تاریخ : 01 شهریور 1396
زمان : 18:12:50
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 522 بار
  • بازدید دیروز : 665 بار
  • بازدید ماه : 522 بار
  • بازدید کل : 561112 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    راز تجربه نزدیک مرگ (قسمت دوم)

    برخی از محققان معتقدند تجربه تونل نور در حقیقت در اثر رفتاری است که مغز ما در این شرایط از خود بروز میدهد. به نظر میرسد قرار گرفتن در شرایطی که به آن تجربه نزدیک به مرگ میگویند باعث میشود ساز و کا ری در مغز آغاز شود که نتیجه اش مشاهده تونل نور است. درباره جزییات این عملکرد تفاوت نظر و دیدگاه وجود دارد اما بدون ورود به جزئیات، این دانشمدان معتقدند، کاهش میزان اکسیژن دریافتی توسط مغز در اثر از کار افتادن قلب یا هر عمل دیگری که باعث کاهش این فرایند شود مثلا قرار گرفتن در فشار یا سرعت زیاد که جریان عادی گردش خون را کند نماید، باعث میشود فرآیند های الکترو شیمیایی مغز دچار اختلال شود، به همین دلیل بخشی از تفسیرهای حسی قطع می شود که در نتیجه شخص احساس سبکی خوشایندی را تجربه می کند از سوی دیگر آن اختلال با عث ایجاد محر کهایی میشود که تفسیر آن برای مغز ستونی از نور سپید است.

    زمانی که شخص احیا میشود یا از این حالت بازمیگردد تمام اعصاب یکباره شروع به تفسیر محر کهای بیرونی میکنند که باعث ایجاد آن درد حاصل از بازگشت می شود. مشابه این اتفاق زمانی می افتد که پا یا دست شما اصطلاحا به خواب رفته و دوباره در حال برگشتن به حالت عادی است و در این هنگام حساسیت بالایی از خود نشان می دهد. عاملی که باعث شد دانشمندان بر تفسیر خود از این تجربه ها تاکید کنند، تکرار این تجربه ها از سوی افرادی بود که در فشارهای بالا قرار می گرفتند و نه به دلیل قرار گرفت در آستانه مرگی طبیعی که مثلا بدلیل تحمل فشار بالا هوشیاری خود را از دست می دادند. از سوی دیگر شبیه سازی این رویداد در آزمایشگاه نیز آنها را نسبت به کلیات نظریه شان مطمئن تر کرده است.

    به هر حال تجربه های نزدیک به مرگ و مرگ موضوعی برای مردم عادی است که تحقیقات عصب شناسی در سال های اخیر دیگاه ما را درباره عملکردهای مغز و بدنمان زیر و رو کرده است و امیدهای بسیاری را به وجود آورده که در آینده ای نه چندان دور انسان بتواند معماهای بیشتری در این باره را حل کند. اگر چه بعید به نظر می رسد این تلاش ها منجر به ورود علوم تجربی به فضای رازآلود مرگ شود.

     

    چه وقت می میریم؟

    شاید این سوال به نظر خیلی ساده یا پیش پا افتاده به نظر برسد. انسان یا هر موجود زنده دیگری زمانی مرده است که دیگر زنده نباشد و چون می دانیم چه زمانی زنده هستیم پس می توانیم بگوییم چه زمانی مرده ایم. اگرچه استدلال قانع کننده ای به نظر می رسد اما در عمل با مشکل های فراوانی دست به گریبان است، تا این حد که هنوز هم تعریف دقیقی از مرگ وجود ندارد. زمانی که کسی از مرگ فیزیولوژیکی صحبت می کند. باید بتواند آن را بر مبنای ساختارهای زیستی موجود زنده توضیح دهد. در حقیقت اگر مرگ را پایان زندگی و آغاز دوره پس از زندگی بدانیم، باید بتوانیم لحظه مرگ را توصیف و تعیین کنیم. اما رویکردهای متفاوتی به این مساله وجود دارد و در حقیقت خطوطی که علم میان موجود زنده و غیر زنده می کشد بر مبنای رویکردهای متفاوت تعریف می شود.

    برای مثال ممکن است مرگ را با از بین رفتن هوشیاری مترادف بگیریم. یعنی اگر یک موجود زنده هوشیاری خود را از دست بدهد مرده است. اما با موجودات زنده ای مواجه می شویم که اساسا هوشیاری ندارد- برخی موجودات سلولی.

    از آن مهمتر اینکه از بین رفتن و از دست دادن هوشیاری دارای مراتب و درجات مختلفی است و همه آنها در یک سطح قرار ندارند، برای مثال ممکن است شما در اثر شوک شدید یا برخورد جسمی سخت با سرتان بی هوش شوید و چند دقیقه بعد نیز به هوش آیید. در این مدت تمام ساختارهای بدن شما از مغز و قلب گرفته تا اندام های حسی مشغول فعالیتند. گاهی ممکن است درجه از دست دادن هوشیاری بیشتر شود و شما وارد دنیای شگفت انگیز کما شوید. کما نیز درجات مختلفی دارد و ممکن است پس از چند روز یا چند ماه و در مواردی حتی پس از سال ها شخص به زندگی عادی باز گردد. گاه ممکن است این سطح بالاتر رفته و شخص دچار مرگ مغزی شود حالتی که گفته می شود هیچ جریان معکوسی ندارد و تنها می توان با کمک ابزارهای کمک فعالیتهای زیستی اساسی مانند تنفس را برای مدت کوتاهی حفظ کند.

    تشخیص این مراحل هوشیاری کار ساده ای نیست. از گذشته تاکنون برای حل این مشکل سعی کرده اند از علائم حیاتی استفاده کنند. برای مثال تنفس یا ضربان قلب نشان زنده یا مرده بودن فرد بود. اما امروز می دانیم مدت کوتاهی پس از توقف ضربان قلب ممکن است بتوان آن را با کمک شوک های الکتریکی یا ماساژ به فعالیت بازگرداند. این اختلاف ها در تعیین لحظه مرگ هنوز هم ادامه دارد و بدلیل همین اختلاف از نظر حقوقی نیز برای مرگ تعاریفی ارائه شده که براساس قوانین کشورهای مختلف تعریف شخص مرده تعیین می شود. اگر چه این توافق عمومی وجود دارد که توقف فعالیت های مغزی یا ضعیف شدن آنها به حدی که قابلیت بازگشت نداشته باشند شرط اساسی برای پذیرش مرگ است.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    راز تجربه نزدیک مرگ (قسمت اول)

    یکی از بزر گترین اسراری که در برابر دانشمندان قرار دارد، مرگ است. این سوال قدیمی پاسخ های مناسبی از سوی ادیان و مذاهب دریافت کرده، اما برای دانشمندان عرصه ای ناشناخته است. به نظر می رسد این عرصه برای مدتهای طولانی به روی دانشمندان ناشناخته و اسرارآمیز باقی بماند اما درباره برخی از تجربیات فیزیکی نزدیک به مرگ می توان صحبت کرد.

    اشخاصی که به نظر میر سد از آستانه مرگ باز گشته اند؛ داستانهای مشابهی را در طول تاریخ و در مکان های مختلف بیان کرده اند که به نظر می رسد شباهت آنها تصادفی باشد. به همین دلیل هم دانشمندان سعی می کنند این مشاهدات را که در قالب تجربیات نزدیک به مرگ با NDE شناخته می شوند با کمک عملکردهای مغز توضیح دهند.

    اگر بگوییم بزرگترین چالش پیش روی همه انسانها مساله مرگ است، کمتر کسی مخالفت خواهد کرد. مرگ از دید فیزیکی و فیزیولوژیکی پایان وجود ما به عنوان یک موجود فیزیکی است.اما مواجهه با این واقعیت کار چندان ساده ای نیست. تمام زندگی ما، خاطرات، تجربه ها، تمام عشق ها و نفرت ها در لحظه مواجهه با مرگ معنی پیدا خواهند کرد. مرگ آستان های است که گذر از آن مانند ورود آلیس به دنیای شگفتی ها است. همه ما از روزی که به یاد داریم میدانیم که روزی این تجربه را ا ز سر خواهیم گذراند ولی آنچه در پس این گذرگاه در انتظار ما است برای مردم عادی غیر قابل درک است؛ تنها به واسطه پیامبران و ادیان آسمانی است که درکی از جهان پس از مرگ وجود دارد و همین درک است که نحوه زندگی بسیاری از ما در این جهان تعیین می کند.

    برای دانشمندان تجربه گرا که تا چیزی را زیر ابزارهای علمی خود مورد بررسی قرار ندهند از اظهار نظر درباره آن خودداری می کنند،این خبر خوشحال کننده ای نیست. آنها از یک سو میخواهند مرزهای دانش تجربی خود را حتی به جهان پس از مرگ گسترش دهند اما از یک سو در دام محدودیت های چنین بررسی هستند.

     

    چرا بررسی جهان پس از مرگ برای دانشمندان سخت است؟

    علم تجربی بر مبنای تجربه و مشاهده پیش می رود. اگر بخواهید درباره یک مساله اظهار نظر کنید باید بتوانید آن را مشاهده کنید، رفتار آن را بررسی و قوانین حاکم بر رفتارهای آن را شناسایی کنید. مجموعه این مشاهدات امکان ساخت نظریه ای را میدهد که اگر بتواند از عهده آزمو نهای بعدی بیرون بیاید مورد قبول می شود و در غیر این صورت باطل شده و کنار گذاشته میشود. درباره موضوع مرگ، علم عملا امکان آزمایش و مشاهده ندارد. اگرچه میتواند شرایط مرگ را بررسی کند عوامل به وجود آورندن آن را تعیین کرده و حتی با شناخت این عوامل زمان آن را به عقب بیندازد و آنقدر پیش برود که ادعا کند در آینده با کمک رو شهای فنی و پزشکی قادر خواهد بود انسان را تا مرزهای جاودانگی پیش ببرد؛ اما درباره بعد از آن مرحله با هیچ شاهد و تجرب های مواجه نیست و به همین دلیل به نظر می رسد تنها خواهد توانست تا آستانه مرگ به اظهار نظر بپردازد.

    تجربیات نزدیک به مرگ اختلاف در تعریف مرگ باعث به وجود آمدن فضایی خاکستری میان زندگی و مرگ شده است و این منطقه میانی جایی است که تجربه‌های نزدیک به مرگ در آن اتفاق می‌افتد. حتما همه شما داستان‌هایی را از کسانی که از آستانه مرگ به زندگی برگشته‌اند شنیده یا خوانده‌اید؛ افرادی که برای مدتی قلب آنها از تپش باز ایستاده و زمانی که دوباره قلبشان شروع به تپیدن کرده از مشاهدات خود گفته‌اند؛ کسانی که در اثر تصادفی به شدت زخمی شده و تا زمانی که تیم‌های امداد آنها را از مرگ به زندگی بازگردانند شاهد رویدادهای متفاوتی بوده‌اند. این تجربه‌ها به طور عمومی به تجربه‌های نزدیک به مرگ یاNear Death Experiences مشهور شده‌اند.

    این تجربیات برای کسانی که آنها را از سر گذرانده‌اند معمولا رویدادی تکرارنشدنی و بی‌نظیر بوده است. زندگی اکثر این افراد برای همیشه دستخوش تغییر شده و هیچگاه به زندگی پیش از این تجربه بازنگشته‌اند و تغییرات رفتاری و شخصی زیادی برای آنها ایجاد شده است. اگر این مشاهدات متفاوت و تصادفی بودند به‌رغم ارزش آنها برای صاحبانشان، برای علم هیچ کارآمدی نداشتند. اما اگر در طول تاریخ، افراد مختلف در نقاط مختلف جهان از تجربه‌های یکسان صحبت کنند باید این تجربیات را جدی گرفت. در این صورت یکی از مشکلات علم در مواجهه با این داستان که همان نبود گزارش‌های متعدد از یک رویداد است حل می‌شود و دانشمندان کم‌کم به خود جرات می‌دهند تا در این باره ابراز نظر کنند.

     

    تونل نور

    یکی از تجربه‌های مشترک نزدیک مرگ در طول تاریخ، تجربه‌ای موسوم به تجربه «تونل نور» است. بسیاری از کسانی که از این فضای خاکستری میان مرگ و زندگی بازگشته‌اند در گزارش خود از تجربه مواجهه با تونل نوری طولانی و عظیم در مقابل خود خبر داده‌اند که در آخرین لحظه‌ها از آن بازگشته‌اند. آنها می‌گویند تا قبل از بازگشت احساس سبکی ویژه‌ای می‌کرده‌اند و پس از بازگشت درد شدیدی را احساس کرده‌اند.

    بر اساس یک آمارگیری حدود ۱۵ درصد کسانی که تجربه سکته شدید قلبی داشته و با عملیات احیا به زندگی برگشته‌اند چنین تجربه‌ای را پشت سر گذاشته‌اند. رد این تجربه را می‌توان در متون قدیمی‌تر نیز دید. در تصویرگری‌هایی که از آستانه مرگ شده نقش‌هایی از تونل نور به عنوان آستانه رسم شده که نشان می‌دهد این تجربه تجربه‌ای مربوط به دوران ما نیست.

    فراگیر بودن چنین تجربه‌هایی باعث شد تا دانشمندان به بررسی آن بپردازند و گروه‌های مختلفی از آنها بیان کرده‌اند که این تجربه‌ها بیش از آنکه تجربه‌هایی در آستانه مرگ باشند مربوط به حیطه زندگی افراد هستند. این محققان عصب‌شناس مغز را عامل به وجود آمدن چنین تجربه‌هایی معرفی می‌کنند.

    مغز ما در حقیقت رابطه و واسط درک ما از جهان و از خود است. تمام احساسات، عملکردها و ساختارهای اساسی بدن ما توسط مغز ما کنترل می‌شوند. در حقیقت اگر ما چیزی را می‌بینیم علاوه بر چشمان ما که سیگنال‌های نوری را دریافت می‌کنند این مغز ما است که این سیگنال‌های تبدیل شده به پالس‌های الکتریکی را تفسیر کرده و به شکل تصویری که می‌بینیم درک می‌کند همینطور صدا، بو یا حتی احساساتی مانند نفرت و دوست داشتن. مغز پس از تفسیر این علائم واکنش مناسبی را در برابر هریک از این حالات از خود بروز می‌دهد.

    بدین ترتیب گاه بدون آنکه پارامترهای بیرونی رایج وجود داشته باشند مغز می‌تواند دست به تفسیر دیگر نشانه‌ها بزند. برای مثال زمانی که ما خواب می‌بینیم اعصاب بینایی ما فعال نیستند و نوری را دریافت نمی‌کنند، بلکه مغز ما است که بر اساس رفتاری که هنوز هم جزئیات آن معلوم نیست شروع به تولید تصاویری در خواب می‌کند و آن را به صورت بینایی درک می‌کنیم. همینطور وقتی در بیداری به یاد موضوعی می‌افتیم و تصویری در ذهنمان شکل می‌گیرد هیچ محرک بینایی خارجی وجود ندارد، اما مغز ما این تصاویر را می‌سازد و ما به شکل تصویر آنها را درک می‌کنیم.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    دانشمندان درباره حقیقت تجربه نزدیک به مرگ (Near-Death Experience) چه می گویند؟

    ژوهشگران دریافته‌ اند که پس از مرگ، فعالیت مغز موشهای صحرایی به مدت ۳۰ ثانیه افزایش پیدا می‌کند. این یافته می تواند توضیحی باشد برای تجربه بعد از مرگ در کسانی که با احیا قلبی-ریوی (CPR) به زندگی بازگشته‌اند. نتایج پژوهش های این دانشمندان نشان می دهد در لحظه مرگ فعالیت مغز افزایش پیدا می‌کند. این تحقیق که نتایج آن در نشریه "پیشرفت‌های آکادمی ملی علوم آمریکا" منتشر شده اولین تحقیقی است که به شکلی سازمان یافته فعالیت مغز را در لحظه مرگ بررسی کرده است. برای این پژوهش، دانشمندان با جراحی الکترودهایی را در سطح مغز ۹ موش صحرایی قرار دادند، سپس موشها را بیهوش کردند و با تزریق کلرید پتاسیم قلب آنها را از کار انداختند. پژوهشگران انتظار داشتند که پس از توقف ضربان قلب و تنفس، فعالیت مغز اندک زمانی باقی بماند اما چیزی که آنها را شگقت‌ زده کرد این بود که فعالیت مغز موشها، منسجم و یکپارچه، در ۳۰ ثانیه اول بعد از مرگ افزایش پیدا کرد. جورج مسحور استاد بیهوشی دانشگاه میشیگان می‌گوید: "در واقع، فعالیت الکتریکی مغز -که نشانه هوشیاری و فعال بودن ذهن خودآگاه است- لحظاتی پس از مرگ بیشتر از زمان هوشیاری و بیداری بود، این نشان می دهد در اولین مراحل بعد از مرگ، مغز کاملا توانایی فعالیت الکتریکی سازمان یافته را حفظ می‌کند." آنچه از فعالیت مغز ثبت شد افزایش امواج گاما بود که به معنی افزایش هوشیاری است. این امواج با فعالیتهایی مثل حافظه و قوه تشخیص مرتبط هستند، فعالیتهایی مثل بیاد آوردن چهره یک فرد یا تشخیص یک چهره خاص در میان جمع. تجربه پس از مرگ از سالها پیش در انسان بررسی شده است. عده ای از کسانی که برای لحظاتی ضربان قلب و تنفس‌شان متوقف شده (تعریف بالینی مرگ) اما با احیا قلبی ریوی به زندگی بازگشته اند از تجربه خود سخن گفته‌اند: صعود از پلکانی مارپیچ یکی از تجربه‌های لحظات اول پس از مرگ بوده است. احساس حرکت در تونلی که در انتهای آن نوری دیده می شود، احساس بیرون آمدن از جسم و نگریستن به بدن خود و آنچه در اطراف آن می‌گذرد از بیرون، رویارویی با عزیزان و افرادی که مورد علاقه متوفی بوده‌اند و یا مرور سریع زندگی فرد. بعد از تجربه نزدیک به مرگ زندگی بعضی از آنها کاملا متحول شده است. اما برخی از دانشمندان این تجربه را نوعی توهم می دانند که بدلیل کاهش اکسیژن و قند (گلوکز) در مغز اتفاق می‌افتد و آن را تجربه واقعی ذهن خودآگاه به شمار نمی‌آورند. ییمو بورییگین، محقق ارشد این پژوهش می‌گوید: "این تحقیق به ما می‌گوید که کاهش اکسیژن و قند (گلوکز) در مغز در زمان ایست قلبی، می تواند باعث فعالیت مغز شود؛ آنهم به شکلی که مشخصه فعالیت مغز در زمان هوشیاری است." "پیش از این همه تصور می کردند که پس از ایست قلبی، مغز به دلیل کاهش اکسیژن و قند از کار می‌افتد." اما شاید این تحقیق نشان دهد فعالیتهای پیچیده مغز با وجود کمبود اکسیژن کم هم ممکن است ادامه یابد. با این حال برخی دانشمندان درباره اینکه این تحقیق نکته ای را در مورد لحظه پس از مرگ در انسان روشن کند، ابراز تردید کرده‌اند. آنها می گویند تنها یک پنجم افرادی که از ایست قلبی به زندگی بازگشته‌اند تجربیاتی مثل حرکت در تونل یا بیرون آمدن از جسم را تجربه کرده‌اند در صورتی که در این تحقیق تمام موشها افزایش فعالیت مغزی نشان دادند. برخی دیگر نیز استدلال می‌کنند در انسانهایی که دچار ایست قلبی شده‌اند افزایش فعالیت امواج مغزی دیده نشده است. حال آن که کسانی که بعد از ایست قلبی به زندگی برگشته‌اند از حرکت در تونلی نورانی یا تونلی که در انتهای آن نوری بوده سخن گفته‌اند. ییمو بورییگین می گوید دلیل این موضوع شاید این باشد که پس از ایست قلبی فعالیت الکتریکی مغز ضعیف است بنابراین نمی توان آن را از روی جمجمه ثبت کرد در حالیکه در این تحقیق الکترودها با جراحی مستقیما روی سطح مغز نصب شده بودند. دانشمندان می‌گویند انجام آزمایش برای اینکه مشخص شود لحظاتی پس از مرگ در ذهن انسان چه می‌گذرد بسیار دشوار است و فقط موارد بسیاری نادری امکان آن فراهم می‌شود. با این حال این تحقیق شاید به درک بهتری از آنچه در این لحظات در مغز می‌گذرد کمک کند هر چند دانشمندان بسیاری هم درباره اینکه از این تحقیق بتواند نتیجه‌ای قابل اعتنا در باره انسان به دست دهد تردید کرده‌ اند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    تعریف مرگ در دین با مرگ در پزشکی تفاوت دارد

    مـرده، زنـده نمی شــود

    گروه شوک: حکایت هایی که از اتفاقات پس از مرگ توسط افرادی که در معالجات پزشکی «مرگ» را تجربه کرده اند و نقل می شود، چقدر با مبانی دینی و باورهای مذهبی ما همگون است و تطابق دارد؟ شاید این سوال جدی بسیاری از مخاطبان باشد که می خواهند بدانند اتفاقی که در علم پزشکی با عنوان مرگ و زنده شدن مطرح می شود تا چه اندازه استناد مذهبی و دینی دارد. آیت اله سید رضی بلاغی مبین، در این خصوص به شوک گفت: «مرگ به اتفاقی اطلاق می شود که روح به صورت کامل از بدن جدا شود، این جدایی روح، بازگشتی ندارد مگر در روز معاد که در آن روز همه مردگان زنده می شوند و در پیشگاه خداوند قرار می گیرند. البته در این میان بحث رجعت وجود دارد که در باب ظهور حضرت مهدی (عج) است و ما معتقدیم در آن روز بسیاری از انبیاء، اولیا و صالحین مجدداً زنده شده و رجعت خواهند کرد. طبعاً این بحث با آن چیزی که مد نظر شماست تفاوت دارد.»

    وی افزود: «از نظر پزشکی به توقف کامل ضربان قلب «مرگ» گفته می شود این در حالیست که از نظر دین، مرگ تنها زمانی اتفاق می افتد که روح به صورت کامل از بدن جدا شود، وقتی روح جدا شد دیگر بازنخواهد گشت ولی در علم پزشکی با توجه به دانش پزشکان و پیشرفت های علمی امکان ضربان مجدد قلب وجود دارد و در واقع از نظر پزشکان، احتمال دارد بیماری که دچار ایست قلبی شده مجدداً زنده شود.» با این تفاسیر پس حکایت هایی که از دنیای موجود در حد فاصل مرگ و زنده شدن پزشکی وجود دارد از کجا نشات می گیرد؟ آیت الله بلاغی مبین در توضیح این تجربیات گفت: «طبیعی است وقتی کسی دچار ایست قلبی می شود تا حدودی از زندگی جدا شده و اصطلاحاً به حالت «خلسه» می رود. در حالت خلسه فرد عوالمی را تجربه می کند و اتفاقاتی را می بیند و این اتفاقات همه آن چیزهایی نیست که در عالم پس از مرگ قطعی وجود دارد. بلکه تنها بخشی از آنهاست که فرد در حالت خلسه امکان دیدن آنها و روایتشان پس از بازگشت به زندگی را دارد.»

     افرادی که تجربه بازگشت از حالت مرگ پزشکی را دارند از اتفاقات شگفت انگیزشان در هنگام ورود به دنیای رویایی عالم مرگ پرده برداشته اند و این تجارب برای افرادی که این​گونه مرگ را تجربه نکرده اند بیشتر به خیالاتی توهم آمیز شباهت دارد. این در حالی است که پژوهشگران این روز ها بی وقفه در تلاش هستند تا از تجربه های دنیای جدید چنین افرادی رمزگشایی کنند. وقتی می میریم چه اتفاقی می افتد؟ آنان که از وادی اسرارآمیز پس از مرگ پزشکی بازگشته اند چه تجربه هایی را با خود به این جهان آورده اند؟ و این تجارب تا چه حد برگرفته از واقعیت است یا تا چه اندازه از توهمات مغز آدمی نشات می گیرد؟ مسئله ای که پیشرفت علم پاسخ های مطمئن تری در آینده برای آن پیدا خواهد کرد، اما فعلاً شنیدن روایت افرادی که به چنین تجربه هایی رسیده اند، می تواند راه را برای قضاوت انسان های علاقه مند به مسئله مرگ پزشکی و زندگی باز بگذارد.

    تقریباً بیشتر افراد از تجربه حالت نزدیک به مرگ یا پس از مرگ کم و بیش چیز هایی شنیده اند یا برخی به چشم خودشان با چنین تجربه ای روبه رو شده اند. این حالت به مواقعی اطلاق می شود که افراد به لحاظ پزشکی «مرده» تشخیص داده شده اند، اما اندکی بعد دوباره به این دنیا بازگشته اند و گزارش هایی درباره حیات پس از مرگ داده اند. تجربه حالت نزدیک به مرگ نخستین بار حدود 38 سال پیش و در میان انگلیسی ها اهمیت پیدا کرد؛ آن هم درست در زمانی که دکتر ریموند ای مودی، روانپزشک و دکترای فلسفه، کتاب پرفروش «حیات بعد از حیات» را که پژوهشی در این زمینه بود، منتشر کرد. از آن زمان به بعد پژوهشگران بیشتری شروع به ثبت و بررسی این پدیده مرموز کردند که نتایج در این مورد شگفت انگیز بوده است.

    یک پژوهشگر آلمانی 22 سال پیش یک تحقیق گزینشی انجام داد و متوجه شد که 4 درصد مردم در کشور آلمان تجربه پس از مرگ پزشکی را از سر گذرانده اند. پژوهشی هم که در استرالیا انجام گرفت نشان داد در حدود 9 درصد مردم این کشور چنین تجربه ای داشته اند. در آسیا نیز یک متخصص قلب هندی در یک محیط بیمارستانی گروهی از بیماران را که دچار ایست قلبی شده و با موفقیت به هوش آمده بودند مورد مطالعه قرار داد. نتایج این تحقیق نیز نشان داد 18 درصد هندی ها مدعی شده اند تجربه حالت نزدیک به مرگ را پشت سرگذاشته اند.

