تاریخ : 30 مرداد 1396
زمان : 03:35:37
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 203 بار
  • بازدید دیروز : 815 بار
  • بازدید ماه : 22276 بار
  • بازدید کل : 559340 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    معمای حل نشده برکه شیطان

    «برکه شیطان» رودخانه و دریاچه کوچکی در نزدیکی «بابیندا» در شمال «کویینزلند» استرالیاست که از نظر زیبایی طبیعی و بکر بودن چیزی کم ندارد. برکه‌ای به غایت زیبا که اطراف آن را صخره‌ها و تخته سنگ‌هایی صیقلی احاطه کرده‌اند و توجه هر انسانی را به سوی خود جلب می‌کنند.

    اما بومیان منطقه، این برکه شگفت‌انگیز را برکه شیطان می‌نامند. زیرا معتقدند مکانی نفرین شده است. ساکنین این منطقه می‌گویند، «طبق افسانه‌های کهن نفرین یک زن جوان بومی بر سراسر برکه افتاده و آن را به مکانی برای مرگ مردان بدل ساخته است.»

    افســـانه برکه شیطـــان

    در این افسانه از زنی به نام «اولانا» سخن به میان آمده است. اولانا زنی جوان و زیبا از اهالی قبیله «ییرینجی» بود که به عقد پیرمردی محترم به نام «وارونو» که از بزرگان همان قبیله بود، در آمد. کمی پس از ازدواج این دو، قبیله تغییر مکان داد و به نزدیکی برکه آمد و در آن جا بود که مردی جوان و خوش چهره وارد زندگی اولانا شد. نام او «دایگا» بود. آنها به هم علاقه پیدا کرده بودند ولی از آنجا که به عقوبت این آشنایی آگاهی داشتند از قبیله فرار کردند و به سوی دره رفتند. بزرگان قبیله‌ها آنها را یافتند و گرفتند. ولی اولانا از دست آنها فرار کرد و خود را به درون آب‌های بی‌حرکت و ساکن برکه انداخت و دایگا را صدا زد و از او خواست که او هم به وی بپیوندد. همین که دایگا به درون آب افتاد فریادهای نگران و مضطرب «اولانا» برای محبوب از دست رفته‌اش، آب‌های آرام و ساکن را تبدیل به آب‌هایی خروشان و سرکش کرد و زمین از غم به لرزه در آمد. صخره‌های عظیم‌الجثه در اطراف برکه سر بر آوردند و اولانای گریان در میان آنها ناپدید شد.

    طبق این افسانه کهن روح اولانا هنوز نگهبان صخره‌های صیقلی برکه است و هنوز هم صدای نگران او که محبوبش را فرا می‌خواند، از آن شنیده می‌شود.

    از آن زمان تاکنون مردان بسیاری در برکه شیطان افتاده و غرق شده‌اند. برخی از آنها با دیدن زیبایی‌های برک هوس شنا کرده‌اند اما پس از وارد شدن به آب‌های تند آن غرق شده‌اند. برخی دیگر از روی صخره‌های صیقلی به درون برکه افتاده‌اند. آنچه مسلم است و به ثبت رسیده آن می‌باشد که از سال 1959 تاکنون 17 مرد جان خود را در برکه شیطان از دست داده‌اند.

    معدود افرادی که از سقوط به درون دریاچه جان سالم به در برده‌اند می‌گویند «نیرویی بسیار قوی آنها را به درون دریاچه کشیده است و به زیر آب‌های منجمدکننده آن فرو برده است». ساکنین منطقه هرگز نزدیک دریاچه نمی‌روند و آن را نفرین شده و خطرناک می‌دانند. اما با وجود تابلوهای بزرگ «خطر» توریست‌ها همچنان مسحور محیط جنگلی و زیبای آن شده و بی‌توجه به خطری که جانشان را تهدید می‌کند به برکه نزدیک می‌شوند.

    بومیان معتقدند وقتی مردم به این محل بی‌احترامی کنند، برکه هم به آنها بی‌احترامی می‌کند. می‌گویند چند سال پیش جسد یک غریق از برکه بیرون کشیده شده بود، مردی از حاضران شروع به تمسخر افسانه بومیان کرد و با لگد تابلوی خطر را به طرفی انداخت. همان لحظه پای او روی تخته سنگ‌ها لیز خورد و مرد به درون برکه افتاد و غرق شد.

    افســـانه‌های دیگر

    داستان دیگر مربوط به جوان غرق‌شده‌ای است که پدرش به یادگار از برکه عکس گرفت. وقتی پدر خبر غرق شدن پسرش را شنید به منطقه آمد. پلیس پیش او رفت تا محل سر خوردن پسر را به پدر نشان دهد. پدر عکسی از آن گرفت و فکر کرد این فقط یک صخره است و چون محل غرق شدن پسرش است بهتر است عکس آن را به یادگار داشته باشد.

