تاریخ : 01 شهریور 1396
زمان : 18:07:32
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 494 بار
  • بازدید دیروز : 665 بار
  • بازدید ماه : 494 بار
  • بازدید کل : 561084 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    برداشت شخصی نویسنده سایت از عالم مثل

    در پس پرده مرا طوطی صفت انگاشته‌اند / آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

     

    علم منطق به راستی پایه و اساس فلسفه و روش قدم‌گذاری صحیح ما را به عالم فلسفه به روی می‌گشاید. قضایای منطقی دوگانه فراوانی هستند که تا به حال موضوع پژوهش‌های بسیاری را به خود اختصاص داده‌اند. هرچند من خود نمی‌پسندم و هر از گاهی از بزرگان نیز شنیده شده است که دسته‌بندی قضایای منطق به دو بخش مثل «جبر و اختیار» گاهی نمی‌تواند در ادای کامل حق مطلب جوابگوی صدردصد باشد.

    «عالم مثل» یا «پس پرده» در افکار بسیاری از بزرگان علم فلسفه خصوصا افلاطون و طرفداران افلاطون پس از وی مشاهده شده است. در این مقاله کوتاه نویسنده سعی می‌نماید برداشت خود را در حد فهم و درک خود از «عالم مثل» بیان کند.

    در طبقه‌بندی عوالم پنجگانه اینگونه آمده است:

    اوّل‌: عالم‌ ذات‌ که‌ آن‌ را لاهوت‌ ، و هویّت‌ غیبیّه‌ ، و غیب‌ مجهول‌ ، و غیب‌ الغیوب‌ ، و عین‌ الجمع‌ ، و حقیقة‌ الحقایق‌ ، و مقام‌ أو أدنَی‌ ، و غایة‌ الغایات‌، و نهایة‌ النّهایات‌ ، و أحدیّت‌ میگویند .

    دویّم‌: عالم‌ صفات‌ که‌ جبروت‌ ، و برزخ‌ البَرازخ‌ ، و برزخیّت‌ اُولی‌ ، و مجمع‌ البحرین‌ ، و قابَ قَوسَین‌ ، و مُحیط‌ الاعیان‌ ، و واحدیّت‌ ، و عَما میخوانند .

    سیّم‌: عالم‌ ملکوت‌ که‌ عالم‌ ارواح‌ ، و عالم‌ أفعال‌ ، و عالم‌ امر ، و عالم‌ ربوبیّت‌، و عالم‌ غیب‌ ، و باطن‌ می‌خوانند .

    چهارم‌: عالم‌ مُلک‌ که‌ عالم‌ شهادت‌ ، و عالم‌ ظاهر ، و عالم‌ آثار ، و خَلق‌ ، و محسوس‌ گفته‌اند .

    پنجم‌: عالم‌ ناسوت‌ که‌ کون‌ جامع‌ ، و علّت‌ غائیّه‌ ، و آخر التّنزّلات‌ ، و مَجلَی‌ الکُلّ نامیده‌اند .

    اما به نظر نویسنده «عالم مثل» ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنی دارد با مفهوم «کلی». همه ما خواه‌ناخواه با این پدیده ذهنی آشنا هستیم. پدیده‌ای که اگر اغراق نکنیم پایه اولیه تمام آموزشهای کودکان ما در بر می‌گیرد. خواه این آموزش‌ها در مورد مسائل «کمی» باشد خواه در مورد مسائل «کیفی». بی‌نهایت مثال در این مورد می‌توان ذکر کرد. مسائلی ساده که آموزش آنها از روش دوگانه به کودکان آموخته می‌شود و ظاهرا جنبه ذهنی دارد. به طور مثال از مفاهیم «فرد و زوج»، «بزرگ و کوچک»، «مرد و زن»، «خواب و بیدار» و بی‌نهایت مثالهایی که می‌توان ذکر کرد.

    آیا تا به حال فکر کرده‌ایم که اگر به زوج‌های منطقی فکر می‌کنیم، شاید این مفاهیم در عالمی دیگر وجود کلی داشته باشند، همانطور که براحتی می‌توان فهمید تمامی این زوج‌ها مفهوم هستند و بشر با مصداق‌های آن سر و کار دارد. قضیه منطقی «مفهوم و مصداق» در چالشی ساده می‌تواند این سوال را به ذکر متبادر کند که آیا زمانی که با مصداق سر و کار داریم و این مصداق برای ما دارای مفهومی شناخته شده است، جایگاه این مفهوم کجاست.

