هویت شخصی است. این بحث یکی از مباحث کلیدی در فلسفه نفس است؛ همچنان‌که از مباحث محوری در بحث جاودانگی نیز به شمار می‌آید. ملاک تشخص با ملاک وجود یا انسانیت متفاوت است. مقصود این است که من به عنوان یک فرد، با چه ملاکی خود را غیر از شخص دیگری می‌دانم. این بحث، هم مورد نیاز کسانی است که قائل به تناسخ هستند و هم برای کسانی که به معاد اعتقاد دارند. چند ملاک در کتب فلسفة نفس برای این مقصود عرضه شده است که عبارتند از:

    1- معیار جسمانی (شامل نظریه بدن و نظریه مغز)؛2. معیار مبتنی بر حالات روانی (شامل نظریه خاطرات یا نظریه خاطرات و دیگر حالات روانی، مانند باورها، خصیصه‌ها، تمایلات و مانند آن)؛3. معیار مرکب. (Garrett, 1998: p. 360) مقصود از «معیار جسمانی» این است که ما در صورتی می‌توانیم بگوییم شخص الف، همان شخص ب است که بدن هر دو، واحد باشد. نظریه مغز ملاک این‌همانی را آن می‌داند که اگر ماده مغزی شخص الف، همان ماده مغزی شخص ب باشد، این دو یک نفرند؛ هرچند بقیه اجزای بدن آنها و حالات روحی و خاطراتی که به یاد می‌آورند و معلوماتی که واجد آنند، متفاوت باشد.

    نظریه دوم که بر حالات روانی تکیه دارد بر این باور است که فقط در صورتی می‌توانیم به یکی‌بودن دو فرد حکم کنیم که حالات روانی یکسانی از خود بروز دهند، مانند: خاطرات و معلومات یکسان، یا خصوصیات روحی یکسان، مانند: بخیل‌بودن، بشاش‌بودن و مانند آن. نظریه ترکیبی (معیار مرکب)، هر دو را ملاک می‌داند؛ یعنی، هم باید جسم فرد الف، همان جسم فرد ب باشد و هم خصوصیات روانی آن دو یکی باشد.

    طرفداران نظریه روانی به دو شاخه تقسیم می‌شوند: 1. گروهی می‌گویند وحدت حالات روانی فقط در صورتی که علت آن به‌صورت معمول و نرمال باشد می‌تواند ملاک وحدت شود، که مقصودشان وحدت مغز است. به این معنا که اگر در شرایط روانی واحد و یکسان، خاطرات در دو شخص دیده شود، فقط در صورتی می‌توانیم بگوییم این شخص، همان شخص اول است که این اتفاق به‌صورت معمول اتفاق بیفتد؛ یعنی اینکه این دو از جسم یا مغز واحدی برخوردار باشند. (در این صورت، این قسم از نظریه جزء معیارهای مرکب قرار می‌گیرد.)

    2- در مقابل، گروهی می‌گویند چنین محدودیتی لازم نیست و در صورت تکرار حالات روانی می‌توان به این‌همانی شخص دوم با اول حکم کرد. (خواه این یکسانی حالات روانی به‌صورت معمول و با وحدت جسم رخ دهد، یا به‌صورت غیر معمول) (Parfit, 1984: ch. 10) از میان این ملاک‌ها آنچه در دلیل تجربیِ مبتنی بر خاطرات، مبنا قرار گرفته است، ملاک وحدت خاطراتی است که خواه از راه معمول و خواه غیر معمول به‌دست آمده باشد؛ زیرا ملاک‌های دیگر در اینجا به‌کار نمی‌آید؛ چون مسلّم است که جسم و مغز در شخص دوم تکرار نشده است. پس نقطه محوری در بحث ما این خواهد بود که آیا صرف وحدت خاطرات یا وحدت خاطرات و دیگر حالات روانی می‌تواند معیاری برای حکم به این‌همانی باشد؟

     

    طرفداران نظریه وحدت حالات روانی

    از طرفداران نظریه وحدت حالات روانی می‌توان به جان لاک (1704 ـ 1632) اشاره کرد. او در رساله‌ای در باب فاهمه انسانی چنین می‌نویسد: از آن جهت که یکسانی آگاهی است که یک انسان را همان انسان می‌کند، وحدت هویت فقط بستگی به این یکسانی آگاهی دارد؛ حال خواه در یک موجود واحد استمرار یابد، یا اینکه در چند شخص متوالی که در پی هم می‌آیند تکرار شود. (Locke, 1961: vo l2, ch 28, part 10)

    سخن لاک این است که وحدت هویت یک فرد، در جسم و ماده مغزی او نهفته نیست؛ بلکه در استمرار ذهنی تجاربی است که از سر گذرانده است. حال، این وحدت تجارب ممکن است در یک ماده جسمانی استمرار یابد، یا در اجسام متفاوتی به توالی تکرار شود. به عبارت دیگر، شخص x در زمان t2 همان شخص y در زمان t1 است؛ به شرط آنکه x بتواند آنچه را که y در t1 انجام داده است، به خاطر آورد. در اینجا جان لاک از بین حالات روانی بر عنصر آگاهی تأکید دارد. ظاهر کلام او این است که اگر معلومات و خاطرات این دو نفر یکسان باشد، هرچند در اموری مانند گشاده‌رویی یا گشاده‌دستی و... متفاوت باشند، خدشه‌ای به یکی‌بودن این دو شخص وارد نمی‌شود.

    اگر این مبنا را برای ملاک این‌همانی در وحدت هویت شخص در نظر بگیریم و بتوانیم از آن دفاع کنیم، در این صورت توانسته‌ایم برای تناسخ، مبنایی از دلیل تجربی مبتنیِ بر خاطرات بیابیم؛ در غیر این صورت نمی‌توان بر این دلیل تکیه کرد. در اینجا باید دو بحث از هم تفکیک شود: اول اینکه بگوییم برای اینکه کسی در زمان حال، همان شخص در زمان گذشته باشد، باید خاطراتی را که بر شخص اول گذشته است به یاد آورد، که در این صورت، یادآوری را شرط لازم دانسته‌ایم.

    دوم اینکه بگوییم اگر کسی خاطراتی را از شخصی به یاد آورد، این همان شخص اول است، که در این صورت، عینیت خاطرات هم شرط لازم و هم شرط کافی است. یا اینکه بگوییم یادآوری خاطرات برای وحدت هویت شخصی، دلیل انحصاری است؛ یعنی اولاً برای این کار کفایت می‌کند و ثانیاً هیچ جایگزینی ندارد. آنچه مدافعان تناسخ لازم دارند فقط همین است که خاطرات هم می‌تواند به‌صورت مستقل ملاکی برای وحدت هویت شخصی تلقی شود و لازم نیست آن را شرط انحصاری بدانیم.

     

    3- ارزیابی این دلیل

    نکته‌ای که در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد این است که:1. آیا صرف خاطرات می‌تواند ملاک این‌همانی باشد؟2. در صورت مثبت بودن پاسخ قبلی، پرسش دوم این است که چه خاطراتی می‌تواند این وظیفه را بر دوش کشد؟3. آیا خاطراتی که این اشخاص از مردگان نقل می‌کنند، بر معیارهای خاطرات درست مطابقت دارد یا نه؟

    چنان‌که پیش از این آوردیم، این نوشته به پرسش سوم نمی‌پردازد؛ چراکه بررسی جزئیات خاطرات، کار میدانی را می‌طلبد. شایان ذکر است که هرچند معیارِ وحدت خاطرات برای حکمِ به یکسانی دو شخص با اشکالاتی مواجه است ـ که به بعضی از آن اشاره خواهیم کرد ـ اما این بدان معنا نیست که معیارهای دیگر مصون از نقد هستند. فلسفه نفس هنوز پاسخی را که مورد توافق نسبی باشد فراهم نکرده است.

     

    الف) اشکالات غیر وارد بر نظریه وحدت خاطرات

    ابتدا به نقدهایی اشاره می‌کنیم که به نظر می‌رسد وارد نیست و بعد به نقدهایی که وارد است، می‌پردازیم.

    یک- مستقل نبودن روح از بدن

    بعضی اشکال کرده‌اند که تکیه بر خاطرات، مبتنی بر تمایز روح و بدن است و چنین تمایزی پذیرفتنی نیست. Ninian Smart, 1967: p. 333))

    بررسی اشکال: دو اشکال بر این مطلب وارد است: اول اینکه اصل این مطلب، درست به نظر نمی‌رسد. فقط در صورتی می‌توان از ان سخن چنین نتیجه‌ای را استنتاج کرد که بین جسم در زمان t1 و جسم در زمان t2 تباین و اختلاف باشد؛ وگرنه اگر نوعی اتصال بین دو جسم وجود داشته باشد، می‌توان گفت هرچند جسم قبلی از بین رفته و جسم جدید جای آن را گرفته است، اما این جابجایی به‌تدریج بوده و اطلاعات سلولی به سلول جدید منتقل شده است؛ بدون اینکه برای استمرار این اطلاعات، به موجودی مستقل به نام «روح» نیازمند باشیم.

    این سخن درست است اگر در مورد تناسخ بخواهیم بر خاطرات تکیه کنیم، این ابتنا فقط در صورت استقلال روح معنا می‌یابد که به‌صورت مستقل به آن اشاره خواهیم کرد. اشکال دوم مبنایی است؛ به این معنا که تمایز روح از بدن با ادله‌ای که در کتب فلسفی مطرح شده است، و حتی براساس ادله تجربی که بر خاطرات از مرگ برگشتگان تکیه دارد، قابل دفاع است، که بحث از آن، خارج مقصود است.

    دو- به یاد نیاوردن خاطرات

    ممکن است کسی بپرسد که اگر خاطرات ملاک باشد، آن بخش از زندگی ما که به یاد ما نمی‌آید چگونه پاسخ می‌یابد؟ آیا می‌توان گفت آن فرد، همین فرد دوم نیست؟ درحالی‌که ما در زندگی روزمره، کسانی را که گذشته خویش را به یاد نمی‌آورند، مانند کسانی که دچار بیماری فراموشی شده‌اند، همان فرد قبلی می‌دانیم. توماس رید (1796 ـ 1710) این نقد را بر جان لاک وارد کرده است. (Maslin, 2001: p. 141)

    بررسی اشکال: هرچند این اشکال قابل تأمل است، اما اشکال بنیادینی نیست. در هر حال، آن بخش از زندگی که شخص دوم به یاد می‌آورد، می‌تواند نشان از یکسانی این دو شخص باشد. به تعبیر دیگر، مدعی نظریه «وحدت خاطرات» بر این باور است که اگر کسی خاطراتی را از گذشته فردی خویش به یاد آورد و مدعی شود که آن خاطره بر او گذشته است، این فرد، همان است؛ هرچند تعداد این خاطرات اندک باشد و بقیه زندگی فرد اول را به یاد نیاورد.

    سه- عدم کفایت وحدت خاطرات

    جان هیک برای نقد ملاک وحدت خاطرات می‌نویسد: برای اثبات این‌همانی باید سه مسئله در کنار هم وجود داشته باشد: اول اینکه بین خاطراتْ اتصال وجود داشته باشد؛ دوم اینکه به نوعی استمرار جسمانی هم دیده شود، و سوم اینکه استمرار حالات روانی، مانند کبر، تواضع، بخل، جود و مانند آن، در شخص دوم دیده شود. به نظر او در مواردی که ادعای تناسخ می‌کنند، این امور در کنار هم وجود ندارد. (هیک، 1372: 276 ـ 272 و 283 و 284)

    بررسی اشکال: هرچند در معمول مواردی که ما در زندگی عادی حکم به این‌همانی می‌کنیم این شروط را در نظر می‌گیریم، اما با دقت فلسفی، جمع این امور لازم نیست و یا دست‌کم استمرار جسمانی یا استمرار حالات روانی شرط لازمی نیست. خصوصیات روحی افراد می‌تواند تغییر کند و ظواهر فیزیکی هم بر اثر گذر زمان یا حتی پیوند اعضا تغییرپذیر است، بدون اینکه ما ملتزم شویم که این شخص به شخص دیگری تبدیل شده باشد. به تعبیری، جان هیک در این مسئله به تفاهم عرفی تمسک کرده است. با قبول این مبنا می‌توان این اشکال را وارد دانست که معمول مردم این شخص را همان شخص قبل از پیوند اعضا می‌دانند. ضمن اینکه در این مسئله تمسک به فهم عرفی، جای بررسی مستقلی دارد.

    ب) نقدهای وارد بر نظریه وحدت خاطرات

    تا اینجا به اشکالاتی که بر ملاک وحدت خاطرات و این‌همانی شخصی وارده شده است اشاره کردیم؛ اما به نظر می‌رسد که اشکالات واردی نبودند. البته نقدهای دیگری نیز وجود دارد که به اجمال به بعضی از آنها می‌پردازیم:

    یک- عدم اعتقاد به روح از سوی بعضی معتقدان به تناسخ

    ملاک خاطرات فقط با مبانی آن دسته از معتقدان به تناسخ می‌تواند سازگار باشد که معتقد به روح یا جوهری مستقل از جسم باشند؛ وگرنه کسانی مانند بودیست‌ها که منکر وجود چنین موجودی هستند (Ninian Smart, 1967: p 331) نمی‌توانند به خاطرات تمسک کنند؛ زیرا در نقل خاطرات، فرض بر این است که جسم پیشین در خاک قرار گرفته و اکنون بدن دیگری این معلومات را حمل می‌کند. پس چیزی که حامل این خاطرات است باید از بدن گذشته به بدن جدید منتقل شده باشد.

    البته بودا می‌کوشد با توضیحات پیچیده و در انتها با تمسک به تشبیه و تنظیر نشان دهد که چگونه بدون اینکه لازم باشد روح را مستقل از بدن بدانیم، صفات حیات موجود اول را در موجود دوم مستمر تلقی کنیم. او به نقشی که نگین بر روی موم می‌گذارد و یا شمعی که از شمع دیگر روشن می‌شود، مثال می‌زند. (ناس، 1387: 190 و 191) اما این تشبیهات نمی‌تواند این مسئله فلسفی را که چگونه شخص دومی در جسم دوم با معدوم شدن جسم اول ادامه حیات می‌دهد، حل کند. در این مثال دو نکته وجود دارد که در تناسخ دیده نمی‌شود: اول اینکه در مثال نگین و آتش، آتش اول و نقش اصلی نگین هنوز باقی است؛ با این حال، نقشی بر موم و شعله‌ای در جسم دوم به وجود آمده است.

    دوم اینکه در این دو مورد، بین جسم اول و دوم، اتصال و ارتباطی به وجود آمده است. شاید این تشبیه، در زندگی معمولی که یک جسم به مرور تغییر می‌کند و اطلاعات سلولی با اتصال به سلول دیگر و بلکه با تولد سلول دوم از سلول اول جابه‌جا می‌شود، مفید باشد؛ اما در تناسخ، که شخصی در مکانی بسیار دورتر از مکان زندگی و مرگ شخص اول و بدون هیچ‌ تماسی با جسم شخص اول، همان حیات و زندگی را ادامه می‌دهد، به سامان نمی‌رسد.

    دو- چرا همگان گذشته خویش را به یاد نمی‌آورند؟

    چرا فقط عدة محدودی خاطرات گذشته خود را به یاد می‌آورند و از بین میلیاردها انسان فقط همین گروه اندک چنین توانایی دارند؟ ممکن است مدافعان پاسخ دهند که فشار مرگ و تولد طوری است که باعث می‌شود معلومات و خاطرات از دست برود. فخر رازی (متوفی 606) در رد این نقد می‌کوشد. به نظر او می‌توان چنین فرض کرد که یادآوری احوالِ هر بدنی، موقوف به تعلق به همان بدن باشد. (فخر رازی، 1404: 333)

    اما دو اشکال بر این سخن وارد است:اول اینکه چگونه شما به این‌همانی این دو شخص حکم کرده‌اید؟ جسم او که همان جسم نیست و خاطرات هم که تکرار نمی‌شود. اشکال دوم ـ که در راستای همان اشکال اول است ـ اینکه، فخر رازی ناخواسته تمام هویت را به جسم داده است؛ آن هم جسمی که هیچ ارتباطی با جسم گذشته ندارد.

    ممکن است کسی بر نقد دوم این اشکال را وارد کند که فشار مرگ و تولد طوری است که باعث می‌شود تمام خاطرات از ذهن معمول مردم پاک شود؛ اما این پاسخ موجهی نیست؛ زیرا نمی‌توان مرگ و تولد را آنچنان دانست که باعث از بین رفتن خاطرات شود. کدام تلقی از مرگ و تولد است که می‌تواند چنین ضربه ویرانگری بر حافظه وارد کند که وقایع مهمی مانند مرگ عزیزان یا یک موفقیت بزرگ در زندگی از یاد برود؟

    ممکن است این اشکال بر این نقد وارد شود که آنقدر بین مرگ شخص اول و تولد در جسم دیگر فاصله می‌افتد که همه‌چیز فراموش می‌شود. در این مورد، طول مدت یا وقفه در کار عقل ـ که ضمن انتقال روح به بدن بعدی پیش می‌آید ـ نمی‌تواند عذری برای فراموشی باشد؛ چون در یادآوری امور مهم ـ مثل مصیبت والدین یا ریاست و تدریس ـ که در زندگی هرکسی پیش می‌آید، طول مدت یا زوال عقل هیچ اثری ندارد. افزون بر اینکه اگر چنین پاسخی درست باشد، چگونه عده‌ای که مرگ و تولدی را از سر گذرانده‌اند توانسته‌اند زندگی قبلی خویش را به یاد آورند؟

    سه- مشکل دور

    باتلر (1752 ـ 1692 م) معتقد است معیار خاطره، دور است. به این بیان که اگر شخص الف به‌صورت واقعی آنچه را که شخص ب انجام داده است به یاد آورد، نتیجه می‌گیریم که الف همان ب است. اگر من در زمان حال به یاد آورم که سال گذشته در دانشگاه تربیت معلم تدریس داشته‌ام، پس من باید همان شخصی باشم که در سال گذشته در دانشگاه تربیت معلم تدریس کرده‌ام. این استدلال که «من تدریس سال گذشته در دانشگاه تربیت معلم را به یاد می‌آورم» در بردارنده این جمله است که «من به یاد می‌آورم که سال گذشته در دانشگاه تربیت معلم تدریس کرده‌ام.» اگر این جمله بخواهد مفهوم داشته باشد، باید مرجع ضمیر این دو «من» در هر دو جا، یک شخص باشد.

    طبق نظر باتلر این استدلال دوری است؛ زیرا آشکار و بدیهی است که آگاهی از وحدت شخصی، پیش‌فرض این عبارت است و بر این ‌اساس نمی‌تواند خود، سازنده وحدت شخصی باشد. (Butler, 1900, p. 233) به عبارت دیگر، در خاطره‌ای که از تدریس در دانشگاه تربیت معلم دارم، فرض این است که من همان شخصم؛ ولی ممکن است که من در این خاطره اشتباه کرده باشم و آن شخص نباشم. پس از یک‌سو ملاک اینکه من آن شخص باشم، این است که در خاطره خود بر صواب باشم و از سوی دیگر، در صورتی بر خاطره خود بر صوابم که من همان شخص باشم. این استدلال یا دوری است، یا اینکه وحدت شخصیت من و آن فردی که سال گذشته در آن دانشگاه تدریس کرده است، یکی فرض شده است.

    چهار- تضعیف کننده بودن شاهدان

    خاطرات فقط در صورتی می‌تواند ملاک این‌همانی باشد که خاطرات درستی باشد؛ یعنی خاطراتی باشد که مطابق واقع باشد. این در صورتی است که عده‌ای باشند که رخ دادن چنین اتفاقی را تأیید کنند؛ زیرا اگر صرفاً خاطراتی را معتبر بدانیم که شخص گمان می‌کند آن را به یاد می‌آورد، در این صورت دور لازم می‌آید. (پترسون، 1376: 327)

    و این در صورتی است که عده‌ای از نسل شخص میت زنده باشند. اگر چنین شرایطی وجود داشته باشد، این احتمال می‌رود که شخصی که خاطراتی را از گذشتگان ذکر می‌کند، این وقایع را از دیگرانی که همزمانِ آن میت می‌زیستند، شنیده باشد. مگر اینکه این شخص خاطراتی را نقل کند که فقط بین خود او و شاهد صدق او گذشته باشد، که در این صورت اولاً دایره خاطراتی که می‌تواند مؤید باشد خیلی محدود می‌شود؛ ثانیاً به دلیل اینکه امر خارق‌العاده‌ای است باید ادله و شاهدها بسیار بیشتر از معمول باشد تا بتوان بر آن تکیه کرد؛ در غیر این صورت، خاطرات از حجیت می‌افتد و برای دیگران قابل اطمینان نخواهد بود.

    پنج- نظریه کریپتومنسیا

    ممکن است براساس نظریه کریپتومنسیا،  یادآوری خاطراتی که شخص گمان می‌کند بر خود او گذشته است درحالی‌که در جهان خارج هم اتفاق افتاده است، توجیه شود: ضمیر ناخودآگاه ما همچون یک انبار بسیار بزرگ و درهم ریخته‌ای از اطلاعات است. این اطلاعات از منابع بسیار متنوعی نظیر تلویزیون، کتاب، سخنرانی‌ و هر آنچه از اطراف خود می‌شنویم و می‌بینیم گردآوری شده باشد. در شرایط عادی، این اطلاعات بازخوانی نمی‌شود؛ اما گاه این خاطرات که کاملاً در ضمیر ناخودآگاه پنهان مانده است به‌صورت ناخواسته و بدون اراده قبلی احیا می‌شود و گاه این بازخوانی به‌صورت بسیار گیج‌کننده‌ای ظاهر می‌شود؛ زیرا خاستگاه آن کاملاً به فراموشی سپرده شده است. (Harris, 1986: p. 19)

    طبق این نظریه که یک احتمال و یا نظریه بدیل برای توجیه یادآوری خاطرات است، در حجیت استناد به خاطرات این افرادِ معدود تردید خواهد شد. البته این اشکال در صورتی وارد است که احتمال رود این شخص خاطرات را از جای دیگری شنیده و به مرور گمان کرده که برای خود او اتفاق افتاده است.

     

    نتیجه‌گیری

    به نظر می‌رسد ملاک وحدت هویت یک شخص در طول زمان، در مقام اثبات خاطراتی باشد که شخص از گذشته خویش به یاد می‌آورد، که در آن تداوم دیگر حالات روحی، مانند گرایش‌ها و سلایق لازم نیست؛ زیرا این حالات در معمول موارد تداوم نمی‌یابد. درصورتی‌که تکیه بر خاطرات برای نشان دادن این‌همانی به‌صورت معمولی رخ دهد، مانند معمول مواردی که ما با آن مواجهیم، که با تداوم نسبی خصوصیات جسمانی همراه است، مشکل چندانی ندارد؛ اما اگر به‌صورت غیرمعمول باشد، همان‌طور که در مورد افراد مدعی تناسخ دیده می‌شود، چون امری غیر عادی است که شخص در جسم دیگری همان خاطرات را به یاد آورد:

    اولاً با مبنای بعضی از معتقدین به تناسخ که به استقلال روح باور ندارند، هماهنگ نیست؛ زیرا این خاطرات باید بر محملی حمل شود که مستقل از جسم است، و ثانیاً باید با ادله بسیاری قوی، واقعی بودن این خاطرات تأیید شود و احتمال اینکه شخص این اطلاعات را از کس دیگری دریافت کرده باشد، منتفی شود.

    شایان ذکر است در مواردی که تاکنون گزارش شده است، این شرایط دیده نمی‌شود. این خاطرات باید خصوصیت ذیل را داشته باشند تا بتوان بر آن تکیه کرد:1. فقط جمع محدودی از این خاطرات اطلاع داشته باشند؛ وگرنه احتمال اینکه این شخص از کسی شنیده باشد زیاد می‌شود.2. این عده که شاهد تلقی می‌شوند، موجود باشند. 3. احتمال ارتباط بین این افراد و شخص مدعی تناسخ وجود نداشته باشد.4. تعداد خاطرات قابل توجه باشد.5. فرضیه بدیلی که بتواند بهتر این واقعه را نشان دهد، وجود نداشته باشد؛ درصورتی‌که نظریاتی مانند کریپتومنسیا می‌تواند احتمال بدیلی را مطرح کند که به اصطلاح اذا جاء الاحتمال، بطل الاستدلال؛ چون احتمال رقیبی درآید، استدلال نپاید.

     

    منابع و مآخذ

    1- پترسون، مایکل و دیگران، 1376، عقل و اعتقاد دینی، تهران، طرح نو، چ 1.

    2- توفیقی، حسین، 1381، آشنایی با ادیان بزرگ، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب درسی علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت).

    3- حق‌شناس، علی‌محمد و دیگران، 1384، فرهنگ معاصر هزاره، تهران، فرهنگ معاصر، چ 4.

    4- صدرالمتألهین، 1981 م، الحکمة المتعالیة فى الاسفار العقلیة الاربعة، ج 9، بیروت، داراحیاء التراث، چ 3.

    5- طوسی، محمد بن حسن، 1400 ق، الاقتصاد الهادی الی طریق الرشاد، تهران، مکتبة جامعه چهلستون.