    وقتی مرد به شهر برگشت و عکس را ظاهر کرد، تصویر پسرش را در عکس مشاهده کرد. در 30 نوامبر سال 2008 «جیمز بنت» یک دریانورد اهل تاسمانی به درون آب افتاد و هفدهمین غریق این برکه شیطانی شد...

    در نوامبر 2009 زنی ادعا کرد که عکس روح برکه شیطان را گرفته است. خانم «امیلی کاریدیاس» به همراه یک تور گردشگری از استرالیا و از جمله منطقه «بابیندا بولدرز» دیدن می‌کرد. او افسانه برکه شیطان را قبلا شنیده بود و خیلی دوست داشت آن جا را از نزدیک ببیند. وقتی به برکه رسید چندین عکس از آن گرفت. شب هنگام که داشت عکس‌ها را ظاهر می‌کرد از دیدن نتیجه کار خود شوکه شد. او می‌گوید تصویر «اولانا» روح نگران برکه در عکس مشخص است. خانم کاریدیاس می‌گوید: «آن شب داشتم پشت سر هم عکس‌های ظاهر شده را نگاه می‌کردم که یک دفعه آن را دیدم... داشتم دیوانه می‌شدم... او چهره‌ای کاملا عصبانی دارد.»

    آیا برکه شیطان واقعا به تسخیر یک روح سرگردان در آمده و او به یاد محبوب از دست رفته گردشگران را در آب غرق می‌کند؟ اگر این طور نیست پس چرا تمام افراد غرق شده مرد هستند و چرا ادعا می‌شود نیرویی غیرعادی آنها را به درون آب فرو می‌کشد؟ از همه مهم‌تر چرا در منطقه‌ای که هوای سردی ندارد، حتی در اواسط تابستان آب دریاچه به حد منجمدکننده‌ای سرد و غیرقابل تحمل است؟

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، معماهای حل نشده
    معمای حل نشده واتسکا