     

    تجربه خروج از بدن

    تجربه اصلی حالت نزدیک به مرگ عموماً به صورت احساسات مختلفی نظیر جدا شدن از بدن، شناور شدن در فضا، وحشت زیاد، آرامش مطلق، امنیت، حرارت

    از هم پاشیدگی کامل، رویت نور، حرکت به سمت بالااز میان تونلی نورانی یا راهرویی دراز و باریک و بی میلی برای بازگشت به بدن جسمانی گزارش شده است. به هر حال در تمامی موارد و در میان مردم سراسر دنیا چنین تجربه ای یک ویژگی واحد و مشترک دارد و آن هم این است که تمامی تجربه گران حالت نزدیک به مرگ قادرند جزئیاتی را توصیف کنند که هیچ گاه با حواس عادی خود نمی توانستند به چنین تجربیاتی دست یابند.

     

    زنی که 3 بار مرگ را ملاقات کرد

    یکی از تجربه های حالت نزدیک به مرگ به صورت تجربه خروج از بدن مربوط به زنی امریکایی از اهالی ایالت جورجیا به نام جزمین سیداویا است. این زن هنگام انجام عمل جراحی روی تخت بیمارستان مرگ پزشکی داشت. او می گوید: « من تجربه ای بی اندازه غریب را پشت سر گذاشتم و در حالی که انگار مرده بودم، بر فراز کالبد جسمانی ام شناور بودم. در آن حالت می توانستم تمام چیز هایی را که در اطرافم گفته می شد یا انجام می گرفت، بشنوم و ببینم. سپس اتاق عمل را برای مدتی کوتاه ترک کردم و پس از آن به همانجایی بازگشتم که بدنم در آنجا بر تخت دراز کشیده بود. می دانستم چرا مرده ام. به این دلیل ساده که دیگر نمی توانستم نفس بکشم.»

    به گفته پزشکان اتاق عمل در ادامه این تجربه عجیب ناگهان نفس به ریه های «جزمین» بازگشت و وی توانست بار دیگر جریان حیات را در رگ های خود حس کند. این زن پیش از این در سن 13 سالگی نیز تجربه ای مشابه را از سر گذرانده بود که بر اثر ابتلابه بیماری ذات الریه برای سومین بار با مرگ رو در رو شد. تنها در این زمان بود که جزمین توانست روح خودش را به صورت موجودی مستقل نظاره کند که خارج از بدنش ایستاده و جسمش را تماشا می کند. جزمین درباره این تجربه می گوید: «روح خود را می دیدم که در برابرم ایستاده و پوشیده در پیراهنی سفید و بلند بسیار زیبا به نظر می رسید. روحم بین 2 تا 3 متر بالاتر از کالبد جسمانی ام شناور بود و هاله ای درخشان آن را احاطه کرده بود. خیلی عجیب بود که هم من می توانستم روحم را ببینم که در مقابل کالبد جسمانی ام ایستاده و هم روحم در حال تماشای بدنم بود که ساکن و بی حرکت بر تخت بیمارستان دراز کشیده بود.» جزمین توضیح می دهد وقتی روحش از بدنش فاصله گرفت و به آرامی شروع به دور شدن کرد، نوری را دید که نیرویی عجیب روحش را برای شیرجه رفتن به درون آن به سوی خود می کشانید. جزمین این نور خیره کننده را شبیه تونلی دوار توصیف می کند که بسیار گرم و درخشان بوده است. وی پس از به هوش آمدن و پشت سر گذاشتن آخرین تجربه اش بشدت دچار آشفتگی روحی و روانی شده بود و نمی توانست راجع به وضعش با آدم های اطرافش صحبت کند. از یک سو میل عجیبی برای یکی شدن با روحش داشت و نسبت به شروع دوباره زندگی اش مردد بود و از سویی دلش می خواست همچنان روی زمین باقی بماند. به گفته صاحبنظران، این حالت «جزمین» عموماً در میان کسانی که به تجربه حالت نزدیک به مرگ می رسند، مشترک است.

     

    تجربه یک نوزاد

    روایت بعدی متعلق است به فردی به نام رابین میشل هالبردیر، ساکن ایالت تگزاس امریکا که وی نیز روی تخت بیمارستان حالت نزدیک به مرگ را تجربه کرد. میشل این خاطره را از زمانی به یاد می آورد که به صورت نوزادی زودرس بر تخت بیمارستان دراز کشیده بود و کمتر از 2 ماه از به دنیا آمدنش می گذشت. میشل در این باره می گوید: «در رویارویی با آن نور لایتناهی محبت و شفقتی وصف​ناپذیر را احساس می کردم و نخستین خاطره تصویری ام، خیره شدن به منبع نوری بسیار درخشان بود که چیزی شبیه نگاه کردن مستقیم به خورشید را برایم تداعی می کند. نکته عجیب آن است که می توانستم پاهایم را پیشاپیش خودم ببینم، انگار که در وضعی عمودی شناور باشم.»

     

    رمان نویس مشهور در جنگ جهانی اول

    یکی از معروف ترین تجربه های حالت نزدیک به مرگ متعلق به مشهور ترین چهره تاریخ ادبیات قرن بیستم، رمان​نویس معروف، ارنست همینگوی است. در جریان جنگ جهانی اول، همینگوی هنگام جنگ در کناره رودی نزدیک فوسالتای ایتالیا زخمی شد. وی دوران نقاهتش را در میلان گذراند. در نامه ای که همینگوی آن زمان به خانواده اش نوشته بود، به صورت رمزی تجربه نزدیک به مرگش را توضیح داده: «مردن کار خیلی ساده ای است. من در چشم های مرگ نگاه کرده ام و خوب می شناسمش.» سال ها بعد، همینگوی هنگام گفت وگو با یکی از دوستانش ماجرای آن شب هولناک در سال 1918 میلادی را روایت کرد: «ناگهان یک بمب اتریشی از آنهایی که به قوطی های خاکستر معروف بود، در تاریکی منفجر شد. من مردم. احساس می کردم که روحم از بدنم در حال خارج شدن است. انگار که یک دستمال ابریشمی را از گوشه جیبت به آرامی بیرون بکشی. دیدم که روحم مدتی در اطراف بدنم شناور ماند و سپس دوباره به سر جای اصلی اش داخل کالبد جسمانی ام بازگشت و من دوباره به زندگی برگشتم.» پس از این ماجرا، همینگوی همواره در سراسر عمرش تحت تاثیر این تجربه حالت نزدیک به مرگ باقی ماند و شخصیت سرسخت و غیرقابل نفوذش بعد از این تجربه بسیار تغییر کرد و منعطف تر شد. کتاب «وداع با اسلحه» همینگوی حاوی متنی است که شخصیت داستان دقیقاً چنین مواجهه ای با مرگ را تجربه و نیز برای مخاطب روایت می کند.

     

    تجربه گر ایرانی؛ 2 ساعت در دنیای خلسه

    اگر بخواهیم از نمونه های وطنی چنین تجربه ای مثال بزنیم می توانیم به مورد یک مرد کاشانی اشاره کنیم که خبر تجربه شگفت​انگیزش از وادی مردگان، سال گذشته در شوک روزنامه چاپ شد. هادی خادم آرانی 37ساله که در تصادف رانندگی با یک تریلر 18 چرخ دچار صدمات شدیدی شده بود، آخرین باری که در بخش عفونی بیمارستان شهید بهشتی کاشان بستری شد به یکباره از دنیا رفت. 55دقیقه عملیات احیا (CPR) برای برگرداندن وی به زندگی بی نتیجه ماند و بنابه تشخیص پزشکان، دستگاه های احیا و اکسیژن قطع شد و مادر هادی برای وداع با پسرش بر بالین فرزندش حاضر شد. اما اتفاق عجیبی در انتظار هادی و خانواده اش بود؛ وی که بیش از یک ساعت و نیم از نظر پزشکی مرده بود ناگهان دوباره به زندگی برگشت. هادی در گفت وگو با خبرنگار شوک تعریف می کند: «ابتدا خیال می کردم در خواب دیده ام که مادر و خانواده ام سر و صورت من را می بوسیدند و گریه می کردند. همچنین می دیدم که پرستار ها و دکتر ها به من شوک می دهند و من همچنان مرده بودم». این مرد وقتی پس از به هوش آمدن خوابش را برای مادر و پرستارش تعریف کرد همگی تایید کردند که این صحنه ها واقعاً برای هادی اتفاق افتاده و او یک بار مرده و دوباره زنده شده است.

     

    تجربه پس از مرگ پزشکی

    روایات فراوانی در مورد کسانی که به چنین تجربه ای رسیده اند وجود دارد اما باید یادآور شد، آنچه تا اینجا توصیف شده تنها شمایی کلی است و تجربه گران حالت نزدیک به مرگ همزمان تمام عناصر چنین حالتی را تجربه نمی کنند. حتی هر کس می تواند ظواهر و خصوصیات فرعی مربوط به خودش را تجربه کند که با سایرین متفاوت است. جالب است بدانید که پژوهش های محققان نشان می دهد تجربه گران غربی تمایل بیشتری به تجربه کردن حالت نزدیک به مرگ از طریق تونل های نورانی دارند. در صورتی که این حالت در تجربه گران برخاسته از سایر فرهنگ ها به شکل های دیگری نظیر راه رفتن بر آب یا راه یافتن به دنیای ماوراءالطبیعه نمود پیدا می کند. بنابر یافته های پژوهشگران این رشته، حتی افراد نابینا که سال هاست نور ندیده اند، هنگام نائل شدن به چنین تجربه ای می توانند ببینند و دقیقاً آنچه را که در این حالت در اطرافشان رخ می دهد، توصیف کنند. بسیاری از پژوهشگران برجسته این رشته پس از چندین دهه بررسی و تحقیق سرانجام متقاعد شده اند افرادی که حالت نزدیک به مرگ را تجربه می کنند واقعاً به بُعد دیگری از واقعیت سفر می کنند.

     

    روش های مطمئن و مرز های نامطمئن پژوهش های علمی

    دکتر سام پارنیا، که هدایت پژوهش درباره تجربه حالت نزدیک به مرگ را در دانشکده پزشکی «استونی بروک» بر عهده دارد، می گوید:« اساساً اصطلاح «پس از مرگ» را به نزدیک به مرگ ترجیح می دهد. وی در توجیه این ترجیح خود می افزاید: «مواردی که ما روی آن تمرکز و مطالعه می کنیم کسانی نیستند که مرگ​شان نزدیک شده یا به عبارتی محتضر محسوب می شوند. ما دقیقاً روی کسانی پژوهش انجام می دهیم که یک بار از نظر پزشکی مرده اند و دوباره به زندگی بازگشته اند.» دکتر پارنیا که بر مبنای مشاهدات خود اخیراً کتابی را منتشر کرده در مصاحبه ای می گوید: «بزرگ ترین معضلی که ما در این زمینه با آن مواجهیم این است که تا به حال متدی را برای مطالعه بیولوژیک آنچه پس از مرگ اتفاق می افتد، در اختیار نداشته ایم و همچنین تا به حال این رشته را از نقطه نظر ذهنی و شناختی مورد بررسی و مطالعه قرار نداده ایم. بنابراین هر چه که ما تا به حال مطالعه کرده ایم اساساً منوط به گفته ها و شنیده ها و باور های افراد در این باره بوده است.»

    با تمام این تفاصیل، هنوز بسیاری از افراد وجود دارند که به تجربه حالت نزدیک به مرگ نائل آمده اند، اما چندان تمایلی به صحبت درباره این تجربه با دیگران ندارند؛ خصوصاً این که چنین تجربه ای هنوز به عنوان رویدادی ماوراءالطبیعه محسوب می شود و ممکن است افراد نسبت به قضاوت اطرافیان در این باره احساس دلواپسی و نگرانی داشته باشند. هنوز راه درازی تا کشف ماهیت مرگ باقی مانده است و هیچ نشانه ای وجود ندارد که تضمین کند پس از گذشت سال ها و پیشرفت بیشتر علم می توان از ذات حقیقی مرگ پرده برداشت. شاید تنها راه دست یافتن به پاسخ کامل این سوال، سفری حقیقی به جهان پس از مرگ باشد. حتی برای کسانی که از مرگ بازگشته اند تجربه پس از مرگ به خاطره ای دوردست، یک رویای عجیب یا تجربه ای دگرگون کننده بدل می شود که در مسیر روزمرگی زندگی بر زمین بسیار دور از دسترس و غیرواقعی می​نماید. این در حالی است که تمام تلاش پژوهشگران این رشته بر آن است که بتوانند سرانجام اثبات کنند تجربه پس از مرگ در ساحت دیگری از واقعیت رخ می دهد و هیچ عنصر توهم آمیزی در تجربه چنین حالتی دخالت ندارد.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    دلایل مشاهده تونل نور قبل از مرگ

    نتایج تحقیقات جدید روی حیوانات نشان می دهد که تجارب نزدیک به مرگ به واسطه یک نوسان گرمایش الکتریکی در مغز درحال مرگ شکل می گیرد.

    به گزارش مهر، در این تحقیق موشهایی که قلبشان متوقف شد دچار یک نوسان در امواج مغزی مرتبط با هوشیاری شدند. نتایج این تحقیق در مجله مقالات آکادمی ملی علوم منتشر شده است. محققان فعالیت مغزی حیوانات را روی دستگاه های الکترونگار مغزی اندازه گیری کردند. جیمو بورججین عصب شناس دانشگاه میشیگان در ان اربور گفت: آنچه که حیوانات به عنوان یک نور سفید یا یک تونل نور مشاهده می کنند را می توانیم بشناسیم.

    سایر کارشناسان توافق کرده اند که باید تحقیقات بیشتری انجام شود تا مشخص شود که مشخص شود این تحقیق را چگونه می توان برای تجارب نزدیک به مرگ در انسانها به کار برد. دکتر سام پرنیا محقق ایرانی و یکی از متخصصین برجسته در مطالعات علمی مربوط به مرگ و تجربه نزدیک مرگ که عضوی از این تحقیقات نبود گفت: راهی وجود ندارد تا مشخص شود که موشها هنگامی که قلبشان متوقف می شود چه تجربه ای داشته اند، سایر تحقیقات در انسانها و سگهای درحال مرگ هیچ فعالیت در امواج مغزی مشاهده نشده بود، مسئله ای که محققان در این تحقیق جدید نیز آن را تصدیق کردند.

    حدود 5 درصد از بیماران درحال مرگ و 10 درصد از بیماران حمله قلبی تجارب نزدیک به مرگ خود را توصیف کرده اند. این تجارب اغلب عناصر مشابهی دارد، چون احساس حضور خارج از بدن، رفتن به داخل یک تونل یا یک رودخانه به سمت نور گرم، دیدن عزیزان از دست رفته و شنیدن این جمله که هنوز وقت رفتن نیست. تحقیقات پیشین نشان می دهد که تجارب نزدیک به مرگ شفاف تر از زندگی حقیقی است.

    دانشمندان به شدت درباره منبع این تجارب اختلاف نظر دارند. برخی استدلال می کنند که تجارب نزدیک به مرگ نشان دهنده وجود بهشت یا دوگانگی بین جسم و ذهن است و برخی دیگر مدعی شده اند که این رویداد به واسطه سیل ورود مواد شیمیایی در مغز درحال مرگ شکل می گیرد. جیمو بورججین و همکارانش به منظور طبقه بندی این موضوع 9 موش را بررسی کرده اند. آنها برای موشها حمله قلبی ایجاد کردند، درحالی که دستگاه های الکترونگار مغز این حیوانات را بررسی می کرد، پس از آن دانشمندان فعالیت الکتریکی مغز این حیوانات را اندازه گیری کردند.

    حدود 30 ثانیه پس از آنکه قلب موشها متوقف شد، همه حیوانات امواج مغزی همگام شده ای داشتند که ویژگی مغز هوشیار است. موشهایی که با مونوکسید کربن دچار احتناق شده بودند نیز الگوهای مشابهی از فعالیت مغزی داشتند. بورججین گفت: قشر بصری موشها که تصاویر را پردازش می کند به شدت فعال بود شاید این امر علتی برای این موضوع باشد که چرا تجارب نزدیک به مرگ اینقدر شفاف و زنده هستند. در مغز تمام موشها نشانه هایی از هوشیاری عصبی در هنگام تجربه نزدیک به مرگ وجود دارد، نشانه هایی که در مقایسه با حالت هوشیاری بسیار بالاتر بودند.

    این تیم از محققان اعتقاد دارند که این نوسان الکتریکی شاید مکانیسمی باشد که مغز برای رهایی خود از افت گلوکز و اکسیژن استفاده می کند. اگرچه ممکن است این مسئله درباره حیواناتی که دچار حمله قلبی شده اند توضیح مناسبی نباشد اما بورججین تصور می کند که این مکانیسم هوشیاری یا ابرهوشیاری را در وضعیتهایی که کمتر بحرانی هستند، تحریک می کند. پرنیا اظهار داشت که جریان یافتن اکسیژن متوقف می شود، کلسیم به سلولهای مغزی درحالی که مرده اند وارد می شود و این حالت شاید توضیح دهنده فعالیت الکتریکی باشد که محققان مشاهده کرده اند.

    وی افزود: در نهایت این تحقیق توضیح نمی دهد که چرا مردم می توانند آنچه دقایقی پس از متوقف شدن مغزشان و آغاز عملیات احیای قلبی شکل می گیرد را بازگو کنند. تا زمانی که محققان به صورت سیستماتیک امواج مغزی بیماران حمله قلبی و افرادی که دارای تجربه نزدیک به مرگ بوده اند با افرادی که این تجربه را نداشته اند مقایسه نکنند نمی توان گفت که در این تجارب به واقع چه اتفاقی رخ می دهد.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    روایت افرادی که مرگ را به چشم دیده‌اند

    می‌گویند؛ مرگ شتری است که در خانه همه می‌خوابد، اما گاهی این شتر، نخوابیده بلند می‌شود. جدایی روح از بدن، ورود به دهلیزی طولانی، پیش رفتن در تاریکی، رسیدن به نوری درخشان و ملاقات موجوداتی نورانی که با تلالو زیبایی می‌درخشند، روایت مشترک افرادی است که تجربه نزدیک به مرگ یا experience near to die"" را از سر گذرانده‌اند.

    به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه اصفهان، نشست علمی بررسی پیامدهای روان‌شناختی تجربیات نزدیک به مرگ، عصر روز گذشته(دوشنبه) با حضور اعضای هیئت علمی گروه روانشناسی دانشگاه اصفهان و دو نفر از افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشته‌اند در دانشکده علوم تربیتی دانشگاه اصفهان برگزار شد.

     

    هم‌نشینی مرگ با شور و اشتیاق زندگی

    زهرا ایزدی خواه، عضو هیئت علمی گروه روانشناسی دانشگاه اصفهان با اشاره به اینکه اندیشیدن به مرگ، محوری‌ترین عامل وجود هیجان در زندگی افراد است، گفت: اگر مفهوم مرگ در زندگی وجود نداشت، تمامی شور و اشتیاق زندگی، رنگ می‌باخت.

    وی با بیان اینکه اگر فرصت‌ها، بی نهایت بود، زندگی کردن ارزش خود را از دست می‌داد، اظهار کرد: انسان‌ها همواره از دوران نوجوانی و جوانی به دنبال یافتن دلایل آفرینش و مرگ هستند، آن‌ها مرگ را در اهداف دنیایی خود گم می‌کنند درحالی‌که مرگ واقعیت آشکاری است که در صورت پذیرفتن آن، زندگی به کاممان شیرین‌تر خواهد شد.

    عضو هیئت علمی گروه روانشناسی دانشگاه اصفهان افزود: نیستی و نبودن برای انسان دردناک است زیرا با تمایل او به جاودانگی و حس خودشیفتگی منافات دارد. همین تمایل به جاودانگی بود که داستان رانده شده آدم از بهشت را رقم زد.

    وی با تاکید بر اینکه سبک زندگی انسان‌ها ترس از مرگ را به وجود می‌آورد، بیان کرد: انسان‌ها به طور معمول از دنیای پس از مرگ، نبودن، هیچ شدن و از دست دادن جسم‌شان واهمه دارند. اما بر اساس باور انسان‌گرایان، اگر انسان‌ها مفهوم مرگ را به طور کامل درک کنند، اضطراب‌ها و ترس‌های آن‌ها از بین می‌رود.

     

    ترس از مرگ و میل به جاودانگی

    ایزدی خواه با اشاره به مدلی در روانشناسی مبنی بر مراحل واکنش یک فرد در برابر یک مصیبت ادامه داد: توالی هیجانی افراد در مقابل یک مصیبت، ابتدا انکار، سپس خشم بسیار زیاد، پس از آن چانه زدن بر سر موضوع و در مرحله پایانی، افسردگی و پذیرش مصیبت است.

    وی با بیان اینکه انسان زندگی اجتماعی خود را با ترس از مرگ آغاز می‌کند، اضافه کرد: تولید مثل، اختراعات و به طور کلی هر اقدامی که انسان‌ها برای جاودانه شدن یا ماندگاری نام خود انجام می‌دهند، در مقوله ترس از مرگ قرار می‌گیرد. حتی بسیاری از ترس‌ها و اختلالات روانی نیز به دلیل ترس از مرگ اتفاق می‌افتد.

    عضو هیئت علمی گروه روانشناسی دانشگاه اصفهان یاد آور شد: ساختار روان‌شناختی انسان با مرگ بزرگ می‌شود اما چگونگی برخورد و دیدگاه ما در رابطه با این واژه و هویت آن، نامفهوم است.

    وی با اشاره به حدیثی مبنی بر اینکه اگر کسی خاک برزخ را ببیند به هیچ عنوان نمی‌خواهد که به این زمین برگردد، تشریح کرد: افرادی که مرگ را تجربه کرده، اما جان سالم به در برده‌اند، شیرینی زندگی را لمس می‌کنند، آن‌ها زندگی خود را اولویت بندی کرده و لذت زمان حال را به خوبی در می‌یابند.

     

    تجربه نزدیک به مرگ؛ لمس زیبایی‌های زندگی

    هم‌چنین محمدباقر کجباف، عضو هیئت علمی گروه روانشناسی دانشگاه اصفهان در ادامه این همایش تجربیات نزدیک به مرگ را نقطه آغازین نزدیکی انسان به معاد دانست و اظهار کرد: تجربیات نزدیک به مرگ، افراد را به معاد نزدیک می‌کند که این نزدیکی در نهایت به زندگی زیبا و مفید منجر خواهد شد.

    وی با اشاره به آیه «ای آدم تو می‌توانی روحت را از عالم ماده به عالم برزخ و از عالم برزخ به عالم قیامت حرکت بدهی» افزود: تجربه بعد از مرگ اگرچه هنوز با مخالفت‌هایی مبنی بر علمی نبودن این موضوع رو به رو است اما انسان، با افزایش درک خود نسبت به این مقوله به سیر روح انسانی در عوالم معنا، اطمینان می‌یابد.

    این عضو هیئت علمی گروه روانشناسی دانشگاه اصفهان با اشاره به آیه «موتو قبل ان تموتوا» بیان کرد: ما هر لحظه در حال مرگ هستیم. حتی علم فیزیک نیز در مباحث خود اثبات می‌کند که هر لحظه در بدن انسان سلول‌های بسیاری از بین رفته و تعدادی دیگر، جایگزین می‌شوند. پس با علم به این موضوع، ترس از مرگ و موهوم پنداشتن آن، بی معنا است.

    وی با تقسیم بندی مفهوم مرگ در دو مقوله مرگ طبیعی و مرگ اختیاری، اظهار کرد: مرگ طبیعی می‌تواند در حال رفت و برگشت نیز باشد. مرگ طبیعی یا زیستی به اذن خدا قابل بازگشت است و زنده شده انسان در این نوع مرگ، ممکن است. مرگ اختیاری نیز تنها برای بندگان ویژه خدا اتفاق می‌افتد.

    کجباف مفهوم روح را از زیر شاخه‌های بحث تجربه نزدیک به مرگ برشمرد و ادامه داد: روح مفهومی است که روانشناسان کمتر به آن پرداخته‌اند، زیرا در ابتدا مبحث روح را از شاخه‌های علم فلسفه می‌دانستند، اما امروزه روانشناسان به این نتیجه رسیده‌اند که یکی از ضروریات علم روانشناسی، شناخت روح است.

     

    جای تو اینجا نیست...

    در ادامه این همایش، طبیبی و رستگار که سال‌ها پیش، تجربه نزدیک به مرگ را از سر گذرانده بودند، حالات و ماجراهایی که در این تجربه بر آن‌ها گذشته بود را برای حاضران بازگو کردند.

    رستگار که دو ماه از زندگی خود را در ICU در حالت کما به سر برده است، گفت: زمانی که به حالت کما فرو رفتم، کانالی در مقابل چشم‌هایم ظاهر شد، نمی‌دانم من به سمت آن حرکت می‌کردم یا او به سمت من، اما در انتهای کانال به نوری رسیده و دو حجم غیر قابل توصیف را مشاهده کردم.

    وی ادامه داد: هیچ گفت و گویی صوتی بین من و آن دو حجم، انجام نشد اما پس از حس کردن جمله «چه کسی به تو گفت که به اینجا بیایی، جای تو اینجا نیست» به من تلقین شد. اگرچه با حالتی شیرین و دل‌پذیر به سمت آن‌ها رفته بودم، اما با حسی زجرآور و وحشتناک از آنجا رانده شدم.