    6- فخر رازی، محمد بن عمر، 1404 ق/ 1984 م، محصل افکار المتقدمین و المتأخرین من العلماء و الحکماء و المتکلمین، بیروت، چاپ طه عبدالرؤوف سعد.

    7- قاضی عبدالجبار، ابن احمد، 1382 ، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج 13، قاهره، ابوالعلاء مصنفی.

    8-  1416 ق / 1996 م، شرح الاصول الخمسة، قاهره، عبدالکریم عثمان.

    9- قطب‌الدین شیرازی، محمود بن مسعود، 1369، درة التاج لغره الدباج، به اهتمام و تصحیح سید محمد مشکوة، تهران، حکمت، چ 3.

    10- موحد، صمد، 1384، نگاهی به سرچشمه‌های حکمت اشراق و مفهوم‌های بنیادین آن، تهران، طهوری، چ 2.

    11- ناس، جان بایر، 1387، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی‌اصغر حکمت، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

    12- هیک، جان، 1372، فلسفه دین، ترجمه بهرام راد، تهران، انتشارات بین‌المللی الهدی.

    13- Butler, 1900, Of Personal Identity, in J.H. Bernard (ed.), The Works of Bishop Butler,vol,2,London.

    14- Edwards, Paul, 1992, Introduction, In Immortality, Edited by Paul Edwards. New York; Macmillan.

    15- Garrett Brian, 1998, “Personal identity”, Routledge Encyclopedia of Philosophy, Version 1.0, London and New York: Routledge.

    16- Harris, Melvin, 1986, Are Past-Life Regressions Evidence of Reincarnation? Free Inquiry.

    17- Locke, 1961, J, An Essay concerning Human Understanding, London: Every man, s Library,vol.2.

    18- Maslin, K.T, 2001, An introduction to the philosophy of Mind, Polity Press.

    19- Ninian Smart Reincarnation, 1967, Encyclopedia of Philosophy, vol 8, 2 nd edition.

    20- Parfit, D, 1984, Reasons and Persons, Oxford: Oxford University Press, Part 3.

    21- Stevenson, Ian, 1975 – 1979, Cases of the Reincarnation, vol 1,2,3, Charlottesville,University of Virginia Press.

    22- http://www.skepdic.com/cryptomn.html.

    نادر شکراللهی/ استادیار گروه معارف اسلامی دانشگاه تربیت معلم تهران.

    منبع: فصلنامه کلام و دین‌پژوهی شماره

    - See more at:

    http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13921010000369#sthash.xFmGP3Ft.dpuf

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    نظریه ی تناسخ ارواح

    نظریه ی تناسخ ارواح, انتقال نفس یا باززایی, مقبولیت گسترده ای داشته و اکنون نیز دارد. شهرستانی در کتاب ملل و نحل می گوید: «فرقه ای نیست که در آن تناسخ جایگاه محکمی نداشته باشد.» و جان ناس نیز می گوید: «عقیده ی به تناسخ منحصر به مردم هند نیست, بلکه تمام مذاهب عالم از بدویان وحشی گرفته تا امم متقدم که دارای فرهنگی متعالی می باشند همه کم و بیش قدمی در راه عقیده به تناسخ برداشته اند.»

    اقسام تناسخ تناسخ به دو قسم کلی تقسیم می شود:

    1- تناسخ ملکی: به این معنا که نفس آدمی بارها کردن بدن مادی خود به بدن مادی دیگری واردشود. آنچه از مکتب های مختلف هند گزارش می شود, ناظر به این معنا تناسخ است. ۲) تناسخ ملکوتی: به این معنا که نفس با عقاید و افعال خود بدنی مثالی ساخته به صورت آن مجسم شود. تناسخ ملکی خود به دو قسم تقسیم می شود: الف) تناسخ نزولی: به این معنا که نفس بدن مادی خود را راها کرده به بدنی «نازل تر» از بدنخود در همین عالم تعلق گیرد;مانند اینکه نفس انسانی پس از مفارقت از بدن خود به بدن یکی از حیوانات منتقلشود. ب) تناسخ صعودی: به این معنا که نفس بدن مادی خود را راه کند و به بدنی «شریف تر» و «کامل تر» از بدن قبلی تعلق گیرد. قایلان به تناسخ صعودی معتقدند اولین موجودی که نفس جدیدی را می پذیرد گیاه است, و مزاج انسانی نفسی را می طلبد که از درجات گیاهی وحیوانی گذشته باشد. پس در ابتدا هر نفسی بر گیاه افاضه می شود, و پس از انتقال از مراتب پایین تر به مرحله یکامل ترین گیاه شایستگی تعلق به بدن نازل ترین موجود حیوانی را می یابد وپس از طی مراتب مختلف, استحقاق صعود به رتبه ی انسانی و تعلق به بدن او راپیدا می کند, پس هر انسانی سابقه ی حیوانی و گیاهی دارد . اگر بدنی که نفس برای بار دوم به بعد می خواهد بدان تعلق گیرد, بدن انسانیباشد, تناسخ ملکی نسخ و اگر بدن حیوانی باشد مسخ و اگر بدنی گیاهی باشد فسخ و اگر جمادی باشد رسخ نامیده می شود.

     

    فرق تناسخ ملکی با معاد جسمانی:

    بنابر تناسخ, نفس مجرد که در کمالات خود فعلیت یافته, در دنیا به بدن جنینی که در نهایت قوه و نقص است تعلق می گیرد. ولی در معاد, نفس با فعلیت و کمالی که دارد در عالم دیگر به همان بدن دنیوی خود که در معاد بهکمال بدنیت رسیده است تعلق می گیرد. از این سخن روشن می شود که ابطال تناسخ به نحوی از مقدمات اثبات اصل معاد یا پاره ای از دلایل آن هم چون برهان عدالت به شمار می آید. چرا که به نظر قایلان تناسخ, این قانون مانند دیگر قوانین طبیعی عام و ثابت است و از این رو برای اعمال انسانی هیچ گونه قضاوتی وجود ندارد. توبه, انابه, یا شفاعت و یا عفو و غفران از طرف پروردگار معنایی نخواهند داشت. زیرا کارها و اعمال نتیجه ی قهری و معلول علل و نتایج مقدماتی هستند که رابطه ی بین آن ها در عالم وجود جاویدان, ثابت و برقرار است.

    ابطال تناسخ در فلسفه اسلامی در میان براهینی که فلاسفه ی مسلمان برای ابطال تناسخ ترتیب داده اند, پاره ای مطلق تناسخ و پاره ای دیگر صرفاً تناسخ نزولی یا صعودی را انکار می کند. ابطال تناسخ, بنابر اختلاف مبانی در بحث حدوث و قدم نفس و کیفیت ارتباط آن با بدن, متفاوت است.

    فلسفه ی مشا مشاییان, که به حدوث نفس باور دارند و معتقدند هرگاه بدن به حد مطلوبی ازاستعداد برسد, قابلیت پذیرش نفس را پیدا می کند و از سوی علل مجری و غیر جسمانی نفس به آن افاضه می شود, در ابطال تناسخ می گویند: الف) چون رابطه ی نفس و بدن, رابطه ی قابل و مقبول است, پس با رسیدن بدن بهمزاج مناسب, نفسی حادث می شود و به آنتعلق می گیرد; چرا که پیدایش نخستین نفوس انسانی در ابدان خود مستند به همین جهت است. حال اگر نفس دیگری که در اثر مرگ, بدن خود را رها کرده است بخواهد به آن بدن جدید تعلق بگیرد. لازمه اش این است که دو نفس به یک بدنوابسته باشند و این محال است. زیرا هر نفسی یگانگی خود را شهود می کند و نفس دیگری را که در بدن او تصرف کند نمی یابد. ب) نفس, صورت بدن و مدبر آن است و به همین خاطر ممکن نیست که نفس برای لحظه ای دست از تدبیر بکشد. بنابراین تناسخ باطل است.

    فلسفه ی ملاصدرا ملاصدرا با تکیه بر اصل حرکت جوهری وحدوث جسمانی و بقای روحانی نفس در ابطال مطلق تناسخ چنین استدلال می کند که تعلق نفس به بدن یک تعلق ذاتی و ترکیب آن دو ترکیب اتحادی و طبیعی است, نه صناعی یا انضمامی از سیوی دیگر, هر یک از جوهر نفس و بدن با یکدیگر در سیلان و حرکت اند; یعنی هر دو در ابتدای پیدایش نسبت به کمالات خود بالقوه اند و روی به سوی فعلیت دارند. بنابراین تا هنگامی که نفس بهبدن عنصری تعلق دارد, درجات قوه وفعلیت او متناسب با درجات قوه و فعلیت بدن خاص اوست. حال می گوییم: هرنفسی در مدت حیات دنیویاش با افعال واعمال خود به فعلیت می رسد. به همین خاطر سقوط او به حد قوه ی محض, محال است; همان طور که بدن یک حیوان پس از کامل شدن, دیگر به حد نطفه بودن باز نمی گردد. زیرا حرکت همان اشتداد و خروج از قوه به فعلیت است و حرکت معکوس امری بالعرض است . بنابراین, اگر نفس پس از مفارقت از بدن بخواهد به بدن دیگری در مرتبه ی جنینی و مثل آن تعلق گیرد, ناگزیر بدن در مرتبه ی قوه و نفس در مرتبه فعلیت خواهد بود و چون ترکیب این دو طبیعی و اتحادی است ـ یعنی هر دو به یک وجود موجودند ـ ترکیب بین دو موجود بالقوه و بالفعل محال است . (دیوانی, امیر, حیات جاودانه, ص ۱۶۴ ـ۱۵۵) ۱ـ شهرستانی, الملل و النحل, ج ۲,ص ۲۵۵. ۲ـ جان ناس, تاریخ جامع ادیان,ترجمه ی علی اصغر حکمت, ص ۱۵۵. ۳ـ صدرالدین شیرازی, الاسفار الاربعه, ج۹, ص ۸. ۴ـ جان ناس تاریخ جامع ادیان, ترجمه ی علی اصغر حکمت, ص ۱۵۶. ۵ـ بوعلی سینا, شرح اشارات, ج ۲,نمط ۸,فصل ۱۷,ص ;۳۵۶ طبیعیات شفا,ج ۲,فن ۶,مقاله ی ۵, فصل ۴ ص ۲۰۷ و نجات, مقاله ی ۶, فصل ۱۴, ص ۱۸۹. ۶ـ صدرالدین شیرازی, الاسفار الاربعه, ج ۹, ص ۲. بلاغ

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    تناسخ در آیین بودیسم و نظر اسلام در این باره

    در سرزمین پهناور هند برخى از کیش ها و مسلک هایى وجود دارد که بن مایه هاى آن خرافى و مجرد از خمیر مایه هاى الهى است که از جمله ى آنها آیین بوداست. این آیین یکى از شاخه هاى کیش هندوست. در این کیش عقاید و قوانین مختلفى حاکم است؛ از جمله قانون کارما کرمه به معناى کردار، که از برجسته ترین قوانین هندوان است؛ بدین معنا که آدمى نتیجه ى اعمال خود را در دوره هاى بازگشت مجدد خود در این جهان مى بیند؛ کسانى که کار نیک انجام داده اند در مرحله بعد، زندگى مرفه و خوشى دارند و آنان که بدکارند، در بازگشت با بینوایى و بدبختى دست به گریبان خواهند بود و چه بسا به شکل حیوان بازگشت کنند. نام این بازگشت مجدد به دنیا سمسارا به معناى تناسخ است. هندوان معتقدند آدمى همواره در گردونه تناسخ و تولدهاى مکرر در جهان پر رنج گرفتار است و تنها راه رهایى انسان از گردونه ى تناسخ و تولدهاى مکرر در جهان پردرد و بلا، پیوستن به نیروانا است که مورد توجه بوداییان واقع شده است. به هر حال یکی از موضوعاتی که بوداییان و هندوها شدیدا به آن اعتقاد دارند مساله تناسخ است. تناسخ به معنای حلول دوباره روح در جسم انسانی است. در کنار تناسخ مفاهیمی مانند مسخ (حلول روح در حیوانات)، فسخ (حلول روح در نباتات)، و رسخ (حلول روح در جمادات) مطرح می شوند. بوداییان اعتقاد دارند که انسان ها بعد از مرگ با توجه به اعمالی که داشته اند دچار نسخ، مسخ، فسخ یا مسخ می شوند. مثلا اگر کسی در این دنیا حیوانات را بسیار اذیت می کرده، بعد از مرگ روح او در جسم یک حیوان حلول می کند (مسخ) و دچار زحمات و سختی های حیوان بودن می شود. در مورد تناسخ هم می گویند اگر انسان خوبی باشیم بعد از مرگ در جسم انسانی می آییم و در پی تحقق آرزوهای زندگی های قبلی خود می رویم. مثلا بودا می گفت که من هشتاد و یک ملیون با دچار تناسخ شده ام. بوداییان با این تفکر بعضی از سوالات از جمله اینکه چرا بعضی از افراد استعداد های زیادی در زمینه تحصیلی، کاری و غیره دارند یا اینکه چرا عده ای با بیماری های خطرناک به دنیا می آیند یا در طول زندگی دچار بیماری های لاعلاج می شوند و در اثر آن هم می میرند، پاسخ می دهند. به عنوان مثال می گویند بعضی از کسانی که در جنگ جهانی انسان ها را کشتار می کردند در زندگی های بعدی خود دچار سرطان شده اند و به طرز بدی از دنیا رفته اند.

     

    معناو اقسام تناسخ

    معناى «تناسخ ارواح» این است که ارواح از جسمى به جسم دیگر منتقل مى شوند و در اصطلاح هم به همین معناست؛ یعنى «با مرگ یک فرد آدمى، روح او از کالبدش بیرون آمده، به بدن یک فرد دیگر، چه انسان و چه غیر انسان، حلول کند». براى تناسخ اقسام مختلفى ذکر شده است و در یک تقسیم بندى کلى مى توان گفت تناسخ مطلق یا ملکى، اعم از نزولى و صعودى،عبارت اند از: نسخ (حلول روح شخص متوفى در انسان ها)، یا مسخ (حلول روح شخص متوفى در حیوان ها)، یا رسخ (حلول روح شخص متوفى در جمادات) و یا فسخ (حلول روح شخص متوفى در نباتات).

    البته در یک تقسیم بندی دیگر تناسخ به دو قسم کلى تقسیم مى شود:

     

    1ـ تناسخ ملکى:

    به این معنا که نفس آدمى بارها کردن بدن مادى خود به بدن مادى دیگرى وارد شود. آنچه از مکتب هاى مختلف هند گزارش مى شود، ناظر به این معنا تناسخ است.

     

    2ـ تناسخ ملکوتى:

    به این معنا که نفس با عقاید و افعال خود بدنى مثالى ساخته به صورت آن مجسم شود. تناسخ ملکى خود به دو قسم تقسیم مى شود:

     

    الف: تناسخ نزولى:

    به این معنا که نفس بدن مادى خود را راها کرده به بدنى (نازل تر) از بدن خود در همین عالم تعلق گیرد؛مانند اینکه نفس انسانى پس از مفارقت از بدن خود به بدن یکى از حیوانات منتقل شود.

     

    ب: تناسخ صعودى:

    به این معنا که نفس بدن مادى خود را راه کند و به بدنى (شریف تر) و (کامل تر) از بدن قبلى تعلق گیرد. قایلان به تناسخ صعودى معتقدند اولین موجودى که نفس جدیدى را مى پذیرد گیاه است، و مزاج انسانى نفسى را مى طلبد که از درجات گیاهى وحیوانى گذشته باشد. پس در ابتدا هر نفسى بر گیاه افاضه مى شود، و پس از انتقال از مراتب پایین تر به مرحله ى کامل ترین گیاه شایستگى تعلق به بدن نازل ترین موجود حیوانى را مى یابد و پس از طى مراتب مختلف، استحقاق صعود به رتبه ى انسانى و تعلق به بدن او را پیدا مى کند، پس هر انسانى سابقه ى حیوانى و گیاهى دارد. اگر بدنى که نفس براى بار دوم به بعد مى خواهد بدان تعلق گیرد، بدن انسانى باشد، تناسخ ملکى نسخ و اگر بدن حیوانى باشد مسخ و اگر بدنى گیاهى باشد فسخ و اگر جمادى باشد رسخ نامیده مى شود. تمام اقسام تناسخ، باطل و مورد انکار شرع و عقل است.

     

    فرق تناسخ ملکى با معاد جسمانى

    بنابر تناسخ، نفس مجرد که در کمالات خود فعلیت یافته، در دنیا به بدن جنینى که در نهایت قوه و نقص است تعلق مى گیرد. ولى در معاد، نفس با فعلیت و کمالى که دارد در عالم دیگر به همان بدن دنیوى خود که در معاد به کمال بدنیت رسیده است تعلق مى گیرد. از این سخن روشن مى شود که ابطال تناسخ به نحوى از مقدمات اثباتاصل معاد یا پاره اى از دلایل آن هم چون برهان عدالت به شمار مىآید. چرا که به نظر قایلان تناسخ، این قانون مانند دیگر قوانین طبیعى عام و ثابت است و از این رو براى اعمال انسانى هیچ گونه قضاوتى وجود ندارد. توبه، انابه، یا شفاعت و یا عفو و غفران از طرف پروردگار معنایى نخواهند داشت. زیرا کارها و اعمال نتیجه ى قهرى و معلول علل و نتایج مقدماتى هستند که رابطه ى بین آن ها در عالم وجود جاویدان، ثابت و برقرار است.

     

    دلایل عقلى بطلان تناسخ

    در نظر ادیان الهی به خصوص اسلام تناسخ کاملا مردود است زیرا باعث انکار معاد و بهشت و جهنم که از ضروریات ادیان الهی می باشد، می گردد. این قضیه در دین مبین اسلام به گونه ای دیگر بیان شده و اعتقاد بر این است که انسان ها قبل از حلول در جسم دنیوی، در عالم ذر زندگی می کرده اند و خود این عالم دارای مراتب و مراحل زیادی است. در بین حکمای اسلامی هم ملاصدرا به تکامل رو به بالا اعتقاد دارد و می گوید کسی که به جسم انسانی وارد شد دیگر از این مرحله پایین تر نمی رود و همواره به سمت بالا حرکت می کند. همان گونه که در تعریف تناسخ گفته شد، روح مرده اى به بدن انسان یا موجود دیگرى منتقل مى شود و این انتقال دایمى و ابدى است و از آن به تولد بعد از تولد تعبیر مى کنند. عقیده به تناسخ برخلاف قانون تکامل و منطق عقل بوده لازمه ى آن انکار معاد است. حکماى الهى در ابطال تناسخ فرموده اند:

     

    دلیل نقلى بر بطلان تناسخ

    فرض تناسخ به تمامی با اعتقادات دینی سنت ابراهیمی، به خصوص معاد اخروی، مغایرت دارد. آنچه در قرآن و احادیث در بارة سرنوشت انسان پس از مرگ آمده، مؤید این معناست که روح پس از مرگ به نحوی باقی می ماند تا در روز قیامت که خدا دوباره جسم را زنده می کند به پاداش و کیفر اعمال خود برسد. در قرآن واژه تناسخ یا واژه ای مترادف با آن نیامده است، اما آیاتی دال بر مسخ شدن اقوام گناهکار به صورت بوزینه و خوک وجود دارد که بعضی معتقدان به تناسخ به آنها متوسل شده اند، هر چند در تفاسیر، تناسخ مطلقا نفی شده است.

     

    بطلان تناسخ در قرآن

    از جمله آیاتی که در قرآن کریم با تناسخ در تضاد می باشد آیه های ۱۰۰-۹۹سوره مومنون است که می فرماید: «حتی إذا جاء أحدهم الموت قال رب ارجعون لعلی أعمل صالحا فیما ترکت کلا إنها کلمهٔ هو قائلها ومن ورائهم برزخ إلی یوم یبعثون»؛ «آنها همچنان به راه غلط خود ادامه می دهند تا زمانی که مرگ یکی از آن ها فرا می رسد می گوید: پروردگارا مرا بازگردان. باشد که در آنچه ترک کرده ام عمل صالح انجام دهم. حاشا که بازگردد، همانا سخنی که او می گوید و هیچ فایده ای ندارد. از پس سرشان برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند».(مومنون/ 100).

    در آیات ۵۳-۵۱ سوره یس هم داریم: «ونفخ فی الصور فإذا هم من الأجداث إلی ربهم ینسلون قالوا یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن وصدق المرسلون إن کانت إلا صیحهٔ واحدهٔ فإذا هم جمیع لدینا محضرون»؛ «و در صور دمیده شود، ناگهان آن ها از قبرها، شتابان به سوی پروردگارشان می روند. می گویند ای وای بر ما چه کسی ما را از خوابگاهمان بر انگیخت؟ (آری) این همان است که خداوند رحمان وعده داده است و فرستادگان او راست گفتند. صیحه واحدی بیش نیست، ناگهان همگی نزد ما حاضر می شوند». (یس/ 53-51)، در کنار این ها وجود عالم برزخ در تضاد کامل با تناسخ است.

    همچنین خداى متعال مى فرماید: «کیف تکفرون بالله و کنتم أمواتا فأحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم إلیه ترجعون»؛ «چگونه به خداوند کافر مى شوید؟! در حالى که شما مردگان (و اجسام بى روحى) بودید و او شما را زنده کرد سپس شما را مى میراند و بار دیگر شما را زنده مى کند، سپس به سوى او بازگردانده مى شوید»، (بقره/ 28). آیه فوق صریحا عقیده به تناسخ را نفى مى کند و مى فرماید: بعد از مرگ، یک حیات بیش نیست و طبعا این حیات همان رستاخیز و قیامت است و انسان مجموعا دو حیات و مرگ دارد. اگر تناسخ صحیح بود تعداد حیات و مرگ بیش از دو تا بود؛ بنابراین عقیده به تناسخ که گاهى نام آن را تغییر داده و عود ارواح مى نامند، از نظر قرآن، باطل و بى اساس است.

     

    بطلان تناسخ در احادیث و روایات

    در احادیث و روایات شیعی به عقاید اهل تناسخ اشاره شده و اعتقاد به آن بشدت محکوم شده است. حدیث مشهور «من دان/ قال بالتناسخ فهو کافر» (هر که به تناسخ گراید کافر است) از این جمله است. همچنین در میان روایات حدیثی از امام رضا (ع) است که می فرمایند: «من قال بالتناسخ فهو کافر بالله العظیم یکذب بالجنه و النار»؛ «هرکس قایل به تناسخ باشد نسبت به خدا کافر شده و بهشت و جهنم را تکذیب نموده است». همچنین در توقیع امام زمان، از محمدبن نصیر نمیری که اهل غلو و تناسخ بوده تبری جسته شده است. تضعیف راویان معتقد یا متهم به تناسخ نیز بطلان این عقیده را در نظر شیعه نشان می دهد. این امر بخصوص از آن جهت اهمیت دارد که دستة مهمی از اهل تناسخ را غلات شیعی تشکیل می دادند و همین امر موجب نسبت دادن تناسخ به شیعه شده است. اهل سنت نیز اعتقاد به تناسخ را منجر به تکفیر شمرده اند و آیات و روایاتی را که مستمسک تناسخیان بوده است به نحو دیگری تفسیر کرده اند.

     

    ابطال تناسخ در فلسفه اسلامى

    در میان براهینى که فلاسفه ى مسلمان براى ابطال تناسخ ترتیب داده اند، پاره اى مطلق تناسخ و پاره اى دیگر صرفا تناسخ نزولى یا صعودى را انکار مى کند. ابطال تناسخ، بنابر اختلاف مبانى در بحث حدوث و قدم نفس و کیفیت ارتباط آن با بدن، متفاوت است.

     

    فلسفه مشاء

    مشاییان، که به حدوث نفس باور دارند و معتقدند هرگاه بدن به حد مطلوبى از استعداد برسد، قابلیت پذیرش نفس را پیدا مى کند و از سوى علل مجرى و غیر جسمانى نفس به آن افاضه مى شود، در ابطال تناسخ مى گویند:

    الف: چون رابطه نفس و بدن، رابطه ى قابل و مقبول است، پس با رسیدن بدن به مزاج مناسب، نفسى حادث مى شود و به آن تعلق مى گیرد؛ چرا که پیدایش نخستین نفوس انسانى در ابدان خود مستند به همین جهت است. حال اگر نفس دیگرى که در اثر مرگ، بدن خود را رها کرده است بخواهد به آن بدن جدید تعلق بگیرد. لازمه اش این است که دو نفس به یک بدن وابسته باشند و این محال است. زیرا هر نفسى یگانگى خود را شهود مى کند و نفس دیگرى را که در بدن او تصرف کند نمى یابد.

    ب: نفس، صورت بدن و مدبر آن است و به همین خاطر ممکن نیست که نفس براى لحظه اى دست از تدبیر بکشد. بنابراین تناسخ باطل است.