    شهر کوچک «واتسکا» واقع در شمال شرقی ایالت ایندیانا درست شبیه به دیگر شهرهای کوچک نیمه وسترن و کشاورزنشین اواخر قرن نوزدهم آمریکا بود و کمتر اتفاق عجیبی در آن می افتاد تا اینکه ماه جولای سال ۱۸۷۷ فرا رسید. در این ماه بود که برای نخستین بار «معمای واتسکا» آغاز شد.
    در ماه جولای سال ۱۸۷۷ دختر ۱۳ ساله ای به نام «لورنسی ونوم» برای اولین بار به عالم خلسه عجیب و غریبی فرو رفت و گفت با فرشتگان و ارواح مردگان صحبت می کند! این جملات عجیب گاه روزی چند بار به وقوع می پیوست و بعضی از آنها ساعت ها به طول می انجامید. در طول مدت خلسه، لورنسی با صداهای مختلف صحبت می کرد و از مکان هایی سخن می گفت که در طول عمرش آنجا را ندیده و تعریفش را نشنیده بود و وقتی سرانجام از آن حالت خارج می شد هیچ یک از آن حرف ها و حالت ها را به خاطر نمی آورد.
    خبر اتفاقات عجیبی که در خانه توماس و لورنیدا ونوم می افتاد به سرعت در شهر پیچید و حتی به دیگر شهرها نیز راه یافت و همه آرزو داشتند به واتسکا بروند و این دختر عجیب را ببینند. در آن زمان تلاش برای ارتباط با ارواح در آمریکا به اوج خود رسیده بود و خیلی ها به این موضوع علاقه نشان می دادند و می خواستند بدانند لورنسی چطور با عالم ارواح ارتباط برقرار می کند ولی خانواده ونوم علاقه ای به این موضوع نداشتند و تنها به آرامش و سلامت دخترشان می اندیشیدن. آنها لورنسی را از این دکتر به آن دکتر می بردند تا شاید کسی بیماری عجیب او را تشخیص داده و او را درمان کند ولی در نهایت به آنها گفته شد لورنسی دچار بیماری روحی شده و باید برای درمان به آسایشگاه روانی ایالتی برود. خانواده دلشکسته ونوم که فکر می کردند این کار تنها راه نجات دخترشان است تصمیم گرفتند او را در آسایشگاه بستری کنند.اما پیش از بستری شدن لورنسی یعنی در ماه ژانویه ۱۸۷۸ مردی به نام «آسا راف» که ساکن واتسکا بود به خانه پدری ونوم رفت. او گفت که دخترش «مری» درست همین مشکل لورنسی را داشت و از آنها تقاضا کرد لورنسی را به آسایشگاه بفرستند زیرا دختر او «مری» نیز به آسایشگاه روانی فرستاده شده و در آنجا فوت کرد. آقای راف معتقد بود روح مری هنوز در کنار آنهاست و احساس می کرد این روح حالا در جسم لورنسی ونوم حلول کرده است! این آغاز یک سری اتفاقات بود که شهر واتسکا را تکان داد و معمایی را به وجود آورد که تا امروز حل نشده باقی مانده است. برای درک این موضوع باید اول به «مری راف» و زندگی او بپردازیم:
    «مری» دختر «آساراف» در اکتبر ۱۸۴۶ به دنیا آمد و از شش ماهگی دچار حملات روحی یا صرعی عجیبی می شد. این حملات تا ۱۹ سالگی ادامه داشت و بر شدت آنها افزوده می شد تا سرانجام روز ۵ جولای سال ۱۸۶۵ در آسایشگاه جان سپرد. او در کودکی از صداهایی شکایت می کرد که در سر خود می شنید. این صداها به او امر می کردند که کارهایی را انجام دهد که می دانست درست نیست. وقتی بزرگ تر شد ساعت های متمادی به عالم خلسه فرو می رفت. در طول این مدت قدرت عجیبی می یافت و از چیزهایی صحبت می کرد که در اوقات معمولی چیزی از آنها نمی دانست.
    ● آنها چیزی نمی دانستند
    وقتی مری از دنیا رفت، لورنسی تقریبا یک ساله بود. وقتی هفت ساله بود به همراه خانواده به «واتسکا» نقل مکان کرد. خانواده ونوم هیچ چیزی از داستان عجیب مری نمی دانستند ولی روز ۱۱ جولای ۱۸۷۷ اتفاقات عجیب شروع شد. آن روز وقتی لورنسی از خواب بیدار شد احساس سرگیجه و حالت تهوع داشت.
    او پیش مادرش به آشپزخانه رفت و گفت حالش بد است و ناگهان غش کرد و افتاد. پنج ساعت بعد لورنسی از خواب بیدار شد و گفت حالش خوب شده است ولی همان روز اولین حمله خلسه به او دست داد. او در حالت خلسه می گفت ارواح بسیاری را می بینید و حتی روح برادرش را که در سال ۱۸۷۴ مرده بود را هم می دید. او در این وضعیت با صداهای مختلف مردانه و زنانه و گاه به زبان های خارجی عجیب و غریبی حرف می زد. داستان لورنسی و وضعیت او تیتر درشت روزنامه ها شد و آقای راف بیش از هر کسی که خبرهای او را دنبال می کرد و وقتی فهمید والدین لورنسی می خواهند او را به آسایشگاه بسپارند بلافاصله به سراغ آنها رفت و آنها را قانع کرد اجازه دهند «دکتر وینچستر استیونس» روانشناس او را ببینند. خانم و آقای ونوم با تردید پذیرفتند و دکتر استیونس، لورنسی را هیپنوتیزم کرد و سعی نمود با ارواح درون جسم او ارتباط برقرار کند. چند ثانیه بعد لورنسی شروع به صحبت با صدایی مردانه شد و سپس از طرف روح فردی به نام کاترینا هوگان و بعد از آن مردی به نام «ویلی کانینگ» حرف زد. بعد از یک ساعت او اعلام کرد نام روحی که در جسم اوست «مری راف» می باشد. این حالت تا روز بعد ادامه داشت و لورنسی ادعا می کرد «مری راف» است. او نمی دانست کجاست و خانم و آقای ونوم یعنی پدر و مادرش را نمی شناخت. در این وقت همسر و دختر آقای راف که «مینروا» نام داشت به خانه ونوم ها آمدند. لورنسی بلافاصله پس از دیدن آنها گفت: مامان و «نروی» آمدند. جالب اینجاست که پس از مرگ مری دیگر هیچکس مینروا را «نروی» صدا نمی زد!
    روز یازدهم فوریه لورنسی یا همان «مری» به خانه، پدری راف که آنجا را خانه خود می دانست رفت و خیلی احساس راحتی می کرد او تمام همسایه ها را می شناخت و نسبت به خانم و آقای ونوم غریبی می کرد. او در آن خانه بسیار خوشحال بود و هیچ مشکل روحی نداشت. تا هفت ماه بعد این وضعیت ادامه داشت و در این مدت خانم و آقای ونوم مرتب به دخترشان سر می زدند. سرانجام در اوایل ماه می ۱۸۷۸ لورنسی به خانواده راف گفت وقت رفتن نزدیک است ولی از این بابت خیلی غمگین ناراحت بود. دو روز بعد مری رفت و لورنسی به خانه خانواده ونوم بازگشت. از آن به بعد لورنسی دیگر مشکل روحی و حالت خلسه نداشت و اثری از بیماری در او دیده نشد. پدر و مادرش مطمئن شدند که دخترشان درمان شده است و از این بابت از روح «مری راف» ممنون بودند.
    واقعا چه اتفاقی در شهر کوچک واتسکا افتاد؟ آیا به واقع روح مری راف جسم لورنسی را تسخیر کرده بود؟ خانواده های این دو دختر و صدها نفر از کسانی که از نزدیک آنها را می شناختند از این بابت مطمئن بودند. ولی چه توضیح دیگری می توان برای آن اتفاقات و معمای واتسکا داشت؟!

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، معماهای حل نشده