    سپس طبیبی که در یک سانحه تصادف، تجربه نزدیک به مرگ را از سر گذرانده است، تجربه‌ای شبیه به تجربه رستگار را عنوان کرد و افزود: پس از سانحه تصادف، مانند روحی بر بالای کالبد خود ایستاده و جسم خون آلود خود را نگاه می‌کردم.

    وی در پاسخ به سوال ایزدی خواه مبنی بر اینکه در زمان مشاهده تن خون‌آلود و بی جان خود چه احساسی داشته است، بیان کرد: در آن زمان درکی از سرما و گرما نداشتم اما به خاطر انجام دادن یا ندادن برخی از کارها در زندگی‌ام، حسرت می‌خوردم.

     

    آنجا زمان و مکان معنایی نداشت

    طبیبی که تاکنون دو بار تجربه نزدیک به مرگ را از سر گذرانده است، اضافه کرد: در تجربه نزدیک به مرگ، ناخودآگاه به منازل اقوام و آشنایان برده می‌شدم، در این حالت زمان و مکان معنایی نداشت، گویی تمام آشنایانم را در یک زمان با هم دیده و حتی افکار آن‌ها را به خوبی می‌خواندم. تمامی لحظات زندگی‌ام را مو به مو می‌دیدم. البته جالب است که بدانید، تمامی این تجربیات در حدود یک یا دو ثانیه اتفاق افتاد.

    رستگار با تایید صحبت‌های طبیبی ادامه داد: در تجربه نزدیک به مرگ، بعد مکانی از بین می‌رود، حسرتی را تجربه نکردم اما از بودن در آن محیط بسیار خوشحال بودم.

    وی در پاسخ به اینکه آیا اکنون از زندگی خود لذت می‌برد یا خیر؟ عنوان کرد: اکنون زندگی‌ام گاهی با لذت و گاهی با دردناکی همراه است. به این اعتقاد رسیده‌ام که تک تک انسان‌ها، سلول‌های یک بدن هستند و درد یا شادی آن‌ها متعلق به همه است.

    رستگار ادامه داد: همیشه از مرگ ترسیده‌ایم، اما این ترس به خاطر ناشناخته‌هایمان است. چنین نیست که انسان با مرگ فانی بشود، کسی باید پیدا شود و به این تفکر و دید ما نسبت به مرگ سمت و سو بدهد.

     

    مرگ، قرین تولد است

    وی در پاسخ به اینکه پس از تجربه نزدیک به مرگ، چه تغییراتی در زندگی او پیدا شده است، ادامه داد: پس تجربه نزدیک به مرگ به این نتیجه رسیده‌ام که مرگ، قرین تولد است، این یک نگاه عرفانی است. پس از این تجربه با رسالت بشر آشنا شده و به ماهیت و ریتم اصلی زندگی دست یافته‌ام.

    طبیبی در خصوص تغییراتی که پس از تجربه نزدیک به مرگ در زندگی او پدیدار شده است، تشریح کرد: در گذشته فردی بسیار بداخلاق، کینه‌توز و شرور بودم تا حدی که به هیچ وجه از کسی عذرخواهی نمی‌کردم اما اکنون به باور و یقینی از زندگی رسیده‌ام که در عمق وجودم حک شده است.

    رستگار در پاسخ به این سوال که آیا پس از این تجربه، مذهبی‌تر شده‌اید یا خیر؟ اظهار کرد: باید دید تعریف شما از مذهب چیست. به دلیل برخی از مسایل قادر به شرح ایده های خود نیستم اما به طور کلی می‌توان گفت با حقیقتی آشنا شده‌ام و به تعریف‌هایی خودم از دین دست یافته‌ام.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    تجربیات نزدیک به مرگ

    اغلب مذاهب در این مورد اتفاق نظر دارند که بعد از مرگ به نوعی در دادگاه خداوند مورد بازخواست قرار خواهیم گرفت البته ما بیشتر وقت خود را صرف امور کم اهمیت می کنیم و از این امر غافلیم . برخی از مردم با وقوع یک مسئله غیر عادی این حقیقت که دنیای دیگری وجود دارد و اینکه در زندگی چه خطااهایی دارند توجه اشان را جلب می کند . این نوع وقایع را به تونلی تاریک تشبیه کرده اند که در پایان به نور درخشنده ای می رسد . در اینگونه واقع به فرد حس ترس و وحشت می دهد .اینها تجربیات نزدیک به مرگ هستند.

    در اینگونه تجربیات ، فرد از نظر جسمی و علائم حیاتی مرده تلقی می شود .این مسئله را بیشتر کسانی که دچار سکته فلبی شده اند و یا کسانی که دست به خودکشی زده اند ، تجربه کرده اند .بنابراین این مسئله چندان هم نادر نیست . اگرچه این تجربیات دقیقا مثل هم نیستند اما ویژگی هیا مشترکی با هم دارند. بسیاری از آنها گفته اند که در این موقع احساس کرده اند که از قالب خود خارج شده و اغلب به تیم پزشکی که سعی می کردند آنها را به زندگی بازگردانند، از بالا نگاه کرده اند.

    در واقع بسیاری از کسانی که تجربیات نزدیک به مرگ داشته اند ، دقیقا می توانند بگویند که بعد از بیهوشی چه اتفاقی برایشان افتاده ، چه گفته شده و حتی از چه وسایلی برای نجان آنها استفاده شده است . برخی دیگر گفته اند که هنگام مرگ ، بالای سر خانواده خود به حالت پرواز درآمده اند. گاهی روح فرد با دیدن یکی از نزدیکانش به قالب وجودی خود بازگشته است .آنها اظهار کرده اند که در این تجربه آرامش و شادی را در وجود خود احساس کرده اند و خود را داخل تونلی تاریک یافته اند که در آن سوی آن ، نور طلایی یا سفید رنگ و بسیار زیبا وجود داشته است .گاهی هم صدای کسانی که به آنها علاقه زیادی داشته اند و فوت کرده اند را شنیده اند و یا حتی صدایی که به آنها دستور داده است تا به زمین بازگردند. برخی از تجربیات نزدیک به مرگ ، نظری اجمالی به زندگی گذشته فرد است ، کارهایی که فرد در انجام آنها به خطا رفته است یا باید انجام شوند.و فرد در اینگونه مواقع احساس می کند که معنای واقعی زندگی را یافته است .به هر حال ، چه ارادی و چه غیر ارادی ، فرد بعد از تجربه این مسئله به زندگی بازگشته است . همه تجربیات نزدیک به مرگ خوشایند نیستند. چرا که بسیاری از افراد در این مواقع وحشت زیادی را تجربه کرده اند و هیولا یا دیو دیده اند . آنچه که اغلب اینگونه افراد تجربه کرده اند ، بر فرد تاثیر گذاشته اند و موجب تغییر اساسی در شیوه زندگی افراد شده اند .فرد در شیوه زندگی اش تجدید نظر کرده و از آن پس خوشحالی و سعادت را در چیزهای ساده دیده است .بسیاری از این افراد ، معلم یا واعظ می شوند و یا در زندگی خود تغییر اساسی ایجاد می کنند و رفتارشان بهتر و همراه با دلسوزی و همدردی می شود .

    در سال 2001، مجله پزشکی لن ست ( Lan cet ) گزارش یک تحقیق 13 ساله در مورد تجربیات نزدیک به مرگ که در بیمارستان هال هلند اتفاق افتاده بود را منتشر کرد. این تحقیق را یک پزشک قبل به نام پین ون لومل انجام داد و از این نظر که از سال 444 مریضی که به هوش آمده بودند بلافاصله در این مورد سوال شده ، منحصر به فرد بود. از نظر پزشکی ، خون در مغز این افراد از جریان افتاده بود و مغز فعالیتی نداشت اما 18 درصد آنها بعد از وقوع این حادثه چیزهایی را به خاطر می آورند.. محققان دریافتند که 12 درصد این بیماران تجربیات عمیقی داشته اند ، یعنی نور درخشانی دیده اند و با بستگان خود که فوت کرده بودند ملاقات کرده اند. جالب اینکه آنها جزییات اینگونه تجربیات را ، حتی با گذشت چند سال به خوبی به خاطر می آورند و هیچگونه تناقضی در نقل دوباره آن ندارند. همچنین افرادی که تجربیات نزدیک به مرگ داشته اند ، بیشتر به ارزش زندگی پی برده اند و ترس از مرگ در آنها بطور چشمگیری کاهش یافته است .

    برخی از کسانی که به امر طبابت مشغولند ، اینگونه نقل قول ها را محصول تخیل ،اوهام و از این دست مسائل می دانند.بسیاری از مردمی هم که به حالت کما در نیامده اند ،گفته اند که تجربیاتی مشابه داشته اند ، بسیاری از آنها که اینگونه امور را تجربه کرده اند ، به خاطر اینکه مورد تمسخر دیگران قرار نگیرند از اظهار نظر در این مورد خودداری کرده اند .کسانی که این مسئله را تجربه کرده اند ، می گویند دیگر از مرگ نمی ترسند و مرگ را ورود به دنیایی ناشناخته و غریب نمی دانند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    ۶ داستان که باعث می‌‏شود تجربه‌‏ی خروج‌‏از بدن را باور کنید

    افرادی تلاش کرده‌‏اند تا با انجام آزمایش، تجربه‌‏ی نزدیک‌‏به مرگ را اثبات کنند. در‌‏اینجا به چند نمونه از داستان‎هایی که این افراد شاهد آن بوده‌‏اند، می‌‏پردازیم.

    برخی از این گزارش‌‏ها را کسی تصدیق نکرده است؛ با‌‏وجود‌‏این به‌‏خاطر دست‌‏اول بودن آن‌‏ها، قابل‌‏توجه هستند.

    ۱- مردی آن‌‏سوی پنجره …. در طبقه‌‏ی دوم

    «رابرت و سوزان مِیز»، دو پژوهش‌‏گری که درباره‌‏ی تجربه‌‏های نزدیک‌‏به مرگ تحقیق می‌‏کنند، در سال ۲۰۱۱ به اپک‌‏تایمز درباره‌‏ی مردی گفتند که تجربه‌‏ی خروج‌‏از بدن داشته است و شاهدی نیز آن را تأیید کرده است.

    مردی در شبی مه‌‏آلود، بر‌‏اثر حادثه‌‏ی رانندگی، به‌‏شدت صدمه می‌‏بیند. بعداً او اظهار می‌‏کند که از بدنش جدا شده و به سمت بالا رفته و بالای خانه‌‏ای شناور بوده است. او بیرون‌‏از پنجره‌‏ی طبقه‌‏ی دوم آن خانه فریاد می‌‏کشیده و تقاضای کمک می‌‏کرده است.

    مردی که در آن خانه زندگی می‌‏کرده، با‌‏شنیدن درخواست کمک به پلیس زنگ می‌‏زند. او به پلیس می‌‏گوید، تصویر مبهم مردی را در پنجره دیده است.

    ۲- آزمایش

    یکی‌‏از کاربران سایت سرگرمی و اجتماعی ردیت reddit این داستان را به‌‏اشتراک گذاشته است: «دوستم ادعا کرد او قادر است که در‌‏هنگام خواب، بدنش را ترک کند و به‌‏صورت روح در‌‏اطراف حرکت کند. من هم ذره‌‏ای از حرف‌‏هایش را باور نکردم ؛اما بلافاصله هم ادعای او را رد نکردم زیرا او را به‌‏خوبی می‌‏شناختم و او از آن دسته افرادی نبود که قصد اذیت کردن من با این‌‏گونه مسائل را داشته باشد.»

    شبی به او گفتم: «این مسئله را برایم ثابت کن و امشب به‌‏شکل روح از خانه‌‏ات به محل زندگی من بیا.»

    «قرار بر‌‏این شد که من یادداشتی را بنویسم و او آن را حدس بزند. او هم موافقت کرد.»

    «روز بعد او با من تماس گرفت و گفت که آن یادداشت را خوانده است و البته درست حدس زده بود.»

    « این تجربه واقعاً مرا تکان داد. می‌‏دانم که برای اکثر شما باور کردن حرف‌‏های من دشوار است؛ اما این اتفاق واقعاً افتاد و من صد‌‏درصد مطمئنم که او به‌‏هیچ صورتی قادر نبوده که یادداشت مرا ببیند.»

    ۳- .پدر؟

    این داستان هم توسط یکی دیگر از کاربران سایت ردیت به‌‏اشتراک گذاشته شده است: «در نیمه‌‏های شب از خواب بیدار شدم و به اتاق نشیمن رفتم. پدرم را دیدم که به‌‏یک‎باره خمیده شده و به‎سمت در ورودی می‌‏رود. من آن‌‏جا ایستاده بودم و این صحنه را تماشا می‌‏کردم. او از خانه خارج شد و در پیاده‌‏رو نشست. او را برای لحظه‌‏ای از‌‏پشت پنجره نگاه کردم. او به درختی خیره شده بود و هیچ حالتی در چهره‌‏اش نبود. رنگش پریده و متمایل‌‏به آبی بود.»

    «سپس به اتاق والدینم رفتم و مادرم را بیدار کردم و از او پرسیدم که چرا پدر بیرون از خانه نشسته است. آن‌‏‌‏گاه او چیزی گفت که هرگز آن را فراموش نمی‌‏کنم. او گفت: «درباره‌‏ی چه صحبت می‌‏کنی؟ پدرت همین‌‏جا خوابیده است.» نگاهی انداختم و دیدم که پدرم همان‌‏جا دراز کشیده و خواب است.»

    «هنوز هم از یادآوری آن می‌‏ترسم.»

    4- .نگاهی یأس‌‏آور اما بسیار هوشیار به تجربه‌‏ی خروج از بدن

    این داستان توسط کِل پاترسون در سایت کُرا quora به اشتراک گذاشته شده است.

    «داستانی معمولی است. من در تختم بودم، سعی می‌‏کردم کمی بخوابم که ناگهان متوجه شدم که سقف بسیار نزدیک به من است؛ به‌‏طوریکه که من دقیقاً زیر سقف شناور بودم. این شناور بودن زیاد طول نکشید؛ چون حس ناراحت‌‏کننده‌‏ای به من دست داد و تقریباً به‎سرعت به بدنم بازگشتم.»

    «مزیتی که این ماجرا برای من داشت این بود که کمتر با افرادی که با من درباره‌‏ی مسائل عجیب و غیرممکن صحبت می‌‏کنند و با جهان‎بینی من مغایرت دارد، مخالفت می‌‏کنم. برای من این اتفاق، عادی بود و حتی اگر می‌‏خواستم، چیزی نبود که بخواهم دوباره آن را تجربه کنم.»

    5- در راه بازگشت به دانشکده‌‏ی پزشکی، این راه یا آن راه

    مورد دیگری که توسط رابرت و سوزان مِیز گفته شد، مورد «دکتر جورج ریچی» بود.

    در سال ۱۹۴۳، زمانی‌‏که ریچی ۲۰ سال داشت، سربازی بود که قصد داشت تا به دانشگاه پزشکی برود اما فوت کرد. مرگ او در شبی اعلام شد که او قصد داشت سوار قطاری شود که پایگاه ارتش در تگزاس را ترک می‌‏کرد؛ او هنوز در تلاش بود تا به دانشگاه پزشکی ویرجینیا برود.

    بعد‎ها ریچی اظهار داشت که او بدون این‌‏که در‌‏ابتدا متوجه شود، بدنش را ترک کرده بود. او در‌‏حالی که در هوا شناور بود، به‎سمت شرق می‌‏رفت تا به ویریجینیا برسد. او از شهری گذشت و از مردی جهت را پرسید. اما مرد او را نادیده گرفته بود. بالاخره با‌‏کمک یک قطب‌‏نما، مسیر را پیدا کرد؛ در‌‏آن‌‏زمان بود که متوجه شد که چه اتفاقی افتاده است. او به‌‏سمت بیمارستان پرواز کرد و موجودی نورانی را دید که به‌‏او کمک کرد تا به بدنش بازگردد.

    بعد‌‏از بهبودی‌‏اش، او به شهر ویکسبرگ، واقع‌‏در شرق، که کاملاً شبیه شهری بود که دیده بود، رفت. او سوسوی نورهایی را در شهر دید که دقیقاً همانی بود که در‌‏هنگام شناور بودن در‌‏مسیر رسیدن به آن دیده بود. رابرت و سوزان مِیز، داستان او را با گفته‌‏های زنی، در‌‏یکی‌‏از شهرهای مسیری که ریچی طی کرده بود، تأیید کردند. آن زن گفت که در سال ۱۹۴۳ فقط ۴ چراغ در آن منطقه وجود داشت.

    6- وارد بدن دیگری شدن و درخواست کمک کردن

    مورد آخری که در‌‏این‎جا به آن می‎پردازیم، باز‎هم از پرونده‎های رابرت و سوزان مِیز است. مردی تصمیم‌‏به خودکشی می‌‏گیرد اما در‌‏هنگام خودکشی پشیمان می‌‏شود. او بدنش را ترک می‌‏کند و وارد بدن همسرش می‌‏شود و با او ارتباط برقرار کرده و درباره‌‏ی کاری که کرده بود، می‌‏گوید و از او کمک می‌‏خواهد. همسر او به‌‏سرعت با چاقویی که برداشته‌‏بود، مستقیماً به محلی که او گفت، می‌‏رود و طناب را قطع می‌‏کند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    مفاهیم: تجربه نزدیک به مرگ (NDE) چیست؟

    تجربه نزدیک به مرگ (NDE) زیاد اتفاق افتاده است ولی اطلاعات مربوط به آن هنوز جزئی است

    داستان‌هایی که افراد از زمانی‌هایی تعریف می‌کنند که بنا به دلایل مختلفی همچون سکته دچار ایست قلبی شده‌اند و برای چند دقیقه مردن را تجریه کرده‌اند حتما شنیدنی است.

    معمولا از این افراد جملات همچون "من همه زندگی گذشته‌ام را جلوی چشمانم دیدم" و یا "به سوی روشنایی می رفتم" را بسیار تکرار می‌کنند. همه این جملات تنها زمانی بیان می‌شوند که شخص برای دقایقی "مرده" باشد و نکته جالب در مورد تمامی این تجارب شبیه بودن آنها به هم است.

    اما اینکه دقیقا "تجربه نزدیک به مرگ " چیست و آیا تجاربی که بیان شده‌اند واقعی هستند و یا به تغییرات شیمیایی که در بدن رخ می دهند نسبت دارند موضوعی است که از لحاظ علمی ثابت شده و اینجا مورد بحث قرار خواهد گرفت.

     

    تاریخچه تجربه نزدیک به مرگ (Near dead experience):

    دکتر "ریموند مودی" اولین فردی بود که سال 1975 در کتاب خود از این تجربه نام برد.

    "زندگی بعد از زندگی" کتابی یود که در آن تجارب افرادی که تنها برای چند دقیقه مرده بودند جمع‌آوری شده بود و برای اولین بار برای عموم مطرح می‌شد.

    اما گزارش افرادی که چنین تحربه‌ای را در زندگی خود داشته‌اند به سالیان سال قبل از آن هم بر می‌گردد.

    "افلاطون" در کتاب تاریخی خود به عنوان "جمهوری" که سال 360 قبل از میلاد مسیح نوشته از خاطرات سربازی یاد کرده که در دوران جنگ بر اثر درگیری‌ها جان خود را برای چند دقیقه از دست می‌دهد. این سرباز از خارج شدن روح از بدنش و وارد شدن به جنگلی که شبیه بهشت بوده سخن گفته است.

     

    حالات تشبیه شده در تجربه نزدیک به مرگ:

    تقریبا تمامی افرادی که تجریه دقایقی مرگ را داشته‌اند اتفاقات شبیه به هم را عنوان کرده‌اند که چند نمونه آنها از این قبیل است:

    احساس آرامش: احساس آرامش درونی و جسمی و حالت تسلیم در برابر مرگ

    دیدن نور روشن: گاهی اوقات دیدن نورهای شدید که با وجود روشنی بسیار، آزار دهنده نیستند.

    تجربه خروج از بدن: فرد احساس می‌کند که روحش از بدن جدا شده و خودش می‌تواند از بالا بدن بی‌جانش را ببیند و حتی بعضی‌ها از خارج شدن روح از اتاق و گردش آن در آسمان سخن گفته‌اند.

    وارد شدن به قلمرو: افراد معمولا احساس می‌کنند که وارد جهانی دیگر شده‌اند.

    دیدن ارواح و فرشته‌ها: در بعضی موارد افرادی که تجربه دقایقی مرگ را داشته‌اند گفته‌اند نورهایی شکل فرشته‌ها را دیده‌اند.

    تونل: بسیاری از افراد از رد شدن تونلی سفید رنگ خبر داده‌اند.

    ارتباط با فرشته‌ها: معمولا افرادی که دقایقی را در حالت مرگ سپری کرده‌اند از صحبت کردن با فرشته‌ای که صدای قوی داشته خبر داده‌اند که به آنان گفته زمان مرگ آنها نرسیده و باید به جسم خود بازگردند. برخی‌ها این تجربه را با امکان انتخاب و برخی آن را با اجبار به برگشتن به جسم تجربه کرده‌اند.

    بازبینی زندگی: فرد تمام زندگی قدیمش را همچون فیلمی جلوی چشمان خود می‌بیند که حتی با جزئیات همراه است.

     

    کسانی که تجربه نزدیک به مرگ را داشته‌اند چه کسانی هستند؟

    در سال 1982 کتابی در مورد این موضوع انتشار یافت که افراد تجارب خود را در این رابطه عنوان کرده بودند که هنوز هم به عنوان مرجعی برای این اتفاق به شمار می‌آید.

    در این کتاب اشاره شده است که نقریبا 15 درصد تمام آمریکایی‌هایی که در حالت مرگ قرار گرفته‌اند از تجارب مشترکی با دیگران که همین تجربه را داشته‌اند سخن گفته‌اند. 11 درصد از وارد شدن به محیطی متفاوت، 8 درصد ازدیدن نورهایی شبیه فرشته‌ها و تنها 1 درصد از نداشتن هر گونه تجربه‌ای در زمان خروج ایست قلبی کامل سخن گفته‌اند.

    اما این اعداد و ارقام به تحقیقی که بیش از 20 سال قبل صورت گرفته باز می‌گردد و تحقیقات جدید نشان می‌دهد آمار افرادی که این تجربه را داشته‌اند و آن را در میان گذاشته‌اند بسیار بالاتر رفته است.

    تحقیقات بیشتر محققان روی تاثیری که این تجربه در زندگی افراد گذاشته تمرکز کرده است. این تحقیقات نشان داده که افرادی که این تحربه را داشته‌‌اند احساس اطمینان بیشتری دارند و رفتار آنها نسبت به زندگی تغییر چشمگیری داشته است. تنها تعداد بسیار کمی از این افراد پس از این تجریه دچار حالات ترس و یا افسردگی شده‌اند.

     

    تئوری‌های تجربه نزدیک به مرگ:

    تئوری‌هایی که تجربه نزدیکی با مرگ را توصیف می‌کنند دو دسته هستند. علمی و ماوراء طبیعی. هیچکدام از این تئوری‌ها تائید و یاتکذیب نشده‌اند و به اعتقاد فرد بستگی دارند.

     

    تئوری‌های علمی:

    علم هرگز نتوانسته است تا به طور قطعی اثبات کند که چطور فرد می‌تواند تجریه خروج روح از بدن و یا همان نزدیکی به مرگ را داشته باشد و هیچ توجیه علمی برای آن ارائه نشده است.

    آنچه که علم در مورد تجربه نزدیکی به مرگ عنوان می‌کند آن است که در حالی که آنان نظریه احتمال خروج روح از بدن و حتی دیدن دنیای دیگر را رد نمی‌کنند اما معتقدند که برخی از داروها می‌تواند توهم‌هایی را ایجاد کند که سبب می‌شود فرد تصور کند به مردن نزدیک شده است.

    مکانیزم این تجزبه بسیار عجیب؛ می‌تواند به سادگی یک بازیابی حافظه برای مغز و یک دوره کردن خاطرات باشد. مغز می‌تواند تحت تاثیر داروها یک سری اطلاعات غلط را صادر کند و در واقع از کار دست خود دور شود. آنچه فرد در تجربه نزدیک به مرگ می‌بیند همان تلاش مغز برای بازیابی اطلاعاتی است که بر اثر تاثیر داروها شکل درست خود را از دست داده است. برخی از محققان نیز تئوری را مطرح کرده‌اند که کمبود اکسیژن ارسالی به مغز نیز می‌تواند حالاتی را که بیماران توصیف کرده‌اند برای آنان به ارمغان بیاورد.

     

    تئوری‌های ماوراء طبیعی:

    نکته اساسی در تئوری‌های ماوراء طبیعی آن است که فردی که این تجربه را پشت سر گذاشته در واقع در حال تجربه کردن و به یاد آوردن مسائلی است که در زندگی او رخ داده و در ضمیر ناخود آگاه او هنوز زنده مانده است.

    بر اساس این تئوری وقتی که فرد به تجربه نزدیک به مرگ می‌رسد روح از بدن جدا می‌شود و به همین خاطر است که چیزهایی که در حالت عادی افراد نمی‌تواند آنها را ببینند تجربه می‌کند.