     

    فلسفه ملاصدرا

    ملاصدرا با تکیه بر اصل حرکت جوهرى و حدوث جسمانى و بقاى روحانى نفس در ابطال مطلق تناسخ چنین استدلال مى کند که تعلق نفس به بدن یک تعلق ذاتى و ترکیب آن دو ترکیب اتحادى و طبیعى است، نه صناعى یا انضمامى از سوى دیگر، هر یک از جوهر نفس و بدن با یکدیگر در سیلان و حرکت اند؛ یعنى هر دو در ابتداى پیدایش نسبت به کمالات خود بالقوه اند و روى به سوى فعلیت دارند. بنابراین تا هنگامى که نفس به بدن عنصرى تعلق دارد، درجات قوه و فعلیت او متناسب با درجات قوه و فعلیت بدن خاص اوست. حال مى گوییم هر نفسى در مدت حیات دنیوى اش با افعال و اعمال خود به فعلیت مى رسد. به همین خاطر سقوط او به حد قوه ى محض، محال است؛ همان طور که بدن یک حیوان پس از کامل شدن، دیگر به حد نطفه بودن باز نمى گردد. زیرا حرکت همان اشتداد و خروج از قوه به فعلیت است و حرکت معکوس امرى بالعرض است. بنابراین، اگر نفس پس از مفارقت از بدن بخواهد به بدن دیگرى در مرتبه ى جنینى و مثل آن تعلق گیرد، ناگزیر بدن در مرتبه ى قوه و نفس در مرتبه فعلیت خواهد بود و چون ترکیب این دو طبیعى و اتحادى است یعنى هر دو به یک وجود موجودند ترکیب بین دو موجود بالقوه و بالفعل محال است.

    منـابـع

    شهرستانى- الملل و النحل- جلد 2- صفحه 255

    جان ناس- تاریخ جامع ادیان- ترجمه على اصغر حکمت- صفحه 156-155

    حسین توفیقى- آشنایى با ادیان بزرگ- صفحه 45-40

    سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 15- صفحه 43

    مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 5- صفحه 227- جلد 1- صفحه 164

    استاد جعفر سبحانى- محاضرات فى الهیات- تلخیص استاد ربانى گلپایگانى- 607 ـ 608

    علی رضا تندرو صالح- مقاله نظریه تناسخ از منظر اسلامی

    فاطمه مینایی- دائره المعارف اسلامی- مدخل 2- مقاله تناسخ

    اسماعیل روشنتن- مقاله تناسخ در آیین بودیسم

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    تناسخ

    تناسخ, انتقال روح پس از مرگ از جسمى به جسم دیگر است, خواه جسم دوم جسم انسان باشد خواه جسم حیوان یا گیاه یا جماد. در زبان انگلیسى, واژه tansmigration و metempsychosis که غالباً درباره انتقال روح به بدن انسان یا حیوان به کار مى رود و از واژه یونانیِ meta+psyche :روح, نفس«دوباره, گرفته شده است, متداول ترین واژه ها براى اشاره به این مفهوم است. (واژه هاى دیگر عبارتند از rebirth به معناى تولد دوباره که بیشتر در ادیان هندى به کار مى رود, reincarnatio به معناى تجسد دوباره, palingenesis از یونانى: palin+genesis به معناى تکوین« دوباره و metensomatosis از واژه یونانى به معناى meta+soma جسم«دوباره.) در منابع اسلامى علاوه بر اصطلاح تناسخ, گاه از واژه هاى دیگرى چون عود, نقل یا انتقال نفس و رجعت روح (که البته با رجعت اصطلاحى در نزد شیعه متفاوت است) استفاده شده است. چهار اصطلاح نَسخ, مَسخ, رسخ و فسخ معمولاً اقسام تناسخ شمرده شده اند و به ترتیب بر انتقال روح انسان به جسم انسان ,حیوان, گیاه و جماد دلالت دارند (ایجى, 374; تهانوى, ذیل واژه (تناسخ); براى تعاریف دیگر, نک: ابن حزم, 1/165; حلى, 399; سبزوارى, 5/195).

    اصطلاح تناسخ معمولاً جامع همه اقسام پیش گفته است. دو قسم تناسخ صعودى و نزولى را نیز براى اشاره به سیر از مراتب پایین به بالا و به عکس به کار برده اند. براى مثال انتقال روح از جسم انسان به جسم گیاه, تناسخ نزولى است و عکس آن, تناسخ صعودى نام دارد. تناسخ هم چنین به معناى فرا رفتن از جسم انسانى ـ براى مثال تعلق یافتن به اجرام سماوى یا تبدیل شدن به ملائک ـ به کار رفته است (طبرسى, 2/344; ایجى, همان جا, ملاصدرا, 3/438).

    صورت هاى مختلفى از اعتقاد به تناسخ از قدیم ترین ایام در سراسر جهان وجود داشته است. سابقه این اعتقاد حتى بنا به شواهدى ـ البته بحث انگیز ـ ممکن است به دوره پارینه سنگى باز گردد. در میان جوامع متمدن, هند از قدیمى ترین منابع این اعتقاد است. در آیین هاى مختلف هندى, از جمله آیین بودا, هندو, جاین و سیک, از دیرباز صورت هاى متنوعى از تناسخ رایج بوده است (نک: ابوریحان بیرونى, تحقیق ماللهند). امروزه نیز تأثیر و جاذبه آیین بوداست که اهمیت مفهوم تناسخ را هم در سطح فرهنگ عمومى و هم در مباحث تخصصى فلسفه دین که عمدتاً ناظر به مسیحیت بوده, افزایش داده است. یونانیان باستان تناسخ را مى شناختند, اما خاستگاه این اعتقاد در میان آنان به درستى معلوم نیست. یونانیان خاستگاه اعتقاد به تناسخ را مصر مى دانستند, البته درباره صحت این انتساب تردید وجود دارد (براى اطلاعات بیشتر, نک: دایرةالمعارف دین, ذیل مدخلِ Transmigration و Reincarnation; دایرةالمعارف دین و اخلاق, ذیل Transmigration, Greek and Roman).

    افلاطون ـ احتمالاً به پیروى از سنت فیثاغورثى ـ اورفه اى ـ فرض تناسخ را در چند رساله از جمله فایدون, فدروس, جمهور و تیمائوس مطرح کرد. همین سنّت از افلاطون به نوافلاطونیان و گنوسیان (Gnostics) منتقل شد. در مسیحیت فرقه هاى مختلف گنوستیک مانند کاتارها (Cathars) از جمله فرقه آلبیگائیان (Albigenses) و مانویان, آن را ادامه دادند. در جهان اسلام, رواج فلسفه یونان و نیز تأثیر و حضور مانویت از اسباب تداوم آن نزد فیلسوفانى چون محمد بن زکریاى رازى و احتمالاً الاهى دانانى چون ابن ابى العوجاء شد (براى تفصیل قول رازى درباره تناسخ نک: محمدابن زکریاى رازى, 284ـ286; 96ـ97; ابوحاتم رازى, 12, 62). همین جریان نزد یهودیان از طریق مانویت و فلسفه نوافلاطونى بر اهل قباله اثر نهاد (نک: دایرةالمعارف دین, همان جا دایرةالمعارف دین و اخلاق, ذیل Transmigration, دایرةالمعارف یهود, ذیل Gilgul; شولم, 242ـ243, 250, 280ـ284).

    تناسخ یک مفهوم مرتبط با سرنوشت پس از مرگ است. پس از مرگ, یا انسان فنا مى شود, یا روحى مستقل از جسم که با مرگ جسم نمى میرد بقاى انسان را به صورت مجرد و بدون جسم تضمین مى کند, یا بقاى انسان از طریق اعاده جسم یا از طریق رستاخیز روح و جسم با هم در روز قیامت تأمین مى شود و یا روح در همین دنیا در بدن هاى متعدد به حیات خود ادامه مى دهد. هم چنین با توجه به بحث عالم مثال نزد بعضى فیلسوفان اسلامى, مى توان فرض کرد که انسان از طریق بدنى مثالى بقا داشته باشد. البته, باید توجه داشت که هرچند باور به حیات پس از مرگ عموماً متضمن اعتقاد به امرى غیر جسمانى و جدا از بدن مادى بوده است, باور به روح به معنایى که در غرب و جهان اسلام وجود دارد لازمه تناسخ نیست, چنان که در مکتب تراوادا در آیین بودا هیچ جوهر نفسانى پایدارى وجود ندارد (نک: دایرةالمعارف دین, ذیل Transmigration).

    هسته مفهوم تناسخ همان حضور روح در جهان جسمانى پس از مرگ است, اما علل و دلایل اعتقاد به آن و کارکرد آن در نظام هاى مختلف فکرى بسیار متنوع است. اصولاً از آن جا که تناسخ در زمینه هاى متفاوتى شکل گرفته است, ادله رد یا اثبات آن نیز متنوع و تابع زمینه تکوین آن بوده اند. درباره بسیارى از معتقدان به تناسخ نمى توان از دلیل اعتقاد سخن گفت, بلکه باید به اسباب و علل رجوع کرد. این امر به ویژه درباره فرهنگ هاى ابتدایى مصداق دارد. جاندارپندارى (animism) یا نسبت دادن نفس به اشیاء غیر جاندار از عللى است که زمینه روانى این اعتقاد را در میان مردمان بدوى ایجاد کرده است. هم چنین تناسخ در ارتباط با نگرش بدوى به دورى بودن سرشت وجود که مستلزم بازگشت نیاکان به زندگى است, پدید آمده است.

    آموزه سرشت دورى وجود در مراحل متأخرتر فرهنگى نیز نزد بسیارى از معتقدان به تناسخ مشاهده مى شود; براى مثال اوریگن, متکلم مسیحى قرن سوم, هم به تناسخ معتقد است و هم به تکرار دایره وار رخدادها (دایرةالمعارف کاتولیک, ذیل Origen و metempsychosis). در میان اقوام ابتدایى به و یژه در استرالیاى مرکزى و غرب آفریقا تناسخ با توتمیسم (Totemism) و کیش پرستش نیاکان همراه است که یکى از علل آن شباهت نسل هاست, امرى که موجب تصور بازگشت نسل پیشین به صورت اخلاف خود مى شده است. در فرهنگ هاى پیشرفته تر تناسخ در زمینه اى اخلاقى بسط مى یابد. وضع خوب یا بد هرکس در زندگى, نتیجه اعمال او در زندگى یا زندگى هاى سابق خود او تلقى مى شود. در آیین هندو حتى خود فرایند تناسخ نوعى کیفر شمرده مى شود که باید از آن گریخت (براى اطلاعات بیشتر, نک: دایرةالمعارف دین و اخلاق, ذیل Transmigration, introductory and primitive).

    علت و غایت و نحوه تحقق جریان تناسخ نیز متنوع است. در بعضى صورت هاى تناسخ, تأکید بر انتقال روح انسان به جسم انسان دیگر است, اما صورت هاى دیگرى هم وجود دارد که انتقال به بدن حیوان یا گیاه یا جماد را در بر مى گیرد. هم چنین به رغم آن چه در آغاز به نظر مى رسد, تناسخ مستلزم وجود پیشین روح, یعنى قِدَم آن نیست; برخى معتقدان به تناسخ معتقد به حدوث روح بوده اند و حتى برخى از تناسخیان جهان اسلام به معاد جسمانى اعتقاد داشته اند (نک: ابن مرتضى, 74, فخر رازى, 1, 7/201). درباره زمان رخ دادن تناسخ عقیده رایج آن است که بلافاصله پس از مرگ صورت مى گیرد, اما این امر به معناى رخ دادن آن بر روى زمین نیست, زیرا تناسخ مى تواند در مکان دیگرى مثل آسمان واقع شود. علاوه بر این, در مواردى یک دوره موقت میان لحظه مرگ و لحظه تناسخ فرض مى شود. این فرض ها و امکان ها فرضیه تناسخ را از ابطال پذیرى تجربى مصون مى دارد (نک: دایرةالمعارف فلسفه, ذیل Reincarnation).

    ییکى از عام ترین و عمده ترین زمینه هاى اعتقاد به تناسخ, تصور اصالت روح و نفى دخالت جسم در هویت انسان است. در آیین هاى هندى, در تفکر اورفه اى فیثاغورثى و از آن جا نزد افلاطون و نوافلاطونیان و در بسیارى فرقه هاى گنوستیک چنین تصورى مشاهده مى شود. مطابق این تصور, انسان همان روح یا نفس مجردى است که در جسم مادى اسیر است و وقتى حیات حقیقى مى یابد که از قید تن رها گردد. بر این اساس, کسى که پاکى و تجرد لازم براى چنان حیاتى را در طول زندگى دنیوى خود کسب نکند به ناچار از جهان معنوى باز نمى ماند و به جسم باز مى گردد تا زمانى که به تمامى تزکیه شود. در مقابل, ادیان ابراهیمى بر مبناى نگرش خود به وجود انسان که مشعر بر اهمیت توأمان جسم و روح در هویت انسان است, از رستاخیز یا معاد جسمانى دفاع کرده و تناسخ را رد کرده اند. لفظ و مفهوم تناسخ در قرآن نیامده است و اصطلاح مسخ از اقسام تناسخ, با مفهوم قرآنى مسخ متفاوت است.

    مسخ در قرآن بر معنایى دلالت دارد که در زبان انگلیسى با لفظ metamorphosis نشان داده مى شود و تغییر شکل جسم انسان به صورت حیوان را مى رساند. این شباهت لفظى موجب شده است که بعضى از معتقدان به تناسخ, براى تأیید عقیده خود به آیات حاکى از مسخ استناد کنند. با این حال, تعالیم قرآن درباره معاد و سیر خطى تاریخ و حیات انسان ها چنان روشن است که ناسازگارى آن با تناسخ را براى مسلمانان راست کیش, مسلّم کرده است. با رواج اعتقاد به تناسخ در میان مسلمانان که از نخستین سده هاى هجرى و در میان غُلاة آغاز مى شود, روایات و احادیث ناظر به تناسخ نیز پدید آمده است. در روایات اهل سنت و شیعه به تناسخ اشاره شده و اعتقاد به آن محکوم شده است. حدیث شیعى (من قال/دان بالتناسخ فهو کافر) از این جمله است (براى نمونه احادیث شیعى نک: صدوق, 1/218; حر عاملى, 28/341; مجلسى, 4/320ـ321, 10/176ـ177, 25/136, 273; براى نمونه احادیث اهل سنت نک: جصاص 2/55; ابن حجر, 2/155).

    از لحاظ نقل در مسیحیت نیز تناسخ به سبب ناسازگارى آن با اصل معاد جسمانى, بهشت و دوزخ, و رستگارى ابدى به واسطه مرگ مسیح, مطرود است. جروم قدیس/ هیرونوموس (حـ 347ـ420م), از آباى کلیسا, تناسخ را به عنوان اعتقاد سرى برخى فرقه هاى زمان خود مطرح کرده و آن را مغایر صریح عقاید کاتولیکى همچون رستگارى ابدى خوانده است. اگوستین قدیس (354ـ430) نیز در کتابى بر ضد مانویان تناسخ را مورد استهزاء قرار مى دهد. در میان نخستین مدافعان مسیحیت تنها اوریگن تناسخ را پذیرفته است, اما باید توجه داشت که او مى کوشید تا فلسفه نوافلاطونى را با مسیحیت پیوند بزند و از این رو اعتقاد او به تناسخ که تحت تأثیر سنت افلاطونى است نسبتى با اصول عقاید مسیحى ندارد (نک: دایرةالمعارف کاتولیک, ذیل Metempsychosis, Christian Ages و Gilgul); راهنماى فلسفه دین, 556 ـ 568). درباره یهود هرچند تعالیم ایشان درباره حیات پس از مرگ مبهم تر است, به نحو کلى مى توان همین موضع را مشاهده کرد (نک: دایرةالمعارف دین, ذیل Transmigration, Western Monothestic Religions; دایرةالمعارف یهود, ذیل Gilgul).

    ییکى دیگر از زمینه هاى اعتقاد به تناسخ, فرض وجود امرى الاهى در جسم به ویژه جسم انسان است که کارکرد اجتماعى ـ سیاسى داشته است. غلاة, نخستین معتقدان به تناسخ در میان مسلمانان, تناسخ را بیشتر به معناى خاص انتقال روح الاهى در ائمه در نظر داشتند. چنان که کیسانیه یا مختاریه, پیروان مختاربن ابوعبیده ثقفى (م. 68ق) روح الاهى در وجود پیامبر اکرم حلول کرده و از پیامبر(ص) به حضرت على و حسنین(علیهم السلام) منتقل شده و سپس به محمدبن حنفیه رسیده است. فرقه هاى مختلف منشعب از اینان, مثل حارثیه,حربیه, بیانیه و دیگر فرقه هاى غلاة, مثل خطابیه و جناحیه و مخمسه به تناسخ روح الاهى در امام خود معتقد بودند (اشعرى قمى, 26, 39, 59; ابوالحسن اشعرى, 6; بغدادى, 1, 272 ـ 273; براى اطلاعات بیشتر نک: نوبختى و اشعرى قمى, صفحات متعدد).البته, اعتقاد به تناسخ به معناى متداول آن نیز در غلاة دیده مى شود (براى نمونه نک: اشعرى قمى, 44 ـ 45, 48 ـ 49, ابوالحسن اشعرى, 46). فرقه هاى غالى غالباً داعیه هاى سیاسى داشتند. ظاهراً عقیده به تناسخ با شروع طغیان هاى قومى بر ضد سلطه اعراب و شورش هاى اعراب بر حکام اموى و عباسى رواج وسیعى یافت. پیروان ابومسلم خراسانى و المقنع و بابک خرّم دین, جملگى اهل تناسخ شمرده شده اند (نک: ابن کثیر, 10/81, 142, 154, 270; ابن خلدون, 3/185, 206). مى توان حدس زد که فرض وجود نوعى فره ایزدى در رهبر شورش براى تضمین دوام آن ضرورى بوده است. این عنصر برتر با مرگ رهبر لزوماً به رهبر بعدى منتقل مى شده است. روح الاهى که غلاة در امام خود مى پنداشتند نمونه اى از همین معناست. هم چنان که درباره بابک آورده اند که مدعى بود روح جاویدان رهبر فرقه سیاسى ـ دینى خرم دینان, به او منتقل شده است (ابن ندیم, 407; مقدسى, 6/115). در نحله هاى شعوبى متأخر نیز قوت اعتقاد به تناسخٍ ممکن است حاصل همین امر بوده باشد. در دوره هاى متأخر اسلامى, فرقه هاى جعلى و التقاطى معمولا تناسخى بوده اند, از جمله آذرکیوانیان, نقطویان, پسیخانیان و اهل حق (نک: دبستان مذاهب, 1/275- 276; ذکاوتى, 62- 73; دایرة المعارف اسلام,1,ذیل Tanasukh).

    یکى دیگر از زمینه هاى عامى که به انحاء مختلف, هم در متون قدیم کلام و فلسفه و هم در مباحث جدید فلسفه دین, در ارتبایط با تناسخ وجود دارد, مسئله شرور و عدل الاهى است. در این جهان کودکان و حیوانات بى گناه رنج مى برند, انسان ها در شرایط نابرابر زاده مى شوند, مصائب فجیع براى انسان هاى نیکوکار واقع مى شود و انسان هاى بدکار در آسایش و نعمت به سر مى برند. نظریه تناسخ در پى توجیه این شرور و رفع تعارض آن با عدل الاهى است. مطابق این نظریه هر کسى در زندگى ثمره کردار خود را مى بیند, آسایش, ثروت و سلامت حاصل نیکوکارى فرد در زندگى گذشته است و تمامى مصائب و آلام حاصل کردارهاى ناپسند اوست.

    بر این نگرش دو دسته نقد وارد است. دسته اول به نحوه تبیین شرور در نظریه تناسخ مربوط مى شود. این نظریه توجیه وجود شرور را مشروط به استحقاق فرد براى پیش آمدن آن مى کند و از همین رو شرور را نتایج عمل خود فرد مى شمرد. در مقابل چنین رویکردى از چند منظر مى توان استدلال کرد. نخست اعتقاد کسانى چون افلاطون و بعضى فیلسوفان اسلامى است که اصولاً شر را امر عدمى مى شمرند و به این ترتیب صورت مسئله را پاک مى کنند. از آن جا که دفاع مستدل از خود این تلقى چندان آسان نیست, براى چالش با نگرش معتقدان به تناسخ نیز نمى توان آن را برهان قاطعى شمرد. نمونه نقد دیگرى که به همین ترتیب ناشى از نگاه خاص به شرور است, تلقى متکلمان اشعرى در جهان اسلام است. مطابق موضع اشاعره تعیین عقلانى حسن و قبح امور پذیرفته نیست, از این روحتى نمى توان رنج بردن اطفال بى گناه را بد شمرد تا اصلاً نیازى به توجیه آن باشد(نک: بغدادى, 241; جوینى, 286; البته اشاعره ادله اى هم در برابر تناسخ آورده اند, براى مثال عضدالدین ایجى لزوم یادآورى زندگى گذشته را مطرح کرده است. (نک: ایجى, 261; نیز بغدادى, همان, 235; شهرستانى, 395). ضعف این تلقى که ناشى از طرد استدلال است نیاز به توضیح ندارد. اما دیگر متکلمان مسلمان در این باره دلایلى اقامه کرده اند که مهم ترین آنها توجیه معتزله در مسئله آلام و مصائب است. به نظر معتزله و نیز متکلمان شیعى چون; شیخ طوسى و علامه حلى, خدا ممکن است براى امتحان انسان یا براى دفع ضرر یا جلب منفعتى مترتب بر یک مصیبت, او را به آن مصیبت گرفتار کند. هر سه مورد نشان مى دهد که شرط توجیه رنج هاى انسان یا هر موجود بى گناه دیگرى منحصراً استحقاق خود او نیست و به این ترتیب نیازى به نظریه تناسخ پدید نمى آید.

    هم چنین قول به اعواض مى تواند وجود رنج ها را توجیه کند, خدا در عوض هر رنجى به انسان پاداشى در این جهان یا جهان دیگر مى دهد (نک: قاضى عبدالجبار, 13/405ـ430; شیخ طوسى, 7ـ 88). دسته دوم نقد, توفیق فرض تناسخ در توجیه شرور را به زیر سؤال مى برد. به رغم سخن ماکس وبر که تناسخ را منسجم ترین نظریه عدل الاهى در سراسر تاریخ بشر خوانده است (نک: دایرةالمعارف دین, ذیل Transmigration), مفهوم تناسخ با مشکلات بنیادینى در توجیه شرور رو به روست. تناسخ ـ در ظاهر ـ توضیح مى دهد که چرا مثلاً فرد (الف) در خانواده اى فقیر و با شرایط جسمانى نامطلوب به دنیا آمده است, اما نمى تواند به طور کلى اصل وجود شر را توجیه کند. علاوه بر این, همان طور که نینیان اسمارت (دایرةالمعارف فلسفه, ذیل Reincarnation) بیان مى کند, صرف این نکته که مفهوم تناسخ بتواند شرور را تبیین کند, هرچند امتیازى براى آن محسوب مى شود نمى تواند دلیل پذیرفتن آن باشد, چرا که اصولاً نمى توان فرضیه اى را تنها به صرف نتایج مثبت مترتب بر آن و بدون داشتن دلایل متقن در اثبات آن پذیرفت.

    از سوى دیگر, هم چنان که جان هیک, فیلسوف معاصر, اشاره کرده است (335ـ336) مفهوم تناسخ نابرابرى هاى انسان ها در هنگام تولد را توضیح نمى دهد بلکه آن را تا ابد به تأخیر مى اندازد, زیرا شرایط کنونى را براساس یک زندگى سابق توجیه مى کند و شرایط آن زندگى سابق را نیز براساس زندگى قبل تر و همین طور تا بى نهایت. این امر شاید در جهت تأیید قِدَم نفس به کار بیاید, اما درباره مسئله شر به نتیجه اى نمى انجامد. صورت این استدلال به استدلالى که متکلمان اسلامى در ردّ تناسخ آورده اند شبیه است. متکلمان مسلمان نیز به مبدأ فرایند تناسخ توجه کرده اند و براى آن علتى خواسته اند. تناسخیان ـ از جمله دو فرقه نصیریه و دروزیه که امروزه نیز حضور دارند (نک: ابوعزالدین, 146ـ147; الهفت الشریف, 49ـ51) عموماً عصیان و گناه در زندگى پیشین را سبب تناسخ معرفى مى کردند. متکلمان در مقابل چنین استدلال مى کردند که اگر هر رنجى حفظ کیفر گناه باشد, آن امرى که سبب گناه شده است, یعنى نخستین تکلیفى که گناه کاران با تن زدن از آن دچار معصیت شده اند, توجیه ناپذیر خواهد بود, زیرا تکلیف در هر حال همراه با رنج و مشقت است و این مسئله به دور منتهى خواهد شد (قاضى عبدالجبار, 13/419; همو, 2/488; جوینى, 280ـ281; شهرستانى, 2/395).

    قدیم بودن روح, یا به تعبیر فلسفى نفس, به نظر بسیارى از متکلمان و بعضى فیلسوفان اسلامى مقدمه نظریه تناسخ است. از همین رو, یکى از استدلال هاى آنان در برابر این نظریه, نفى قِدَم و اثبات یا مفروض گرفتن حدوث نفس بوده است. یکى از استدلال هاى مهم ابن سینا از همین نوع است. به زعم او وقتى بدن کاملاً آماده شده باشد نفس بالضروره حادث مى شود. این امر هرگز بر سبیل بخت و اتفاق نیست; یعنى همواره به محض حدوث مزاج, استعداد دریافت نفس در بدن پدید مى آید. حال اگر تناسخ را بپذیریم, لازم مى آید که یک بدن داراى دو نفس باشد; یکى نفسى که به سبب استعداد بدن و به محض حدوث مزاج از جانب عقل فعال به آن افاضه شده است, دیگرى نفسى که از راه تناسخ وارد آن شده است. چنین وضعى مردود است زیرا هر موجود زنده اى نفس خود را واحد احساس مى کند. هم چنین نمى توان فرض کرد که نفس دومى در کار باشد که موجود زنده نسبت به آن آگاهى نداشته باشد و خود آن نفس هم به خود آگاه نباشد و اشتغالى به بدن نداشته باشد, زیرا پیوند نفس و بدن فقط به صورت علاقه اشتغالى ممکن است; یعنى نوع پیوند و علاقه نفس با بدن به نحوى است که نفس در بدن تصرف و آن را تدبیر مى کند و بدن از نفس اثر مى پذیرد, بنابراین موجود زنده همواره به نفس مدبّر و متصرف خودآگاه است (ابن سینا, 3/386ـ387; 4/108ـ109; 2/,3/356; 1/318ـ320).

    مشائیان عموماً این دلیل را پذیرفته و آن را در ردّ تناسخ تکرار کرده اند. این دلیل در میان متکلمان نیز رواج داشته است (براى نمونه, نک: شهرستانى, 2/396; حلى, 203).

    با این حال ضعف استدلال ابن سینا را بسیارى از متکلمان و فیلسوفان دریافته اند. فخر رازى آن را دور صریح مى خواند, چرا که حدوث نفس را براساس لزوم تناسخ و بطلان تناسخ را با مسلّم گرفتن حدوث نفس تبیین مى کند. ابن سینا براى اثبات این که تناسخ محال است, استدلال مى کند که نفس حادث است نه قدیم, در حالى که تناسخ ـ البته به زعم ابن سینا ـ مستلزم قِدَم نفس است; اما از طرف دیگر خود وى براى اثبات حدوث نفس استدلال مى کند که اگر نفس قدیم باشد تناسخ لازم مى آید (نک: فخر رازى, 2,7/202ـ 208; نیز ایجى, 261; کاتبى قزوینى, 376).

    نقد ملاصدرا از تناسخ نمونه دیگرى از نقد براساس مبانى خاص فلسفى است. ملاصدرا, بر مبناى نظریه حرکت جوهرى, نحوه ایجاد و بقاى نفس را به گونه اى تعریف مى کند که تناسخ مطلقاً ناممکن مى شود. طبق این نظریه نفس و بدن در ابتداى حدوث خود امورى بالقوه و داراى حرکت جوهرى ذاتى هستند. میان نفس و بدن یک ترکیب اتحادى طبیعى وجود دارد که موجب مى شود هر دو با هم از قوه به فعل برسند. نفوس, جملگى در مدت حیات جسمانى خود از قوه به فعل مى رسند و بر حسب اعمال نیک یا بد خود نوعى تحصل و فعلیت مى یابند, چه این تحصل و فعلیت در سعادت باشد چه در شقاوت. بنابراین, وقتى نفس بالفعل شد محال است که بار دیگر در حد قوه محض شود, هم چنان که محال است حیوان پس از بلوغ به مرحله نطفه باز گردد. حرکت جوهرى به قسر یا به طبع, به اراده و یا به اتفاق, بازگشت پذیر نیست. حال اگر نفس تناسخ یافته اى به بدنى تعلق بگیرد, چه آن بدن در حالت جنینى باشد چه غیر آن, لازم مى آید که نفس بالفعل و بدن بالقوه باشد که این امر محال است (ملاصدرا, 1,9/2ـ3). به نظر ملاصدرا این برهان عامى است که همه اقسام تناسخ را از جهت نزول یا صعود باطل مى کند (براى تقریر همین استدلال با بیان فلسفه مشاء, نک: همان, 9/3).

    در اقامه برهان به نفع تناسخ نیز استفاده از مبانى اثبات نشده مشهود است. نمونه این مطلب را هم در آیین هندو و هم در آیین بودا مى یابیم. به اعتقاد هندوان نفوس ازلى و ابدى اند, اما بنا به طبیعت خود همواره ملازم بدن اند. بنابراین, باید فرایند تناسخ در کار باشد تا هم جاودانگى نفس حفظ شود و هم نفس از بدن جدایى نگیرد.

    استدلال بودایى به این ترتیب است: همه احوال, معلَّلْ به عللى مقدم بر خود هستند; برخى احوال نفسانى وجود دارد که علت آنها احوال جسمى نیست; بنابراین اولین حالت فاقد علت جسمانى مى بایست علتى غیر جسمانى داشته باشد; این علت نمى تواند خدا باشد ـ زیرا در نظام بودایى خدا وجود ندارد ـ بنابراین, باید یک حالت آگاهى تجربى پیش از تولد وجود داشته باشد و تولدهاى پیشین باید نامتناهى باشند. این استدلال پیش فرض هایى دارد, همانند این پیش فرض این که هر حالتى باید معلل به علتى مقدم بر آن باشد, در حالى که مى توان در مقابل گفت که حالات ذهنى فاقد علت جسمى به راستى لایعلل اند (نک: دایرةالمعارف فلسفه, ذیل Reincarnation).

    استدلال هاى دیگرى در اثبات تناسخ, به ویژه از منظر مدرن و جدا از زمینه هاى اصلى پیدایش این نظریه, در غرب مطرح شده است. نخست این که این نظریه امکان تحقق کامل استعدادها و شکوفایى کامل فرد را فراهم مى کند. اگر انسان بارها فرصت داشته باشد تا به دنیا بیاید, مى تواند ظرفیت هاى مختلف خود را به کمال برساند. این فرض با این اشکال اساسى روبه روست که صرف وجود چنین فایده اى, قوت استدلالى نظریه را تأمین نمى کند. علاوه بر این, با یک نقد بنیادین که به مسئله هویت فردى مربوط مى شود روبه روست (این نقد را پس از شرح دلایل له مطرح خواهیم کرد).

    چند دلیل دیگر که مى توان همانند نینیان اسمارت (دایرةالمعارف فلسفه, ذیل Reincarnation) آنها را دلایل تجربى در اثبات تناسخ نامید, به این ترتیب اند: الف) استعدادهاى غریزى نوزادان نشان مى دهد که آنان در زمان و مکان دیگرى و بنابراین در بدن دیگرى امورى را آموخته اند. وجود کودکان نابغه ـ همانند موتسارت که آهنگ سازى را از خردسالى آغاز کرد ـ شاهد دیگرى براى این سخن است. ب) انسان هایى با مراتب بالاى معنوى ـ همچون جوکیان هند ـ وجود دارند که زندگى گذشته خود را به خاطر مى آورند. ج) روح که امرى بسیط و تقسیم ناپذیر است نمى تواند از والدین که دو تن اند پدید آمده باشد پس باید از جاى دیگرى وارد بدن نوزاد شده باشد. د) صحنه هاى تکرارى نما, تجربه اى که در روان شناسى dژj`avu خوانده مى شود, به ادعاى معتقدان به تناسخ یادآور زندگى هاى پیشین انسان است. این که بعضى مکان ها یا مناظر براى کسى آشنا به نظر برسد بى آن که پیش از این آنها را دیده باشد, حاکى از آن است که او در یک زندگى سابقه در آن مکان ها بوده و تجربه اى از آن مناظر داشته است.

    اما در برابر هر یک از این دلایل, دلایل نقضى وجود دارد: در مورد (الف), بعضى مى گویند علم زیست شناسى مى تواند تبیین هاى دیگرى از وجود غریزه و نبوغ در کودکان عرضه کند که نیازى به فرض تناسخ نباشد. در مورد (ب), اگر به خاطر آوردن گذشته مشروط به رسیدن به مراتب والاى معنوى باشد نمى توان از معیار تجربى براى رسیدن به این مراتب سخن گفت تا به خاطر آوردن گذشته براى همه انسان ها قابل حصول باشد, در صورتى که امکان تجربه یک موقعیت براى همه انسان ها شرط لازم (تجربى) قلمداد کردن آن است. هم چنین دعاوى بعضى افراد مبنى بر یادآورى زندگى سابق خود از وضوح و تمایز لازم براى قطعى و یقینى شمردن آنها برخوردار نیست. این امر, یعنى مخدوش بودن شرایط تحقیق پذیرى فرض تناسخ, وقتى با ادله محکم ترى در رد آن همراه مى شود, اعتبار فرض را به حداقل مى رساند. به علاوه, تبیین هاى روان شناختى هم مى تواند به توضیح پدیده صحنه هاى تکرارى نما کمک کند. در مورد (ج), پاسخ بسیار ساده این است که روح بسیط را خدا مى آفریند و در بدن انسان جاى مى دهد, پاسخ دیگر آن است که اصولاً چنین تصورى مبتنى بر مسلّم فرض کردن تقسیم بندى روح ـ جسم است که خود نیاز به دلیل دارد. درباره مورد (د) چند اشکال وجود دارد; نخست آن که معیار تحقق پذیرى در این جا هم امکان تجربه تکرار صحنه ها را نفى مى کند. مشکل مهم تر این پرسش است که چرا بیشتر مردم چیزى از این گذشته ادعایى به یاد ندارند. این پرسش را متکلمان اسلامى ـ هم اشاعره و هم معتزله و شیعه ـ نیز مطرح کرده اند. پاسخ سنتى به این پرسش که مى گوید علت فراموشى واقعه هولناک مرگ بدن سابق است, از دیرباز مخدوش اعلام شده است. از جمله قاضى عبدالجبار در المغنى (13/411ـ412) با ذکر این پاسخ متذکر مى شود که طول مدت یا وقفه در کار عقل که ضمن انتقال روح به بدن بعدى پیش مى آید نمى تواند عذرى براى فراموشى باشد, زیرا این امور در یادآورى حوادث مهم زندگى هیچ تأثیرى ندارد. نقد دیگرى که مى توان مطرح کرد این است که اصولاً چه دلیلى براى هولناک تلقى کردن مرگ وجود دارد تا براساس آن از فراموشى بر اثر مواجهه با مرگ سخن بگوییم (دایرةالمعارف فلسفه, همان جا). اما در برابر نقد نخست ـ یعنى این مسئله که چرا بیشتر مردم چیزى از این زندگى گذشته به یاد ندارند ـ مى توان پاسخ فخر رازى (1/333) را آورد که مى گوید این فرض ممکن است ک

    ه یادآورى احوال هر بدنى متوقف بر تعلق به همان بدن باشد. اشکال فخر رازى وارد به نظر مى رسد, اما مسئله مهم ترى را پیش مى آورد که همان اشکال بنیادین مذکور درباره هویت فردى است. اگر روح در بدن الف فقط بدن الف را مى شناسد و فقط خاطرات این بدن را ضبط کرده است, چه ملاکى براى اثبات حضور روح در بدن هاى ب,ج,د و… داریم؟

    طبق تحلیل جان هیک براى این که بتوانیم از یک هویت واحد در جریان زندگى سخن بگوییم, سه ملاک در دست داریم. ملاک نخست, خاطره است. بى شک, ذهنیت یک فرد در دو سالگى با ذهنیت او در سى سالگى تفاوت دارد, اما رشته اتصالى هست که دو سالگى فرد را به سى سالگى او پیوند مى دهد و موجب مى شود این دو ذهنیت متفاوت را دو مرحله از حیات یک فرد بشماریم. این رشته اتصال, خاطراتى است که فرد سى ساله, هر چند به صورت ضعیف, از دو سالگى خود دارد. اما در مورد وحدت ادعایى میان روح فردى در قرن بیستم با روح فردى در دو هزار سال پیش از میلاد, این خاطره وجود ندارد و یکى از ملاک هاى وحدت نقض مى شود. ملاک دیگر, استمرار جسمانى است. میان جسم فرد در دو سالگى با جسم او در سى سالگى تفاوت زیادى هست, اما در نهایت امرى وجود دارد که موجب مى شود جسم فرد سى ساله را تداوم همان جسم دو سالگى بدانیم, براى مثال, نوعى ارگانیسم که همواره در حال دگرگونى است و مجموعه اتم هایش دائماً تغییر مى کند, اما همواره یک ارگانسم واحد باقى مى ماند. در فرضیه و فرایند تناسخ, این ملاک نقض مى شود; فرد ممکن است در جنسیت هاى متفاوت و گاه در نژادهاى متفاوت یا حتى در انواع متفاوت حیات, تناسخ بیابد. آخرین ملاک, استمرار روان شناختى آن دسته از حالات ذهنى است که شخصیت فرد را مى سازد. بنابراین, اگر ب تناسخ الف باشد, باید همان ویژگى هاى شخصى الف ـ براى مثال, مغرور و تند مزاج بودن ـ را داشته باشد. اما وجود شباهت در خُلقیات نمى تواند معیارى قطعى براى پذیرفتن تناسخ به دست دهد, چرا که شباهت هاى شخصیتى میان همه انسان ها وجود دارد. ادعاى این همانى براساس صرف این شباهت ها مستلزم آن است که همه افرادى را که در زمان هاى مختلف زندگى مى کنند و الگوهاى شخصیتى مشابهى دارند, یک شخص واحد تلقى کنیم. به این ترتیب, با فقدان ملاک عینى براى ارتباط دادن بدن هاى روح واحد, فرض تناسخ از هرگونه پشتوانه تجربى محروم مى ماند (هیک, 320ـ326; و نیز پترسون و دیگران, 355).

    در منابع اسلامى نیز دلایلى تجربى له و علیه تناسخ مطرح شده است. براى مثال, یکى از ادله ابن سینا در رد تناسخ این است که در صورت درستى تناسخ, باید تعداد بدن هاى حادث شده با تعداد نفس هایى که بدنى را ترک کرده اند برابر باشد و مطابق هر فسادى, کَونى وجود داشته باشد (ابن سینا, 1,3/357ـ359). سهروردى در آثار مشائى خود ضرورت مطابقت زمانى میان خروج نفس و حدوث بدن جدید را هم به این شرط افزوده است.

    اشکال دیگر او آن است که با فرض انتقال نفس انسان به بدن حیوانات, تعداد بدن هاى حیوانات بسیار بیش از تعداد نفوس انسان هاست و در صورت انتقال نفس حیوانات به بدن انسان ها تعداد نفوس بیشتر است (سهروردى, 4/81, 119ـ120, 236; همو, 3/74, 170). سهروردى خود در حکمةالاشراق مى کوشد به هر دو اشکال پاسخ دهد. در مورد بیشتر بودن تعداد بدن ها نسبت به نفوس مى گوید: نزول نفس به بدن متناسب با آن به نحو تدریجى صورت مى گیرد, ابتدا از بدن هاى حجیم آغاز مى شود تا به خردترین جانوران برسد. براى مثال, نفس آزمند پس از طى بدن هاى بسیار و در صورت باقى ماندن رذیلت آزمندى به بدن مورچه تعلق خواهد گرفت. درباره مطابقت زمانى, سهروردى تنها (قوانین سرى) این عالم را مطرح مى کند که آدمیان از آن بى خبراند (سهروردى, 2/219ـ221).

    ملاصدرا چند دلیل تجربى دیگر در تأیید تناسخ را ملاصدرا ثبت کرده و پاسخ گفته است. یک دلیل که در دفاع از تناسخ صعودى آورده اند آن است که حیوانات مانند انسان ها در عین تغییر اجزاى جسمانى در طول زندگى یکسان باقى مى مانند, پس باید نفس مجرّدى داشته باشند که حافظ حقیقت و هویتشان باشد; هم چنین حیوانات حرکات و اعمالى دارند که داشتن نفس مجرّد را براى آنها مسلّم مى کند, مثل کندوسازى زنبور یا تقلید میمون و طوطى یا وفادارى سگ به صاحب خود. بنابراین, روا نیست که چنین نفوس مجرّدى پس از مرگ حیوان بدون ارتقا به مرتبه انسانى رها شوند. ملاصدرا به این اشکال این گونه پاسخ مى دهد که صدور این اعمال از حیوانات به معناى داشتن نفس مجرد نیست, بلکه آنها فرشته اى دارند که آنها را به این اعمال هدایت مى کند. به علاوه, برخى حیوانات که به اوایل مرتبه انسانى نزدیک اند, در آخرت محشور خواهند شد (ملاصدرا, 2, 237; همو, 3, 443ـ444; همو, 1,9/23ـ 25).

    کتاب نامه:

    ابن حجر عسقلانى, فتح البارى (شرح صحیح البخارى), بیروت, دارالمعرفه, بى تا.

    ابن حزم, الفصل فى الملل والاهواء والنحل, چاپ محمد ابراهیم نصر و عبدالرحمن عمیره, بیروت, دارالجیل, 1405/1985.

    ابن خلدون, تاریخ ابن خلدون المسمى دیوان المبتدا و الخبر, چاپ خلیل شحاده و سهیل زکار, بیروت, دارالفکر 1408/1988.

    ابن سینا, 1: النفس من کتاب الشفاء, چاپ حسن حسن زاده آملى, قم, مکتب الاعلام الاسلامى, مرکز النشر, 1375ش.

    ــ ,2: الاشارات والتنبیهات (مع الشرح نصیرالدین طوسى و شرح الشرح لقطب الدین رازى), تهران, دفتر نشر کتاب, 1403.

    ـــ ,3: النجاه من الغرق فى بحر الضلالات, چاپ محمدتقى دانش پژوه, تهران, دانشگاه تهران 1379ش.

    ـــ ,4: المبداء والمعاد, چاپ عبدالله نورانى, تهران, مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مک گیل با همکارى دانشگاه تهران, 1363ش.

    ابن کثیر, البدایه والنهایه, چاپ على شیرى, بیروت, دار احیاء التراث العربى, 1408.

    ابن مرتضى, المنیه والامل فى شرح الملل والنحل, چاپ محمدجواد مشکور, مؤسسه الکتاب الثقافیه, 1988.

    ابن ندیم, کتاب الفهرست, چاپ محمدرضا تجدد, تهران, اسدى, 1350ش.

    ابوحاتم رازى, اعلام النبوه, چاپ ضلاح صاوى و غلامرضا اعوانى, تهران, انجمن فلسفه ایران, 1356ش.

    ابوریحان بیرونى, کتاب البیرونى فى تحقیق ماللهند, حیدرآباد دکن, مجلس دائرةالمعارف العثمانیه, 1377/1958.

    ابوعزالدین, نجلاء, الدروز فى التاریخ, بیروت, دارالعلم للملایین, 1990.

    اشعرى قمى, سعدبن عبدالله, کتاب المقالات والفرق, چاپ محمدجواد مشکور, تهران, مرکز انتشارات علمى و فرهنگى, 1361 ش.

    اشعرى, ابوالحسن, مقالات الاسلامیین واختلافات المصلین, چاپ هلموت ریتر, ویسبادن: فرانز اشتاینر, 1400/1980.

    ایجى, عضدالدین, المواقف فى علم الکلام, بیروت, عالم الکتب. بى تا.

    بغدادى, عبدالقاهر, 1: الفرق بین الفِرَق, چاپ محمد محیى الدین عبدالحمید, بیروت, دارالمعرفة, بى تا.

    ـــــــ,2: کتاب اصول الدین, استانبول, 1346/1928.

    تهانوى, موسوعه کشاف اصطلاحات الفنون والعلوم, چاپ رفیق العجم وعلى دحروج, بیروت, مکتبة لبنان, 1996.

    جصاص, احمدبن على, احکام القرآن, چاپ عبدالسلام محمدعلى شاهین, بیروت, دار الکتب العلمیه, 1415/1994.

    جوینى, ابوالمعالى عبدالملک بن عبدالله, کتاب الارشاد, چاپ محمد یوسف موسى و على عبدالمنعم عبدالحمید, مصر, مکتبة الخانجى, 1369/1950.

    حرّ عاملى, محمدبن حسن, تفصیل وسائل الشیعة الى تحصیل مسائل الشریعة, قم, 1416.

    حلى حسن بن یوسف, الاسرار الخفیه فى العلوم العقلیه, قم, مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى حوزهُ علمیه قم, 1379 ش.

    دبستان مذاهب, منسوب به کیخسرو اسفندیار, چاپ رحیم رضازاده ملک, تهران, 1362 ش.

    ذکاوتى قراگوزلو, علیرضا, (تناسخ و نحله هاى شعوبى متأخر), مجلّه معارف, دوره 17, ش2 (مرداد ـ آبان 1379).

    رازى, محمدبن زکریا, 1: السیره الفلسفیه, چاپ پل کراوس, تهران, انتشارات آموزش انقلاب اسلامى, 1371ش.

    ـــ , 2: رسائل فلسفیه, چاپ پل کراوس, جلد1, قاهره, 1939.

    سبزوارى,ملاّ هادى, شرح المنظومه, چاپ حسن حسن زاده آملى, تهران, نشر ناب, 1416ـ1422.

    سهروردى, یحیى بن حبش, مجموعه مصنفات شیخ اشراق, جلد دوم, چاپ هنرى کربن, انتشارات پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, تهران چاپ دوم, 1373و چاپ سوم 1380; جلد سوم, چاپ سید حسین نصر, چاپ دوم 1373, جلد چهارم, چاپ نجفقلى حبیبى.

    شهرستانى, محمد بن عبدالکریم, 1: الملل والنحل, چاپ محمد سید کیلانى, بیروت: دار صعب, 1406/1986.

    ـ , 2: نهایة الاقدام فى علم الکلام, چاپ آلفرد گیوم, قاهره, مکتبه المتنبى, بى تا.

    صدرالدین شیرازى, محمد بن ابراهیم, 1: الحکمة المتعالیة فى الاسفار العقلیة الاربعة, تهران, 1337ش.

    ـ ,2: الشواهد الربوبیه فى المناهج السلوکیة, چاپ جلال الدین آشتیانى, مشهد, 1346ش.

    ــ ,3: المبداء والمعاد, چاپ جلال الدین آشتیانى, قم, دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم, 1380ش.

    صدوق, الاعتقادات, چاپ عصام عبدالسید, قم, دارالمفید, 1414.

    طبرسى, احمد بن على, الاحتجاج, چاپ محمدباقر موسوى خرسان, بیروت, مؤسسه الاعلمى للمطبوعات, 1401/1981.

    طوسى, محمد بن حسن, الاقتصاد الهادى الى طریق الرشاد, تهران, منشورات مکتبه جامع چهل ستون, 1400.

    فخر رازى, محمد بن عمر, 1: محصل افکار المتقدمین والمتأخرین من العلماء والحکماء والمتکلمین, چاپ عبدالرؤف سعد, بیروت, 1404/1984.

    ـ ,2: المطالب العالیه من العلم الالهى, چاپ احمد حجازى سقا, بیروت, دار الکتاب العربى, 1407/1987.

    قاضى عبدالجبار همدانى, 1: المغنى فى ابواب التوحید والعدل, چاپ ابوالعلاء عفیفى, ج13, قاهره, مطبعة دارالکتب المصریه, 1382/1962.

    ـ ,2: شرح الاصول الخمسه, چاپ عبدالکریم عثمان, قاهره,مکتبه وهبه, 1416/1996.

    کاتبى قزوینى, دبیران, حکمة العین, شرح شمس الدین مبارک شاه بخارى, چاپ جعفر زاهدى, مشهد, 1353ش.

    مجلسى, محمدباقر بن محمدتقى, بحارالانوار, بیروت, مؤسسه الوفاء, 1403.

    جان هیک, فلسفه دین, ترجمه بهزاد سالکى, تهران,1376.

    مایکل پترسون, ویلیام هاسکر, بروس رایشنباخ, دیوید بازینجر, عقل و اعتقاد دینى: درآمدى بر فلسفه دین, ترجمه احمد نراقى و ابراهیم سلطانى, تهران,1376.

    مقدسى, مطهر بن طاهر, کتاب البدء والتاریخ, چاپ کلمان هوار, پاریس, 1899ـ1919.

    الهفت الشریف من فضائل مولانا جعفر الصادق(ع), منسوب به مفضل بن عمر, چاپ مصطفى غالب, بیروت, دارالاندلس, 1964.

    Philip L. Quinn and Charles Taliaferro, A Companion to Philosophy of Religion, Eds. Blackwell Publishing, 2002.

    Encyclopedia of Islam, New ed., Leiden: Brill, 1960 s.v. زNusayriyyaس, by H. Halm.

    James Hastings ed., Encyclopedia of Religion and Ethics, Edinburgh: T. Clark, 1980-1981, s.v. زTransmigrationس.

    Paul Edwards ed., The Encyclopedia of Philosophy, New York: Mac Millan, 1972, s.v. زReincarhationس, by Ninian Smart.

    Mirca Eliade ed., The Encyclopedia of Religion, New York: Mac Millan, 1987, s.vv. زReincarhationس, by Y. Bruce Long, زTransmigrationس, by R. J. Zwi Werblowsky.

    Cecil Roth and Geoffery Wigoder eds., Encyclopedia Judaica, Jerusalem: Keter Publishing House, 1978-1982.

    Gershom Sclolem, Major Trends in Jewish Mysticjsm, New York: Schoken Books, 1954.

     

    فاطمه مینایى

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    تسخیر روح یا تناسخ؟ داستان زنی که همانند زندگی قبلی خود صحبت می‎کند

    شخصیت جدید «اوتارا هودار»، زمانی که ۳۲ سال داشت، ظاهر شد و خود را «شارادا» نامید (Shutterstock*)

    جهان مملو از اسراری است که دانش کنونی ما را به چالش می‌کشد. اپک تایمز در بخش ماوراء دانش، داستان‎هایی از پدیده‌های خارق‌العاده را گردآوری کرده تا راه را برای باور مسائل ممکنی که قبلاً انکار می‌شدند باز کند. آیا آن‎ها واقعیت دارند؟ تصمیم با خود شماست.