    روح از جسم خارج می‌شود و به محیطی می‌رود که معمولا به همان تونل سفید رنگی تشبیه می‌شود که بسیاری از افراد آن را تجربه کرده‌اند و عنوان می‌کنند از آن گذر کرده و با دیگر فرشته‌ها ارتباط داشته‌اند. اما نکته جالب در مورد این تجربه آن است که گاهی اوقات افراد با اینکه با چشمان بسته در بیمارستان خوابیده و حتی مورد عمل جراحی قرار گرفته‌اند انگار که همه چیز را دیده باشند می‌توانند حتی رنگ بلوز پزشک معالج خود را بیاد بیاورند که این خود نوعی اثبات این تجربه است

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    آینده

    مقدمه

    لوئیز فاموسو که در اکتبر سال 1963 در حادثۀ رانندگی جان خود را از دست داده بود میگوید "..من به یک مهمانی خداحافظی بزرگ برای دوستم دعوت شده بودم. من که به تازگی آخرین مدل ماشین فورد را خریده بودم و کمی هم تأخیر داشتم، با سرعت حدود 170 کیلومتر در اتوبان میراندم که ناگهان دیدم قسمت جلوی ماشینم پائینتر رفته ودود و جرقههای زیادی از اصطکاک آن با جاده به هوا میجهند. من سعی کردم ماشین را متوقف کنم ولی قبل از اینکه موفق شوم، دماغۀ ماشین در اسفالت رفته و در یک آن ماشین از جلو شروع به معلق زدن در هوا کرد و بلاخره با شدت بر زمین خورد...

     

    آینده

    من به شدت مجروح شده بودم ولی فهمیدم که ماشین به زودی آتش خواهد گرفت و باید خود را از آن بیرون بکشم. هنوز چند متر بیشتر دور نشده بودم که انفجار ناگهانی ماشین که پشت سرم بود من را دهها متر به بالا و جلو پرتاب کرد... من وارد فضائی شدم که مانند تونل بود و نقطهای نورانی را در انتهای آن میدیدم. در حال عبور از تونل و حرکت به سمت انتهای نورانی آن من با چندین نفر که راهب به نظر میآمدند و در میانۀ تونل بودند روبرو شدم که هر یک به نوعی خاص در حال عبادت و ذکر بودند. جامعهای آنها متفاوت، ولی همه بسیار زیبا و بلند و ردا گونۀ مذهبی بود و به نظر میآمد هر کدام به آئین و مذهب متفاوتی تعلق داشتند. من در خانوادهای کاتولیک بزرگ شده بودم ولی از سنینی پائین به سمت آئینهای مختلف دیگری روی آورده و آنها را امتحان کرده بودم که به نظر میآمد این افراد نمایندگانی از تمام این آئینها بودند. آنها همگی در کنارۀ تونل بودند، ولی یکی از آنها که چهرهاش از خاور دور به نظر میرسید و ریشی بلند و جوگندمی داشت، در میانۀ تونل دست به سینه و چهار زانو نشسته بود و من حدس زدم که وی متعلق به آخرین آئینی است که من در زندگی برگزیده بودم. هنگانی که در تونل از کنار او عبور کردم، او به من لبخندی زد. من میخواستم توقف کرده و از آنها سؤالاتی بپرسم ولی به سرعت به طرف نور کشیده شدم. به تدریج در نزدیکی انتهای تونل همه چیز روشنتر میشد و بالاخره به یک فضای بسیار پهناور و سفید و فوق العاده درخشان رسیدم. ناگهان تمام زندگیم از تولد تا لحظۀ تصادف جلوی من با سرعت شروع به نمایش در آمد... من که به پهنۀ سفید و درخشان پیش رویم خیره مانده بودم، نیم نگاهی به بدنم (بدن روحی) انداختم و متوجه شدم که مرزهای نیمه شفافی که در اطراف من بود از بین رفته و دیگر هیچ بدن و فرمی ندارم. من پیش خود متعجب شدم، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ پس افکار من از کجا منشعب میشوند؟ آیا من اکنون جزئی از این زمینۀ سفید هستم؟ ناگهان دیدم که یک کرۀ درخشان طلائی به سمت من میآید و به تدریج بزرگتر میشود. هنگامی که این کره به نزدیکی من رسید به یک موجود آدم گونه و بسیار زیبا از جنس نور تبدیل شد و در جلوی من در هوا شناور ماند. موها، صورت، و ردای زیبائی که او به تن داشت همه طلائی بوده و مانند یک میدان الکتریکی گوئی در جریان بودند. او انرژی بود که فرم یک انسان را گرفته بود، و با فرم گرفتن او، تمام پهنۀ سفید پیش روی من نیز شکل گرفت. گوئی این پهنه زنده بود و من جزئی از آن بودم. موجودات و اشکال دیگری نیز در پشت سر او شکل گرفتند، ساختمانهائی که مانند کریستال بودند جلوی من پدیدار شدند و آنجا پر از موجودات مختلف با اندازهها و اشکال و رنگها و درخشندگی های متفاوت، و پر از رفت و آمد و فعالیت شد. بعضی از این موجودات بال داشتند و برخی نداشتند. بعضی تنها مانند یک گوی نورانی بودند و مانند حباب های گاز در یک نوشابه به بالا و پائین و اطراف میجحیدند. تمام احساسات درون من با شدت 10 برابر به قلیان در آمده بودند. به محض اینکه فکر کردم سؤالی بپرسم، وجود نورانی جلوی من شروع به صحبت کرد. صدای او نه مؤنث و نه مذکر، نه خیلی نرم و نه خشن، بلکه مانند هم سرائی یک گروه و بسیار کامل و فراگیر بود. دو موجود عظیم نورانی در کنار او بودند که شنل های بسیار درخشانی به تن داشتند. وجود نور به من گفت اینها میخائیل و جبرئیل هستند. او گفت "میخائیل تو را انتخاب کرده و جبرئیل راهها را به تو خواهد آموخت"...در آنجا من پنج کرۀ نورانی را دیدم که در حال بازی و حرکت در آن اطراف بودند. آنها همگی از زمینۀ پشت سر وجود نورانی ظاهر شده بودند. چهارتای آنها به رنگ صورتی با شدت های متفاوت و یکی از آنها آبی رنگ بود. نور به من گفت "آنها از تو هستند، که همه از من هستید، ولی آنها به سوی تو خواهند آمد و تو از آنها مراقبت خواهی کرد.آنها از هم جدا خواهند شد ولی در زمان برگشت دوباره پیش هم باز خواهند گشت". من در زمان این اتفاق 21 ساله بودم و ازدواج نکرده بودم و بچه ای نداشتم (لوئیز بعدها ازدواج کرده و دارای 5 بچه شد، 4 دختر و یک پسر). در حالی که من سعی میکردم معنای این حرفها را بفهمم، یک صفحۀ دوار کریستال بسیار زیبا و درخشنده، مانند یک پشقاب، در جلوی من ظاهر شد که رنگهای متفاوت رنگین کمان در آن منعکس بود. ناگهان این صفحه شکسته شده و هزاران ذرات آن به اطراف پخش شدند، و هر ذره درخشنده و زیبا بود. ولی به تدریج ذرات به سوی هم باز آمده و به شکل اولیه و واحد بازگشتند. وجود نور به من نشان میداد که چگونه ما همه ذرات یک وجود واحدیم و من نیز یکی از این هزاران ذره هستم. نور به من گفت که "تو نشانه های زمان برگشت را خواهی دید". ناگهان صفحه هائی جلوی من شکل گرفتند و با نگاه کردن به هر صفحه تصاویری در آن شکل میگرفتند و وارد ضمیر من میشدند. اینها تنها نگاهی سریع و اجمالی بودند بلکه بسیار واقعی مینمودند. من احساس میکردم که خود جزئی از هر یک از این صحنهها و اتفاقات شده بودم. مردانی را دیدم در لباس نظامی که مردان دیگری را در لباس نظامی میکشتند. برخی از آنها آمریکائی بودند. هزاران نفر که لباس شخصی به تن داشتند را دیدم که آنها نیز در حال کشتن هزاران نفر غیر نظامی دیگر بودند. مانند این بود که به آدمکهای اسباب بازی نگاه میکردم که هم نوعان خود را درو کرده و از سر راه برمیداشتند، از ملیتها، مذاهب، و نژادهای مختلف، و با ابزارهای متفاوت و طی دهها سال. من میخواستم از آنجا خارج شوم، زیرا احساس درد تمام این مردم را خود حس میکردم. من از نور پرسیدم که چرا و تا کی؟ او گفت "بشر دشمن بشر خواهد بود، تا روزی که دعا گوی بشر گردد". صحنۀ بعدی که دیدم از سیلهائی بود که در قارهها و قسمتهای مختلف زمین رخ میدادند. دوباره من خود را جزئی از این صحنهها و در اثناء آنها یافتم، قدرت این سیلها را حس میکردم و بوی مردگان مشامم را آزار میداد. جانهای بسیار زیاد، زمینها و غلات کشاورزی، و دامها را میدیدم که توسط سیل نابود میشدند. آتشفشانها را میدیدم که در نقاط مختلف زمین در حال فوران بودند. ابتدا یکی، و بعد دیگری، و دیگری....گدازههای داغ و روان آنها شهرها و دهکدهها و مردم و دامها را مدفون میکردند. من به خرابهها نگاه میکردم و چیز زیادی از آنچه قبلاً آنجا بود نمیدیدم. آخرین صحنههائی که دیدم از زلزله هائی بود که قسمتهائی از هر قارۀ زمین را تخریب میکردند. یک زلزلۀ بسیار شدید را در آمریکا دیدم، ولی بیشتر آنها در اروپا و شرق اتفاق میافتادند. دوباره من به سمت وجود نور رو کردم و او به من گفت "زمانی خواهد رسید که تمامی این اتفاقات با هم و شدیدتر از آنچه تو دیدی اتفاق خواهد افتاد، و آن زمانی است که بشریت به اوج گناهان خود رسیده است". او گفت "آنها از من روی گردان خواهند شد و خود را خدا خواهند دانست". در اینجا میکائیل به من اشاره کرد که با او بروم و من خود را پاره ای از تمام هستی احساس میکردم، بیلیونها ستاره و سیاره، بیلیونها کهکشان... مانند آن صفحه که در مقابل من به هزاران جزء تقسیم شد... هر درجه و بعد لایه ای از مبدأ که خود بی انتهاست. من میدیدم که میلیونها گوی نورانی به میلیونها سیاره در پیش روی من وارد شدند، مانند زنبوری که از گلی به گل دیگر میرود آن را بارور میکند . میکائیل من را جلوتر برد و دیدم که بسیاری از این سیارات دارای حیات هستند... بالاخره من به نزدیکی زمین باز گشتم.... ناگهان تصویر میلیونها نفر که از تخریب قسمت بزرگی از شهر نیویورک در حال گریستن بودند به ذهن من آمد. زلزلۀ بسیار پرقدرتی را دیدم که قسمتی از زمین را تخریب کرد... ولی بعد از پایان تمام این اتفاقات دیدم که در نهایت زمینی شکل گرفت که نوتر و تمیزتر و زیباتر بود. مردم روی این زمین به نظر خوشحالتر و راضیتر میرسیدند، با اینکه زندگی آنها در آغاز به نسبت بدوی مینمود. به تدریج گروهها و قبیلهها به هم میپیوستند و ملتها را تشکیل میدادند. آنچه که قلب من را به شعف درآورد این بود که جنگ و دشمنی از میان رفته و بالاخره صلح و آرامش واقعی در زمین حکمفرما شده بود... من دوباره به نزد وجود نور بازگشتم. 5 گوی نورانی هنوز هم در آنجا بودند. من میخواستم آنجا بمانم ولی به من گفته شد که نمیتوانم و باید بازگردم و به کسانی که بعد از من خواهند آمد بگویم که "بدانید اگر عشق درونتان که با خود به دنیا آوردهاید را پخش کنید، خالق شما مشتاقانه منتظر بازگشت شما خواهد بود". او به من گفت که اگر سؤالی از ضمیر و روح داشتم، کافی است که به درون خود بنگرم و جواب خود را آنجا خواهم یافت..."

    مارتا کاساندرا که به صورت نارس (قبل از 9 ماه) متولد شده بود در طول عمر خود چندین تجربۀ نزدیک به مرگ داشت. ولی عمیق‌ترین تجربۀ او در سن 23 سالگی در حالی که مشغول اسکی روی آب بود اتفاق افتاد و او را عمیقاً تحت تأثیر قرار داده و زندگی او را دگرگون کرد. او در حال اسکی روی آب تعادل خود را از دست داده و افتاد و طناب قایق موتوری که او را می‌کشید به دور او پیچیده و او را به زیر آب کشید. دوستانش در قایق به جای نگاه به عقب و مراقب او بودن مشغول صحبت و خنده بودند و متوجه این اتفاق نشدند، و چون فکر می‌کردند که او هنوز در حال اسکی است با سرعت به راندن قایق ادامه دادند. او در حالی که زیر آب بود و به تقلای خود برای نفس کشیدن ادامه می‌داد احساس کرد که از بدن خود خارج می‌شود و بعد از چند لحظه بدن خود را از بالا و زیر آب که به دنبال قایق و کشیده می‌شد دید. او دوستان خود را در قایق و همچنین پسر 4 سالۀ خود را که از دور در ساحل مشغول بازی بود می‌دید. در آن موقع او احساس کرد که از درون تونلی تاریک با سرعت به سوی مکانی درخشان در حرکت است که قبلاً آنجا بوده است. در انتهای تونل او به سرزمینی بسیار زیبا و پر از گلهای رنگارنگ و متنوع رسید. سپس او خود را در جهانی دیگر یافت که در آن ستارگان درخشان بی شماری در تمامی اطراف او بودند و تا بی‌نهایت ادامه داشتند. او در مورد دنیای دیگر می‌گوید "در آن جهان انسان تمامی چیزها را می‌داند و به اسرار هستی دسترسی دارد." او می‌دید که زمین جای سختی برای زندگی است ولی طرح و هدفی الهی برای آن وجود دارد و در نهایت همه چیز درست خواهد بود. او می‌دید که زمین در حال تحول است و سالهای بین 1992 تا 2012 سالهای مهمی در انتقال زمین و آماده شدن آن برای حوادث آینده خواهند بود. او می‌دید که زمین زنده است و امواجی از نور مرتباً از دنیای دیگر به سوی زمین فرستاده می‌شوند تا آن را التیام ببخشند زیرا در اثر رفتار انسانها و نوع بهره برداری آنها از منابع آن، این سیاره دچار دردها و جراحت‌های بسیاری شده است. او می‌دید که در آینده نزدیک تغییرات زیادی در سطح زمین رخ خواهد داد: زمین لرزه‌های متعدد و شدید، تغییرات سطح دریاها، جابجا شدن قطب‌های زمین، آب شدن و شکسته شدن یخ‌های بزرگ قطبی، و بلاخره تلف شدن دسته دستۀ بسیاری از مردم روی آن. مردمی که می‌میرند آنانی هستند که روح آن ها تحمل این تغییرات را ندارد و برای تکامل باید به جایی دیگر منتقل گردد در حالی که کسانی که از نظر رشد روحی خود را آماده کرده‌اند از بلایای این اتفاقات محافظت خواهند شد. او می‌دید که ارواح انسان‌ها خود زمان مرگ خود را انتخاب می‌کنند، و او دید که به مدت سه روز زمین در تاریکی فرو خواهد رفت. او همچنین دریافت که بعضی از این بلایا می‌توانند با دعا و ارتباط مردم با عالم بالاتر کاهش یافته یا به کلی مرتفع گردند. مارتا در ادامه می‌گوید " بعضی از قسمت‌های زمین بیشتر از بقیه تحت تأثیر این حوادث خواهند بود، بعنوان مثال ساحل شرقی آمریکا به طور غیر منتظره‌ای دچار زمین لرزه می‌گردد، ژاپن به زیر آب اقیانوس خواهد رفت و دود آتشفشان‌ها تا مدتی جلوی رسیدن نور خورشید به زمین را خواهند گرفت." مارتا می‌گوید ما از نظر روحانی نوعی فراموشی داریم و دانشی را که قبل از تولد داشته‌ایم در این دنیا از خاطر برده‌ایم. برای هریک از ما درجۀ بالاتری از آگاهی وجود دارد و خیلی مهم است که با عبادت و ارتباط با عالم بالاتر ضمیر خود را به سوی این آگاهی بیدار کنیم... به روح مارتا این انتخاب داده شد که در آن عالم باقی مانده یا به بدنش برگردد. او به خاطر پسر کوچک و سایر اطرافیانش به بدن خود بازگشت و دوستانش در قایق بلاخره او را دیده و از آب بیرون کشیدند و درقایق به او تنفس مصنوعی دادند. وقتی مارتا به ساحل برمی‌گردد پسرش به سوی او دویده و می‌گوید: "مامان، چرا برگشتت این قدر طول کشید؟ من فکر کردم که دیگر هرگز برنمی‌گردی!" او فهمید که به نوعی پسرش مرگ او را حس کرده بود. بعد از این اتفاق زندگی مارتا به کلی عوض شد و احساس سبکی و انرژی عالم دیگر برای مدتی با او بود و حتی می‌توانست انرژی‌های مردم را در اطراف بدن آن ها ببیند. تمامی این اتفاقات سالها پیش برای مارتا رخ داد، هنگامی که سخنی در مورد NDE نبود و به ندرت کسی در مورد آن اطلاعی داشت. هوارد استرم در تجربۀ خود اتفاقاتی از آینده را دیده بود: "... در این آینده زلزله‌ها، آتشفشان‌ها، طوفان‌ها، و سیل‌های زیادی در اطراف زمین اتفاق خواهد افتاد، آب و هوای زمین به شدت تغییر خواهد کرد و رکود (اقتصادی) بزرگ جهانی رخ خواهد داد...من از آن فرشته پرسیدم آیا آمریکا دنیا را دی این تحولات رهبری خواهد کرد؟ آنها جواب دادند: به آمریکا این فرصت و موقعیت داده شده که برای بقیۀ مردم دنیا یک معلم و رهبر باشد. به آمریکا بیشتر از هر کشور دیگر در تاریخ نعمتها و منابع بسیار اعطا شده است، ولی از آنانی که چندان دریافت کرده‌اند انتظارات چندانی نیز است. آمریکا در اینکه این هدایای خود را به دیگران بدهد و به مسئولیت خود عمل کند شکست خورده است. اگر آمریکا به بهره‌بری بیش از حد از منابع طبیعی و حرص خود ادامه دهد رحمت خدا از آن برداشته خواهد شد و از نظر اقتصادی از هم فرو خواهد پاشید و در نتیجۀ آن جنگهای داخلی شروع خواهد شد. به خاطر طبع آزمند مردم آن، مردم یکدیگر را برای یک فنجان بنزین خواهند کشت در حالی که بقیۀ مردم دنیا با وحشت آن را نظاره خواهند کرد. بقیۀ کشورها (برای نجات شما مداخله نخواهند کرد زیرا آن ها خود قربانی طمع شما بوده‌اند و در واقع از نابودی چنین مردم خودخواهی استقبال خواهند کرد. آمریکا باید به زودی تغییر کرده و راهنما و معلم خوبی و سخاوت برای بقیه شود. در حال حاضر آمریکا یکی از بزرگ‌ترین بانیان جنگ و کشتار و فرهنگ خشونت در روی زمین است. این امر پایان خواهد یافت زیرا شما خود بذر نابودی خود را در خود دارید. یا شما به دست خود خود را نابود خواهید کرد یا اگر تغییر نکنید خداوند شما را به پایان خواهد رسانید" آینده ثابت و غیر قابل تغییر نیست NDEهای متعددی به این امر اشاره می‌کنند که آینده غیر قابل تغییر نیست و تحت تأثیر انتخاب انسانها و رفتار آنها خواهد بود. مارگوت گری (Margot Grey) در تجربۀ خود می‌گوید "... به من اتفاقاتی نشان داده شد که احتمال دارد در آینده نزدیک رخ دهد، ولی این آگاهی نیز به من داده شد که هیچ چیزی به طور مطلق ثابت شده و غیر قابل تغییر نیست و به این بستگی دارد که ما چگونه از آزادی انتخاب خود استفاده کرده و عمل کنیم، حتی آن اتفاقاتی که از هم‌اکنون معین شده‌اند". هوارد استرم که چند قسمت از تجربۀ او را نقل کردیم می‌گوید: "ما آزادی انتخاب داریم و اگر خود را تغییر دهیم می‌توانیم آینده‌ای را که به من نشان دادند تغییر دهیم. آینده‌ای که به من نشان دادند با اساس رفتاری بود که مردم امروزه دارند. ... خدا در حال تغییر دادن دنیای ماست و می‌خواهد مردم دنیا عوض شوند. خدا به زودی هر کس را بیدار خواهد کرد تا آن کسی شود که خدا او را آفریده است. آنانی که ارادۀ خدا و این بیداری را در زندگی خود قبول کنند نجات یافته و سرفراز خواهند گشت و کسانی که آن را رد کنند (از روی زمین) از بین خواهند رفت."

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    تجربه‌های منفی و ترسناک

    مقدمه

    تعداد تجربه‌های منفی به نسبت تجربه‌های مثبت در اقلیت می‌باشد. واضح نیست که آیا این به علت این است که این تجربه‌ها کمتر از تجربه‌های مثبت و دلپذیر اتفاق می‌افتند یا اینکه این تجربه‌ها کمتر گزارش می‌شوند، یا هر دو. می‌توان تصور کرد که افرادی که تجربه هراسناک داشته‌اند احتمالاً به خاطر ترس از قضاوت منفی دیگران کمتر مایل به بازگو کردن آن باشند. همچنین این افراد برای تسکین خود ممکن است سعی در توجیه تجربه خود به عنوان توهم و بی اهمیت قلمداد کردن آن نمایند، یا سعی در فراموش کردن آن کنند و نخواهند با بازگو کردن آن، آن را دوباره در خاطر زنده کنند. با این وجود تحقیقات مختلف نشان می‌دهد که تقریباً بین 1 تا 20 درصد گزارش‌ها مربوط به تجربه‌های منفی هستند. بروس گریسون (Bruce Greyson) در یکی از تحقیقات خود که در آن 30 تجربۀ منفی را بررسی کرده است، آن ها را به سه دسته تقسیم می‌کند

     

    تجربه‌های منفی و ترسناک

    گروه اول که تعداد بسیار کمی را تشکیل می‌دهند مربوط به تجربه‌هایی هستند که شبیه به تجربه‌های معمول و مثبت می‌باشد ولی تجربه کننده معمولاً در ابتدا از آن به علل مختلفی از آنچه بر او اتفاق می‌افتد واهمه دارد. در این تجربه‌ها آنچه برای تجربه کننده ناخوشایند می‌نماید معمولاً احساس از دست دادن اگو (Ego) و کنترل، دیدن بدن خود از خارج، انتقال به عالمی دیگر، و جدایی شخص از دنیا و آنچه در دنیا به آن عادت کرده یا دل بسته، و به اصطلاح "آدمیت" اوست. معمولاً این تجربه‌ها به محض اینکه شخص آنچه که بر او اتفاق می‌افتد را قبول می‌کند و از مقاومت دست می‌کشد مانند اکثریت تجربه‌ها به تجربه‌ای مثبت و لذت بخش تبدیل می‌گردد. گروه دوم تجربه‌هایی هستند که با احساس مربوط به نابودی، عدم مطلق، یا محکومیت به زیستن ابدی در فضایی مطلقاً تاریک و تنها و تهی، بدون هیچ گونه مشخصه، موجود، احساس، و یا ارتباط همراه می‌باشند. گاهی این تجربه‌ها با نوعی احساس پوچی و اینکه تمامی هستی و زندگی یک خیال و توهم بوده است همراه هستند. در مواردی این تجربه‌ها نیز در نهایت به تجربۀ مثبت ختم می‌شوند. گروه سوم تجربه‌های منفی از دید گریسون به اصطلاح حالت جهنمی داشته و تصاویر و مشخصه‌هایی که ما به طور معمول به جهنم نسبت می‌دهیم را دارا هستند، مانند آزار موجودات پلید و مخوف، فرو افتادن در دره‌ای از تاریکی یا آتش، درد شدید، یا امثال آن. این تجربه‌ها کمتر از دو گروه اول به تجربه‌ای خوشایند می‌انجامند. گریسون در مقالۀ خود یک نمونه از این تجربه‌ها را از قول یک نجار که در سن 48 سالگی دست به خودکشی زده بود نقل می‌کند. او که مدتی برای یک مسافرت با همسرش پولهایش را پس‌انداز کرده بود به خاطر رانندگی در حالت مستی دستگیر شده و مجبور شده بود گواهی نامۀ رانندگی خود و تقریباً تمام آن پس‌انداز را برای پرداخت جریمه و سایر هزینه‌های قانونی از دست بدهد. او از ناراحتی دست به خودکشی زده و می‌گوید: "من از سقف انباری که در عقب حیاط داشتیم خود را حلق آویز کردم...بدن خود را از خارج می‌دیدم که در میان زمین و هوا معلق بود. صحنۀ ترسناکی بود و شیاطین و ارواح پلید را می‌دیدم که تمام آن جا را پر کرده و من را محاصره کرده بودند...گویی آنها می‌دانستند که من را خواهند داشت و منتظر مرگ کامل من بودند تا من را به پایین کشیده و تا ابدیت مورد شکنجه قرار دهند. این بدترین نوع جهنم بود. می‌دانستم که باید هر طور شده به بدنم باز گردم. به سرعت به درون خانه رفتم و از میان دیوارها و درها بدون باز کردن آنها گذشتم. همسرم را یافتم و فریاد کمک زدم ولی او نمی‌توانست صدای من را بشنود. در آنجا من به درون بدن او رفتم، می‌توانستم از چشمان او ببینم و از گوشهای او بشنوم. در آن لحظه توانستم با او ارتباط برقرار کنم و او ناگهان فریاد کشید خدای من، و یک چاقو از آشپزخانه برداشته و به سمت انباری دوید...وقتی که کادر امداد پزشکی به آنجا رسیدند قلب من متوقف بود و نبضی نداشتم." در زیر چند نمونۀ دیگر از این تجربه‌ها که مؤلف خود آن ها را از منابع دیگر استخراج نموده اشاره می‌کنیم. سایر تجربه‌های ترسناک دیوید که در سن 32 سالگی در اثر ذات الریه به مرز مرگ و زندگی رفته بود می‌گوید: "...در زمستان سال 1990 من در شمال کالیفرنیا زندگی می‌کردم و هوا بسیار سرد بود. من یک شب بعد از اسکی کردن به خانه برگشته بودم و کسی در خانه نبود. نمی‌دانستم به چه علت، ولی چندین روز بود که سرفه‌های شدیدی می‌کردم. من مرد جوان بسیار خشمگینی بودم. از خدا خشمگین بودم که چرا من را هم جنس باز آفریده است، و این احساس منفی را با خود به سوی دیگر بردم. ولی اکنون می‌بینم که نباید هرگز چنین خشمگین بود. سرفه هایم در آن شب خیلی بدتر شده بود و به خاطر دارم که تنگی نفس شدیدی مرا آزار می‌داد...من به زحمت خود را به اتاقم کشاندم و روی تختم دراز کشیدم و بالاخره خوابم برد تا اینکه ناگهان در نیمۀ شب از دردی بسیار شدید در ناحیۀ قفسۀ سینه از خواب بیدار شدم، مانند اینکه کسی چاقوئی را در قلبم فرو برده بود. دهانم باز مانده بود و قادر نبودم نفس بعدی را به درون بکشم و در حال خفه شدن بودم و درد سینه‌ام غیر قابل تحمل می‌نمود. به تدریج دید من تار شده و شروع به محو شدن کرد، و در عین حال حس کردم که دردم در حال کاهش است تا جائی که بالاخره همه چیز خاموش شد...من هنوز می‌توانستم فکر کنم و با خود گفتم بروم ببینم چه خبر است زیرا سر و صداهائی از بیرون می‌شنیدم. در اطرافم می‌دیدم که نوعی درخشندگی آبی و سبز خفیف تمام اشیاء اتاق را فرا گرفته است. این منظره برایم آنقدر جالب بود که برای مدتی آنچه که اتفاق افتاده بود را به کلی فراموش کردم. به طرف در اتاقم رفتم تا آن را باز کنم ولی دستم تا آرنج از در اتاق عبور کرده و وارد آن شد. در این حال احساس کردم کسانی در بیرون هستند که در غم و اضطرابی عمیق غرقند. این احساس من را ترسانده و باعث شد از تصمیم خود برای باز کردن در صرفنظر کنم و دستم را به عقب کشیدم. تصمیم گرفتم به بدنم باز گردم ولی به نظر می‌آمد که این انتخاب دیگر برایم ممکن نیست. یک چراغ را قبل از خواب بالای سرم روشن گذاشته بودم که هنوز نیز روشن بود و درخشندگی آن در حال افزایش بود. با خودم گفتم که باید به سمت آن بروم، و ناگهان با سرعتی سرسام آور شروع به حرکت کردم. در همین حال در پیش رویم تمام زندگی‌ام را دیدم، از بدو خردسالی تا لحظۀ مرگ. وقتی حرکتم متوقف شد خود را در سرزمینی یافتم که طوفانی و ناخوشایند بود. در آنجا فکر من به سوی خودم منعکس می‌شد، مانند اِکوی صدا در برابر یک کوه. فکرم به سوی افق پیش رویم منعکس شده و از افق پشت سرم دوباره به سمت خودم بازمی‌گشت و این برایم بسیار آزار دهنده بود. طوفانهای عظیمی که مانند آن را هرگز روی زمین ندیده بودم در پیش چشمم در آسمان و زمین آنجا شکل می‌گرفتند. شاید اینجا مقصدی بود که با گذراندم عمرم در خشم و عصبانیت برای خود ساخته بودم، زیرا من هیچگاه در زندگی خود آرامش زیادی در قلبم نداشتم. دهانه‌های آتشفشانهای متعددی با اندازه‌های مختلف در اطراف آنجا بودند که گاهی بخار و دود از هر کدام آنها به بیرون می‌جهید و بعضی وقتها ارواحی گم شده با آن از دهانۀ آتشفشان ها به بیرون پرت می‌شدند. آنها سرگردان بودند و گوئی به دنبال چیزی می‌گشتند که هیچ وقت پیدا نخواهد کرد و بالاخره از دیده محو می‌شدند. یکی از این ارواح که از حفره‌ای نزدیک من به بیرون جهید یک زن بود. او ترسناک بوده و لبای ژنده و کثیف به تن داشت. دیدم که او پائی ندارد و به نوعی در هوا ولی نزدیک به سطح زمین حرکت می‌کند. او به تدریج به سوی من آمد و وقتی که به من نزدیک شد از او پرسیدم اینجا کجاست و نام این سرزمین چیست. او بدون اینکه به سؤال من توجهی کند باز هم به من نزدیک‌تر شد تا جائی که از او احساس نا امنی کردم. من با شدت پرسیدم تو که هستی؟ در آن موقع او قسمتی از ردای ژنده‌اش که صورتش را پوشانیده بود را پاره کرد و آرواره‌اش به طرز غیر عادی باز شد. او کاملاً از جای خود بالا آمده و به سوی من حمله کرد و گازی از شانۀ چپم گرفت که درد آن از مرگ بدتر بود. او درهوا چرخیده و آماده شد که دوباره به سمت من حمله کند که من بلافاصله زانو زده و به درگاه خدا دعا نمودم و کمک خواستم. همان موقع آن زن ژنده پوش دستانش را بر روی سرش گذاشته و به همان دهانۀ آتشفشان که از آن آمده بود بازگشت. من متوجه شدم که بقیۀ ارواح سرگردان آنجا نیز همین کار را کردند. من به دعای خود ادامه دادم و از خدا خواستم که من را ببخشد و به خانه و دور از این مکان خشن و ترسناک بازگرداند. در آن موقع متوجه شدم که افکارم دیگر به سویم باز تابیده نمی‌شوند. به جای آن وقتی که نام خدا را می‌خواندم انفجاری از نور و صدائی زیبا در افق پدیدار می‌گردد. ارواح سرگردان آنجا با ترس می‌گریختند، مانند آن که شنیدن نام خدا برایشان بسیار دردآور بود. دیدن عکس العمل آنها برایم متاسف کننده ولی در عین حال لذت بخش بود و خوشحال بودم که می‌دیدم خدا معذرت خواهی من را قبول کرده است. نوری که در افق بود به سمت من گسترش می‌یافت. این نور چندان زیبا بود که کلمات توان توصیف آن را ندارند، و مانند خورشیدی با عظمت از پشت کوهها بالا می‌آمد. گرمی عشق به درون من سرازیر می‌شد و هر نقطه و گوشۀ درونم را پر می‌کرد و آن را دوباره نو می‌نمود. با گسترش نور، چشم انداز آن سر زمین نیز تغییر می‌کرد. دیدم که قسمتی از کوهستان باز شده و چندین آبشار زیبا از بین آن فوران کرد. ابرهای تاریکی که آسمان را پر کرده بودند با سرعت زیاد به عقب رفتند و ناپدید شدند و چمنزار و گل در حال پوشاندن زمین بود. درختان بزرگ و زیبائی در جلوی چشم من یکی بعد از دیگری از زمین بیرون می‌آمدند و پرندگان را دیدم که در آسمان اطراف پرواز می‌کنند و با حیوانات زیبای دیگری به طرف من آیند تا به من خیر مقدم بگویند. این باشکوه ترین و گرمترین استقبالی بود که می‌توانستم تصور کنم. خداوند با گرمی و نور خود آنجا را پر می‌کرد و آرامشی عمیق من را فراگرفته بود. من از شدت شوق و شعف در حال گریستن بودم. درخشندگی نور او در آن مکان افزایش می‌یافت و برای مدتی به حدی رسید که تنها چیزی که می‌توانستم ببینم نور او بود که در گرمی و عشق آن غرق شده بودم. احساس کردم زمان آن رسیده که به زمین برگردم. من می‌خواستم برای همیشه آنجا بمانم ولی به من گفته شد که زمان تو روی زمین هنوز به پایان نرسیده است، برگرد و به درستی زندگی کن زیرا چیزهای زیادی است که باید یاد بگیری. ناگهان من در بدنم بودم. چشمانم را باز کردم و بدنم را حس کردم، دیگر هیچ گونه نشانی از تنگی نفس و سرفه در من نبود، ولی هنوز کمی گیج و مبهوت بودم. به تدریج خود را پیدا کردم و منتظر طلوع خورشید نشستم. این زیبا ترین صبحی بود که در زندگی خود تجربه کرده بودم. تشعشع صورتی و طلائی رنگ خورشید از افق به صورت من می‌تابید، گوئی که خدا از میان خورشید به من لبخند می‌زند. این و آگاهی به اینکه ما وطنی داریم که بعد از پایان حیات روی زمین و یادگرفتن درسهائی که باید یاد بگیریم به آن باز می‌گردیم برایم بسیار آرامش دهنده بود." جو که در سال 2003 در اثر سکتۀ قلبی بطور موقت در گذشته بود می‌گوید [104] "در ابتدا باید بگویم که حدود 3 ماه قبل از اینکه این اتفاق برای من بیافتد دختری که دوستم بود در سقوط هواپیما کشته شده بود و چند روز بعد از آن نیز مادرم در یک تصادف رانندگی درگذشت. همچنین خواهر من چند سال پیش خود نیز یک تجربۀ نزدیک به مرگ داشت. تجربۀ خود اینگونه شروع شد...من سرطان معده داشتم و به من گفته شده بود که یکی از قرصهائی که برای آن می‌خورم می‌تواند به سکتۀ قلبی منجر شود ولی احتمال آن یک در میلیون است، ولی ظاهراً من یک در میلیون بودم و چند هفته بعد از شروع استفاده از قرصها دقیقاً همین اتفاق برایم افتاد... وقتی در بخش اورژانس بیمارستان بودم احساس سنگینی زیادی در سینه‌ام می‌کردم و ناگهان حس کردم که اتاق در حال تاریک شدن است و شنیدن صدای افراد در آنجا برایم مشکل‌تر می‌شد. آخرین چیزی که شنیدم صدای دکترم بود که می‌گفت "ما نمی‌توانیم او را از دست بدهیم، او هنوز جوان است. به من یک سری ای.پی.آی دیگر بدهید و آن را تا 360 شارژ کنید..." و سپس همه چیز کاملاً ساکت و تاریک شد. من خود را در اتاق انتظار بیمارستان یافتم و دیدم که دکترم در حال صحبت با پدر و برادرم و دادن خبر مرگ من به آنها می‌باشد. من سعی کردم به آنها بگویم که حالم خوب است و نگران من نباشید ولی هر چه سعی کردم آنها نمی‌توانستند من را ببینند و صدایم را بشنوند. من پیش خود گفتم "خدای من، من باید مرده باشم، پس مردن اینگونه است. ولی مادر و مادر بزرگم کجا هستند؟ پس نور درخشانی که دیگران از آن حرف می‌زنند کجاست؟" و ناگهان همه چیز تاریک شد و افکار من به خودم باز تابیده و اکو می‌شدند. نمی‌دانم کجا بودم ولی فضای آنجا در حال پر شدن با نوعی مه بود و من حس می‌کردم که در طول راهروی تاریکی در حال حرکت هستم. صدائی را شنیدم که اسم من را می‌خواند و می‌گفت که همراه او بروم و همه چیز درست است و آنجائی که می‌روم خانه‌ام خواهد بود. او می‌گفت که او آمده تا من را راهنمائی کند. به نوعی حس می‌کردم که یک جای کار درست نیست و می‌خواستم برگردم ولی او به من می‌گفت که فرصت من روی زمین پایان یافته و نمی‌توانم به عقب بازگردم. چندین صدا به من می‌گفتند که حرکت کنم و با آنها بروم. هر دفعه که به عقب خود نگاه می‌کردم احساس بدی داشتم و حس می‌کردم که اتفاق بدی در شرف رخ دادن است و باید برگردم. بالاخره من به آنها گفتم که دیگر کافی است و من حتی یک قدم دیگر بر نخواهم داشت تا وقتی که به من بگویند کجا هستیم و کجا می‌رویم. آنها در پاسخ گفتند که ما به نقطه‌ای که باید برسیم رسیده‌ایم و من جائی هستم که باید باشم. در آنجا بوی گندیدگی و تعفن مرگ به مشامم می‌رسید. صداهائی که من را می‌خواندند تبدیل به خندۀ خبیثانه‌ای شدند و گفتند که نحوۀ زندگی کردن من مرا به اینجا آورده است. من پرسیدم کجا هستم و قرار است چه اتفاقی بیافتد؟ در پاسخ آنها تنها به قهقۀ خود ادامه دادند. من پیش خود فکر کردم که باید در جهنم باشم زیرا این شبیه آنچه خواهر من از تجربۀ نزدیک به مرگی که چند سال پیش داشت و برایم تعریف کرده بود نیست. افکار من با صدای بلند به من منعکس می‌شدند. صداها به من گفتند که برای من بهشتی نیست و بهشت من همین جا است و یکی از آنها گفت که دیگر وقت خوردن است. در آن موقع حس کردم که به سمت دیواری در پشت سرم هل داده شده و دستهای من به آن میخکوب شدند. من کاملاً برای دفاع از خود ناتوان بودم. من به سمت راستم نگاه کردم و دیدم که صداها از موجوداتی می‌آمدند که بین شکل یک هیولا و یک کُره از جنس مو مرتب تغییر شکل می‌دادند و زشت ترین چیزی بودند که من به زندگی خود دیده بودم. آنها شباهت به چیزی داشتند که می‌توان به پیوند مار و خفاش تشبیه کرد، به اضافۀ اینکه شاخ دار نیز بودند. بدن آنها مانند مار بود ولی بال داشتند. دست و بازوی آنها مانند خفاش می‌نمود و صورت آنها نیز مانند مار بود و نیش داشتند. شاخ آنها تیز بود ولی شبیه هیچ چیز دنیائی نبود. من دوباره سؤال کردم که چه خبراست. آنها در جواب خنده‌ای خبیثانه سر دادند و گفتند که خفه شو، و ناگهان شروع به حمله به طرف من کردند. ناگهان چیزی که شبیه به یک توپ از جنس مو بود به سمت من آمد. من پیش خود می‌گفتم که چرا؟ مادرم کجاست؟ خدا کجاست؟ و در این حال حس می‌کردم که تکه‌های بدن من را جدا کرده و در دهان خود می‌برند. یکی از آنها گفت "ما به تو گفتیم اینجا بهشت توست و ما خدای توئیم!". نمی‌دانم چرا و از کجا، ولی ناگهان شروع به خواندن آیۀ 23 کتاب سرودهای تورات کردم و این باعث شد که آن ها متوقف شوند. یکی از آنها گفت که این چیزها به من کمکی نخواهد کرد. من باز هم آیه‌ها را تکرار کردم "خداوند شبان من است..." با شنیدن این آیه‌ها آنها به هم چسبیده و داد زدند "اینجا کسی برای کمک به تو نیست" ولی من به خواندن آیات ادامه دادم "من در درۀ تاریکی مرگ قدم بر می‌دارم ولی از هیچ اهریمنی نمی‌ترسم زیرا تو با من هستی...". در این موقع احساس کردم که دستانم آزاد شدند... من با تمام توان سعی کردم که آیات را تا آخر به یاد بیاورم و بلند بخوانم "...تو روغن شفا بر سر من می‌ریزی و روح من را با آن اشباع می‌کنی. محبت و مهربانی تو همیشه با من بوده است...". در آن موقع حس خارق العاده‌ای تمام وجودم را پر کرد. من چشمانم را بسته بودم و بعد از مدتی سکوت صدائی را شنیدم که گفت "جو، منم، چشمانت را باز کن. همه چیز درست است" می‌دانستم که این صدای همان دوستم بود که 3 ماه پیش کشته شده بود. او گفت "سندی (نام مادر جو که قبلاً درگذشته بود)، جو خیلی ترسیده است و نمی‌خواهد چشمانش را باز کند. شاید تو بتوانی او را متقاعد کنی". من صدای مادرم را شنیدم که گفت "جو، فرزند شیرینم. همه چیز درست است، بدترین قسمت تمام شده است، چشمانت را به خاطر من باز کن". وقتی چشمانم را باز کردم دیدم که مادرم جلوی من ایستاده و من را در آغوش گرفته است. او به من گفت که به پائین نگاه کن، وقتی نگاه کردم دیدم بدن روحیم دوباره کامل شده و تکه‌هائی که گاز گرفته و کنده شده بودند ترمیم گشتند. مادرم گفت که اکنون انتخابی در پیش روی من است ولی ابتدا می‌خواهد چند چیز را به من نشان دهد. او دستان مرا گرفت و به جائی برد که یک قلعۀ قدیمی با شکوه و زیبایی در آن جا بود. من سوار کارانی را با لباسهائی مانند شوالیه‌ها از دور می‌دیدم. قلعه در دامنۀ تپۀ سبز و بسیار زیبائی قرار داشت که گوسفندانی نیز در حال چرا در آن مرغزار بودند. من می‌توانستم بوی معطر تازگی آن چمن‌های سبز را که مانند بوی هندوانه‌ای شیرین بود حس کنم. این بو آنقدر شیرین و دلنشین بود که وجودم را اشباع کرده بود و می‌خواستم از آن چمنها تناول کنم ولی مادرم گفت که نمی‌توانم و آنها برای گوسفندان هستند. دومین چیزی که مادرم به من نشان داد یک اقیانوس بود که شباهتی به هیچ چیز روی زمین نداشت. آب آن آبی تقریباً تیره بود و من مقداری از آن آب را نوشیدم. مزۀ آن چیزی بین تمشک و بستنی میوه‌ای و آدامس بود. مادرم گفت که آخرین چیزی که باید به من نشان دهد زیاد خوشایند نخواهد بود. او من را به خانه برد و در آنجا من افراد خانواده و احساس تک تک آنها را در مورد خودم دیدم. احساس اندوهی سنگین و حیرت از اینکه زندگی من چگونه می‌توانست باشد. من پرسیدم آیا مَندی (خواهرجو که تجربۀ نزدیک به مرگ داشته) همین چیزها را دیده بود؟ مادرم گفت نه، اشخاص با هم فرق می‌کنند و بنابراین آنچه می‌بینند نیز متفاوت است. مندی بعضی از کارهائی را که من کرده‌ام انجام نداده و بعضی از وظائفی که از او خواسته شده را نیز به اتمام نرسانده است..." هوارد استرم، رئیس دانشکدۀ هنر دانشگاه کنتاکی آمریکا یکی از مشهورترین تجربه کنندگان است. او که در سال 1985 در سن 38 سالگی با تعدادی از دانشجویان خود از آمریکا برای سفری علم- تحقیقی به فرانسه رفته بود، در آنجا دچار خونریزی شدید داخلی شده و در بیمارستان بستری می‌گردد. بعلت در دسترس نبودن پزشک متخصص در آن شب، عمل جراحی او به روز بعد موکول می‌شود و او در آن شب در حالی که همسرش در بیمارستان بر بالین او بود جان می‌دهد. او می‌گوید: "...من چشمان خود را بستم و بی‌‌هوش شدم. نمی‌دانم چقدر زمان گذشت، ولی بعد از مدتی چشمانم را باز کردم و خود را ایستاده و در کنار بدنم که روی تخت بود یافتم. نمی‌توانستم بفهمم که چطور ممکن است از خارج از بدنم به بدنم نگاه کنم. من سعی کردم توجه همسرم را به خودم جلب کنم، و به طرف او فریاد کشیدم ولی او نه صدای من را شنید و نه من را دید. من همین کار را با مریض دیگری کردم که در اتاق من روی تخت دیگری خوابیده بود، ولی او نیز هیچ عکس‌العملی نشان نداد. این مسئله من را عصبانی و ناراحت کرد. در آن موقع از بیرون اتاق صدائی شنیدم که اسم من را می‌خواند. من کمی ترسیدم، ولی صدا به نظر دوستانه می‌رسید، و از آنجائی که نتوانسته بودم توجه همسر یا هم اتاقی‌ام را جلب کنم، به طرف صدا رفتم. وقتی دم در اتاق رفتم در یک فضای مه آلود چند نفر را به فرم کلی آدمی دیدم ولی در آن فضا جزییات یا صورت آنها مبهم بود. از آنها خواستم نزدیک‌تر بیایند تا بتوانم آنها را به درستی ببینم. آنها بدون توجه دوباره تکرار کردند که به همراه آن ها بروم. من از آن ها سؤالات متعددی کردم که آن ها همه را بی جواب گذاشتند یا جواب‌های مبهم و کلی می‌دادند و باز اصرار می‌کردند که همراه آن ها بروم. من نیز با اکراه به دنبال آن ها به راه افتادم. من می‌پرسیدم که کجا می‌رویم و آن ها پاسخ می‌دادند که خواهم دید و بهتر است عجله کنم. پرسیدم آنها که هستند و جواب دادند که آن ها آمده‌اند تا من را ببرند. من نمی‌دانم چقدر همراه آن ها رفتم ولی به نظر مسافت خیلی زیادی می‌رسید. هیچ منظره یا ساختمانی در راه ما نبود، تنها یک مه که مرتب غلیظ‌‌تر و تاریک‌تر می‌شد. آنها طوری حرف می‌زدند که گوئی دلسوز من هستند و مراقب من خواهند بود و چیز خوبی برای من دارند و من نیز کنجکاو بودم بدانم چه چیزی. با جلوتر رفتن ما آنها به تدریج بد خوتر و بد رفتارتر می‌شدند و شروع به مسخره کردن من و گفتن جک‌های رکیک و زننده در مورد من کردند. بعضی از آنها دیگران را از این رفتار منع می‌کردند و می‌گفتند "هنوز برای این کارها زود است" یا "مواظب باش و او را فراری نده". در ابتدا تعداد آن ها به نظرم به 10 یا 15 می‌رسید ولی الان حدود 40 تا 50 نفر آن ها را می‌دیدم. بعداً تعداد آن ها به نظرم چندین صد نفر آمد. در این موقع من با آن ها گفتم که دیگر حتی یک قدم هم جلو نخواهم آمد تا به من بگویند کجا می‌رویم. ما آنقدر آمده بودیم و دیگر آن قدر تاریک شده بود که من به هیچ وجه نمی‌توانستم راه برگشت را پیدا کنم. آن ها در پاسخ شروع به هل دادن من به طرف یکدیگر کردند. من سعی کردم از خود دفاع کرده با آنها بجنگم ولی قادر نبودم هیچ صدمه‌ای به آن ها وارد کنم. آن ها تنها قهقهه‌ای خبیثانه می‌کردند و با ناخن‌ها و دندان‌های خود قسمت‌های بدن من را می‌کندند. من درد بسیار شدیدی حس می‌کردم و این اذیت و شکنجه برای مدت بسیار زیادی ادامه یافت. هرچه بیشتر من برای خلاص خود و عقب راندن آنها تلاش و تقلا می‌کردم آن ها بیشتر لذت می‌بردند. صدای خندۀ آنان و فریادشان بسیار گوش خراش بود و به درد این شکنجه‌ها می‌افزود. آنها از این هم فراتر رفتند و به اشکالی به من و حریم من تجاوز کردند که از بازگوئی آن شرم دارم. بلاخره من از مقاومت خسته شدم و به روی زمین افتادم. به نظر می‌آمد آنها از اینکه من دیگر برای رهائی خود تقلا نمی‌کنم کمی مأیوس شده و علاقۀ خود را برای اذیت من تا حدودی از دست دادند. ناگهان در حالی که روی زمین افتاده بودم اتفاق بسیار عجیبی برای من افتاد. صدائی که به نظر می‌رسید از درون خود من و از من بود در فکر من به من گفت به درگاه خدا دعا کن. من با صدا جدل کردم که من به خدا اعتقاد ندارم، چگونه می‌توانم به او دعا کنم. صدا دوباره به من گفت به خدا دعا کن. من گفتم دعا کردن بلد نیستم. برای بار سوم صدا به من گفت به خدا دعا کن. من پیش خود فکر کردم که امتحان آن ضرری ندارد و سعی کردم دعا یا مناجاتی را به یاد بیاورم. به تدریج توانستم اندک دعائی را از دهها سال پیش و ایام بچگی که به کلیسا می‌رفتم به یاد آورم و شروع به زمزمۀ آن کردم. با این کار موجوداتی که اطراف من بودند فریاد زدند که خدائی وجود ندارد و من بدترین موجودات هستم و کسی صدای من را اینجا نمی‌شنود. شکایت آن ها من را تشویق کرد که به دعاهای خود ادامه دهم. من به طرف آن ها فریاد کشیدم که خدا من را دوست دارد و به نام خدا از من دور شوید. آن ها به فریاد خود بر سر من ادامه دادند ولی از من دورتر شده بودند، تا جائی که بلاخره دیگر اثری از آنها باقی نماند. من هنوز هم در حال فریاد زدن نام خدا و دعا بودم و هر چیز مذهبی یا مقدسی که به ذهنم می‌رسید را به زبان می‌آوردم. در این موقع دیگر من کاملاً در تاریکی تنها شده بودم. من در اعماق قلبم به این دعاها اعتقاد نداشتم ولی می‌دیدم که چه اثری روی این موجودات ترسناک دارد و مانند آب روی آتش آنها را می‌راند و به همین خاطر به دعاهایم ادامه ‌دادم. نمی‌دانم که چه مدت در تاریکی تنها بودم ولی در اثر تنهایی کامل در آن تاریکی مطلق به تدریج در حرمان و افسردگی شدیدی فرو رفتم، بیشتر از آنچه بتوان آن را تصور کرد. من می‌دانستم که جایی در آن تاریکی آن موجودات هولناک هستند و من نه می‌توانستم از جای خود حرکت کنم و نه می‌دانستم چه باید کرد. در حقیقت من به جایی رسیدم که دیگر نمی‌خواستم اصلاً وجود داشته باشم. در آن حضیض ناامیدی و نابودی نوائی از دوران بچگی، از زمانی که به کلیسا می‌رفتم، شروع به نواختن در فکر من کرد "می‌دانم که مسیح من را دوست دارد". من واقعاً می‌خواستم که این حرف حقیقت داشته باشد، بیشتر از هر چیز دیگر در زندگیم. من با تمام توانم و ذره ذرۀ وجودم در تاریکی فریاد زدم "ای مسیحا، خواهش می‌کنم من را نجات بده!" و اکنون دیگر من با تمام وجودم صادقانه این را می‌گفتم و به آن ایمان داشتم. ناگهان یک نقطۀ کوچک نورانی را از دور دیدم که به سرعت به من نزدیک می‌شد، و در مدت اندکی تبدیل به نوری فوق‌العاده درخشان با زیبائی غیر قابل وصف گشت، و من را در خود گرفت. در درخشندگی این نور من برای اولین بار توانستم خود و هولناکی تمام زخم‌ها و پارگی‌ها و تکه‌های کنده شدۀ بدنم را ببینم. ولی تمام این جراحات در نور او به سرعت ترمیم می‌شدند و با بالا رفتن من در نور او، من به تدریج دوباره کامل و یک پارچه شدم. در یک لحظه من یک منکر و کافر به تمام عیار و لحظه‌ای بعد با تمام وجود عاشق خداوند بودم. تمامی آن غرور و تکبر و منیت و تکیه بر خود و هوش خود که همۀ عمر برایشان زندگی کرده بودم در من کاملاً از بین رفتند. آنها نه تنها خدمتی به من نکرده بودند، بلکه من را شکست دادند. تنها چیزی که آخرین دست آویز و نجات من در آن عمق تاریکی بود کورسوئی از امید بود که سالیانی بسیار قبل در دوران کودکی در قلب من کاشته شده بود. من می‌فهمیدم که نور من را بهتر از هر کس دیگری می‌شناسد و به گونه‌ای من را دوست دارد که هرگز آن را تجربه نکرده بودم، و شروع به گریستن کردم و خود را از هر آن چه بر من گذشته بود خالی کردم. در حالی که آن فرشتۀ نورانی من را نگاه داشته بود ما شروع به حرکت در فضا کردیم. در دوردست می‌توانستم منظره‌ای را ببینم که مانند آسمان پر ستاره بود. وقتی نزدیک‌تر رفتیم متوجه شدم که این نقاط نورانی در حرکت و ترددند و به سمت نقطۀ مرکزی بسیار درخشانی رفته یا از آن دور می‌شوند. فرشتگانی که با من بودند می‌خواستند زندگی من را به من نشان دهند. من ابتدا مخالفت کردم زیرا از اعمالم شرمنده بودم. من در تمام زندگی خود حقیقت را انکار کرده بودم ولی اکنون باید با آن روبرو می‌شدم. من بار سنگین تمام انسانهایی را که در زندگی مورد تمسخر یا اهانت قرار داده بودم یا در اثر خودپرستی‌ام به آنها آسیب زده بودم را حس می‌کردم و حتی تصور سنگینی آن برایم ممکن نبود. زندگی من از تولد تا مرگ برایم به نمایش درآمد. قسمت‌هائی از آن بسیار سریع و قسمتهایی دیگر خیلی کند می‌گذشتند و قسمتهایی نیز چندین بار مرور می‌شدند. در این صحنه‌ها تأکید بر روی انسانها بود. بسیاری از تلاش‌های من در زندگی در جهت بدست آوردن تأیید یا تحسین دیگران بود و آن تلاش‌ها از دید فرشتگان هیچ ارزشی نداشتند. اگر به عملی می‌رسیدیم که به طور خاص بد (یا خوب) بود آنها مرور زندگی‌ام را کند می‌کردند تا به دقت به آن بنگرم. یکی از جنبه‌‌هایی که در زندگیم در آن اشتباهات زیادی کرده بودم در ارتباطم با انسان‌ها بود. من به آدمها به شکل وسیله‌ای برای بدست آوردن آنچه می‌خواستم نگاه می‌کردم. مثلاً به یاد دارم که در نوجوانی برخوردم با پدرم با سردی و بی‌محلی بود زیرا فکر می‌کردم که بیش از حد به کارش اهمیت می‌دهد. در مرور زندگی‌ام می‌دیدم که برخوردهای من چه احساسی در او بوجود ‌آورده است. یا مثلاً هنگامی را دیدم که یک زن جوان و زیبا به زندگی من آمد و به من عطوفت و مهر زیادی نشان داد و از خود و قلب خود برای من مایه گذاشت. من از نظر روانی او را آزردم و عشق او که هدیه‌ای از طرف خدا به من بود را بی‌ارزش گرفتم. دیدم که بچه‌هایی که خدا به من داده بود را جزیی از منیت خود گرفته بودم. اگر آن‌ ها آن طوری بودند که من می‌خواستم از آنها خوشحال بودم، واگر به میل من نبودند من به آنها عصبانیت خود را نشان می‌دادم. من پول زیادی درمی‌آوردم و به نظر همه مرد فوق‌العاده‌ای بودم و با این که به ظاهر بسیار موفق بودم و با مردم نیز مشکلی نداشتم، از درون مرتب خودخواه تر می‌شدم و بیشتر در خود غرق می‌گشتم. بسیاری از اوقات فرشتگان مرور زندگی من را متوقف می‌کردند تنها به من عشق و آرامش دهند زیرا آنچه می‌دیدم برایم غیر قابل تحمل می‌شد. می‌دیدم که وقتی بچه بودم به من یاد داده شده بود که مهربان و بخشنده باشم ولی به تدریج با بزرگتر شدن از آن روحیه دور شده بودم. به من نشان داده شد چگونه با غرور از خداوند روی برگردانده بودم...می‌دیدم که چطور خدا بارها سعی کرده بود از طرق مختلفی با من حرف بزند، از راه یک آواز که در رادیو پخش می‌شد، از درون یک کتاب که می‌خواندم، یک رمان، یک فیلم، و یا روشهای دیگر. او همچنین از طریق انسانهای خوبی که سر راه من قرار داده بود تا به من محبت کنند، سعی کرده بود پلی به قلب من بزند. به نظر می‌رسید او در هر روز زندگی‌ام سعی کرده بود با من ارتباط بر قرار کند. قبل از این اگر از من می‌پرسیدند آیا خدا خوب است با تمسخر می‌خندیدم. اکنون می‌دیدم که خدا بسیار از آنچه آن را خوب می‌نامیم بهتر است. خوبی تنها یک قسمت کوچک از انعکاس خداست...این تجربه زندگی من را به کلی دگرگون کرد. من نه تنها در کلیسا یک کشیش تمام وقت شدم، بلکه احساسات من نیز تغییر یافتند. قبل از آن من عیب جو و بد گمان و ناراحت بودم، ولی اکنون همیشه و حقیقتاً از درون خوشحال و مسرورم. نه به این معنی که روزهای ابری و بالا و پایین‌های خودم را ندارم، بلکه در پس هر روزم بالاخره لذتی درونی است. من تمام سعی خود را می‌کنم که این لذت و سرور را بین بقیه پخش کنم...نمی‌دانم چرا خدا من را برای این اتفاق برگزید. شاید به خاطر این بود که من یک معلم بودم و قدرت بیان خوبی داشتم. شاید به این علت بود که من مشهور بودم و یک منکر شناخته شده و مسلم به شمار می‌رفتم. خدا می‌خواست با این کار قدرت خود را نشان دهد." خودکشی مردی که در اثر فشارهای زیاد زندگی دست به خود کشی زده بود، تجربۀ خود را اینطور بازگو می‌کند: "در سال 1948 من به تازگی با زنی بسیار زیبا که همه خواهان او بودند ازدواج کرده بودم و خود را بسیار خوش شانس می‌دیدم. ولی تنها 7 ماه بعد از ازدواج دریافتم که او به من خیانت می‌کند و با مرد دیگری ارتباط دارد. تمامی کاخ آرزوها و شادی من از هم فرو پاشید و بالاخره در اثر فشار روانی به الکل پناه آوردم و به تدریج به طور کامل الکلی شدم. من ایمان و شوق خود را به زندگی کاملاً از دست داده بودم، و احساس ضعف، ترس، و خود را بدبخت دیدن مرا فرا گرفته بود. دعا و راز و نیاز با خدا برایم ظاهری و بدون عمق به نظر می‌رسید و به طور کامل از اعتقاد به خدا و دعا کردن دست کشیده بودم. بلاخره یک شب بعد از اینکه همه به خواب رفته بودند من لوازم مورد نیاز خود را برای خودکشی آماده کردم، دو شیشه قرص خواب آور و یک شیشه از داروی دیگر تجویزی و سه بطری مشروب! چند دقیقه بعد از سر کشیدن همۀ این چیزها احساس لختی در انگشتهای پایم شروع شده و به تدرج حالت گیجی و سبکی در سرم مرا فرا گرفت. بعد از چند دقیقه شروع به دیدن ابر تاریکی کردم که به تدریج شکل می‌گرفت و به طرف من حرکت می‌کرد. این ابر از سقف آشپزخانه که در آن بودم عبور کرده و کاملاً مرا احاطه نمود. ناگهان احساس کردم که با سرعت بسیار زیادی در حال عبور از درون تونلی تاریک هستم. من در آن حال متوجه نبودم که کجا می‌روم و آیا زنده یا مرده هستم. به یاد می‌آورم که به عقب نگاه کردم و بدنم را که بدون جان در کف آشپزخانه افتاده بود دیدم. پیش خود فکر کردم "آیا مردن این است؟"، و بلافاصله پاسخی به من آمد که "نه". ناگهان با تعجب وجودی نورانی و بسیار زیبا را در پیش روی خود دیدم که از او عشق، مهربانی، و گرمی بسیار زیادی متشعشع می‌شد. من از اینکه چیزی بگویم تردید کردم، ولی متوجه شدم که او تمام افکار من را می‌بیند. او دوباره تکرار کرد: "نه، این مردن نیست، با من بیا تا به تو نشان دهم مردن چگونه است". من به همراه او حرکت کردم و او من را به سرزمینی تیره وبسیار افسرده برد که خالی از هر گونه زیبائی و هر نشانی از زندگی و گرمی و احساس بود. مردم در آنجا بطور بی هدف و پراکنده در حالی که سرهایشان پائین و شانه‌هایشان افتاده بود به شکلی به شدت افسرده و نا امید و شکست خورده راه می‌رفتند، و فقط به پایین و پای خود نگاه می‌کردند، بدون اینکه هیچ توجهی به یکدیگر و اطراف خود داشته باشند. گاهی دو نفر به طور اتفاقی به هم برخورد می‌کردند، ولی بدون هیچ توجهی به یکدیگر به حرکت کاملاً بی هدف خود ادامه می‌دادند. فکر پیوستن به جمع این ارواح گم و فراموش شده من را شدیداً به وحشت انداخت. ولی وجودی که با من بود بلافاصله ترس من را احساس کرد و به من گفت: "این جهنم ساختۀ خود تو است. تو در نهایت دوباره به زمین برگردانده خواهی شد و می‌بایست زندگی را از ابتدا تا انتها و با تمام سختی‌هایی که در زندگی قبلی داشتی بگذرانی، ولی تا آن موقع در میان این گم شدگان خواهی بود. خودکشی یک راه فرار نیست!". در آن موقع زندگی من به من نشان داده شد. پنج سال آخر که من افسرده و الکلی شده بودم دردناکترین قسمت بود، دردناکترین چیزی که می‌توان آن را تصور کرد. به من نشان داده شد که چگونه الکلی شدن من روی زندگی فرزندان جوانم اثر گذاشته و درآینده اثر خواهد گذاشت. دیدم که چگونه با از دست دادن من و پایگاه خانوادگی خود افسرده خواهند شد و چگونه همسرم مادر خوبی برای آنها نخواهد بود و آنها به سرای کودکان بی سرپرست سپرده خواهند شد. دیدم که اگر به زندگیم به همان شکل سابق ادامه دهم، به جائی خواهم رسید که دیگر نخواهم توانست از دست افسردگی و ضعف و الکل فرار کنم. به من نشان داده شد با ادامه دادن به عادت می خوارگیم، کودکان من نیز نهایتاً برای فرار از مشکلات زندگی به الکل پناه خواهند برد و مانند من الکلی خواهند شد. من مشاهده کردم که پسر بزرگم معتاد به مواد مخدر خواهد شد و بالاخره برای تهیۀ پول لازم برای خرید این مواد به کارهای خلاف روی آورده و به زندان خواهد افتاد. دیدم که دختر من نیز با مردی می خواره ازدواج خواهد کرد که او را کتک خواهد زد. آنها چهار دختر خواهند داشت که آنان نیز با مشکلات بسیار زیادی روبرو خواهند بود. این برایم صحنه‌ای غیر قابل تحمل بود، و مانند یک سیلی بر صورت من. همچنین به من نشان داده شد که اگر من رفتار خود را تغییر دهم و پدری مسئول و سالم باشم چگونه هر سه فرزندم با وجود برخی مشکلات که خواهند داشت در کل به خوبی بزرگ شده و افرادی به نسبت مولد و سالم خواهند بود، و دیدم که پسر بزرگترم مردی مهم و موفق خواهد شد. وجود نور می‌فهمید که احساس پشیمانی و مهربانی و محبت وجود من را پر کرده است، و با لحنی محکم و مانند پدری که فرزند خود را نصیحت می‌کند، به من گفت: "تو نمی‌توانی با زندگی خود هر گونه می‌خواهی بازی کنی. مگر تو خود، خودت را خلق کرده‌ای و به خود حیات بخشیده‌ای؟ نه! همین طور تو حق نداری به میل خودت مرگ را انتخاب کنی". من ساکت و مبهوت ایستاده بودم و گریه می‌کردم. وجود نورانی با لحنی ملایم تر ادامه داد: "کار تو هنوز تمام نشده است، برگرد و آنچه را که می‌بایست انجام دهی تمام کن!". در این لحظه من چشمانم را باز کردم و چهرۀ دخترم ننسی را دیدم که در نیمۀ شب بیدار شده بود و بدن مرا در آشپزخانه یافته بود و سعی داشت با من حرف بزند." جوانی از کشور کره که به خاطر افسردگی شدید دست به خودکشی زده بود این گونه می‌نویسد [22]: "...من به خاطر افسردگی شدید با استفاده از مقدار بسیار زیادی دارو خودکشی کردم ولی 4 ساعت بعد همسایه‌ام مرا پیدا کرده و نجات داد. به یاد دارم که در حالی که در هوا معلق بودم آمبولانس را دنبال می‌کردم و از بالا می‌دیدم که چگونه تیم پزشکی روی بدن من کار می‌کردند. خاطرۀ بعدی من این است که با سرعت از یک تونل تاریک و دود و مه گرفته عبور کردم و در فضای بیرونی رها شدم. می‌توانستم تمام کهکشانها و ستاره‌ها و سیارات و زمین را ببینم. در آنجا نوعی احساس اشتباه و گناه، و احساس بسیار شدید تنهائی در من حاکم بود. من در آنجا مطلقاً تنها بودم، بدون حضور خدا. احساس کردم چیزی پشت سر من است که اگر به طرف آن برگردم دیگر برای همیشه در آن مکان خواهم ماند. آنجا جای راحت و دلپذیری نبود. ناگهان دیدم که تمامی جهان پیش روی من، منجمله زمین، شعله ور شده و نابود شدند. در من نوعی آگاهی بود که این دنیای من است که در حال نابود شدن است، نه دنیای کس دیگر، تنها دنیای من. همچنین می‌دانستم که نابودی دنیای من مطلقاً هیچ اثری روی دیگران ندارد. ناگهان من خود را در اتاق اورژانس بیمارستان و در فاصلۀ حدود 2 متر درسمت راست و بالای سرم یافتم و میدیدم که پرستار مشغول انجام کاری روی بدن من است. بعد از آن به یاد دارم که که چشمانم را باز کردم و دیدم روی تخت بیمارستان هستم و دستگاههای پزشکی به بدنم متصل شده‌اند." انجی فنیمور که در بچگی دچار اذیت و آزار فراوان شده بود و در اثر ناراحتی و افسردگی شدید در سال 1991 دست به خودکشی زده بود چنین می‌گوید [23]: "... در پیش روی من صفحۀ بزرگی گسترده شد و بر روی آن زندگی من از زمان بچگی تا موقعی که روی صندلی در حال مردن بودم به نمایش درآمد. من هر عمل خود را از زاویه‌های مختلف می‌دیدم و از تمام جهات آن را درک می‌کردم. من دقیقاً حس می‌کردم که چگونه عمل من روی هر کسی که با من تماس یا ارتباطی داشته اثر گذاشته و چه احساسی در او بوجود آورده است.هرچه به آخر زندگیم نزدیکتر می‌شد، صحنه‌ها سریعتر می‌گذشتند، ولی با این حال من تمام آنها را کاملاً جذب می‌کردم. ناگهان مرور زندگی من متوقف شد و من خود را در تاریکی عمیقی یافتم که در تمام جهات ادامه داشت و انتهائی در آن نبود. آن تنها یک تاریکی نبود، بلکه تهی بودن و نبود نور و کاملاً فراگیر بود. من برگشتم و در کنار خود مردی را دیدم. او به کندی نگاهی به من انداخت و سپس به جلو نگاه کرد و به راه رفتن بی هدف و افسردۀ خود ادامه داد. در نگاه او هیچ اثری از احساس و گرمی و هوشمندی نبود. او و تمام کسانی که آنجا بودند در بهتی خالی و بدون اندیشه در تاریکی معلق بودند. من به شخص دیگری برخورد کردم که دختر جوانی بود. او نیز بی تفاوت از کنار من عبور کرد و به مسیر بی هدف خود ادامه داد. مانند بقیه، نگاه خیره ولی خالی و بدون احساس او به هیچ نقطۀ خاصی نبود. من می‌دانستم که در سطح و مرحله‌ای از جهنم هستم، ولی اینجا مانند جهنمی که فکر می‌کردم پر از آتش نبود. مردان و زنان از سنین مختلف، به استثناء کودکان را در آنجا می‌دیدم. می‌توانستم حس کنم که این تاریکی از عمق درون آنها منشأ شده و آنها را احاطه کرده است. آنها امکان ارتباط برقرار کردن با یکدیگر را داشتند، ولی غرق بودن در دنیای بدبختی و نکبت خود، و تاریکی که آنها را احاطه کرده بود، آنها را از این کار عاجز نموده بود. من به مرد مسنی برخورد کردم که به نظر حدود 60 ساله می‌آمد و به طور رقت انگیزی روی زمین نشسته بود. چشمان او مطلقاً از فهم و احساس خالی بودند. از او هیچ گرمی و احساسی صادر نمی‌شد، حتی احساس ترحم به خود. من اینطور احساس کردم که او هر آنچه را که آنجا برای دانستن بوده جذب کرده، و دیگر فکر او متوقف شده است. او کاملاً از درون خشک شده بود و نا امیدانه و بی هدف انتظار می‌کشید. من می‌دانستم که روح او برای ابدیت در آنجا پوسیده است و من مطمئن بودم که او نیز مرتکب خود کشی شده است. احساس کامل تنهائی در من رو به فزونی بود. حتی دریافت خشم یا شنیدن دشنام از کسی، هر چند ناخوشایند، نوعی از ارتباط است. ولی در این مکان تنها و خالی امکان برقراری هیچ ارتباطی نبود و وحشت تنهائی غیر قابل تحمل می‌نمود. ناگهان من صدائی بسیار قدرتمند را شنیدم که خشمی در آن بود که می‌توانست جهانی را نابود کند. صدا به من گفت: "آیا این همان چیزی است که واقعاً می‌خواهی؟". این صدا از نقطه‌ای دور دست و نورانی می‌آمد و به تدریج بزرگتر می‌شد تا به جائی که مانند خورشیدی در پشت قفای تاریکی که ما را احاطه کرده بود قرار گرفت. با اینکه درخشندگی آن از خورشید به مراتب بیشتر بود، نه تنها چشم من را آزار نمی‌داد، بلکه به من آرامش می‌داد. او وجودی از جنس نور بود، نه اینکه تنها از خود نور متشعشع کند یا از درون نورانی باشد، بلکه نوری که دارای جوهره و بعد بود، زیباترین و با شکوه ترین و عاشقانه‌ترین جوهره‌ای که می‌توان تصور آن را کرد. تمامی زیبائی، عشق و خوبی در نور او بود. من می‌توانستم ببینم که کسان دیگری که در آنجا بودند نمی‌توانستند این نور را ببینند. نور به من (از طریق فکر) گفت: "آیا واقعاً همین را می‌خواهی؟ آیا نمی‌دانی که این بدترین کاری است که می‌توانستی مرتکب شوی؟". من می‌توانستم حس کنم که او از من خشمگین است، نه تنها به خاطر اینکه تسلیم سختیها شده و خود کشی کرده بودم، بلکه به این علت که خود را از او و هدایت او بریده بودم. من جواب دادم که آخر زندگی من خیلی سخت بود. ارتباط ما چنان سریع بود که قبل از اینکه کلام در فکر من کاملاً شکل بگیرد جواب آن را از او آناً دریافت می‌کردم. او گفت: "تو فکر می‌کنی زندگیت سخت بود؟ آن سختی در مقابل آنچه که به خاطر خودکشی در انتظار توست هیچ است! زندگی سخت است و تو نمی‌توانی از آن قسمتهائی که نمی‌خواهی صرفنظر کنی. همۀ ما آنرا تجربه کرده‌ایم. تو باید لیاقت آنچه را که دریافت می‌کنی در خود بوجود آوری". به تدریج من متوجۀ حضور وجود دیگری که بسیار پر قدرت ولی آرام و مهربان بود در کنار خود شدم که او نیز از جنس نور بود. اینطور احساس کردم که او همواره آنجا بوده، ولی من تازه توانائی دیدن او را کسب کرده بودم. توانائی من برای دیدن به خواست من برای باور کردن بستگی داشت. من احساس کردم که او نه تنها تمام زندگی و دردهای من را دقیقاً می‌فهمد، مانند آنکه خود آنها را تجربه کرده است، بلکه او دقیقاً هدایت من و نتایج اعمال من را می‌دانست. من می‌فهمیدم که کجا را به اشتباه رفته‌ام، من در وجود او شک کرده بودم، و کتب الهی را حقیقت نمی‌دانستم. او می‌خواست که مرا در آغوش بگیرد و به من آرامش ببخشد، ولی پاسخ من به درسهای زندگی ما را از هم جدا کرده بود. او در تمام طول زندگی با من بود، ولی من از اینکه او را باور کنم و به او اعتماد کنم ممانعت ورزیده بودم. حال می‌دیدم که تمامی سختیهائی که در زندگی تحمل کرده بودم بسیار موقتی و برای خیری بزرگتر بوده. از بستر سخت ترین تراژدی‌ها، می‌تواند رشد انسانی جوانه زند. من متوجه شدم که چطور با ضعفهای خودم باعث درد و سختی نزدیکان و عزیزانم شده بودم. ولی بدتر از آن، اکنون با خودکشی شبکه‌ای از ارتباط بین انسانها را نابود کرد