    در دهه‎ی ۷۰ میلادی، «یان استیونسون»، محققی مشهور که در زمنیه‎ی تناسخ تحقیق می‎کرد با زنی آشنا شد که می‎توانست به شکلی از زبان بنگالی که در ۱۵۰ سال پیش استفاده می‎شد، صحبت کند. به‎گفته‎ی پروفسور «پی. پال»، استاد زبان بنگالی، ۲۰ درصد از زبان بنگالی امروزی را کلمات انگلیسی تشکیل داده‎اند. اما این زن در یک گفتگوی طولانی با پروفسور پال حتی از یک کلمه‎ی انگلیسی  استفاده نکرد. از سویی دیگر، وی بیش‎تر از کلمات سانسکریتی استفاده می‎کرد که در سال‎های ۱۸۱۰ تا ۱۸۳۰ استفاده می‎شد؛ که این مدت زمان فرضی زندگی قبلی او بود.

    با‎این‎که هیچ‎گاه در منطقه‎ی بنگال غربی زندگی نکرده بود؛ اما کاملاً روان صحبت می‎کرد گویی در این منطقه بزرگ شده است؛ منطقه‎ای که خاطرات بسیاری از آن داشت. او در ناگپور هند به‎دنیا آمده بود و به زبان مراتی مسلط بود و کمی انگلیسی و هندی صحبت می‎کرد.

    شخصیت جدید «اوتارا هودار»، زمانی که ۳۲ سال داشت، ظاهر شد و خود را «شارادا» نامید. هودار تا آن زمان هیچ اشاره‎ای به زندگی گذشته‎ی خود نکرده بود. وی فوق لیسانس زبان انگلیسی و مدیریت دولتی بود که در دانشگاه ناگپور، شغلی پاره‌‏وقت داشت؛ تا زمانی‎که بدن جسمانی خود را با فرد دیگری تقسیم کرد.

    شارادا قادر نبود به هیچ زبانی که هودار می‎توانست صحبت کند، حرف بزند و یا آن‎ها را بفهمد. او خانواده و دوستان هودار را نمی‎شناخت و بسیاری از وسایلی که بعد از انقلاب صنعتی اختراع شده بود، او را مات و مبهوت می‎کرد. خانواده‎ی هودار هیچ کسی را که اهل بنگال باشد، نمی‎شناختند و با هیچ غذای محلی‎ای که در منطقه‎ی بنگال تهیه می‎شد و شارادا درخواست می‎کرد، آشنایی نداشتند.

    استیونسون و همکارانش چندین هفته را به بررسی داستان هودار صرف کردند. آن‎ها مکان‎هایی را که او در بنگال به‎یاد می‎آورد، بررسی کردند (برخی از این مکان‎ها در بنگلادش امروزی قرار گرفته بود». توصیفات او در زمینه‎ی مسافت بین مکان‎ها و نقشه‎ی جغرافیایی منطقه و غیره کاملاً دقیق بود.

    او اسامی کامل اعضای خانواده‎اش از جمله پدرش را به‎خاطر می‎آورد. هنگانی‎که استیونسون شجره‎نامه‎ی پدر وی را در منطقه‎ای که شارادا توصیف کرده بود، یافت، متوجه شد که اسامی و توصیفاتی که شارادا از رابطه‎اش با ۵ عضو خانواده‎اش از جمله پدر و پدربزرگش شرح داده بود، کاملاً صحت داشت. خانواده‎ی وی در قرن نوزدهم که با توصیفات شارادا مطابقت داشت، زندگی می‎کردند.

    استیونسون در مقاله‎ای تحت عنوان «گزارشی مقدماتی از مورد عجیبی از تناسخ با زبان‎های بیگانه» که در مجله‎ی علمی «تاریخ روان‎شناختی جامعه‎ی امریکا» در جولای ۱۹۸۰ به‎چاپ رسید، آورده است: «شجره‎نامه‎ی یافت شده به‎طور انحصاری برای مردها بود. از آن‎جایی که نام هیچ زنی در این شجره‎نامه نبود، نمی‎توانستیم ثابت کنیم زنی با مشخصات و توصیفات شارادا وجود داشته است. اما ارتباط میان شجره‎نامه و اظهارات او درباره‎ی روابط مردان خانواده، چیزی بیش‎تر از موردی تصادفی به‎نظر می‌‏رسید.»

    هودار در زمان کودکی بسیار از مار وحشت داشت. به‎گفته‎ی مادرش زمانی که هودرا را باردار بود، بارها و بارها خواب دیده بود که ماری پای او را نیش می‎زد.

    شارادا به‎خاطر می‎آورد که زمانی که هفت ماهه حامله بود و در حال چیدن گل، ماری انگشت او را نیش زده بود. او گفت که در آن زمان بی‎هوش شده است اما زمان مرگش را به یاد نمی‎آورد. در آن زمان او ۲۲ سال داشت و به‎گفته‎ی استیونسون، «به‎نظر نمی‎رسید او اطلاعی از گذر زمان داشته باشد».

    شارادا بدن هودار را به مدت چند روز تا چند هفته در زمان‎های خاصی تصاحب می‎کرد. خانواده‎ی هودار متوجه شدند که این زمان‎ها در ارتباط با اهلّه‎های خاص ماه هستند. استیونسون معتقد بود که شاید این مورد، از موارد تسخیر بدن باشد تا تناسخ.

    استیونسون می‎نویسد: « فراموشی‎ای که در هر یک از این افراد ظاهر می‎شود، برای وقایعی که برای دیگری اتفاق افتاده، رخ می‎دهد؛ اگرچه این موضوعی کلی نیست اما به‌‏نظر می رسد مربوط به سندروم تسخیر بدن باشد تا تناسخ. این موضوع دلالت بر شخصیت غیرجسمانی شارادا دارد بدین معنا که شارادا از جنبه‎های زنده‎ی یک فرد واقعی تشکیل شده که در اوایل قرن ۱۹ میلادی زندگی کرده و تقریباً ۱۵۰ سال بعد بدن اوتارا را تصرف و به کنترل خود در‎آورده است».

    وی ادامه می‎دهد: «جزئیات دیگر نیز مطابق با تفسیری هستند که از تناسخ داریم. اول این‎که بدن اوتارا در هنگام کودکی، ترس از مار داشت و پس از آن علاقه‎ی خود را به بنگال و بنگالی نشان می‎دهد».

    پدر او یکی از علاقه‎مندان به بنگال بود، چرا که او احساس می‎کرد بنگالی‎ها آن‎ها را بهتر دربرابر نیروهای انگلیسی محافظت کنند چون او در جنبش ملی هند شرکت داشت. ممکن است این زن علاقه به بنگال را از پدر خود به ارث  برده باشد. او چند کلمه بنگالی را در کلاس‌‎های دبیرستان (از کسی که بنگالی صحبت نمی‎کرد و تلفظ مراتی داشت) آموخته بود. اما هیچ نشانه‎ای وجود نداشت که توانسته باشد زمانی کافی را با زبان بنگالی سپری کرده باشد که به این شکل به‎طور فصیح و روان همانند یک بومی صحبت کند. واقعیت این است که نوع لهجه و کلماتی که از زبان بنگالی استفاده می‎کرد در ۱۵۰ سال پیش استفاده می‎شد که همراه با دانش درونی و ذاتی او از غذا و فرهنگ آن منطقه، از شواهد قوی تناسخ به‎شمار می‎رفت.

     

    دلائل طرفداران تناسخ

    مقدمه

    فلاسفه نظریه تناسخ را بر اساس یک سلسله مبانی محکم فلسفی پاسخ داده اند که این پاسخ ها نیازمند آگاهی های فلسفی متعدد می باشد و در عین حال که بسیار دقیق هستند اما فهمشان دشوار است، به همین دلیل از آوردن آنها خودداری کرده و صرفا به ادله طرفداران تناسخ و نقد آنها اکتفا می کنیم. از عزیزانی که سخن ما را می خوانند در خواست می کنیم حتماً سؤالات خویش را به ما انتقال دهند تا پاسخ خویش را دریافت کنند.

     

    دلائل طرفداران تناسخ

    طرفداران تناسخ دو دلیل برای ادعای خود ارائه می دهند: 1- دلایل دینی ، 2- شواهد تجربی.

    1- عدالت الهی: مهم ترین دلیل معتقدان به تناسخ، پاسخ به این سؤال است که « با توجه به عدالت خدا، چرا انسان ها متفاوت آفریده شده اند؟» و در جواب گفته اند: علت این است که هر کسی قبل از این زندگی، زندگی دیگری داشته و متناسب با اعمالی که در آن زندگی انجام داده، جایگاهش در زندگی بعدی مشخص شده است،یعنی کسی که در زندگی قبلی آدم خوبی بوده در زندگی جدید در یک خانواده ی مرفه به دنیا آید و کسی که گناهکار و بد کار بوده، در یک خانواده ی فقیر و بیچاره به دنیا می آید. گروهی معتقدند که تناسخ ممکن است از انسان به حیوان و یا بر عکس نیز صورت بگیرد.

    مهم ترین عاملی که امروزه موجب گرایش عده ای به این نظریه شده، این است که برخی مدعی هستند زندگی پیشین خود را به یاد می آورند و دیگران این را به عنوان دلیلی تجربی بر صحت تناسخ قلمداد کرده اند . این خاطره ها به دو صورت پیدا می شوند: عده ای با هیپنوتیزم به چنین خاطره هائی می رسند و عده ی معدودی نیز بدون هیپنوتیزم

     

    در پاسخ باید گفت : اگر این نظریه به خاطر حل مشکل عدالت الهی باشد، به هیچ وجه نمی تواند مشکل را حل کند زیرا این سلسله توالدها یا آغاز دارد یا ندارد. اگر مطابق آیین هندو آغاز ندارد، پس مشکل تفاوت ها حل نشده و صرفاً به عقب می رود، یعنی مرتب اشکال در مورد قبلی ها مطرح می شود که چرا آن ها متفاوت خلق شده اند. اگر هم بر اساس علم جدید نظر هندوان را رد کنیم و بگوئیم حیات آغاز دارد، آن گاه باید ارواح انسان ها را یا کاملا یکسان و یا با اندکی تفاوت فرض کنیم. اگر اندکی تفاوت داشته باشند که باز مساله حل نشده است و اگر یکسان باشند، تفاوت های بعدی آنها ناشی از عوامل خارجی ( شرایط محیطی) خواهد بود و باز عدالت خدا زیر سوال می رود که چرا شرایط محیطی یکسانی برای آنها قرار نداده است؟ (1)

     

    پس در هیچ حالتی نظریه تناسخ مشکل نابرابری های انسان ها در هنگام تولد را حل نکرده است. 

     

    2- خاطره های زندگی  قبلی: ظاهراً مهم ترین عاملی که امروزه موجب گرایش عده ای به این نظریه شده، این است که برخی مدعی هستند زندگی پیشین خود را به یاد می آورند و دیگران این را به عنوان دلیلی تجربی بر صحت تناسخ قلمداد کرده اند . این خاطره ها به دو صورت پیدا می شوند: عده ای با هیپنوتیزم به چنین خاطره هائی می رسند و عده ی معدودی نیز بدون هیپنوتیزم ، چنین ادعائی را مطرح می کنند:

    الف- خاطره های ناشی از هیپنوتیزم : عده ای از افراد، هنگامی که تحت تاثیر هیپنوتیزم واقع می شوند، ادعا می کنند که به یاد می آورند قبلاً  شخص دیگری بوده اند و کارهای دیگری انجام می داده اند و برخی موارد مشاهده شده که چنان شخصی واقعاً وجود داشته و احیانا برخی از آن کارها را نیز انجام داده است.

     

    هیبنوتیزم

    برای پاسخ به این ادعا، ابتدا باید نکته ای را یاد آور شویم و آن این که دانشمندان در تبیین هر حادثه ای ، همیشه مبانی را قبول می کنند که با سایر داده های علمی هماهنگ باشد. نظریه تناسخ با بسیاری از داده های علمی ناسازگار است. در این جا باید دید آیا بیان دیگری از مطلب وجود ندارد که هم این پدیده را توجیه کند و هم با سایر داده های علمی هماهنگ باشد؟

    تاکنون در تمامی موارد ادعای زندگی پیشین که اطلاعات آن با هیپنوتیزم فرا خواند ه شده است، یا چنان شخصی آن طور که فرد توصیف می کند، وجود نداشته و یا ویژگی مورد بحث می توانسته است برای فرد اطلاع دهنده، که احتمالا به طور خود آگاه به منبع این اطلاعات توجهی نداشته است، معلوم باشد.

     

    ب-مواردی که اشخاص بدون تأثیر هیپنوتیزم ، چنین ادعائی کرده اند مطابق تحقیقات انجام شده در مورد خاص مشاهده شده است: اول، دربچه های کم تر از چهار سال در هندوستان، که عده زیادی از این بچه ها چنین ادعائی را مطرح کردند. دوم، موارد معدودی در افراد بزرگسال.

     

    در مورد بچه های مذکور مطابق تحقیقاتی که انجام شده آشکار شده که به لحاظ علمی، بیش تر موارد غیر قابل قبول است، یعنی یا انگیزه ای برای آن ادعا ها وجود دارد ( به طور مثال، معلوم شده است که بیشتر این ها ادعا می کرده اند که به یک طبقه اجتماعی بالاتری تعلق دارند، یا حتی سهمی از زمین متعلق به پدر زندگی قبلی شان را طلب می کرده اند)، یا بین دو خانواده مورد بحث، آشنائی زیادی وجود داشته و احتمال توافق پیشین بین آنها زیاد بوده است.

    اگر نظریه تناسخ درست باشد، لازم می آید تعداد انسان های جهان ثابت بماند زیرا هیچ روح جدیدی ایجاد نمی شود و هر روحی که بمیرد در کالبد شخص دیگری ظاهر می شود

     

    اما در مورد ادعاهای بزرگسالان، حقیقت این است که کتابهای متعدد در این زمینه نوشته شده، اما اغلب آنها ساختگی بودنش بر پژوهشگران آشکار است. در میان آن تنها کتابی که ظاهراً ادعای مطرح شده در آن با گزارش های تاریخی بیش تر هماهنگ است، کتابی از یان استیونسن به نام « نمونه های تناسخ» می باشد. جمعاً32 مورد در آن گزارش شده است که مثلا خانمی در سال 1902 در هند به دنیا آمد، پس از مدتی وفات یافت و در سال 1926 فرد دیگری در هند به دنیا آمد که ادعا می کرد تجربیاتی از مردم و حوادث آنها دارد که با تجربه های فرد قبلی هماهنگ بود. محققان دلایل دیگری نیز در رد این ادعا ارائه کرده اند که از جمله مهم ترین آنها:

     

    تناسخ

    الف. نقد چگونگی این همانی: مهم ترین مساله این است که ببینیم واقعا چه معیاری وجود دارد که ما یک شخص را در دو سالگی و در پنجاه و دو سالگی شخص واحدی می دانیم و می گوئیم که این شخص پنجاه ساله همان بچه ی دو ساله است؟

    فلاسفه مسلمان، ملاک این همانی را نفس و روح می دانند و معتقدند که امکان ندارد روحی که از بدن انسان جدا می شود دوباره در یک کالبد جدید وارد شود لذا این ادعاها الزاماً باطل است. برخی از فلاسفه ی غرب که منکر روح هستند نیز نشان داده اند که آن امری را که ملاک وحدت شخص امروزی و همین شخص در پنجاه سال پیش می دانیم، هر چه که باشد نمی تواند ملاک وحدت شخص فعلی و شخصی که مدتها پیش در گذشته است، باشد.

    خلاصه این که، صرفا با مشاهده شباهتی بین خاطرات یک فرد و جریاناتی که برای شخص دیگری رخ داده است، نمی توان این را همان شخص دانست.

    ب. عدم یاد آوری از جانب اکثر انسان ها و عدم یاد آوری مکرر از جانب مدعیان یاد شده: این دلیل بر این اساس استوار است که اگر تناسخ صحیح باشد، چرا از میان چند میلیارد نفر تنها عده بسیار قلیلی، مثلا همین 32 نفر این حادثه را به یاد می آورند. و خود اینها نیز چرا فقط یک زندگی قبلی را به یاد می آورند( چون مطابق تناسخ هر کسی بارها می میرد و زنده می شود)؟

    توضیح مطلب این که در برخی مباحث قلت و یا کثرت طرفداران آن تنها دلیل برای قضاوت درباره صحت یا سقم آن است. یعنی اگر 32 نفر بگویند که دیده ایم و چند میلیارد نفر خلاف آن را بگویند، انسان سخن اکثریت را به واقع نزدیک تر می داند و در بحث تناسخ نیز قضیه به همین صورت است.

    نظریه تناسخ یا انتقال روح از جسمی به جسم دیگر بر دو دلیل ( دلایل دینی و شواهد تجربی ) استوار شده است. که هر دو دلیل توسط فلاسفه مورد نقد و بررسی قرار گرفته و مشخص و آشکار شده که به لحاظ علمی تمامی ادعاهای مطرح شده غیر قابل قبول است. از سوی دیگر این نظریه از پشتوانه محکمی در ادیان گوناگون حتی در ادیان هندو که امروزه مهم ترین مروجان آن هستند، بر خوردار نیست

    ج. عدم ثبات تعداد انسان ها: اگر نظریه تناسخ درست باشد، لازم می آید تعداد انسان های جهان ثابت بماند زیرا هیچ روح جدیدی ایجاد نمی شود و هر روحی که بمیرد در کالبد شخص دیگری ظاهر می شود. در این جا شاید پاسخ داده شود که تناسخ نه فقط بین انسانها بلکه بین انسان یا حیوان و گیاه و جماد نیز هست. اما باید گفت: اولا در مورد گیاه و جماد، اصلا خاطره داشتن و هیچ ملاک دیگری وجود ندارد که انسان را به صورت یک سنگ بدانیم، یعنی سنگ روح و خاطر ندارد و ... ، بر چه اساسی می توان این دو را یکی دانست. در مورد تناسخ متقابل انسان و حیوان هم دو مشکل عمده از حیث تعداد و کیفیت هست، یعنی اولاً:اگر تناسخ بین انسان و حیوان برقرار باشد لازم می آید که جمعیت انسان ها به طور وحشتناکی زیاد شود، زیرا این قول ، منشأ همه حیوانات را هم انسان می داند ومطابق آن انسانی که به حیوان تبدیل شده است ، پس از چند دوره حیوان بودن، مجازاتش تمام می شود و دوباره انسان می شود. حال با توجه به تنوع فراوان حیوانات( بخصوص حشرات و ....) اگر قرار باشد از هر نوع حیوانی در سال تنها یکی انسان شود، باید سالانه دهها میلیارد نفر به جمعیت انسان ها افزوده که تا به حال چنین نشده است.

    ثانیاً: از حیث کیفیت، معتقدان به تناسخ بین انسان و حیوان، اعتقاد دارند که مطابق قانون کرمه، هر انسانی به حیوانی تبدیل می شود که خلق و خوی آن را دارد، مثلا انسان حریص، مورچه و انسان شهوتران، خوک و .... می شود.اکنون این اشکال پیش می آید که انسانی که چند رذیلت اخلاقی را با هم دارد چگونه خواهد شد؟ هر کدام بشود، ترجیح بلا مرجح است. اگر هم اشکال شود که در معاد نیز همین مشکل پیش می آید؟ پاسخ می دهیم که اتفاقاً در احادیث هم اشاره شد که ممکن است یک نفر سرش مثل گرگ و بدنش چیز دیگری باشد، اما در جهان مادی ما چنین موجودی را سراغ نداریم .

     

    خلاصه سخن

    نظریه تناسخ یا انتقال روح از جسمی به جسم دیگر بر دو دلیل ( دلایل دینی و شواهد تجربی ) استوار شده است. که هر دو دلیل توسط فلاسفه مورد نقد و بررسی قرار گرفته و مشخص و آشکار شده که به لحاظ علمی تمامی ادعاهای مطرح شده غیر قابل قبول است. از سوی دیگر این نظریه از پشتوانه محکمی در ادیان گوناگون حتی در ادیان هندو که امروزه مهم ترین مروجان آن هستند، بر خوردار نیست.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    آیا نظریه تناسخ واقعیت دارد؟

    بر اساس مکتب پیامبران الهى، با مرگ انسان روح آدمى از بدن جدا شده به عالم برزخ منتقل مى گردد و در آن سرا، به حیات خویش ادامه مى دهد. اگر از نیکان باشد به پاداش اعمال خوب خود در آن عالم متنعم مى¬شود و اگر از بدان باشد به کیفر کارهاى ناپسند خویش مى¬رسد، تا زمانى که قیامت شود.

    قضاى الهى بر این تعلق گرفته که روح بشر پس از مرگ، دوباره به دنیا باز نگردد و زندگى جدیدى را در این جهان آغازنکند، بلکه در برزخ بماند تا قیامت آغاز شده و به سراى جاودان آخرت منتقل شود.

    از قرون پیشین در هندوستان نظریه¬اى به نام تناسخ طرح شد که از بازگشت مجدد ارواح به دنیا سخن مى¬گفت. این نظریه با گذشت اعصار، رفته رفته توجه عده زیادى از مردم جهان را به خود جلب کرد، آن را یک امر واقعى پنداشتند و حتى کسانى به عنوان یک عقیده مذهبى به آن دل بستند. در خلال این مدت متمادى دانشمندان بزرگ این مطلب را مورد بحث و انتقاد قرار دادند و چندین دلیل بر بطلان آن اقامه نمودند. تمام ادیان الهی، تناسخ را باطل می دانند.

    طرفداران تناسخ معتقدند روح دو گروه به دنیا باز نمى¬گردد. اول آنان که در مسیر سعادت به کمال نهایی رسیده¬اند که پس از مرگ به کمال مطلق نایل مى آیند. اینان کمبودى ندارند تا بخواهند دوباره به دنیا باز گردند و نقایص حیات گذشته خویش را با سعى و عمل جبران کنند. دسته دوم آنان که در حد اعلاى شقاوت قرار دارند اینان نیز به دنیا باز نمى گردند. زیرا در ایام زندگى آنچنان به انحراف گراییده و راه سعادت را به روى خود بسته¬اند که دچارسقوط ابدى گردیده و نمى¬توانند با عود به دنیا، گذشته ننگین خویش را جبران نمایند و به سعادت و کمال (گر چه نسبى و محدود باشد) برسند.

    ولى دسته سوم یعنی گروههاى متوسط که بین تکامل یافتگان سعادتمند و ساقط شدگان شقاوتمند هستند، وقتى از دنیا مى¬روند دوباره روحشان به دنیا باز مى¬گردد و به تناسب خلق و خوى متفاوتى که دارند با شکل¬هاى مختلف و گوناگون به دنیا بازگشت می¬کند. از این رو براى هر شکلى نام مخصوصى گذاشته¬اند، اگر به صورت انسان برگردد آن را «نسخ » مى¬نامند و اگر به صورت حیوان عود کند، «مسخ » مى¬گویند و اگر روح انسان در نباتات حلول کند، «فسخ » مى¬نامند واگر روح آدمى به جماد تعلق گیرد «رسخ » مى¬نامند.

    باورمندان تناسخ عقیده دارند که در پاره اى از موارد، عود ارواح به دنیا براى جبران نقایص و به منظور استکمال نفس و نیل به مدارج عالى انسانى است. هم چنین مى گویند یکى از علل بازگشت ارواح به دنیا این است که خوبان درزندگى، دوباره از پاداش اخلاق حمیده و اعمال پسنده خویش برخوردار گردند و بدان نیز کیفر خوى ناپسند و رفتارزشت خود را ببینند. چه بسا افرادى که با سجایاى انسانى زیست کرده و عمرشان به پاکى طى شده است اما همواره گرفتار محرومیت هاى گوناگون بوده و دوران حیاتشان با فقر و تنگدستى یا آلام و بیمارى سپرى گردیده است.

    اینان در زندگى بعد به پاداش اخلاق پسندیده خود نایل مى شوند و از نعمت رفاه و سلامت جسم برخوردار مى-گردند.

    و چه بسیار افرادى که در زندگى پیشین داراى اخلاق زشت و رفتار ناپسند بوده اند و مردم از دست آنان رنجیده¬اند و از انواع نعمت¬ها بهره¬مند بوده¬اند ارواح اینان در زندگى بعد به تناسب اخلاقشان یا در پیکر حیوانات و حشرات تعلق مى گیرد، یا به صورت انسان هاى ناقص، معلول، بیمار و مطرود جامعه باز مى-گردند و در هر صورت گرفتار عذاب روحى و جسمى هستند.

    اما اسلام؛ بازگشت ارواح به دنیا براى انجام کارهاى خوب یا گرفتن پاداش و جزا و به دست آوردن شرایط همزیستى با ارواح را قبول نداشته و قرآن صریحا آن را رد مى کند.