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ
    بازبینی اعمال

    مقدمه

    برای آن دسته که به جهانی دیگر باور دارند، شاید یکی از بزرگترین سؤالات این باشد که اعمال ما چگونه و با چه معیاری بازبینی خواهد شد و مورد قضاوت قرار خواهد گرفت. در بسیاری از تجربه های NDE به بازبینی اعمال برخورد میکنیم و به نظر میرسد که این پروسه، بخش مهمی در فرایند یادگیری و رشد روحی ما است. از مطالعۀ NDEهای مختلف می‌توان واقعیت‌های مهمی را در مورد بازبینی زندگی فهمید:

    1- ما خود قاضی اعمال خود خواهیم بود و از دیدگاه حقیقت و نور و منفصل از منیت‌ها و ترسهایی که معمولاً عامل تصمیمات اشتباه ما در زندگی هستند واقعیت اعمال و تصمیمات خود، و نیت‌های پشت آن را ارزیابی خواهیم کرد. جولیت نایتینگال چندین بار به خاطر مریضی‌های شدیدی که از بچگی با آنها دست به گریبان بوده تجربۀ نزدیک به مرگ داشت. او در یکی از تجربه‌های خود که در حدود سال 1975 در اثر عوارض مربوط به سرطان روده اتفاق افتاده بود می‌گوید [31]: "...مرور زندگی من مانند این بود که در یک سینما نشسته و فیلمی از زندگی گذشتۀ خود می‌بینم. این سخت‌ترین و دردناکترین قسمت تجربۀ من بود. ولی واقعیت این است که هیچ کس من را مورد قضاوت قرار نمی‌داد. در حین مرور زندگی، من در حاله‌ای از عشق الهی احاطه شده بودم. من فهمیدم که ما خود قاضی خود هستیم و اعمال و تصمیمات خود را مورد ارزیابی قرار می‌دهیم. نه از دید و زاویۀ منیت خود، بلکه از زاویۀ خود روحانی که از منیت و احساسات آن خالی است. من سخت گیرترین قاضی در مورد خود بودم..."

    2- مرور زندگی به منظور تنبیه و زجر دادن ما نیست، بلکه برای یادگیری ما و رشد روحی ماست تا دریابیم چگونه تصمیمات ما روی زندگی دیگران و خود ما اثر گذاشته و کجا می‌توانسته‌ایم بهتر عمل کنیم. بسیاری مرور زندگی را بیدار کننده‌ترین و یکی از مهمترین قسمتهای تجربۀ خود خوانده‌اند. در اعمال ما، آنچه از همه مهمتر به شمار می‌رود اثری است که این اعمال و تصمیمات روی زندگی بقیه انسانها گذاشته است. ما خواهیم دید که چگونه حتی با یک مهربانی ساده یا کمکی کوچک توانسته‌ایم تخم نیکی را درون انسانی بکاریم و باعث ‌شویم که او نیز به نوبۀ خود در جائی به موجودی دیگر محبت و احسان نماید، و چگونه یک احسان کوچک می‌تواند موجی از نیکی را پدید آورد که تا بینهایت در جهان منتشر می‌گردد و روی کسانی که حتی آنها را نمی‌شناسیم و اثری مثبت به جای گذارد. به همین شکل چگونه اعمال خودخواهانۀ ما که در آن به دیگران آسیب می‌زنیم می‌توانند اثری عمیق‌تر از آنچه فکر می‌کنیم روی بسیاری که آنها را ملاقات نکردیم داشته باشند. هوارد استرم، استاد سابق و رئیس دانشکدۀ هنر دانشگاه کنتاکی میگوید که هنگام بازبینی زندگی خود دید که همه‌ی آنچه در زندگی بدست آورده، از جمله ریاست، شهرت، مدارک علمی، جایزه و ترفیع‌ها هیچ اهمیت و ارزشی نداشت. وی می‌گوید در مرور گذشته خود دید که هنگامی که کودک بود، یک بار خواهر او که با او روابط چندان خوبی نداشت، به شدت مریض بود و در حال تب به خواب رفته بود. او در نیمۀ شب وقتی همه خواب بودند به اتاق خواهرش رفت و او را از صمیم قلب در آغوش گرفت و در حالی که خواب بود برای مدتی نوازش کرد. هوارد استرم می‌گوید این، از دیدگاه حقیقت، با ارزشترین اتفاق در زندگی من بود، محبت و عشق بدون چشمداشت و توقع به انسانی دیگر در حال نیاز او.

    3- یکی از علتهای مرور زندگی این است که دریابیم که در مورد انجام وظیفۀ خود در زندگی روی زمین در چه حد موفق بوده ایم و در کجا قرار داریم. 4. مرور زندگی نیز مانند بقیۀ جنبه های NDE برای همه یکسان اتفاق نمی‌افتد، ولی برخی آنرا به دیدن یک فیلم سه بعدی روی یک صفحۀ بزرگ تشبیه کرده‌اند. این فیلم زندگی در قسمتهای مهمتر زندگی موقتاً متوقف یا کند می‌شود تا شخص بتواند عملکرد خود را به دقت ببیند و آن اتفاقات را دوباره تجربه کند، و نه تنها احساسات خود، بلکه احساس آنانی که تحت تاثیر عمل او قرار گرفته‌اند را نیز حس نماید. با این حال، تجربه کنندگان می‌گویند که مرور زندگی در کل بسیار سریع بوده و مانند چند ثانیه به نظر می‌رسد. 5. مرور زندگی در خیلی از موارد در حضور وجودی از نور اتفاق می‌افتد. معمولاً نقش وجود نور این است که در مواردی که مشاهدۀ اشتباهات و رفتار خود خواهانۀ شخص برای وی بسیار دردناک و شرم آور می‌شوند، به او دلداری و تسکین دهد و به او در بازبینی زندگیش یاری دهند. همچنین گرچه ما حقیقت عمل خود را خواهیم دید و حس خواهیم کرد، وجود یا وجودهای نور ممکن است با ابراز مسرت و تشویق، یا ابراز تأسف و ناراحتی، تائید یا عدم تائید الهی را در مورد برخی از اعمال ما ابراز کنند. هوارد استرم نقل می‌کند که هنگامی که مشاهدۀ برخی از اعمالش برای او غیر قابل تحمل می‌شد، چند وجود نور که به همراه او بودند مرور زندگی او را برای مدتی متوقف کرده و با عشق و محبت خود به او دلداری می‌دادند. دکتر بروس گریسون (Bruce Greyson) استاد روانشناسی در دانشگاه ویرجینیا در آمریکا است که بیش از 30 سال روی تجربه‌های نزدیک به مرگ تحقیقات انجام داده است. او بیان می‌کند که نتیجه‌ی مجموع تحقیقات وی و دیگران نشان می‌دهد که این تجربه‌ها دید فیزیکی مرسوم ما به جهان و همچنین اعتقاد ما به اینکه ضمیر آدمی صرفاً از مغز سرچشمه می‌گیرد را به چالش می‌اندازد. او در یکی از تحقیقاتش که بر روی 74 تجربه کننده انجام شده بیان می‌کند که حدوداً %22 آنها مرور زندگی داشته‌اند. جدی لانگ (Jody Long) در تحقیق خود 319 نفر که NDE داشته اند و همچنین به سوالاتی در مورد جهان بینی و نحوۀ زندگی خود قبل و بعد از این تجربه جواب داده اند را مورد بررسی قرار داده است [25]. مطالعۀ او نشان می‌دهد که ارتباط بسیار نزدیکی بین مرور زندگی در این تجربه ها و تغییر سبک زندگی و نحوۀ عملکرد شخص تجربه کننده بعد از بازگشت وجود دارد. %76 گروه 319 نفری بیان کرده اند که NDE آنها روی جهان بینی و رفتار آنها اثر گذاشته، و فقط %10 به این سوال جواب منفی داده‌اند. NDE ها نشان می‌دهند که بعضی از کارهائی که ما پیش پا افتاده می‌شماریم می‌توانند بسیار مهم باشند. کیمبرلی کلارک شارپ (Kimberly Clark Sharp) ، بنیان گذار موسسۀ بین المللی تحقیقات تجربۀ نزدیک به مرگ [24] تجربۀ زنی را نقل میکند که در هنگام مرور زندگی دیده بود که هنگامی که یک دختر بچه کوچک بود، در حالی که راه می‌رفت گل کوچکی را دیده بود که از میان شکاف سیمان در کنار پیاده رو روئیده بود. او با محبتی بدون چشم داشت به آن گل توجه کرده و عشق ورزید و خم شده و آن را با ملایمت نوازش کرد. به او گفته شده بود که این یکی از با ارزشترین کارهای او در طول زندگیش بوده، زیرا در آن عشق خود را به صورتی خالصتر، عمیقتر، و بالاتر به موجودی دیگر ابراز داشته است. کارتر میلز می‌گوید که هنگامی که کودک بود یک پرنده که تعدادی جوجه داشت را برای تفریح با تیرکمان کشته بود و به این موفقیت خود بسیار افتخار میکرد، ولی در مرور زندگی خود گرسنگی کشیدن جوجه های آن پرنده را دیده و احساس درد آنها را حس کرده بود. رینی پارسو دیده بود که یکی از بهترین کارهای زندگی او این بود که در کمپ تابستانی مدرسه به پسری که محبوب و مورد علاقه کسی نبود محبت ورزیده بود تنها برای اینکه او بداند که قابل دوست داشتن است. او می‌گوید در حال مرور زندگی با ادراکی که به مراتب گسترده‌تر شده بود می‌دید که این کار از دید الهی اهمیت بیشتری از اینکه مثلاً رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا باشد داشت. رانل والاس که در اکتبر 1985 در اثر سقوط هواپیمای کوچک شخصی که او و همسرش در آن بودند به شدت سوخته و مجروح شده و جان خود را از دست داده بود اینگونه نقل میکند [26]: "...در آن لحظه من با سرعتی باور نکردنی شروع به پرواز در یک حفرۀ بسیار طولانی و تنگ کردم در حالی که پاهایم به طرف جلو بودند. ناگهان صحنه‌هائی در جلوی من پدیدار شدند که تنها تصویر نبودند، بلکه هر یک احساس، اندیشه، و ادراکی کامل بودند. آنها صحنه‌های زندگی من بودند که با سرعت زیادی در جلوی من منعکس می‌شدند و من نه تنها هر یک را کاملاً می‌فهمیدم، بلکه هر عمل و اتفاق را دوباره تجربه می‌کردم، و برای اولین بار نیت و علت هر رفتارم و اثری که روی دیگران گذاشته است را عمیقاً درک می‌کردم. کلمۀ "کامل" نمی‌تواند حق مطلب را در مورد تمامیت و عمق تجربۀ مرور زندگیم ادا کند. آگاهیی که من در مورد خودم کسب می‌کردم را نمی‌توان در تمام کتابهای دنیا گنجاند. با نگرانی انتظار فرا رسیدن صحنه هائی از زندگیم را داشتم که از دیدن آنها بیم داشتم. ولی بسیاری از آنها هیچوقت در جلوی من ظاهر نشدند و من فهمیدم که به این علت است که من در دنیا اشتباه بودن آنها را فهمیده و صادقانه مسئولیت آنها را به گردن گرفته و سعی در جبران آنها نموده بودم. من خودم را دیدم که خالصانه از خدا خواسته بودم که مرا ببخشد و او نیز بخشیده بود. من از رفعت و مهربانی او به شگفت آمدم که چگونه بسیاری از اشتباهات من را به سادگی بخشیده و پاک نموده است. ولی در مقابل صحنه هائی را دیدم که انتظار آنها را نداشتم، چیزهائی که به همان اندازه مهیب بودند و من آنها را با جزئیات کامل و وحشتناک آن می‌دیدم. دیدم که چگونه در زندگیم بسیاری را رنجانده و به آنها آسیب زده بودم یا در انجام مسئولیت‌هایم در مورد آنها اهمال ورزیده بودم تا جائی که اهمال من بالاخره بطور برگشت ناپذیری در زندگی آنها اثر منفی گذاشته بود. کسانی که به من نیاز داشته یا به نوعی به من وابسته بودند و من به بهانۀ این که سرم شلوغ است یا این مشکل، مشکل من نیست یا با بی اهمیتی و تنبلی از کنار آن رد شده بودم. بی خیالیهای من دردهایی حقیقی در دیگران ایجاد کرده بود که من از آنها کاملاً بی خبر بودم. یکی از دوستانم را دیدم که در زندگیش بخاطر من ضربه‌ی بزرگی دیده بود. دیدم که من یکی از افراد کلیدیی بودم که برای کمک و راهنمائیش به زندگی او فرستاده شده بود. ولی به جای کمک به او، من با اشتباهات متعدد و خودخواهی‌هایم در نهایت بر روی زندگی او اثر منفی گذاشته بودم و باعث شده بودم که به سمت تصمیماتی اشتباه و رنجی بیشتر هدایت شود. من بدون اهمیت دادن به نتایج اعمالم، زندگی خودم را خراب کرده بودم و همچنین به او نیز آسیب زده بودم. من تا آن موقع نمی‌دانستم که بی تفاوتی در برابر مسئولیت به دیگران چنین گناه بزرگی است. بعد از آن زن مسنی را دیدم که کشیش کلیسا از من خواسته بود که گاهی به او سری بزنم و ببینم که آیا چیزی احتیاج دارد. من آن زن را بخوبی می‌شناختم ولی برای اینکه او پر از احساسات منفی و افسردگی بود، هیچوقت به دیدن او نرفتم زیرا فکر می‌کردم نمی‌توانم اثر منفی او را روی احساسم تحمل کنم. ولی اکنون می‌دیدم که این فرصت و موقعیت برای کمک به او از عالمی بالاتر ترتب داده شده بود و من دقیقاً همان کسی بودم که آن زن سالخورده در زندگیش در آن موقع نیاز داشت. اکنون من افسردگی و تنهائی این زن را حس می‌کردم و می‌دانستم که من مقصر بودم. من در انجام مأموریتی خاص که به مرور زمان باعث قوی‌تر شدن و رشد من و او هر دو می‌شد کوتاهی کرده بودم. زیرا در من دلسوزی کافی برای اینکه با ترس احمقانه و تنبلی خود مقابله کنم نبود. ولی بهانۀ من دیگر هیچ اهمیتی نداشت، من می‌دیدم که حتی هم اکنون نیز هنوز این زن در تنهائی و افسردگی زندگی سختی را می‌گذراند و دیگر برای برگشتن و کمک به او از دست من هیچ کاری ساخته نیست. من همچنین کارهای خوبی را که کرده بودم دوباره تجربه کردم، ولی آنها کمتر و کوچکتر از آن بودند که من تصور و انتظار آن را داشتم. بیشتر کارهایم که فکر می‌کردم بزرگ بودند در حقیقت بی اهمیت بودند. اگر خدمت و کمکی به دیگران کرده بودم در جائی بود که انتظار نفعی برای خودم داشتم، ولو این نفع به سادگی ارضاء غرورم بوده باشد. ولی برخی دیگر نیز بودند که محبت‌های کوچک و سادۀ من مانند یک لبخند یا سخنی خوش یا رفتاری گرم، به آنها کمک کرده بود. من می‌دیدم که چگونه عمل کوچک و سادۀ من آنها را کمی خوشحال‌تر و مهربان‌تر کرده و باعث شده که آنها نیز به نوبۀ خود در جائی دیگر به انسانی نرمی و مهربانی بیشتری نشان دهند. دیدم که با بعضی از این کارهای به ظاهر پیش پا افتاده، موجی از خوبی و مهر و امید را منتشر کرده ام. ولی من از اینکه چقدر خوبی هایم کم بودند متأسف بودم. من آنقدری که فکر می‌کردم به دیگران خوبی و کمک نکرده بودم. وقتی مرور زندگی من به پایان رسید من بی قرار و سرخورده بودم. من همۀ کارهائی که کرده بودم را با شفافیت و جزئیات کامل دیده بودم، بدیها و نهایت تاریکی و ترسناکی‌شان، و خوبی‌ها که خوشحالی و پاداش آنها فرای هر گونه تصور من بود. ولی در پایان من خود را نالایق و ناکافی یافتم. در آنجا هیچ کس برای قضاوت در مورد من نبود. در حقیقت نیازی هم به حضور کس دیگری نبود. من خود می‌خواستم در درد عذاب وجدان و محکومیت خود ذوب شوم. آتش حسرت و ندامت در حال سوزاندن من از درون بود، ولی از دست من هیچ کاری برنمی‌آمد. ناگهان یک نقطۀ نورانی کوچک از دور نمایان شد و من ناخودآگاه به طرف آن حرکت کردم. از این نور عشق و آرامش و امیدی متشعشع می‌شد که من به شدت تشنۀ آن بودم. به تدریج حفرۀ تنگ و تاریکی که در آن بودم بازتر شده و شکل یک تونل را به خود گرفت که در انتها کاملاً باز بود. با رسیدن به انتهای تونل ناگهان فوران و انفجار نور همه جا را پر کرد، مانند اینکه خورشید در پیش روی من بود. می‌خواستم چشمان خودم را ببندم، ولی چشمم بسته نمی‌شدند. من با نیروی خارق العاده‌ای که برایم غیر قابل کنترل بود به سمت نور جذب می‌شدم تا جائی که تشعشع نور در تمام وجود من نفوذ کرد. من در نور شناور بودم و عشقی که مرا احاطه و درون مرا پر کرده بود شیرین‌تر و عالی‌تر از هر چه که بتوان آن را تصور کرد بود. نور من را عوض کرد، من با آن پاک و تصفیه شدم و درد درونم و هولناکی گذشته‌ام مانند چیزی دوردست بکلی فراموش شد. من درشیرینی آن غرق شدم و زخم‌ها و آسیب‌های گذشته در فاصله‌ای دوردست پشت سرم فراموش شده و جای خود را به آرامش دادند. سپس من تصویری را در دوردست دیدم، زنی که لباس سفیدی دربر داشت و به طرف من می‌آمد. موهای او درخشندگی سفیدی داشت و چهرۀ او نیز از نور می‌درخشید. او به من رسیده و لبخندی زد که پر از محبت بود و گفت: "رانل"، ولی لبان او حرکت نکردند و متوجه شدم که صدای او را در سرم می‌شنوم و نه در گوشم. او تکرار کرد "رانل، منم مادر بزرگ". ناگهان او را شناختم، او مادر مادرم بود ولی با زنی مریض و ضعیف که من از دنیا به یاد داشتم بسیار متفاوت به نظر می‌رسید. اینجا او سرزنده و بشاش، و با ظاهری با شکوه و حدود 25 ساله به نظر می‌رسید. مادربزرگم حدود دو سال پیش مرده بود، و تا این فکر از سرم گذشت ناگهان با خود گفتم "من اینجا چکار می‌کنم؟ پس من هم مرده ام!" ناگهان همه چیز منطقی به نظر آمد، مرور زندگی، تونل، نور، همه به نظر طبیعی می‌آمدند و باید خاطر نشان کرد که هوشیاری و آگاهی من به مراتب قوی‌تر و شفاف‌تر از دنیا بود. مادر بزرگم دستش را به طرف من دراز کرد و گفت "با من بیا، چیزهای زیادی هست که باید ببینی". من گفتم "جیم کجاست"؟ جیم یکی از دوستانم بود که چند ماه پیش در یک تصادف اتومبیل کشته شده بود. ناگهان من جیم را دیدم که از دور به طرفم می‌آید. من می‌خواستم به طرف او دویده و او را بغل کنم، ولی مادربزرگم دستش را جلوی من گرفت و گفت "نه نمی‌توانی!". من متعجب شدم ولی در گفتۀ او قدرت خاصی بود و می‌دانستم که نمی‌توانم سرپیچی کنم. پرسیدم "چرا؟". مادربزرگم گفت "بخاطر نحوۀ زندگی کردن او در دنیا". جیم به ما نزدیکتر شد و در فاصلۀ حدود 3 متری ما ایستاد در حالی که یک شلوار جین و پیراهن آبی پوشیده بود که دگمه های بالای آن باز بود، این همان طوری بود که معمولاٌ در دنیا لباس می‌پوشید. او لبخندی زد و من می‌توانستم رضایت را در او حس کنم، ولی آن نور و قدرتی که در مادربزرگم وجود داشت در او نبود. جیم به من گفت که به مادرش این پیغام را بدهم که بیش از این برای مرگش ناله و عذا داری نکند زیرا او از جایش راضی و در حال پیشرفت است. جیم به من گفت که در زندگیش در دنیا تصمیم‌هائی گرفته بود که در رشدش وقفه ایجاد کردند. او آن تصمیم ها را با وجود آگاهی به اشتباه بودن آنها گرفته بود و اکنون نیز نتیجۀ آن را قبول می‌کند. وقتی در اثر سانحۀ تصادف مرده بود، به جیم این انتخاب داده شده که در عالم روحانی باقی مانده یا به دنیا بازگردد. او دیده بوده که رشدش در دنیا متوقف شده و اگر به دنیا بازگردد ممکن است همین مقدار نوری را که دارد نیز از دست بدهد. او از من خواست این چیزها را برای مادرش توضیح بدهم و من نیز قبول کردم، بدون اینکه به این توجه کنم که من که خود در این سوی هستم چگونه این کار را خواهم کرد. جیم به من گفت که کارهای زیادی است که باید انجام بدهد و آنجا را ترک کرد. من به مادر بزرگم نگاه کردم و پرسیدم چرا نگذاشت من جیم را بغل کنم؟ او به من گفت که "این قسمتی از عاقبت اوست". من تعجب کردم و مادربزرگم ادامه داد "قدرتی که به ما داده شده از خود ما به ما داده می‌شود. ما با نیروی اشتیاق به دانستن، عشق ورزیدن، و باور به آنچه نمی‌توان با چشم دید رشد می‌کنیم. توانائی ما برای قبول کردن حقیقت و زندگی بر اساس آن، پیشرفت ما را در عالم معنوی معین می‌کند. هیچ کس نور و حقیقت را به ما تحمیل نمی‌کند، و هیچ کس نیز آن را از ما نمی‌گیرد مگر اینکه ما خود این اجازه را بدهیم. ما خود بر خود حکومت می‌کنیم، و در مورد خود قضاوت خواهیم کرد و ما وکالت کامل داریم. جیم در دنیا تصمیم گرفت که با قبول نکردن آنچه که می‌دانست درست است رشد خود را محدود کند. او با استفاده و فروش مواد مخدر به خود و دیگران آسیب زد و عده ای بخاطر این کار او بشدت آسیب دیدند. او برای رو آوردن به مواد مخدر عذر و علتهای مختلفی داشت، ولی این بهانه‌ها در واقعیت این که می‌دانست این کار اشتباه است تاثیری ندارد. جیم در زندگی دنیا آنقدر مکرراً تاریکی را بر نور انتخاب کرده بود که دیگر نور را انتخاب نمی‌کرد. اکنون به مقداری که روح او تاریک شده است، محکوم به تاریکی در اینجا است. ولی هنوز هم او توانائی دارد و می‌تواند رشد کند. او می‌تواند به همان مقدار که خواهان پذیرش و مستعد آن است مسرت و لذت دریافت کند. ولی او می‌داند که توانائی او برای پیشرفت و خوشحالی کمتر از آنهائی است که نور بیشتری از او دارند. این بخشی از محکومیت اوست، زیرا رشد او محدودتر است. با این حال او اکنون رشد را انتخاب کرده و از وضعیت خود راضی است. خداوند در زندگی ما هیچ گاه آزمایش و مانعی بزرگتر از آنچه توانائی تحمل آن را داریم قرار نمی‌دهد. به جای آنکه رشد روحی کسی را به مخاطره بیافکند، خدا او را به خانه برمی‌گرداند تا بتواند رشد خود را در اینجا ادامه دهد." من عمق حقیقت تمام این حرف‌ها را حس می‌کردم. سرعت مکالمۀ او با من مانند نور سریع بود، مانند یک آن، و این مکالمه فهم و آگاهی کامل بود. ما می‌توانستیم در آن واحد در چندین سطح و کانال مختلف با هم مکالمه کنیم. هر مفهوم و موضوع را با تمام زمینه‌ها و جنبه‌های آن، علتهای آن، و هر موضوع مرتبت که به فهم آن کمک می‌کرد را در آن واحد می‌دیدم. ما روی زمین چیزی شبیه و حتی نزدیک به این نداریم. در مقایسه مکالمۀ ما روی زمین با یکدیگر مانند کودکی است که هنوز تکلم را نیاموخته است. مادربزرگم به من گفت همراه من بیا. من دستم را بسوی او دراز کردم و دیدم که دستم مانند یک ژلۀ شفاف است که می‌درخشد و در حقیقت تمام بدن من این گونه بود. وقتی به مادر بزرگم نگریستم دیدم که نور او از من درخشان‌تر است. حتی لباس او نیز با نوری سفید می‌درخشید. متوجه شدم که لباس او همانی بود که مادرم برای تشیع و به خاک سپاریش برای او خریده بود و فهمیدم که اینجا هر کس می‌تواند با لباسی که بخواهد برای دیگران متجلی شود. چند لحظۀ بعد ما در مقابل زیبا‌ترین منظرۀ پانورامیک بودیم که زیبا‌ترین مناظر طبیعت روی زمین در برابر آن مانند خرابه‌ای به نظر می‌آیند. میدان بزرگی از گل و چمن با رنگ سبز درخشنده و عمیق در پیش روی ما بود که تا دوردست امتداد یافته و به تپه‌های زیبائی که می‌درخشیدند می‌رسید. هر برگ و ساقه نورانی، و در نهایت کمال بود و به حضور من در این مکان باشکوه و خارق العاده خوش آمد می‌گفت. یک ملودی و ریتم زیبا در تمام این باغ، گلها، چمنها، و درختان آن جریان داشت. من نمی‌توانستم این موزیک را بشنوم ولی به طوری عجیبی در سطحی فرای شنیدن آن را کاملاً حس می‌کردم. من احساس عجیبی در مورد گلهائی که نزدیک ما بودند داشتم. مادر بزرگم دستش را تکان داد و بدون کلام به آنها امر کرد که به سمت ما بیایند. با اینکه این یک فرمان بود، گلها از انجام آن خوشحال شدند. گلها در هوا معلق شده و به سمت او آمده و جلوی او معلق ماندند و دور دست او تشکیل یک حلقه دادند. این دستۀ گل زنده بود، هر گل می‌توانست با دیگران ارتباط بر قرار کند، پاسخ دهد، و حتی به گلهای دیگر آگاهی دهد. من به مادر بزرگم گفتم این گلها ساقه ندارند. او گفت "چرا ساقه داشته باشند؟ در روی زمین گلها برای دریافت آب و مواد غذائی از زمین ساقه دارند. هر چیزی که خدا آفریده برای رسیدن به توانائی و کمال معنویش در حرکت است. اینجا هر چیزدر کامل ترین شکل خود می‌باشد." دستۀ گل با رنگهای مختلف می‌درخشید و زیبائی آن خارق العاده بود. در اینجا یک گل با من یکی شد، و هر آنچه را که من تا به حال احساس کرده بودم یا می‌کردم را حس کرد. این گل کاملاً به درون من آگاه شد، و با روح و وجود لطیف خود روی من تاثیر گذاشت، روی فکر من، احساس من، و هویت من. من آن گل شدم و آن گل من شد. سروری که از این یکی شدن حس می‌کردم مطبوع تر و ارضاء کننده‌تر از هر احساسی بود که تا آن لحظه می‌شناختم به طوری که می‌خواستم گریه کنم. مادربزرگم به گل‌ها امر کرد که برگردند، و همه به جای خود و بالای سطح زمین برگشتند، ولی جوهره و اثر آن یک گل در من باقی ماند. مادربزرگم گفت: "همۀ اینها، و نیروئی که آن ها را پایدار نگاه می‌دارد از خداست، نیروی عشق او. همان گونه که گیاهان زمین به نور و آب و مواد غذائی خاک برای رشد و نمو خود نیاز دارند، حیات معنوی نیز به عشق نیاز دارد. تمامی خلقت از عشق خداوند منشعب و تغذیه می‌شود، و هر چیزی که او آفریده این توانائی را دارد که در مقابل عشق بورزد. نور، حقیقت، و حیات در عشق هستند و به عشق باقی و پایدارند. خدا به آن عشق می‌دهد، ما به آن عشق می‌دهیم، تو به آن عشق می‌دهی، و اینگونه خلقت گسترش می‌یابد، و رانل، دوستت دارم!" با گفتن این سخن، من احساس کردم که مهر وعشق مادر بزرگم مانند سیلی به درون من ریخت و من را با گرمی و سروری وصف نشدنی پرکرد. این زندگی بود، وجود داشتن حقیقی بود، و هیچ چیز روی زمین مانند آن وجود ندارد. احساس می‌کردم تمامی آن باغ، و زمین و آسمان و همه چیز من را دوست دارند. وقتی من سخنان مادر بزرگم را شنیدم و این عشق خارق العاده را حس کردم، فهمیدم که اکنون من وظیفه دارم که عشق و محبت را در اطراف و حلقۀ خودم افزایش و گسترس دهم، صرفنظر از اینکه شرایط من چگونه باشد. او به من معنا و قدرت عشق را می‌آموخت، نه تنها برای این که خود از دریافت آن لذت ببرم، بلکه برای این که آن را به دیگران نیز ابراز کنم. من با عشق پر شده بودم تا خود بتوانم سرچشمه‌ای از عشق باشم. مادر بزرگم دست من را گرفت و در حالی که ما در این باغ قدم می‌زدیم، او از بعضی از اصول و علت‌های آمدن ما به زمین برای من سخن گفت، اینکه باید از قانون طلائی پیروی کنیم (با دیگران آن گونه رفتار کنیم که می‌خواهیم با ما رفتار شود)، کمک به یکدیگر، نیاز به منجی، نیاز به خواندن کتب الهی و ایمان، خوب بودن، توبه، ......ما با سرعت بسیار زیادی بر فراز این چشم انداز زیبا در حرکت بودیم و سیلی از معرفت و آگاهی به درون من ریخته می‌شد. من ایستاده و به او گفتم "مادر بزرگ، من نمی‌توانم همۀ این دانش را جذب کرده و حمل کنم. او گفت "نگران نباش و ترس را کنار بگذار! به خودت شک نداشته باش، آن وقت که چیزی را نیاز داشته باشی آن را به یاد خواهی آورد. ایمان داشته باش و به قدرت خدا اعتماد کن!" من در آن لحظه فهمیدم که چه چیزی بزرگترین مانع رشد من در زندگی بوده، ترس! ترس تمامی این سالها را آلوده کرده و من را از تلاش برای غلبه بر مشکلات و ضعفهایم برحذر داشته بود. من به خودم گفتم "نترس" و ما دوباره به حرکت در آمدیم و دریائی از آگاهی و معرفت به درون من ریخته شد....ناگهان مادر بزرگم دستش را تکان داد و زمین زیر پای ما باز شد. من از آن شکاف به پائین نگریستم و بدنی باند پیچی شده را روی تخت بیمارستان دیدم که دکتران و پرستاران مشغول کار روی آن بودند. مادر بزرگم گفت "رانل، تو دیگر مانند سابق نخواهی بود. صورت تو (در اثر سوختگی شدید) تغییر کرده و بدنت پر از درد خواهد بود. وقتی که به زمین برگردی، چندین سال را به مداوا و بازپروری خواهی گذراند." من به او گفتم "وقتی برگردم؟ تو از من می‌خواهی که برگردم؟" ناگهان فهمیدم که بدن به شدت مجروح و سوختۀ روی تخت بدن من است. من با وحشت پرسیدم "آیا این بدن من است؟" مادربزرگم جواب داد "بله رانل، این بدن توست، تو جراحات دائمی شدیدی خواهی داشت". من هراسان بودم و گفتم "مادربزرگ، من بر نمی‌گردم!". گفت "رانل، بچه های تو به تو نیاز دارند". گفتم "نه، ندارند. برایشان بهتر است که کس دیگری از آنها سرپرستی کند. من نخواهم توانست نیاز آنها را برآورده کنم". گفت "فقط فرزندانت نیستند، تو کارهای تمام نشده زیادی برای انجام دادن داری". گفتم "نه، بهتر است اینجا بمانم. من قبول نمی‌کنم که برگردم!" مادر بزرگم دستش را تکان داد و شکافی جلوی ما باز شد و جوانی از آن میان به طرف ما آمد. در ابتدا به نظر می‌آمد که این جوان نمی‌داند چرا آنجا است، ولی با دیدن من ناگهان با حالتی بهت زده به من گفت "تو چرا اینجا هستی؟" من ساکت ایستادم ولی دیدم که بهت او به تأسف و حزن تبدیل شده و شروع به گریه کرد. من احساس حزن او را حس می‌کردم و از گریۀ او شروع به گریستن کردم و از او پرسیدم "چه شده؟ چرا گریه می‌کنی؟". او تکرار کرد "تو چرا اینجائی؟" من ناگهان فهمیدم که اسم او ناتانیل است و او هنوز به زمین نیامده است. او به من گفت که اگر من به زمین باز نگردم، مأموریت او ناقص خواهد ماند. او آینده و مأموریت خود را در زمین به من نشان داد و من فهمیدم که وظیفه دارم که در زندگی او باشم و درهائی را برایش باز کنم و به او دلگرمی داده و کمک کنم. من از خودخواهی خودم احساس گناه کردم. من جزئی از زندگی او بودم و با ممانعت از برگشت به زمین، به او و تمامی کسانی که او به آنها کمک خواهد کرد لطمه می‌زدم. من عشق زیادی نسبت به او حس می‌کردم و به او گفتم " آه ناتانیل، من قسم می‌خورم که به تو کمک کنم. من به زمین بر می‌گردم و هر کاری که از من ساخته است برای ایفای وظیفه‌ام در مورد تو انجام خواهم داد. من آن درها را برایت باز خواهم کرد و به تو دلگرمی خواهم داد. من هر چه (در توان) دارم را برای (کمک به) تو خواهم داد. تو مأموریتت را روی زمین کامل خواهی کرد. من دوستت دارم". صورت ناتانیل شکفت و حزنش به سرور تبدیل شد و اکنون دیگر از شدت سپاس گذاری و خوشحالی گریه می‌کرد و به من گفت: " سپاس گذارم و دوستت دارم". مادر بزرگم دست من را گرفت و با خود برد، در حالی که ناتانیل ما را می‌نگریست و لبخند می‌زد، و در حالی که دور می‌شدیم من بطور محوی از دور شنیدم که گفت " دوستت دارم مادر". من پر از شعف شدم ولی قبل از اینکه بتوانم پاسخی به او بدهم مادر بزرگم گفت "رانل، یک چیز دیگر است که باید به تو بگویم. به همه بگو که محبت و عشق کلید اصلی است" و دوباره تکرار کرد "عشق کلید است"، و برای بار سوم گفت "عشق کلید است" و دست من را رها کرد و من با سرعت در تاریکی عمیقی سقوط کرده و از او دور شدم، در حالی که آخرین کلام او، "عشق"، همچنان در گوش من می‌پیچید. من از اینکه عالم شکوه و زیبائی و عشق را ترک می‌کردم می‌گریستم. آخرین چیزی که به یاد دارم دست او بود که بسوی من دراز بود". رانل والاس به بدن به شدت سوخته و مجروح خود در بیمارستان برگشت و حدود 7 سال بعد پسری بدنیا آورد که نام او را ناتانیل گذاشت. رانل می‌گوید که خیلی وقتها در چهرۀ ناتانیل حالتهائی را می‌بیند که بسیار شبیه به آنچه در چهرۀ آن جوان در دنیای روحانی دیده بود می‌باشد.