    در یکی از آیات آمده: گناهکاران بى باک و متجرى تقاضاى حیات دوباره مى¬کنند و مى¬گویند پروردگارا فرمان ده ما را به دنیا باز گردانند شاید کارهاى نیکى را که در گذشته ترک کرده بودیم در حیات آینده انجام دهیم ونقایص پیشین را جبران کنیم، پاسخ داده مى شود نه چنین است، این کارى است ناشدنى و سخنى است بى اساس که گوینده خود مى گوید و به آن ترتیب اثر داده نمى¬شود و از پى مرگ اینان عالم برزخ است تا روزى که قیامت فرا رسد واز قبرها بر انگیخته شوند. (1)

    شاید تصور شود که تغییر شکل انسان¬ها در عالم آخرت که در برخی روایات ذکر شده، به عقیده تناسخ شباهت دارد. اما این تصور صحیح نیست، زیرا تغییر شکل انسان هاى فاسد الاخلاق و گناهکار به تناسب ملکات نفسانى آنان یکى از صدها عذاب عالم آخرت است و ربطى به بازگشت به دنیا ندارد، در حالى که به نظر تناسخى¬ها براى قیام قیامت، رسیدگى به حسابها، بهشت و دوزخ و خلاصه ثواب و عقاب عالم آخرت جائی باقى نمى¬ماند، زیرا مى¬گویند اکثریت قریب به اتفاق نوع بشر پیوسته پس از مرگ به دنیا باز مى¬گردند و هر نوبت پاداش یا کیفر اعمال خویش را در همین دنیا مى¬بینند. چنین نظریه اى منافى با اساس تعالیم پیامبران خدا و بر خلاف ضرورت دین مقدس اسلام است و امامان شیعه صریحاً آن را رد کرده¬اند.

    مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرضه کرد درباره کسانى که قائل به تناسخ¬اند چه مى فرماید؟

    حضرت در پاسخ فرمود:« کسى که تناسخ را بپذیرد و به آن عقیده داشته باشد به خداى تعالى کفر آورده و بهشت ودوزخ را غیر واقعى تلقى کرده است». (2)

    امام صادق علیه السلام نیز راجع به اهل تناسخ فرموده است: «اینان پنداشته اند که نه بهشت و نه جهنمى است و نه برانگیختن و زنده شدن است. قیامت در نظر آنان عبارت از این است که روح از قالبى بیرون رود و در قالب دیگرى وارد شود. اگر در قالب اول نیکوکار بوده بازگشتن در قالبى برتر و نیکوتر در عالى ترین درجه دنیا خواهد بود و اگر بدکار یانادان بود. در پیکر بعضى از چهار پایان زحمتکش و بار بر که حیاتشان با رنج و زحمت طى مى شود، مستقر مى گردد یا در بدن پرندگان کوچک و بد قیافه اى که شبها پرواز مى کنند و به گورستان ها علاقه و انس دارند جاى مى گیرد». (3 )

    مسئله تناسخ وعود ارواح به دنیا نه فقط مخالف مکتب پیامبران الهى و موجب کفر به خدا و نفى معاد و انکار ثواب وعقاب عالم آخرت است بلکه از نظر علمى نیز دانشمندان و فلاسفه آن را مطرود و مردود شناخته و دلایلى بر ابطال آن آورده اند.

    صدر المتألهین شیرازى فیلسوف معروف مى گوید: «دانستى که نفس در اولین مرحله تکوین، درجه اش درجه طبیعت است. سپس به تناسب حرکت استکمالى ماده، ترقى مى کند تا از مرز نبات و حیوان بگذرد. بنابراین وقتى نفس درمرحله¬اى از قوه به فعلیت مى¬رسد هر چند آن فعلیت ناچیز باشد محال است دوباره به قوه محض و استعداد صرف برگردد. به علاوه همان طور که قبلا اشاره شد صورت و ماده، شىء واحدى هستند که داراى دو جهت فعل و قوه مى باشند و با هم مسیر حرکت استکمالى را مى پیمایند و در مقابل هر استعداد و قابلیت به فعلیت مخصوصى نایل مى شوند بنابراین محال است روحى که از حد نباتى و حیوانى گذشته به ماده منى و جنین تعلق بگیرد». (4)

    یعنی از حالت فعلیت به حالت قوه که بدون هیچ فعلیتی است، باز گردد.

    اما بطلان تناسخ از این جهت است که وقتى نفس به تدبیر نطفه اى اشتغال یافت، اگر طبق نظر تناسخى ها نفس دیگرى هم بر آن تعلق گیرد نتیجه آن مى شود که بدن داراى دو روح گردد و این غیر ممکن است؛ زیرا محال است یک چیز داراى دو ذات یعنى دو نفس باشد، چون هر فردى در درون خود فقط یک نفس احساس مى کند بنابراین تناسخ مطلقا ممتنع است.(5)

    در قرآن مى فرماید: «کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون ».(6)

    چگونه به خداوند کافر مى¬شوید در حالى که شما اجسام بى روحى بودید و او شما را زنده کرد؛ سپس شما را مى¬میراند و بار دیگر شما را زنده مى¬کند؛ سپس به سوى او باز مى¬گردید.

    این آیه از جمله آیات متعددى است که عقیده به تناسخ را صریحا نفى مى¬کند، مى¬گوید: بعد از مرگ یک حیات بیش نیست و طبعاً این حیات همان زندگى در رستاخیز و قیامت است و به تعبیر دیگر آیه مى¬گوید: شما مجموعا دو حیات و مرگ داشته و دارید نخست مرده بودید (در عالم موجودات بى جان قرار داشتید) خداوند شما را زنده کرد (که مربوط به عالم برزخ است) سپس مى¬میراند و بار دیگر زنده مى¬کند (که قیامت است) . حال اگر تناسخ صحیح بود، تعداد حیات و مرگ انسان بیش از دو حیات و مرگ بود، بنابراین عقیده به تناسخ که گاهى نام آن را تغییر داده «عود ارواح » مى نامند از نظر قرآن باطل و بى اساس است. (7)

    عموم فرقه¬های اسلامى در این عقیده متفقند که روح پس از پایان این زندگى به بدن دیگرى در این جهان باز نمى گردد و دانشمندان شیعه و سنى با صراحت تمام عقده تناسخ را که یکى از خرافات ادیان باستانى «هند» است محکوم ساخته¬اند. تنها دسته کوچکى در این میان «تناسخیه » بودند که از این عقیده طرفدارى مى¬کردند و امروزه وجود ندارند منشأ این عقیده هندوها و چیزهائی است که عرب از فلسفه آن¬ها اقتباس کرده اند. این عقیده بیشتر در میان اقوامى طرفدار داشته که به رستاخیز و معاد آن چنان که ما ایمان داریم و قرآن تشریح مى کند، معتقد نبوده اند.(8)

    دانشمندان و مورخان معتقدند زادگاه اصلى این عقیده کشور هند و چین بوده و ریشه آن در ادیان باستانى آنها وجودداشته و هم اکنون نیز موجود است . سپس از آنجا به میان اقوام و ملل دیگر نفوذ نموده است و به گفته شهرستانى نویسنده ملل و نحل این عقیده در غالب اقوام کم و بیش رخنه کرده است. احترامى که هم اکنون هندوها براى حیوانات قائل هستند تا حدودى مربوط به همین عقیده است . (9)

    پی‌نوشت‌ها:

    1- .سفینة البحار، ماده نسخ .

    2- احتجاج طبرسى، ج 2، ص 89.

    3- مومنون(23) آیه 100.

    4- شواهد الربوبیه، ص161.

    5- مبدء و معاد، ص 238اقتباس از معاد؛ گفتار فلسفى، ج 1، ص 263 تا 280 به اختصار.

    6- بقره (2) آیه 28.

    7 - تفسیر نمونه، ج 1، ص 164 به اختصار.

    8 - ناصر مکارم، عود ارواح، ص 46.

    9 - ناصر مکارم، عود ارواح، ص 12.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    تناسخ چیست ؟

    انواع تناسخ

    تناسخ یعنی زندگی ها و تولدها و مرگهای پیاپی تا رسیدن به یک تکامل نسبی به عبارت دیگه زندگی جسمانی ما فقط به همین یک فرصت خلاصه نمیشه و پس از هر مرگی یک زندگی دیگه با یک جسم دیگه باز هم انتظار ما رو میکشه ولی این دفعه میتونی با یک جنسیت دیگه و یا یک ملیت دیگه باشه و شاید هم در یک سیاره دیگه.این روند چرخه تولدها و مرگهای متوالی این قدر ادامه پیدا میکنه که ما توی این کلاس درس(دنیا) پخته و ابدیده بشیم و دیگه نیاز به بازگشت مجدد ما به این جهان خاکی نباشه در نظریه تناسخ انسان قبل از اینکه انسان باشه در مراحل اولیه کمال جماد بوده که به اشیاء بی جان خطاب میشه مانند سنگ و کوه وخاک و... ودر مراحل بعدی کمال سیر نباتی را طی میکنه که منظور همان گیاهِ ودر ادامه حیوان و انسان که البته گذر از هر مرحله ای مستلزم زمان زیاد و تناسخات بی شمارِ اینکه ما حالا انسان هستیم یک شبه که انسان نشدیم با گذر از مراحل بالا به اینجا رسیدیم که این هم خود آخر راه نیست حالا باید فرشته خو بشیم و مقرب درگاه پروردگار چنانکه حضرت مولانا در مورد تناسخ و سیر تکاملی انسان چنین می فرمایند:

     

       از جمادی مردم و نامی شدم    از نما مردم به حیوان سر زدم

       مردم از حیوانی و آدم شدم     پس چه ترسم کی زمردن کم شوم

       جمله دیگر بمیرم از بشر       تا برآرم چون ملائک بال و پر

        بار دیگر از ملک پران شوم    آنچه در وهم ناید آن شوم 

        بار دیگر بایدم جستن ز جو      کل شیئی هالک الا وجهه

       پس عدم گردم عدم چون ارغنون   گویدم کانا الیه راجعون

     

    معناو اقسام تناسخ

    معناى «تناسخ ارواح» این است که ارواح از جسمى به جسم دیگر منتقل مى شوند و در اصطلاح هم به همین معناست; یعنى «با مرگ یک فردِ آدمى، روح او از کالبدش بیرون آمده، به بدن یک فرد دیگر، چه انسان و چه غیر انسان، حلول کند».

     

    اقسام تناسخ

    براى تناسخ اقسام مختلفى ذکر شده است و در یک تقسیم بندى کلى مى توان گفت تناسخ مطلق یا مُلکى، اعم از نزولى و صعودى عبارت اند از:

    نسخ (حلول روح شخص متوفى در انسان ها)،

    مسخ (حلول روح شخص متوفى در حیوان ها)

    رسخ (حلول روح شخص متوفى در جمادات)

    فسخ (حلول روح شخص متوفى در نباتات).

     

    اگه قرار بود که هرکس فقط یک بار به دنیا بیاد و بعدش بره دیگه هدف از آفرینش تکامل انسان نبود بلکه فقط یک فرصت برای پاداش یا انتقام سخت خداوند بود وعدالت هم به هیچ عنوان اجرا نمیشد چون شرایط محیطی تولد انسان اجازه این عدالت رو نمی داد

    کارما همون قانون عمل و عکس العملِ که در ادبیات فارسی به مکافات عمل مشهوره یعنی جهان مثل یک آینه میمونه که هرچی جلوش انجام بدی همون رو بهت نشون میده نه چیز دیگه ای رو و خوبی رو با خوبی و بدی رو با بدی نشون میده پس ما هم کارمای مثبت داریم وهم کارمای منفی چنانکه در آیه های 7 و 8 سوره زلزله اومده که:

    پس هرکس هموزن ذره ای نیکی کند پاداش آن را میبیند و هرکس هموزن ذره ای بدی کند سزای آن را میبیند

    هیچ جمله ای بالاتر از این دو آیه مفهوم کارمای مثبت و منفی را بیان نمی کنه

    اما زمانی که دو قانون بالا رو(کارما و تناسخ) با هم ترکیب کنیم به همه پرسشهای مطرح شده در بالا پاسخ میده ولی نباید فراموش کنیم که بعضی از کارما ها مربوط به اعمالمون در زندگیهای گذشته میشه که سایه به سایه دنبال ما بوده و حالا تو این زندگی خودشو نشون میده خوب مسلم ِوقتی که ما تو زندگیهای گذشتمون دچار اشتباهات فراوونی شده باشیم تو این دنیا وضعیت خوبی مثل موارد بالا که ذکر شد نداریم ولی بعضی از کارما ها هم مربوط به اعمال ما نمیشه بلکه بر اساس  تقدیر خداوندِ مثلا برای آبدیده شدن ما یا برای تکامل سریعتر ما  یا اینکه پس از اون کارما یک چیز خیلی خوب انتظار ما رو میکشه که بر اساس صلاحدید خدا انجام میشه

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    تاریخچه و سرچشمه عقیده تناسخ یا عود ارواح

    مسئله «بازگشت ارواح پس از مرگ به بدنهای دیگر» یکی از قدیمی ترین مسائلی است که درمیان بشر, درگذشته و امروز مورد بحث بوده است , و این همان است که در کتب فلسفی و کتابهای عقائد و مذاهب از آن تعبیربه «تناسخ» می شود.

    گرچه بعضی از مدافعان این عقیده حاضر نیستند عنوان تناسخ را برای عقیده خود بپذیرند , ولی باید توجه داشت که از نظر اصطلاحات علمی , همه دانشمندان بزرگ , تناسخ را چیزی جز « بازگشت ارواح به زندگی جدید , در بدن دیگر در همین جهان» نمیدانند , و اصرار این افراد در انکار و حذف نام تناسخ از عقیده خود هیچ مأخذ علمی ندارد وبا گفتار هیچ یک از فلاسفه و دانشمندان سازگار نیست ؛ برای نمونه : علامه حلی در توضیح گفتار خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب « تجرید الاعتقاد » درباره تناس می گوید:

    تناسخ این است که روح که مبدا شخصیت و موجودیت کسی است , به بدن دیگری برود و اساس موجودیت او را تشکیل دهد.

    از سخنان شیخ الرئیس ابو علی سینا در کتاب اشارات در بحث تناسخ, و همچنین از سخنان خواجه نصیر الدین طوسی در شرح اشارات و از سخنان صدر المتالهین در اسفار نیز همین معنی استفاده می شود.

    از سخنان فیلسوف معروف ملاعبدالرزاق لاهیجی در کتاب گوهر مراد و از سخنان حکیم مشهور ملا هادی سبزواری در شرح منظومه نیز همین مطلب بر می آید . نویسنده معروف اسلامی فرید وجدی در دائره المعارف قرن بیستم تحت عنوان تناسخ ( جلد دهم , صفحه ۱۷۲)می نویسد:

    تناسخ مذهب کسانی است که معتقدند روح پس از جدائی از بدن به بدن حیوان یا انسان دیگری می رود تا خود را تکمیل نموده , شایسته زندگی در میان ارواح عالی در عالم قدس گردد.

    این نمونه ای ازسخنان دانشمندان و فلاسفه بزرگ درباره معنی تناسخ می باشد , و شاید حتی یک مورد را هم نتوانیم پیدا کنیم که دانشمندی تناسخ را غیر از این معنی کرده باشد . منتها گاهی تناسخ را فقط به بازگشت روح در بدن انسان دیگر اطلاق می کنند, و گاهی به معنی اعم از بازگشت به بدن حیوان یا انسان دیگر.

    بعضی از فلاسفه نیز این بحث را توسعه بیشتر داده , و چهار مرحله برای آن قائل شده اند .(دقت کنید).

    ۱- «نسخ»یعنی روح به بدن انسان دیگری باز گردد.

    ۲- «مسخ»هرگاه در بدن حیوانی حلول کند.

    ۳- «فسخ» هرگاه به گیاهی تعلق گیرد .

    ۴- «رسخ» هرگاه به یکی از جمادات تعلق پیدا کند!

    البته همانطور که خواهیم دید , دلایلی که برای ابطال تناسخ و عدم امکان بازگشت روح به زندگی دیگر در این جهان اقامه شده, همه این مراحل را شامل می شود.

    دانشمندان و مورخان معتقدند که زادگاه اصلی این عقیده ,« هند» و «چین »بوده است , و ریشه آن در ادیان باستانی آنها وجود داشته و هم اکنون نیز موجود است ؛ سپس از آنجا به میان اقوام و ملل دیگر نفوذ نموده است و به گفته «شهرستانی » نویسنده « ملل و نحل» این عقیده در غالب اقوام, کم و بیش رخنه کرده است .

    احترامی که هم اکنون هندوها برای حیوانات قائل هستند تا حدودی مربوط به همین عقیده است .

    ذکر این نکته نیز لازم است که به طور مسلم در میان فرق اسلامی هیچیک به تناسخ معتقد نیستند؛ زیرا همانطور که خواهیم دید , بازگشت روح به زندگی جدید در این جهان با متون آیات قرآن مجید ابدا سازگار نیست.

    فقط دسته کوچکی به عنوان «تناسخیه» در میان فرق اسلامی دیده می شوند که در گذشته وجود داشته اند ولی امروز تنها نامی از آنها در کتب «ملل و نحل» باقی مانده است . اما عقیده مزبور امروز در میان محافل روحی اروپا طرفدارانی پیدا کرده که با سماجت مخصوصی از آن دفاع می کنند.عده ای هم چشم و گوش بسته در محیط ما به دنبال آنها افتاده اند؛ بدون این که توجه به لوازم فاسد این عقیده داشته باشند .

    انگیزه های تاریخی

    عقیده بازگشت روح به بدن دیگر, از کجا سرچشمه گرفته است؟

    از مجموع بحثهایی که در کتب تاریخ « عقائد و مذاهب» شده , چنین استفاده می شود که انگیزه اصلی اعتقاد بعضی از پیروان مذاهب باستانی به مسئله بازگشت روح , یکی از امور زیر بوده است.

    ۱- انکار رستاخیز و جهان دیگر- جمعی از آنان چون به جهان دیگر عقیده نداشتند و شاید آن را محال می پنداشتند , و از طرفی عدم پاداش نیکوکاران و بدکاران را مخالف «عدالت» خداوند می دیدند , لذا معتقد شدند که روح نیکوکاران مجددا به بدن دیگری , در همین جهان که از بدن نخستین به مراتب خوشبخت تر است , باز میگردد و پاداش اعمال نیک گذشته خود را میبیند, و روح بدکاران به بدنهایی که دررنج وزحمت به سر میبرند, و یاناقص الخلقه هستند بازگشته , کیفر اعمال بد خود را خواهند دید , و در حقیقت بدین و سیله شست و شو می شوند و تکامل می یابند.

    ۲-توجیهی برای کودکان بیمار و معلول- جمعی دیگر, از مشاهده پاره ای از کودکان معلول و بیمار به این فکر فرو می رفتند که : این کودکان که گناهی ندارند , چرا خداوند آنها را به این صورت آفریده و مبتلا ساخته است , حتما ارواحی که در اینها هست , ارواح شریر و گناهکار و متجاوزی بوده که برای دیدن کیفر اعمال خود به این صورت درآمده , و مجددا به این جهان برگشته اند تا رنج ببرند!

    آنها تصور می کردند که در جهان آفرینش , وجود چنین کودکانی یک مسئله اجتناب ناپذیر , و حتما خواست خداست که پدران و مادران می توانند با به کار بستن اصول بهداشتی و رعایت یک سلسله قوانین علمی , و به عبارت دیگر , استفاده کردن از قوانینی که خداوند برای زندگی بشر در جهان آفرینش مقرر داشته , فرزندانی کاملا سالم به دنیا آوردند. این ما هستیم که با عدم مراقبتهای لازم آنها را گرفتار می سازیم.(دقت کنید).

    همچنین عجز و ناتوانی از توجیه و تفسیر پیروزیها و شکستهای افرادی که بظاهر علل روشنی برای آن دیده نمی شود , سبب پناه بردن به این عقیده شده است. آنها می گویند : این گونه اشخاص , پاداش یا کفاره اعمال خود را در زندگی پیشین , میبینند؛ در حالی که با اطلاع از اصول روانکاوی تفسیر علل این گونه موفقیتها و شکستها که بر اثر استعدادها یا کمبود های خاصی است , امروز امر ساده ای است.

    ۳- عوامل روانی – تناسخ یک عامل تسکین دهنده- گفتیم عقیده «بازگشت روح به زندگی جدید در این جهان » از زمانهای بسیار دور در میان افراد بشر – بخصوص درمیان هندیها و چینیها – وجود داشته است .

    به نظرمی رسدیکی از علل روانی این عقیده , شکستهای گوناگونی بوده که بسیاری از افراد در زندگی خود با آن مواجه می شده اند. واکنش روانی آن شکستها و ناکامیها به صورتهای گوناگونی بروز می کرده است؛ گاهی به صورت «درون گرائی» و «پناه بردن به تخیلات» و پیدا کردن گمشده خود درعالم خیال, آنچنان که در بسیاری از شعرا دیده می شود , آنها هنگامی که محبوب گریز پای خود را دراین جهان نمی یافتند, با «نقش رخ او» که در عالم خیال, در وسط «جام» می افتاد, دلخوش بوده اند! عده ای هم «بازگشت به زندگی جدید در این جهان» را وسیله ای برای تسکین افکار پریشان خود قرار می دادند.

    این افراد «شکست خورده», برای جبران شکستها و ناکامیهای خود چنین می پنداشتند که بار دیگر روح آنان در کالبد دیگری در این جهان قدم می گذارد , و به آرزوی دل در آن زندگی جدید خواهند رسید . مثلا اگر در عشق به دختری شکست خورده اند , چنین تصور می کردند که آنها در زندگی جدید در کنار او به سر خواهند برد- سهل است – ممکن است به صورت خواهر و برادر! به زندگی جدید قدم بگذارند و در یک خانواده , متولد شوند و همیشه با هم باشند!

    یکی دیگر از عوامل روانی این عقیده , این بوده است که اعمال خشونت آمیز خودرا در انتقامجوئیها توجیه کنند . مثلا , اعراب زمان جاهلیت که در موضوع ارضای حس انتقامجوئی پافشاری و سر سختی عجیبی داشتند , ممکن بود کینه توزی را نسبت به شخص یا قبیله ای از پدران و نیاکان خود به ارث ببرند, گاهی برای توجیه انتقامجویی وحشیانه خود, دست به دامان این عقیده می زدند؛ آنها عقیده داشتند هنگامی که یکی از افراد قبیله آنها به قتل برسد , روح او در قالب پرنده ای شبیه به «بوم» که آن را هامه می نامیدند, قرار می گیرد , و پیوسته در اطراف جسد مقتول دور می زدند , وناله وحشتزایی سر می دهد, و هنگامی که او را در قبر می گذارند در اطراف قبر او گردش می کند و مرتبا فریاد می زند: اسقونی ! اسقونی! یعنی ,سیرابم کنید… سیرابم کنید! و تا خون قاتل ریخته نشود ناله غم انگیز او خاموش نخواهد شد!

    تأثیر چنین عقیده ای در شعله ور ساختن حس انتقامجوئی , قابل انکار نیست.

    اکنون باید دید چرا و به چه دلیل , فلاسفه و دانشمندان بزرگ عقیده به تناسخ را به عنوان یک عقیده خرافی , مردود شناخته اند؟

    دلیل ابطال عقیده تناسخ

     

    درست توجه کنید! همه می دانیم که موجودات زنده در این جهان یک لحظه آرام نیستند و دائما از حالی به حال دیگر , و از مرحله ای به مرحله کاملتر قدم می گذارند.

    درحقیقت عقربه همه دگرگونیها و تحولات حیاتی در موجودات زنده جهان , متوجه به سمت تکامل و مراحل عالیتر حیات است.

    نطفه ای که از ترکیب یک «اسپرم» و یک « اوول» به وجود می آید , شب و روز در حرکت است ؛ درآغاز به زحمت با چشم دیده می شود و کمترین شباهتی به انسان ندارد , ولی به زودی دورانهای تکاملی خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد و در پایان , صورت انسان کاملی به خود می گیرد.

    چیزی که هرگز در این قانون امکان پذیر نیست , بازگشت به عقب و ارتجاع است. هرگز طفل یک ماهه به حال نطفه یک روزه برنمی گردد, و طفل تکامل یافته , به صورت علقه سابق درنمی آید.

    سپس هنگامی که دوران تکامل جنینی به نهایت خود رسید و دیگر جنین نتوانست استفاده ای از رحم کند , با یک فرمان طبیعی که از مبدأ آفرینش صادر می شود , اخراج می گردد و همانند میوه رسیده ای که از درخت می افتد, از رحم جدا می گردد.

    همانطور که آن سیب هرگز به درخت باز نمی گردد , این جنین نیز دوباره به رحم باز نخواهد گشت!

    حتی اگر جنین بر اثر برخورد به موانع و عللی نتواند دوران تکامل خودرا طی کند و ماندن در رحم اثری برای او نداشته باشد و بالاخره بطور ناقص سقوط کند , باز برگشتن او به رحم – همانند بازگشت میوه کالی که از درخت افتاده – دیگر ممکن نیست.

    این قانون در گیاه , حیوان, انسان و بطور کلی در سراسر جهان حیات و زندگی , عمومیت دارد و هرگز موجود زنده ای پس از طی یک دوران تکاملی – اگر چه این دوران به صورت ناقص انجام پذیرد – به عقب باز نمی گردد,و دورانی که پشت سر گذاشته شد , برای همیشه پشت سر گذاشته شده است.