    دکتر دایان مریسی که در سن 28 سالگی در اثر برق گرفتگی جان خود را از دست داده بود در مورد مرور زندگیش در قسمتی از تجربۀ خود می‌گوید [27]: "در مرور زندگیم از کارهای خوبی که انجام داده بودم دو مورد آن به طور خاص مورد توجه قرار گرفتند، چنان که گوئی خداوند خود از طریق فرشتگانش با من سخن می‌گفت و تمامی ارواح در آسمان‌ها من را تماشا می‌کردند و به خاطر عمل دلسوزانه‌ای که بدون هیچ خودخواهی انجام داده بودم مورد تشویق و قدردانی قرار می‌دادند. در هنگام مرور این دو عمل احساس دریافت چنان عشقی را می‌کردم که گوئی خداوند خود مرا در آغوش گرفته است. اولین آن در مورد روزی بود که من در ترافیک اتوبان یک ماشین که خراب شده بود را دیدم و پیاده شده و به صاحب آن کمک کردم و آن را هل دادم تا از اتوبان خارج شده و به پارکینگ سوپرمارکت نزدیک برود. من به سرعت به سمت ماشین خود دویده و برگشتم و این باعث شد که صاحب آن ماشین فرصت تشکر از من را پیدا نکند. عمل دوم مربوط به وقتی بود که من 17 ساله بودم و بعد از ساعات مدرسه برای کار به یک بیمارستان بازپروری می‌رفتم. در بین مریض‌ها زن پیری بود که دندان نداشت و به سختی می‌توانست حرف بزند و هیچ گاه نیز کسی به ملاقات او نمی‌آمد. او دوست داشت که قبل از خوابیدن چند بیسکویت را بمکد ولی آنجا کسی حاضر نبود برای این کار به او کمک کند زیرا بعد از اینکه کارش تمام می‌شد تمام دستان کسی که به او بیسکویت خورانده بود را می‌بوسید وآب دهانش را که براه افتاده بود به دستان او می‌مالید. من به او علاقه‌مند شده بودم و در حالی که دیگران از او اجتناب می‌کردند، من با رغبت به او بیسکویت‌هائی را که خیلی دوست داشت می‌دادم زیرا می‌دیدم چقدر او را خوشحال می‌کند. درحالی که این صحنه برای من منعکس می‌شد، احساس می‌کردم تمام ارواح مهربان درجهان هستی دست به دست هم داده و یکباره و با یکدیگر از من قدردانی می‌کنند. عشقی که به وجود من سرازیر می‌شد فرای تصور بود." دنیون برینکلی [29] در قسمتی از تجربۀ خود در مورد ملاقات نور و مرور زندگیش می‌گوید: "... وقتی به وجود نور که در پیش روی من بود می‌نگریستم، نوعی آشنائی و نزدیکی عمیق با او احساس کردم. درک کردم که او هر چه که من در زندگی حس کرده‌ام را حس کرده، از لحظۀ اولین تنفسم تا مرگ. هیچ کس نمی‌تواند آن قدر که او مرا بدون هیچ قضاوتی دوست داشت دوست داشته باشد، آنقدر من را درک کند، آن قدر برای من شفقت داشته باشد، و آن قدر احساس من را بفهمد. وجود نور مرا در خود گرفت و در همین حال من زندگی خود را دوباره دیدم، هر آنچه تاکنون برای من اتفاق افتاده بود را دوباره تجربه کردم. ولی با به پایان رسیدن مرور زندگی‌ام، من در شرمساری بودم. من فهمیدم که بسیار خودخواهانه زیسته‌ام و به ندرت دست یاری برای کمک به کسی دراز کرده‌ام. تقریباً هیچگاه به کسی لبخندی از روی مهر و محبت برادرانه نزده‌ام و پولی برای کمک به کسی که محتاج است نبخشیده‌ام. زندگی من دربارۀ من و فقط دربارۀ من بود، بدون اینکه انسانهای دیگر اهمیتی در آن داشته باشند. من در حالی که احساس عمیقی از تأسف و شرمندگی داشتم، به وجود نور نگریستم و منتظر گوش مالی و توبیخ او بودم. من زندگی خود را مرور کرده بودم و در آن آدمی را دیدم که حقیقتاً بی ارزش است. در حالی که به او خیره بودم، احساس کردم وجود نور مرا لمس کرد و در اثر آن لمس، من سرور، عشق، و شفقتی بدون قضاوت از سوی او حس کردم که تنها آنرا می‌توان با شفقت یک مادربزرگ مهربان در حق نوۀ خود مقایسه کرد. او گفت "آنچه تو هستی فرقی (اثری؟) است که خدا دارد، و آن فرق عشق است". کلماتی گفته نشدند، بلکه این به صورت یک فکر در من القاء شد و تا امروز هنوز من معنی و منظور دقیق این جمله را نفهمیده‌ام. سپس به من دوباره فرصتی برای درون نگری و تفکر به زندگیم داده شد. چقدر در حق دیگران محبت کرده بودم؟ چقدر از دیگران عشق گرفته بودم؟ می‌توانستم ببینم که برای هر کار خوبی که کرده‌ام لااقل 20 کار بد انجام داده‌ام. وجود نور از من دور شده و با خود بار احساس گناه را از شانۀ من برداشت. من درد و سختی درون نگری را تحمل کرده بودم، ولی از آن دانش و آگاهیی بدست آورده بودم که می‌توانستم با آن زندگیم را تصحیح کنم. دوباره وجود نور از طریق فکر با من صحبت نمود: "انسانها موجودات روحانی پرقدرتی هستند که هدف به زمین آمدن آنها خلق کردن خوبی است. در بسیاری از اوقات این خوبی نه از طریق کارهای بزرگ و خارق العاده، بلکه با کارهای ساده‌ای که از روی محبت بین مردم انجام می‌شود محقق می‌گردد. همین چیزهای کوچک به حساب می‌آیند، زیرا خودانگیز بوده و واقعیت تو را نشان می‌دهند..." جاستین [101] که در اثر سانحۀ رانندگی جان خود را از دست داده بود اینگونه می‌گوید: "من به مدت یک هفته بعد از تصادف در بیمارستان بودم که مدت زیادی از آن را یا در اتاق عمل و یا در حالت کما به سر بردم. من برای انجام یک عمل مشکل در حالی که در کما بودم از بیمارستان اول به یک بیمارستان مخصوص منتقل شدم. به وضوح به یاد دارم که در حال پرواز بالای آمبولانس بودم و آن را تعقیب می‌کردم. یکی از افراد خانواده که در آمبولانس بود را دیدم که دچار حالت تهو شد که بعداً نیز او این اتفاق را تائید کرد. در قسمتی از تجربه‌ام که دقیقاً به یاد ندارم که آیا قبل و یا بعد از این انتقال بود خود را در یک فضای بزرگ کاملاً تاریک و تهی یافتم. من در آنجا احساس کردم خطر یا موجوداتی منفی یا ترسناک وجود دارند، بدون اینکه بتوانم آنها را ببینم. سپس به سرعت به محیطی پر از احساس امنیت و گرمی و نور حرکت کردم. تعدادی از درگذشتگان اقوام را در آنجا دیدم که در جلوی من حلقه زده بودند، منجمله عمه‌ام که وقتی یک ساله بودم در گذشته بود. من بعد از برگشت به دنیا، ظاهر و لباس عمه‌ام را برای بقیه توصیف کردم که آن نیز مورد تأئید قرار گرفت (ارواح لباسی به معنای مادی و از جنس پارچه ندارند، ولی آن گونه که می‌خواهند برای ارواح دیگر به نظر خواهند رسید که گاهی با همان هیأت دنیائی آنها و بعضاً به آخرین شکلی که در دنیا بوده اند می‌باشد). برای من دانستن این جزئیات (اگر عمه ام را ملاقات نکرده بودم) غیر ممکن بود. چندین وجود نور دیگر نیز در آنجا بودند که به نظر می‌رسید هرگز در زندگی دنیوی نبوده‌اند. من به سمت وجودی از نور که در بالای سر همۀ آنها و عشقی یک پارچه و بدون قید و شرط و قضاوت بود حرکت کردم. من در آنجا اتفاقات زندگی‌ام را دوباره دیدم، نه تنها از دید خودم، بلکه از دید دیگران و حتی طبیعت و حیوانات، و اثری که زندگی من روی همۀ آنها گذاشته است. بسیار واضح بود که هر عمل، سخن، و فکر ما روی دنیای اطراف ما، و نهایتاً روی همۀ جهان تأثیر می‌گذارد. من از 18 سالگی گیاه خوار بودم و گیاه خوار بودنم در آنجا مورد قدردانی و تشویق قرار گرفت و به عنوان انتحابی خوب در نظر گرفته شد و حتی اثر بعضی از کارهای منفی را در اعمال من از بین برد. در مرور زندگی، ما خود قاضی خود هستیم و کسی ما را مورد قضاوت قرار نمی‌دهد. ولی با از بین رفتن منیت و دروغ و تظاهر، جائی برای پنهان شدن از شرمندگی و پشیمانی اشتباهات باقی نمی‌ماند. برخی از پیش پا افتاده ترین چیزها از دید بشری ما در آنجا فوق العاده مهم هستند، و برخی چیزها که ما بسیار مهم می‌دانیم کاملاً بی اهمیت می‌باشند. من بعد از این مرور زندگی صادقانه از اشتباهاتی که کرده بودم متأسف بودم. سپس شروع به نزدیک‌تر شدن به نور کردم. احساس عشق، پذیرش، و یکی شدن با همه چیز بسیار عمیق و فرای توصیف بود. به یاد دارم که در قسمتی از تجربه‌ام، که نمی‌دانم آیا بلافاصله بعد از این مرور زندگی بود یا نه، به حلقۀ فامیل درگذشته‌ام برگشتم ولی دوباره به سمت نور بازگشتم. من به نور چندان نزدیک بودم که در شرف یکی شدن با آن بودم، ولی نه بطور کامل. احساس یگانگی، عشق، آگاهی، و سعادت در آنجا خارق العاده بود و امکان شرح آن با کلمات وجود ندارد. آگاه بودم که اگر به طور کامل با نور یکی می‌شدم، "من" ناپدید شده و با او و همۀ هستی یکی می‌شدم. تمام سوالات من به طور واضح پاسخ داده می‌شدند، ولی بعد از برگشت من به زمین، جلوی اینکه بتوانم این آگاهی ها را به یاد بیاورم گرفته شد. من متوجۀ زمین شدم، و بسیاری از ارواح را دیدم که آنها نیز در حال ترک کردن بدن خود و فاصله گرفتن از زمین بودند. ولی به نظر می‌آمد که برخی از ارواح قادر به دیدن نور و عشق نبودند. مانند این بود که آنها ابری بالای سر خود داشتند که جلوی دید آنها را می‌گرفت. من آکاه بودم که این ابر، همان افکار و احساسات آنها، از جمله خشم، تنفر، و تلخی درون آنهاست که جلوی نور را گرفته است. بعضی از آنها که بسیار منفی بودند فقط به پائین نگاه می‌کردند و حتی به بالا نظری نمی‌انداختند. من احساس منفی را در آنها می‌دیدم و می‌خواستم که به بالا نظر کنند و بسوی نور و عشق بیایند، ولی آنها به سمت تاریکی و رنج نزول می‌کردند و یا در حلقۀ منفی خود برای همیشه محصور بودند و تلاش و خواست من بی فایده بود. من می‌دانستم که آنها به سوی مکانی جهنمی یا تاریک نزول می‌کنند، ولی من اجازه رؤیت آن مکان را نداشتم. نور نمی‌خواست که آنها این گونه باشند و سعی می‌کرد که آنها را به سوی خود جذب کند، ولی آنها نمی‌خواستند یا نمی‌توانستند نور را قبول کنند. واضح بود که آنها خود این تجربه و مسیر را برای خود ساخته بودند، نه شیطان و یا مجازات الهی. فکر و قلب آنها با افکار و عادات و احساساتشان بسته شده بود. همچنین تعداد بسیار کمی از افرادی که بر روی زمین و هنوز در قالب جسم مادی بودند را دیدم که می‌توانستند در حالی که در بدن خود هستند نیز نور را ببینند، ولی تعداد این انسانها بسیار اندک بود. بقیۀ انسانها مخلوطی از هر دو نوع بودند. من در آنجا متوجه شدم که ما ساکنان زمین در زمان حساسی به سر می‌بریم. گرچه سیارات و موجودات بسیار دیگری خارج زمین وجود دارند، ما در مرحلۀ حساسی از تکامل خود هستیم و روی لبۀ باریکی قرار داریم که یک سوی آن نابودی کامل و سوی دیگر آن حیاتی بسیار بهتر است. نور ما را مجازات نمی‌کند، بلکه ما با انتخاب خود بین مهربانی و کمک به یکدیگر، و یا خود خواهی، سرنوشت خود را رقم خواهیم زد. سرنوشت زمین در هر دو حالت به من نشان داده شدند، ولی به من اجازه داده نشد که جزئیات این خاطره را با خود برگردانم. تنها به یاد دارم که یکی از آنها بسیار حزن انگیز و دیگری بسیار شاد و خوشحال کننده بود. در این حال من احساس محبت و شفقت فوق العاده‌ای نسبت به تمام مخلوقات حس می‌کردم و درد و رنج آنانی که نور را نمی‌دیدند برایم بسیار حزن آور بود. این احساسات با هر چیزی که تا کنون تجربه کرده بودم بسیار متفاوت، و به مراتب قوی تر بود. من در آنجا فهمیدم که آنچه تمام هستی را به هم پیوند می‌دهد و پایدار نگاه می‌دارد عشق است، که در تمام ذرات هستی نفوذ کرده است. من از صمیم قلب می‌خواستم که همه مانند من در آن احساس عشق و سعادت غوطه ور باشند و به آنانی که در تاریکی هستند کمک کنم و از رنج آنها بکاهم. با این فکر، ناگهان تجربۀ من تغییر پیدا کرد و مانند یک ترن هوائی در شهر بازی بسرعتی که از سرعت نور هم بالاتر می‌نمود سقوط کردم. این آخرین خاطرۀ من از تجربه‌ام بود. من در دسامبر 2004 از حالت کما بیدار شدم. پزشکان درتاریخ 3 دسامبرگفته بودند که حتی اگر زنده بمانم، هرگز نخواهم توانست دوباره راه بروم و یا تکلم کنم ولی من در 23 دسامبر با پای خود از بیمارستان بیرون رفتم. به نظر تمام پزشکان و ناظران، بهبودی من کاملاً یک معجزه بود. برای مدت چند روز بعد از تجربۀ NDE و بیدار شدن از کما، هنوز می‌توانستم حضور موجودات غیر مادی را در اطراف خود حس کنم ولی به تدریج این توانائی را از دست دادم. بزرگترین مشکل من برای توصیف این تجربه این است که کلمات برای بیان تمایزها و مرزها ساخته شده‌اند، در حالی که بزرگترین چیز در تجربۀ من احساس یکی بودن و یگانگی بود." ریکی رندولف در سال 1982 در اثر سقوط از ارتفاع به درون یک دره جان خود را از دست داد. وی داستان خود را اینگونه می‌گوید [120]: "در حالی که به سمت پایین سقوط می‌کردم می‌دیدم که به سرعت به بستر رودخانه نزدیک می‌شوم. می‌دانستم که این پایان است و با اینکه چند لحظه بیشتر به برخوردم با زمین باقی نمانده بود، گوئی زمان برایم بسیار کند شده بود. در آن حال فکرهای زیادی از خاطرم می‌گذشتند، همسرم، دخترم، خانواده‌ام، اینکه کسی نمی‌داند من کجا هستم. آیا کسی من را پیدا خواهد کرد؟ و ناگهان تاریکی! نمی‌دانم این تاریکی چقدر طول کشید ولی در یک زمان احساس کردم دارم بدنم را ترک می‌کنم... من خود را در چند متری بالای رودخانه معلق یافتم و از بالا بدنم را تماشا می‌کردم که بی حرکت روی سنگی افتاده بود و از گوش و دماغ و دهان در حال خون ریزی بود و بستری از خون زیر آن را فرا گرفته بود. ناگهان احساس کردم نیروئی از بالا من را به شدت به سمت خود می‌کشد و با سرعت بسیار زیادی شروع به صعود کردم. در حال صعود می‌توانستم از ارتفاع خیلی بالا زمین را ببینم، و چه منظرۀ زیبائی بود! سرعت من به شدت در حال افزایش یافتن بود و وقتی در مسیرم به سمت جلو نگاه می‌کردم می‌توانستم سیارات، ستاره‌ها، و حتی کهکشان‌ها را ببینم. بعد از مدتی وارد فضائی مانند یک حفره شدم که طولانی و تاریک بود، ولی در اطراف من شعاعی از نور بود که تمام رنگهای رنگین کمان را در آن می‌توانستید بیابید. نور کم سوئی در انتها می‌دیدم که به تدریج در حال بزرگ شدن بود. من بالاخره وارد نور شدم و احساس کردم که نور در تمام ذرات وجودم نفوذ کرد و تمام ترس‌های من را از بین برد. من خود را ناگهان در برابر یک پله‌کان عظیم یافتم که به نظر می‌آمد به چیزی شبیه یک پل یا مانند آن ختم می‌شود. در دوردست منظرۀ بسیار زیبائی از یک شهر با شکوه را دیدم که گوئی از جنس کریستال بود و به رنگهای مختلفی می‌درخشید. من با ناباوری به آن سمت شروع به حرکت کردم و به ورودی شهر رسیدم که دروازۀ بزرگ و درخشنده‌ای به ارتفاع تقریباً 10 متر بود. دروازه به روی من گشوده شده و من داخل شهر شدم. این شهر بسیار عظیم بود و در هر طرف آن بالکنهائی بودند که به طبقات مختلفی منتهی می‌شدند. من از بالای یکی از آن بالکنها به پائین نگاه کردم و به نظرم آمد که ارتفاع آن بی نهایت بود. مردم در آن شهر مانند شهرهای روی زمین در حال تردد بودند، ولی همگی رداهای بلند و کلاه داری به تن داشتند... یکی از این افراد در جلوی من توقف کرد و بدون هیچ کلامی به یک راهروی طولانی اشاره کرد و من بلافاصله فهمیدم که باید به آنجا بروم. در انتهای این راهرو یک در بزرگ بود که جلوی من باز و پشت سر من بسته شد و من در تاریکی کامل قرار گرفتم و برای اولین بار ترس من را فرا گرفت. بعد از مدتی که نمی‌دانم چقدر بود نوری در آنجا پدیدار شد و به تدریج بزرگتر و قوی‌تر شد تا جائی که تحمل درخشنگی آن را نداشتم. ناگهان صدائی شنیدم که تا اعماق وجودم نفوذ کرد: "با زندگی خود چه کردی؟". در آن موقع در سمت راستم شروع به دیدن صحنه‌هائی مانند یک فیلم کردم. این ها صحنه‌های زندگی من بودند، از بد

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، تجربه نزدیک به مرگ