    فلاسفه پیشین , گاهی همین حقیقت رادر لباس دیگر بیان می کردند و می گفتند : هر موجودی که از«قوه» به «فعلیت » برسد , دیگر به حال اول (قوه) باز نخواهد گشت .(دقت کنید)

    نظریه یک فیلسوف مشهور

    ملاصدرای شیرازی در کتاب مشهور خود «اسفار» ضمن دلائل فراوان بر محال بودن نظریه تناسخ چنین می گوید :

    روح در آغاز پیدایش خود استعداد و قوه محض و در هیچ قسمت به مرحله فعلیت نرسیده است ؛ همانطور که بدن نیز در آغاز چینن می باشد , یعنی همه چیز او در مرحله استعداد نهفته است .

    این دو (روح و بدن) دوش به دوش یکدیگر پیش می روند و آنچه در آنها به صورت «قوه و استعداد » نهفته است تدریجا به مرحله «فعلیت و ظهور » می رسد.

    همانطور که جسم پس ازرسیدن به یک مرحله از«فعلیت» محال است دوباره به حال «استعداد و قوه» بازگردد و مثلا هرگز یک جینن کامل, به مرحله «نطفه» یا «علقه» تنزل نمی کند , ویا پس از تولد , به رحم باز نمی گردد , همچنین روح پس از رسیدن به یک مرحله از فعلیت, محال است دو مرتبه بازگشت به «قوه» نماید؛ زیرا حرکت این دو (روح و جسم) از «قوه» به «فعل» از نوع «حرکت جوهری » است که در ذات اشیاء صورت می گیرد و بازگشت در حرکت جوهری امکان پذیر نیست . حال اگر فرض کنید روح پس از رسیدن به مرحله «فعلیت » بازگشت بدنی که در حال جنینی , یعنی استعدادو قوه محض است , بنماید, لازمه آن این می شود که دو چیز متضاد با هم متحد گردند, یعنی بدنی که در حال استعداد و قوه است با روحی که به مرحله فعلیت و ظهور رسیده متحد شود . تردیدی نیست که چنین اتحادی محال می باشد.

    ولی عقیده به تناسخ , درست برخلاف این قانون مسلم است.

    این عقیده می گوید:انسان می میرد و روح او بسان میوه رسیده یا کالی (به اختلاف پرورش تکاملی ) از بدن جدا می گردد, ولی بزودی به بدن دیگری بازگشته,همان مراحل را از نو شروع می کند .

    نخست در درون یک نطفه و سپس به صورت جنین کاملی در می آید.

    مجددا متولد می شود.

    مجددا دوران طفولیت را با همه مشکلات و تلخیها و شیرینیهایش پشت سر می گذارد.

    روحی که سابقا بلد بود حرف بزند , راه برود, غذا بخورد , فکر کند و احتمالا بخواند و بنویسد , همه چیز را فراموش کرده و دوباره باید مادر , او را پا به پا ببرد تا «شیوه راه رفتن» را بیاموزد , کم کم یک حرف و دو حرف بر زبانش بگذارد تا غنچه لب شگفتن گیرد و به سخن گفتن آشنا شود.

    دوباره طرز لباس پوشیدن را فرا گیرد ,کم کم به مدرسه برود ,از نو الفبا , از نو «بابا نان داد و مامان آب داد» و از نو همه چیز به او یاد بدهند.

    این یک ارتجاع روشن , یک عقب گرد به تمام معنی , و یک گام بزرگ به سوی مراحل گذشته خواهد بود.

    این سخنی است که هیچ فیلسوف ,هیچ دانشمند و عالم طبیعی , هیچ محققی نمی تواند آن را بپذیرد….

    وانگهی ,یک نفر خداپرست که معتقد است نظام کائنات جهان هستی , مطابق یک اراده ازلی , و بر طبق یک سلسله قوانین صحیح اداره می شود , چگونه ممکن است این عمل احمقانه را به مبدأ بزرگ جهان آفرینش نسبت دهد , و بگوید : او,پس از آن که موجودی , همه مراحل تکاملی خود را – بطور کامل یا ناقص – طی کرد , دو مرتبه او را به حال نخست برمی گرداند و از« صفر» شروع می کند ؟!

    آیا اگر کسی دانشجوئی رااز دانشگاه – هر قدر دانشجو ضعیف باشد – به کلاس اول دبستان برگرداند و او را وادار به خواندن الفبا و «بابا نان داد و مامان آب داد » بکند , بر او نمی خندند؟!

    چطور می توان این عمل مضحک را به خدا نسبت داد؟!

    حق این است که روح پس از جدائی از بدن , دیگر به این جهان و به درون رحم باز نخواهد گشت , وباز گشت به زندگی رستاخیز , نیز در یک مرحله عالیتر و رد یک جهان دیگرو برتر صورت می گیرد.

    و در حقیقت همانطور که « این جهان » نسبت به « جهان کوچک رحم» یک مرحله عالی تکاملی محسوب می شود , « جهان دیگر » نیز به همین نسبت , مرحله تکاملی این جهان خواهد بود , و این جهان دربرابر آن در حکم فضای کوچک رحم می باشد .

    به هر حال , اعتقاد بازگشت روح به زندگی جدید دراین جهان یک عقیده بتمام معنی ارتجاعی است.

    هر روح تنها با بدن خود می تواند زندگی کند

    اگر می بینیم فلاسفه بزرگ ما عموما عقیده «تناسخ » و بازگشت ارواح به بدن حیوان یا انسان دیگری را در این جهان به کلی مردود شناخته اند, تنها از این نظر نیست که آیات قرآن مجید و منابع حدیث اسلامی این عقیده را طرد می کنند (بطوری که مشروحا درباره آن سخن خواهیم گفت) بلکه, علاوه بر این , از نظر دلائل عقلی نیز این موضوع بروشنی ابطال شده است.

    از نظر نتیجه عملی نیز این عقیده, آثار نامطلوبی دارد که در پایان این سلسله بحثها از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت.

    در بحث پیش , این مطلب را اثبات کردیم که : نخستین عیب بزرگ این عقیده, مخالفت صریح آن« با قانون تکامل در جهان زندگی و حیات» و « ارتجاعی بودن» آن است .

    چگونه ما میتوانیم معتقد باشیم که خداوند ارواح را پس از یک سیر تکاملی – ولو نسبی – به حال اول باز می گرداند , و مجددا روح یک انسان چهل ساله را (مثلا) در درون جنینی قرار داده , و باز اورا در همان مراحل کودکی سیر می دهد, یک سیر کاملا تکراری و بی حاصل , تا این که پس از مدتها دوباره به جای اول برسد.

    هرکس می فهمد که این برنامه یک برنامه عاقلانه نیست, بلکه برنامه های تکاملی جدید همواره باید از نقطه ختم برنامه های قبلی شروع گردد نه از نقطه شروع آن! (دقت کنید!)

    اکنون به سراغ دلائل عقلی دیگر برویم:

    هیچ روحی به درد بدن دیگری نمی خورد

    بر خلاف آنچه بعضی خیال می کنند , روح آدمی درآغاز یک موجود کامل و ساخته و پرداخته نیست , بلکه مراحل تکامل خود را در این جهان تدریجا می پیماید.

    کیست که نداند روح کودک, همانند جسم او, کودک است ,و روح یک جوان , مانند جسم او , پر شور و با نشاط و با حرارت .اصولا روان و تن آدمی ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند و هر کدام در دیگری مستقیما اثر می گذارد.

    آخرین تحقیقات فلاسفه ما, که بر اساس نظریه « حرکت جوهری » بنا شده , نشان می دهد که هرگز نباید روح را یک موجود کاملا مستقل از جسم, و جدا از آن بدانیم و در حقیقت یک نوع « دو گانگی و ثنویت» قائل شویم؛ بلکه این دوبیش از آنچه ما تصور کنیم , به هم مربوط و از یکدیگر اثر پذیرند, و به تعبیر بعضی , نسبت روح با جسم از جهتی شبیه نسبت «گلاب» و «گل» است؛ روانشناسی امروز نیز قدم فراتر نهاده و این رابطه را نزدیکتر ساخته است.

    اشتباه نشود , نمی خواهیم مانند « ماتریالیستها» بگوئیم : روح چیزی جز خواص ماده نیست , بلکه می خواهیم بگوئیم روح در عین این که موجودی مافوق ماده است , پیوند ارتباط و اتصال فوق العاده با جسم و ماده دارد.

    این , ادعا نیست؛ حقیقی است که هم « فلسفه» و هم«روانشناسی» آن را اثبات می کند.

    از این بیان بخوبی می توانیم این نتیجه را بگیریم: «همانطور که دو جسم از تمام جهات با یکدیگر شبیه نیستند, دو روح نیز نمی توانند از تمام جهات با هم شباهت داشته باشند.»

    زیرا هر روحی رنگ بدن خود را خواهد داشت و به تناسب آن پیش خواهد رفت؛ و به همین دلیل شما هرگز دو نفر را نمی یابید که از نظر تظاهرات و پدیده های روانی کاملا همانند باشند و خواه ناخواه نقاط اختلاف و تفاوت بایکدیگر خواهند داشت.

    به تعبیر دیگر , دو جسم اگر از تمامی جهات مثل هم باشند , یکی خواهند بود و دو روح اگر در همه چیز مانند هم باشند , یک روح خواهند شد.

    با در نظر گرفتن سنخیت «روان» و «تن» یا «روح» و «جسم» , هیچ روحی ممکن نیست بتواند در کالبد دیگری قرار گیرد , و اصولا با هم تطابق و هماهنگی ندارند.

    هر جسم تنها شایسته و هماهنگ روحی است که با آن پرورش یافته و بعکس,هر روحی نیز شایسته و هماهنگ با جسم خویش است.

    این تناسب و هماهنگی بقدری است که اگر (فرضا) روحی را به کالبد دیگری بفرستند کاملا بیگانه و بی تناسب خواهد بود.

    و نیز همین دلیل رد «رستاخیز» باید به همین بدن بازگشت کند, زیرا ادامه فعالیت حیاتی این روح بدون آن ممکن نیست؛ با آن پرورش یافته , و با آن خواهد زیست, منتها در یک مرحله کاملتر.

    طرفداران عقیده تناسخ,گویا همه این حقایق را فراموش کرده اند و چنین می پندارند که « روح» مسافری است که گاهی در این منزل و گاهی درآن منزل رحل اقامت می افکند, و یا همچون مرغ سبکبالی است که هر زمان در آشیانی مسکن می گزیند؛ در حالی که چنین نیست؛ مسافر و مرغ , چیزی, و منزلگاه و آشیان, چیز دیگری است؛ ولی روح و جسم آنچنان به هم پیوستگی و آمیختگی دارند که نه این جسم می تواند قالب روح دیگری گردد, نه روح دیگری می تواند با این جسم , قرین و هماهنگ شود, و در مثل همچون قفلهای مختلفی هستند که هر کدام کلیدی مخصوص به خود دارد که به درد دیگری نمی خورد.

    این کار از او ساخته نیست

    فرضا , از این حقیقت صرف نظر کنیم و بپذیریم که ممکن است روح انسانی به بدن جدیدی بپیوندد,چگونه ممکن است روح یک انسان ۵۰ ساله (مثلا) که مراحل گوناگون را طی کرده , در جنین کودکی قرار گیرد, و پس ار تولد, مانند روح یک کودک , همان تظاهرات کودکانه را داشته باشد ؛ بهانه بگیرد ؛ گریه کند؛ سرلج بیفتد؛ داد و فریاد راه بیندازد؛ بازیهای کودکانه و قهر و آشتی های بچگانه داشته باشد, ودر دوران جوانی نیز جوانی کند؟! این کار, اصلا از او ساخته نیست , و این موضوع باور کردنی نمی باشد. در این جا کاری به ارتجاعی بودن این خط سیر نداریم ؛ منظور این است که فرضا ارتجاع و عقب گرد در جهان حیات قابل قبول باشد این کار به وسیله بازگرداندن روح انسان ۵۰ ساله به بدن یک کودک میسر نمی باشد.

    طرفداران عقیده تناسخ گویا حساب لوازم عقیده خودرا نرسیده اند و تنها روی انگیزه هائی که در بحث پیش گذشت به آن دل بسته اند , و الا باور نمی توان کرد کسی همه این حسابها ار برسد, باز روی این عقیده بایستد و لااقل تردید هم به خود راه ندهد.

    فراموشی مطلق برای ارواح ممکن نیست

    یکی دیگر ازدلائلی که باطل بودن عقیده«بازگشت روح به بدن دیگر» را مسلم می سازد,موضوع«فراموشی مطلق»خاطرات گذشته است.

    توضیح این که: اگر بنا باشد همه ارواح , یا ارواح تکامل نیافته, به بدنهای تازه ای باز گردند, چگونه ممکن است تمام خاطرات گذشته را فراموش کنند!

    ما و شما , نه خودمان , و نه هیچیک از کسانی را که می شناسیم , ندیده ایم که به خاطر داشته باشد بار دیگری به این جهان آمده و حوادث آن را دیده باشد. ما هر چه فکر می کنیم کوچکترین خاطره ای از زندگی دیگری را به یاد نمی آوریم.

    چگونه ممکن است تا کسی ۳۰یا ۵۰ سال یا بیشتر در این جهان زندگی کند, علومی را بیاموزد , در فنون بسیاری مهارت پیدا کند , ده ها هزار خاطره مسرت بخش یا غم انگیز داشته باشد, با هزاران دوست یا دشمن در عمر خود برخورد نماید , ولی همه را فراموش کند!

    چنین فراموشکاری برای روح غیر ممکن است و لذا- طبق مدارکی که از قرآن مجید و دلائل عقلی در دست است- در رستاخیز که ارواح به بدنهای کامل خود باز می گردند , تقریبا همه چیز را به خاطر دارند؛ اعمال و کرداری که در این جهان داشتند , حتی دوستان و دشمنان خود را اگر ببینند , می شناسند. چطور ممکن است بازگشت به این جهان , و بازگشت در رستاخیز , این قدر فاصله و تفاوت با هم داشته باشند و انسان در زندگی جدید , به هیچوجه خاطره ای از گذشته را به یاد نیاورد!

    وانگهی , به فرض این که چنین چیزی ممکن باشد , بیهوده و بی فایده است ؛ زیرا طرفداران این عقیده, معتقدند زندگی جدید برای «تنبه» و «تکامل» و احیانا برای «کیفر» در برابر خلافکاریهای زندگی نخستین است.

    بدیهی است که این موضوعات درباره کسی که گذشته را بکلی فراموش نموده, مفهومی ندارد . او نه جنایات و خلافکاری های خود را به خاطر دارد که عبرت بگیرد و بیدار شود , و نه محرومیتها را به یاد می آورند که احیانا از پیروزی و وصول به مقصد خویش در این زندگی جدید , لذت ببرند ؛ زیرا همه این مفاهیم , مشروط به یاد آوری خاطرات پیشین است.

    بعضی از طرفداران عقیده تناسخ برای توجیه این فراموشی مطلق , به دست و پای عجیبی افتاده اند؛ می گویند در گوشه و کنار جهان , افرادی دیده شده اند که خاطرات زندگی پیشین را کم و بیش به یاد دارند!

    به این افراد باید گفت: اولا, هیچ گونه «مدرک معتبر» که بتوان در بحثهای علمی روی آن تکیه نمود , برای این ادعا وجود ندارد , و به فرض این که فردی پیدا شود که چینن ادعایی کند , هیچ بعید نیست که از قبیل توهمات و خیالاتی باشد که پاره ای از بیماران روانی به آن گرفتار ند , و گرنه هر یک از ما هزاران فرد سالم را می شناسیم و با آنها محشور هستیم و هرگز ندیده ایم هیچکدام چنین ادعایی داشته باشد.

    ثانیا , به فرض اینکه چنین افرادی پیدا شوند و از نظر روانی از سلامت کامل برخوردار باشند, تازه این سؤال پیش می آید که دلیل این تبعیض چیست؟

    چرا تنها افراد بسیار معدودی مدعی به خاطر داشتن زندگی پیشین باشند و دیگران همه را انکار کنند؟ این تبعیض کاملا بی دلیل است.

    اینها همه به خوبی گواهی می دهد که اصل ادعای مزبور واهی و بی اساس می باشد.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    تناسخ و قانون کارما در قران

    سوره غافر آیه 11:

    قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَینِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَینِ فَاعْترَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِّن سبِیلٍ

    آنها مى گویند: پروردگارا! ما را دو بار میراندى و دو بار زنده کردى ، اکنون به گناهان خود معترفیم ، آیا راهى براى خارج شدن (از دوزخ ) وجود دارد؟!

    منظور از دو بار میراندن ، مرگ در پایان عمر و مرگ در پایان برزخ است ، و منظور از دو مرتبه احیا، احیاى برزخى و احیاى در قیامت است.

    در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که ما غیر از این دو حیات حیات سومى هم در این دنیا داریم و مرگى هم قبل از ورود در این دنیا داشتیم چرا که قبلا موجود مرده اى بودیم ، به این ترتیب سه حیات و مرگ مى شود.

    پاسخ این سؤ ال با دقت در خود آیه روشن مى شود، زیرا مرگ قبل از حیات دنیا موت  است نه اماته یعنى میراندن و اما حیات در این دنیا گرچه مصداق احیاء است ولى قرآن در آیه فوق به این جهت به آن اشاره نکرده است که این احیا چندان مایه عبرت براى کافران نبوده ، آنچه که باعث بیدارى و اعتراف آنها به گناه شده نخست حیات برزخى است و سپس حیات در رستاخیز .

    در بعضی از تفاسیر منظور از مرگ نخستین را مرگ قبل از وجود  انسان در دنیا دانسته اند ، چرا که قبلا خاک بود، بنابراین زندگى اول نیز زندگى این دنیا مى شود، و مرگ دوم در پایان این جهان است ، و حیات دوم در رستاخیز. کسانى که این تفسیر را برگزیده اند به آیه 28 سوره بقره نیز استدلال کرده اند که مى گوید : کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون : چگونه به خدا کافر مى شوید در حالى که شمامرده بودید او شما را زنده کرد، سپس مى میراند، بار دیگر زنده مى کند، سپس به سوى او باز مى گردید. ولى آیه مورد  بحث سخن  از دو  اماته به معنی میراندن مى گوید در حالى که در آیه سوره بقره یک  موت  است و یک اماته.

    اما هدف من از آوردن این آیه و تفسیر آن این بود که بعضى از طرفداران تناسخ خواسته اند از این آیه براى زندگى و مرگ تکرارى انسانها و بازگشت ارواح به بدنهاى جدید در این دنیا استدلال کنند، در حالى که آیه فوق یکى از دلائل زنده نفى تناسخ است ، زیرا مرگ و حیات را منحصر در دو قسمت مى کند، ولى طرفداران عقیده تناسخ خبر از مرگ و حیاتهاى متعدد و متوالى مى دهند و معتقدند روح یک انسان ممکن است چند بار در کالبدهاى جدید و نطفه هاى تازه حلول کند و به این دنیا باز گردد.

     

    درباره تناسخ و قانون کارما:

    تناسخ به معنی نقل مکان روح از جسم یک مرده به جسمی دیگر و از یک زندگی به زندگی دیگر و تکرار آن است. این عقیده از گذشته بسیار دور تا امروز در تمامی اقوام و ادیان از جمله در مصر باستان ، یونان باستان ، تمدن های بین النهرین ، هند ، شرق دور و حتی سرخپوستان و اسکیموها به نوعی وجـود داشته است . لکن تناسخ به معنـای اخص آن با هنـدوان و فلسفه هندوئیسم و شـاخه های آن ، ریشــه های عمیق دارد .

    شبه قاره هند سرزمین بسیار کهنی است که اقوام گوناگونی در آن زندگی میکنند.  اقوامی که در جنوب و مرکز شبه قاره زندگی می کنند در واقع بازماندگان دراویدیهای کهن هستند که معمولاً مردمی سیه چـرده و دارای موهای مجعد هستند . به نظر میرسد این اقوام از پیش از 4000 سال قبل از میلاد در هند ساکن بوده اند و بازماندگان آنها هم اکنون در جنوب شبه قاره هـند فراوان هستند .به جز قبایلی که در جنگلهای جنوبی و مرکزی هـند به صورت بـدوی زندگی می کرده اند ، بـقیه اقوام دراویدی باستان کم و بیش دارای تـمدن و دین بوده اند و بعضی عقاید آنان از جمله ریشه های اولیه تناسخ ، به قوم فاتح بعدی (آریاییان هند) منتقل شده که قــبل از مـیلاد از جـبال هـندوکش و داخل هـند سـرازیـر شدند و پس از نبردهـای فـراوان سراسر شمال و بخشی از مرکز هـند را به تـصرف در آورند.ایـن قـوم جوان ، شـاد و فعال به تـدریـج تـحت تـاثـیر آب و هــوای گـرم و مـرطـوب و نـیز عـقاید اقـوام بومی هند به مردمانی درونـگرا غلتیدند و از دوره اسـاطیری ودائی و وداهای چهارگانه و فلسفه اوپنی شادها رفته رفته به دامن افکار بدبینانه و نفی و انکار زندگی این جهانی در غلتیدند.

    در ایـن استحاله فـکری و مذهبی سیستم کاست (طبقات بسته اجتماعی) نقش مهمی ایـفا کرد و عـاقبـت دو عقـیده مهم و اساسی در جامعه هند پیدا شد که به تدریج به دو پـایـه اسـاسـی فـلسفـه هندوئیسم تبدیل شد.یکی عقیده به تناسخ یا انتقال ارواح Transmigration است که هندوان آن را سامسارا Samsara می نامند و دومی اصل علت و معلولی تناسخ  یا قـانون کـارماKarma  است .

     تناسخ به باور هـندوان چنین است که روح هـر آدمـی به هنگام مـرگ بـه پـیـکر یا جـسم جدیدی انتقال می یابد و دوباره به این جهان باز می گردد تا زندگی دیگری را آغازکند.بنابراین روح آدمـی یک سلسله تولد و تجدید حیات را در قالبها و جسمهای دیگر تجربه می کند و مرتبا از یک جسم به جسم دیگر منتقل می شود و به عبارت ساده تر ، هر انسانی که می میرد ،روح

    او پس از ترک جسم ،در کالبد نوزادی جای می گیرد و متولد می شود،به این ترتیب هرانسانی، تـنها در قـالب و جـسـم فـعـلی خود زندگی نکرده است ، بلکه در دورانهای مختلف زندگیهای متعددی را تـجربه کرده است. به عقـیده هـندوان روح هر انسـانی (به جز ارواح پاک و متعالی که پس از مـرگ یکسـره و مسـتقیم به برهـمـا (خـدای بـزرگ) مـی پـیـونـدنـد و بـه سعادت جاودان می رسند و یا ارواح ناپاک ،پست،شریرو شقی که یـکسره به درکـات دوزخ سـرنگـون می شوند) پس از مرگ در جسم موجود زنده دیگری به این جهان باز می گردد . عقیده تـناسـخ تـنها به انتـقال روح در بین آدمـیان بسنده نمی کند ، بـلکه طبق این عقیده روح آدمی بسته به درجه تعـالی و یا پستی نکبت ،ممکن است به صورت انسانی خوب ویا شریر و یا در کالبد خوک،گـاو،کـفـتار،سـگ،و دیگر جـانـوران حتی حشرات و کرمها و یا گیاهان به دفعات به این جهان بازگردد ،تا تعالی پذیرد و به بهشت رود یا تنزل پیدا کند و به دوزخ افکنده شود.

    نظریه یا عقیده دوم ،قانون علت و معمولی تناسخ یا کارما است که علت انتقال روح را از کالبدی به کالبد دیگر بیان می کند. بنابرقانون کارما، رفتار و گفتار و کردار هر آدمی نوع حیات بعدی و کالبد آتی او را تعیین می کند.قانون کارما نیز ریشه در اعتقادات اقوام قـبلی آریاییان دارد و اولین نشانه های آن را مـی تـوان در فـلسفه اوپـانـیـشادها دید ، آنجا که می گوید : آدمـیانی کـه در زندگانی خود افرادی وارسته با رفتار و گفتار نیک هستند ، روح آنها پس ازمرگ ، در زهدان پاکیزه زنی از طبقات بالا جای می گیرد و بر عکس ، ارواح انسانهای شریر و بدکردار ، در رحمهای کـثیف و نا پسند زنانی از طبقه نجس (پاریا) و یا خوک ، سگ و گرگ جای گیر می شوند.قانون کارما بسیار هولناک و شدید است،طبق این قانون ،حتی گناهان کوچک موجب کیفرهای سخـت و هـراس آور می شود فرد گناهکار در زندگی بعدی تنزل مییابد و رنج و شکـنجه می بیند و دوبـاره در کـالبد پسـت تـری جای می گیرد و این سیر تسلسل تا مرحله تبدیل به جـانوران ،حـشرات،کـرمـها و حتـی گیاهان ادامه می یابد و روح آدمی زجر می کشد و لا جرم آن قـدر از تـعـالی دور می شود کـه پـس از زایش و مرگهای بی شمارعاقبت به شقـاوت کـامل تبدیل می شود و در ژرفای دوزخ سرنگون می گردد.

    در عقیده تناسخ و قانون اعلی آن یعنی کـارما ، روز داوری ، دعـا ، تـوبـه و انـابه ، شفاعت ، ثـواب و عـقـاب ، عـفـو و رحـمت پـروردگار جایی ندارد . ارواح آدمیـان در یک دور تسـلـسل بی پایان از جسمی به جسم دیگر و از زندگی به زندگی دیگر نقل مکان می کنند و در حیاتهای گـوناگون زجـر و شکنجه می بینند ، بخش کوچکی از آنها که متعلق به طـبقـات بـالای اجـتماع هستند معمولا در زنـدگیـهای متـعـدد به نـیکی مطلق می رسند و به برهما می پیوندند اما بیشتر ارواح در زیر فـشارفـقر و بدبختیهای مـتوالی و پایان ناپـذیـر ، در هر دوره زندگـی تـنـزل پیدا می کنند و آن قـدر در راه شقـاوت پـیش مـی رونـد تـا عاقبت به قعر جهنم سرنگون می شوند.

    این دوره تسلسل خشن که امید رستگاری در آن اندک است،رفته رفته چنان روح بدبینی ویاس

    در هندوان ایجاد کرد که عاقبت به انکار دنیا و لزوم ترک لذات و نـعمتهای آن انجامید و حـتـی دو شاخه سر بر کشیده از هندوئیسم یعنی جینیزیسم (Jainism) و بودائیسم (Buddhism) کـه در راه کاستن از هراس آدمیان ازعاقبت هولناک تـناسخ و کـارما گامهایی برداشتند ، نتوانستند این دو عقیده جزمی و بی رحمـانه را تلطیف کنند و آنان را به صورتی انسانی تر و مشفقانه تر تغییر دهند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    نظر اسلام در مورد زندگی‌های متوالی (تناسخ) چیست؟

    پاسخ اجمالی

    از قرن ها پیش در هندوستان نظریه ای به نام "تناسخ" طرح شد که از برگشت ارواح و بازگشت مکررشان به دنیا سخن می گفت. این نظریه با گذشت اعصار، رفته رفته توجه عده زیادی از مردم جهان را به خود جلب کرد و حتی کسانی به عنوان یک عقیده مذهبی به آن دل بستند. در خلال این مدت متمادی دانشمندان بزرگ این مطلب را مورد بحث و انتقاد قرار دادند و چندین دلیل بر بطلان آن اقامه نمودند.

    اسلام، بازگشت ارواح به دنیا در قالب یک شخص دیگر یا یک موجود جاندار برای انجام کارهای خوب و به دست آوردن شرایط همزیستی با ارواح را قبول نداشته و صریحا آن را رد می کند. قرآن در این باره می فرماید: "چون یکیشان را مرگ فرا رسد گوید: پروردگارا، فرمان ده مرا به دنیا باز گردانند، شاید کارهای نیکی را که در گذشته ترک کرده بودم،(در حیات آینده) انجام دهم ،( پاسخ داده می شود): هرگز، این سخنی است (بی اساس) که گوینده خود می گوید (و به آن ترتیب اثر داده نمی شود) و از پی (مرگ) اینان عالم برزخ است تا روزی که قیامت فرا رسد و از قبرها بر انگیخته شوند".

    امام رضا (ع) می فرماید: "کسی که تناسخ را بپذیرد و به آن عقیده داشته باشد، به خدای تعالی کفر ورزیده و بهشت و دوزخ را غیر واقعی تلقی کرده است.

    پاسخ تفصیلی

    بر اساس مکتب پیامبران الهی با مرگ انسان روح آدمی از بدن جدا شده، به عالم برزخ منتقل می گردد و در آن سرای، به حیات خویش ادامه می دهد. اگر از نیکان باشد از پاداش اعمال خوب خود در آن عالم بهره مند می شود، اما اگر از بدان باشد به کیفر کارهای ناپسند خویش می رسد، تا زمانی که قیامت برپا شود. طبق مکتب پیامبران (ص)، قضای الاهی بر این تعلق گرفته که روح بشر پس از مرگ، دوباره به دنیا باز نگردد و زندگی جدیدی را در این جهان آغاز نکند، بلکه در برزخ بماند تا قیامت بر پا شود، و به سرای جاودان آخرت منتقل شود.

    ولی از قرن ها پیش در هندوستان نظریه ای به نام "تناسخ" طرح شد که از برگشت ارواح و بازگشت مکررشان به دنیا سخن می گفت. این نظریه با گذشت اعصار، رفته رفته توجه عده زیادی از مردم جهان را به خود جلب کرد، آن را یک امر واقعی پنداشتند و حتی کسانی به عنوان یک عقیده مذهبی به آن دل بستند. در خلال این مدت متمادی دانشمندان بزرگ این مطلب را مورد بحث و انتقاد قرار دادند و چندین دلیل بر بطلان آن اقامه نمودند.

    طرفداران تناسخ معتقدند روح دو گروه از انسان ها به دنیا باز نمی گردد: اوّل آنان که در مسیر سعادت به کمال نهایی رسیده اند که پس از مرگ به کمال مطلق نایل می آیند. اینان کمبودی ندارند تا بخواهند دوباره به دنیا باز گردند و کاستی های زندگی گذشته خویش را با سعی و عمل جبران کنند.

    دسته دوم آنان که در حد بالای شقاوت قرار دارند. اینان نیز به دنیا باز نمی گردند؛ زیرا در ایام زندگی آن چنان به انحراف گراییده و راه سعادت را به روی خود بسته اند که دچار سقوط ابدی گردیده و نمی توانند با بازگشت به دنیا، گذشته ننگین خویش را جبران نمایند و به سعادت و کمال گرچه نسبی و محدود باشد برسند.

    آنان بر این باورند که تناسخ و بازگشت به دنیا مخصوص دسته سوم است؛ یعنی گروه های متوسط که بین تکامل یافتگان سعادت مند و ساقط شدگان شقاوت مند هستند، اینان وقتی از دنیا می روند دوباره روحشان به دنیا باز می گردد و به تناسب خلق و خوی متفاوتی که دارند با شکل های مختلف و گوناگون به دنیا بر می گردند. از این رو برای هر شکلی نام مخصوصی گذاشته اند. اگر به صورت انسان عود کند آن را "نسخ" و اگر به صورت حیوان عود کند، "مسخ" و اگر روح انسان در نباتات (گیاهان) حلول کند، "فسخ" و اگر روح آدمی به جماد تعلق گیرد "رسخ" می نامند.

    قائلین به تناسخ عقیده دارند که در پاره ای از موارد، برگشت ارواح به دنیا برای جبران کاستی ها و به منظور کمال نفس و نیل به مدارج عالی انسانی است. همچنین می گویند: یکی از علل بازگشت ارواح به دنیا این است که خوبان در زندگی، دوباره از پاداش اخلاق حمیده و اعمال پسندیده خویش برخوردار گردند و بدان نیز کیفر خوی ناپسند و رفتار زشت خود را ببینند؛ چون بسا افرادی که با سجایای انسانی زیست کرده و عمرشان به پاکی طی شده، اما همواره گرفتار محرومیت های گوناگون بوده و دوران حیاتشان با فقر و تنگدستی یا آلام و بیماری سپری گردیده است، اینان در زندگی بعد به پاداش اخلاق پسندیده خود نایل می شوند و از نعمت رفاه و سلامت جسم برخوردار می گردند و چه بسیار افرادی که در زندگی پیشین دارای اخلاق زشت و رفتار ناپسند بوده اند و مردم از دست آنان رنجیده اند و از انواع نعمت ها بهره مند بوده اند. ارواح اینان در زندگی بعد به تناسب اخلاقشان، به صورت حیوانات و حشرات، نباتات، جمادات و یا انسان های ناقص، معلول، بیمار و مطرود جامعه باز می گردند و در هر صورت گرفتار عذاب روحی و جسمی هستند.

    اما اسلام، بازگشت ارواح به دنیا در قالب یک شخص دیگر یا یک موجود جاندار برای انجام کارهای خوب و به دست آوردن شرایط همزیستی با ارواح را قبول نداشته و صریحا آن را رد می کند. قرآن در این باره می فرماید: "چون یکیشان رامرگ فرا رسد گوید: پروردگارا، فرمان ده مرا به دنیا باز گردانند، شاید کارهای نیکی را که در گذشته ترک کرده بودم،(در حیات آینده) انجام دهم ،( پاسخ داده می شود): هرگز، این سخنی است (بی اساس) که گوینده خود می گوید (و به آن ترتیب اثر داده نمی شود) و از پی (مرگ) اینان عالم برزخ است تا روزی که قیامت فرا رسد و از قبرها بر انگیخته شوند".[1]

    در حالی که طبق نظر آنهایی که به تناسخ عقیده دارند قیامت، رسیدگی به حساب ها، بهشت و دوزخ و خلاصه ثواب و عقاب عالم آخرت، جایگاه واقعی خود را از دست می دهد و جایی برای او باقی نمی ماند؛ زیرا آنها می گویند اکثر قریب به اتفاق نوع بشر پیوسته پس از مرگ به دنیا باز می گردند و هر نوبت پاداش یا کیفر اعمال خویش را در دنیا می بینند. چنین نظری با اساس تعالیم پیامبران خدا تنافی دارد و بر خلاف ضرورت دین مقدس اسلام است و امامان شیعه صریحا آن را کفر خوانده اند. مأمون به حضرت رضا (ع) عرض کرد: درباره کسانی که معتقد به تناسخ اند چه می فرمایید؟ حضرت در پاسخ فرمود: "کسی که تناسخ را بپذیرد و به آن عقیده داشته باشد، به خدای تعالی کفر ورزیده و بهشت و دوزخ را غیر واقعی تلقی کرده است".[2]

    امام صادق (ع) نیز راجع به اهل تناسخ فرمود: "اینان پنداشته اند که نه بهشت و نه جهنمی است و نه برانگیختن و زنده شدن است، قیامت در نظر آنان عبارت از این است که روح از قالبی بیرون رود و در قالب دیگری وارد شود. اگر در قالب اول نیکوکار بوده بازگشتن در قالبی برتر و نیکوتر، در عالی ترین درجه دنیا خواهد بود، اما اگر بدکار یا نادان بود، در پیکر بعضی از چهار پایان زحمتکش و باربر که حیاتشان با رنج و زحمت طی می شود، مستقر می گردد یا در بدن پرندگان کوچک و بد قیافه ای که شب ها پرواز می کنند و به گورستان ها علاقه و انس دارند جای می گیرد".[3]

    البته، باید توجه داشت که مسئله تناسخ و بازگشت ارواح به دنیا نه فقط مخالف مکتب پیامبران الاهی و موجب کفر به خدا و نفی معاد و انکار ثواب و عذاب عالم آخرت است، بلکه از نظر علمی نیز دانشمندان و فلاسفه آن را مطرود و مردود شناخته و دلایلی بر ابطال آن آورده اند.

    صدر المتألهین شیرازی، فیلسوف معروف می گوید: "... نفس در اولین مرحله تکوین، درجه اش درجه طبیعت است. سپس به تناسب حرکت استکمالی ماده، ترقی می کند تا از مرز نبات و حیوان بگذرد. بنابر این، وقتی نفس در مرحله ای از قوه به فعلیت می رسد هر چند آن فعلیت ناچیز باشد، محال است دوباره به قوه محض و استعداد صرف برگردد. به علاوه همان طور که قبلاً اشاره شد صورت و ماده، شیء واحدی هستند که دارای دو جهت فعل و قوّه اند و با هم مسیر حرکت استکمالی را می پیمایند و در مقابل هر استعداد و قابلیت به فعلیت مخصوصی نایل می شوند. بنابراین، محال است روحی که از حد نباتی و حیوانی گذشته، به ماده منی و جنین تعلق بگیرد.[4]

    مشکل دیگر نظریه تناسخ این است که، چگونه می توان به "این همانی" میان شخص در زمان t2 که بر حسب ادعا همان شخص در زمان t1 است حکم کرد؟ هر یک از ما در طول زندگی خویش، مراحل متعددی را پشت سر می گذارد که خصوصیات جسمانی و روان شناختی آن عین یکدیگر نیست، اما حلقه هایی همچون خاطره ها برای پیوند مراحل تصور است و همین حلقه ها صحت حکم را بر وحدت شخص امضا می کند. اما در نظریه تناسخ، به چه دلیل می توان بر یکی بودن روح در دو زمان t1 و t2 حکم کرد؟ اگر ملاک استمرار خاطره باشد، در اکثر قریب به اتفاق (که طبق نظریه تناسخ اکثر افراد جامعه در چرخه تناسخ قرار می گیرند)، فرد هیچ خاطره ای از زندگی گذشته خود ندارد و اگر ملاک استمرار جسمانی است، باز در فرضیه تناسخ مصداقی ندارد؛ چرا که بر اساس این نظریه، فرد گاهی به صورت زن و گاهی به صورت مرد، گاهی در نوع بشری و گاه در نوع حیوانی به دنیا می آید و اگر ملاک مشابهت گرایش های روان شناختی باشد، ثنویت فرد الف و فرد ب که در یک زمان از همین مشابهت برخوردارند، قابل توجیه نیست. به تعبیر دیگر، مشکل چنین مطرح می شود که چه مقدار مشابهت در خصوصیات روانی لازم است تا حکم به وحدت دو نفر مفروض شود؟ پس استمرار هویت شخصی در دو زمان مفروض امکان پذیر نیست.[5]

    عوامل پیدایش نظریه تناسخ

    در این جا مناسب است به برخی از عوامل پیدایش این نظریه اشاره شود:

    الف. عوامل فکری و فلسفی:

    1- انکار رستاخیز و جهان دیگر

    جمعی چون به جهان دیگر عقیده نداشتند و شاید آن را محال می پنداشتند، و از طرفی عدم پاداش نیکوکاران و بدکاران را مخالف "عدالت" خداوند می دیدند، لذا معتقد شدند که روح نیکوکاران مجدداً به بدن دیگری، در همین جهان که از بدن نخستین به مراتب خوشبخت تر است، باز می گردد و پاداش اعمال نیک گذشته خود را می بیند و روح بدکاران به بدن هایی که در رنج و زحمت به سر می برند و یا ناقص الخلقه هستند بازگشته، کیفر اعمال بد خود را خواهند دید. در حقیقت بدین وسیله شست و شو می شوند و تکامل می یابند.

    2- توجیهی برای فلسفه خلقت کودکان بیمار و معلول

    جمعی دیگر، از مشاهده پاره ای از کودکان معلول و بیمار به این فکر فرو می رفتند که این کودکان که گناهی نکرده اند؛ چرا خداوند آنها را به این صورت آفریده و مبتلا ساخته است، حتماً ارواحی که در اینها هست، ارواح افراد شریر و گناهکار و متجاوزی بوده که برای دیدن کیفر اعمال خود به این صورت درآمده و مجدّداً به این جهان برگشته اند تا رنج ببرند!

    ب. عوامل روانی:

    1- جبران شکست ها و ناکامی ها در زندگی

    به نظر می رسد یکی از علل روانی این عقیده، شکست های گوناگونی بوده که بسیاری از افراد در زندگی خود با آن مواجه می شده اند. واکنش روانی آن شکست ها و ناکامی ها به صورت های گوناگونی بروز می کرده است. گاهی به صورت "درون گرایی" و پناه بردن به تخیّلات و پیدا کردن گمشده خود در عالم خیال، آن چنان که در بسیاری از شعرا دیده می شود، آنها هنگامی که محبوب گریز پای خود را در این جهان نمی یافتند، با نقش رخ او که در عالم خیال، در وسط "جام" می افتاد، دلخوش بوده اند! عدّه ای هم بازگشت به زندگی جدید در این جهان را وسیله ای برای تسکین افکار پریشان خود قرار می دادند.

    این افراد شکست خورده، برای جبران شکست ها و ناکامی های خود چنین می پنداشتند که بار دیگر روح آنها در کالبد دیگری در این جهان قدم می گذارد و به آرزوی دل در آن زندگی جدید خواهند رسید.

    2- توجیه اعمال خشونت آمیز

    یکی دیگر از عوامل روانی این عقیده، این بوده است که اعمال خشونت آمیز خود را در انتقام جویی ها توجیه کنند؛ مثلاً اعراب زمان جاهلیّت که در موضوع ارضای حسّ انتقامجویی پافشاری و سرسختی عجیبی داشتند و ممکن بود کینه توزی را نسبت به شخص یا قبیله ای از پدران و نیاکان خود به ارث ببرند، گاهی برای توجیه انتقامجویی وحشیانه خود، دست به دامان این عقیده می زدند. آنها عقیده داشتند هنگامی که یکی از افراد قبیله آنها به قتل برسد، روح او در قالب پرنده ای شبیه به "بوم" که آن را هامه می نامیدند، قرار می گیرد و پیوسته در اطراف جسد مقتول دور می زند و ناله وحشت زایی سر می دهد و هنگامی که او را در قبر می گذارند، در اطراف قبر او گردش می کند و مرتّباً فریاد می زند اسقونی! اسقونی؛ یعنی سیرابم کنید... سیرابم کنید! و تا خون قاتل ریخته نشود ناله غم انگیز او خاموش نخواهد شد.

    در پایان توجه به این نکته ضروری است که اعتقاد به رجعت (که یکی از عقاید حقه شیعه است) با اعتقاد به تناسخ فرق دارد؛ چون در رجعت روح با حفظ کمالات اولی و در همان قالب بدن قبلی بر می گردد و به همین جهت مستلزم اعاده معدوم و یا تبدیل و باز گشت فعلیت به قوه نیست، بر خلاف تناسخ که روح بعد از رسیدن به فعلیت و طی نمودن مراحل کمال مادی و طبیعی، در قالب های دیگر بر می گردد.

     

    [1] مؤمنون ، 99 ـ 100.

    [2] سفینه البحار، ماده نسخ.

    [3]  احتجاج طبرسی، ج 2، ص 89.

    [4] شواهد الربوبیه، ص 161.

    [5] معارف اسلامی،نهاد نمایندگی، ص 175.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ
    تناسخ در اسلام

    از ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد

    وازایش یا تناسخ یا باززایی زاییده شدن دوباره پس از مرگ است. از دیدگاه عموم اعتقاد به تناسخ و معاد (وجود عالم برزخ و عالم آخرت) و نابودی روح در تضاد با یکدیگر اند.

    در قرآن

    «حَتَّی إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ [المؤمنون: ۹۹-۱۰۰]

    یعنی «آنها همچنان به راه غلط خود ادامه می‌دهند تا زمانی که مرگ یکی از آن‌ها فرا می‌رسد می گوید: پروردگارا مرا بازگردان(۹۹) باشد که در آنچه ترک کرده‌ام عمل صالح انجام دهم. حاشا که بازگردد، همانا سخنی که او می‌گوید و هیچ فایده‌ای ندارد. از پس سرشان برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند.(۱۰۰)»

    «وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ* قَالُوا یَا وَیْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ*ِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ»[۱]

    یعنی «و در صور دمیده شود، ناگهان آن‌ها از قبرها، شتابان به سوی پروردگارشان می‌روند(۵۱) می‌گویند ای وای بر ما چه کسی ما را از خوابگاهمان بر انگیخت؟ (آری) این همان است که خداوند رحمان وعده داده است و فرستادگان او راست گفتند.(۵۲) صیحه واحدی بیش نیست، ناگهان همگی نزد ما حاضر می‌شوند.»(۵۳)

     

    در بین فلاسفة اسلامی

    فلاسفة مسلمان[۲] به ابطال تناسخ معتقد اند. دلایل آنها گاهی علیه هر نوع تناسخ است و گاهی فقط علیه تناسخ نزولی یا صعودی. روش ابطال بستگی به چند بحث فلسفی دارد:

    1- این که نفس حادث است یا قدیم. یعنی خلق شده یا همواره وجود داشته.

    2- این که نفس چگونه است.

    3- این که ارتباط نفس با بدن چیست.

     

    فلسفة مشا

    در فلسفة مشاء نفس حادث است. یعنی همیشه وجود نداشته. بلکه ایجاد شده. آنها معتقدند اگر بدن به حد خاصی از توانایی برسد، روح (یا نفس یا علل مجرد یا غیر جسمانی) به آن افاضه می‌شود.

    گروهی از آنها معتقدند: اولاً «روح و جسم، رابطهٔ قابل و مقبول دارند» یعنی یکی می‌تواند دیگری را بپذیرد. دوم اینکه روح اولین بار در جسم خلق می‌شود. بنابرین با رسیدن بدن به مزاج (حالت) مناسب، نفسی حادث می‌شود (به وجود می‌آید) و به آن تعلق می‌گیرد.

    لذا در ابطال تناسخ معتقدند: «اگر نفس دیگری که در اثر مرگ، بدن خود را رها کرده‌است بخواهد به آن بدن جدید تعلق بگیرد. لازمه اش این است که دو نفس به یک بدن وابسته باشند و این محال است. زیرا هر نفسی یگانگی خود را شهود می‌کند و نفس دیگری را که در بدن او تصرف کند نمی‌یابد.»[۳]

     

    فلسفة ملاصدرا

    ملاصدرا با تکیه بر اصل حرکت جوهری و حدوث جسمانی و بقای روحانی نفس در ابطال تناسخ چنین می‌گوید:

    تعلق نفس به بدن یک تعلق ذاتی و ترکیب آن دو ترکیب اتحادی و طبیعی است، نه صناعی یا انضمامی از سیوی دیگر، هر یک از جوهر نفس و بدن با یکدیگر در سیلان و حرکت اند؛ یعنی هر دو در ابتدای پیدایش نسبت به کمالات خود بالقوه‌اند و روی به سوی فعلیت دارند. بنابراین تا هنگامی که نفس به بدن عنصری تعلق دارد، درجات قوه و فعلیت او متناسب با درجات قوه و فعلیت بدن خاص اوست. حال می‌گوییم: هر نفسی در مدت حیات دنیویاش با افعال و اعمال خود به فعلیت می‌رسد. به همین خاطر سقوط او به حد قوهٔ محض، محال است؛ همان طور که بدن یک حیوان پس از کامل شدن، دیگر به حد نطفه بودن باز نمی‌گردد. زیرا حرکت همان اشتداد و خروج از قوه به فعلیت است و حرکت معکوس امری بالعرض است. بنابراین، اگر نفس پس از مفارقت از بدن بخواهد به بدن دیگری در مرتبهٔ جنینی و مثل آن تعلق گیرد، ناگزیر بدن در مرتبهٔ قوه و نفس در مرتبه فعلیت خواهد بود و چون ترکیب این دو طبیعی و اتحادی است - یعنی هر دو به یک وجود موجودند - ترکیب بین دو موجود بالقوه و بالفعل محال است.

     

    در بین شاخه‌های اسلام

    عموم فِرق اسلامی در این عقیده متفقند که روح پس از پایان این زندگی، به بدن دیگری در این جهان باز نمی‌گردد و دانشمندان شیعه و سنّی با صراحت تمام، عقیده تناسخ را که یکی از خرافات ادیان باستانی هند است، محکوم ساخته‌اند.[۴]

    دیدگاه شیعه

    در حدیثی از علی بن موسی الرضا آمده:«هرکس قایل به تناسخ باشد نسبت به خدا کافر شده و بهشت و جهنم را تکذیب نموده است.»الگو:ترجمه عیون اخبار الرضا علیه السلام ج ۲ صفحه ۴۸۴ باب ۴۶ نُصَیریه و دروزیه (دو فرقة منسوب به شیعه که از قرون اولیة اسلامی به وجود آمده‌اند) به تناسخ معتقدند. دروزیان معتقدند نفس پس از مرگ به بدن دیگری منتقل می‌شود زیرا بدن چیزی جز پیراهن (قمیص) نفس نیست. اصطلاح تقمّص به جای تناسخ از اینجا پیدا شده است. دروزیان انتقال نفس انسان به بدن حیوان را نپذیرفته‌اند. نصیریه معتقدند تناسخ کیفر ارواح عاصی است.[۵]

    دیدگاه اهل حق

    «دونادون»، «دون به دون» یا «جامه به جامه» مفهومی در آیین یارسان یا اهل حق است که ارتباط نزدیکی با مفهوم تناسخ و حلول روح دارد. به گفته مجلسی، اهل حق اعتقاد به رجعت که از اصول مسلم فرقه شیعه (مورد تایید قرآن سوره نمل و احادیث موثق شیعی است) است هستند منتها در زبان عامیانه به دون تصریح شده‌است و این تفکر مسلماً اسلامی و شیعی می‌باشد و هیچ ربطی به تناسخ ارواح بودایی ندارد. رجعت در شیعه و مرام اهل حق به مفهوم بازگشت خواصی، از اهل حق و اهل باطل، به امر حق پس از مرگ به دنیا می‌باشد[۶]

    منابع

    1- یس: 51- 53

    2- منبع

    3- در ابطال تناسخ می‌گویند: چون رابطهٔ نفس و بدن، رابطهٔ قابل و مقبول است، پس با رسیدن بدن به مزاج مناسب، نفسی حادث می‌شود و به آن تعلق می‌گیرد؛ چرا که پیدایش نخستین نفوس انسانی در ابدان خود مستند به همین جهت است. حال اگر نفس دیگری که در اثر مرگ، بدن خود را رها کرده است بخواهد به آن بدن جدید تعلق بگیرد. لازمه اش این است که دو نفس به یک بدن وابسته باشند و این محال است. زیرا هر نفسی یگانگی خود را شهود می‌کند و نفس دیگری را که در بدن او تصرف کند نمی‌یابد.

    4- تناسخ (بودن یا نبودن مسئله این است)، مرتضی فتحی فر، ص 102

    5- همان، ص 40

    6- (مراجعه به مهدی موعود نوشته علامه مجلسی)

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تناسخ