    به راستی نمی‌توان با این تصور ساده که مفهوم فقط و فقط در ذهن ما وجود دارد، این قضیه را دور زده و به راحتی آن را به بوته فراموشی بیافکنیم. حتما مفاهیم دارای جایگاهی است که ارزش شناخت و چالش ذهنی را دارد.

    اگر فرض را بر آن بگیریم که مفهوم دارای جایگاهی جداگانه از مصداق می‌باشد، با چند چالش برخورد خواهیم کرد. این چالشهای از جمله چالشهایی است که کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند. با این حال این بهانه خوبی نیست که وجود آنها را در نظر نگیریم.

    1-چالش اول: آیا مفاهیم در یک زمان وجود داشته‌اند و به عنوان یک جایگاه غیرقابل تغییر وجود داشته و هرچه پیش‌ می‌رویم با مصداق‌های جدیدی سر و کار داریم. به طور مثال اگر در عالم مثل پدیده‌ای مانند کامپیوتر وجود ندارد، مفاهیمی جداگانه که در مجموع می‌تواند مصداق کامپیوتر را بوجود آورد، وجود دارد. مانند مفهوم تصویر، مفهوم صدا، مفهوم شمارش و هزاران مفهومی که توانسته مصداق داشته باشد و جمع این مصادیق توانسته پدیده‌ای به نام کامپیوتر را در خارج برون‌افکنی کند.

    2-چالش دوم: اگر مفاهیم قابل تغییرند، یعنی اگر قابل نوآوری هستند، مانند همان مثال کامپیوتر، می‌توان وجود عالم مثل را به چالش کشید و آن را فقط زاییده ذهن بشر دانست. اولین ضرر به چالش کشیدن عالم مثل، به زیر سوال رفتن عادتهای انسانی است. لحظه‌ای تصور کنیم که مادری که برای اولین بار غذاخوردن را به کودک خود می‌آموزاند، می‌داند هیچ وعده غذائی کودک تا آخر عمر همانند هم نخواهند بود. با این وجود مادر ناخودآگاه الگویی به ذهن فرزند خود منتقل می‌کند که می‌توانیم به راحتی «مفهوم» بودن این الگو را فهمید. بنابراین می‌توان فهمید که «عالم مثل» یا همان مفاهیم کلی، روش زندگی بشر را ساخته و از آن نگهداری می‌کند.

    3-چالش سوم: قضایای منطقی دوگانه‌ای که یک طرف آن به ظاهر قابلیت وجود ندارد. بطور مثال اگر خوبی را در «خداوند» و بدی را در «شیطان» ببینیم، این یک تقابل کامل دوگانه نیست. به دو دلیل:

    الف-«شیطان» قدرت هماورد خداوند نبوده، نیست و نخواهد بود، زیرا که وی خود مخلوق خداوند است و هرگز مخلوق بر خالق سیطره ندارد.

    ب-«نهایت» در مقابل «بی‌نهایت» از دیگر مشکلاتی است که در منطق براحتی قابل توجیه نیست. بطور مثال اگر عالم وجود محدود است، در مقابل آن خداوند وجود دارد که نامحدود است. بنابراین، «عالم مثل» هم که مسلماً پایین‌تر از حد خداوندی است، محدود می‌باشد و نمی‌تواند مصداقی در خداوند داشته باشد. پس بی‌نهایت نیست. اگر بی‌نهایت «خاص» است، پس جهان مادی نمی‌توان بی‌نهایت باشد. پس باید محدود باشد. ماده به ماده محدود می‌شود و به فضا. از آنجایی که طبق اصول منطق «مطعی نمی‌تواند فاقد باشد»، از به هم پیوستن فضای بیکرانی که از ماده تشکیل شده است و خلاء و چیزهای دیگر که همگی محدود هستند، نمی‌توان نامحدودی ساخت و آن را بیکران تصور کرد و دوباره به این سوال می‌رسیم که محدود به چه می‌شود؟ و این دور باطل همچنان ادامه دارد و می‌دانیم که در منطق «دور» باطل است.

    4-چالش چهارم: از دیگر چالشهای دیگر می‌توان به خود مفهوم «عالم مثل» اشاره کرد. اگر «عالم مثل» مفهوم است، خود به تنهایی و به دور از اجزاء خود باید مصداق داشته باشد. اما نمی‌توان باور کرد که هزاران عالم جداگانه به نام «عالم مثل» وجود دارد. زیرا چنانچه «عالم مثل» مصداق داشته باشد، دیگر «عالم مثل» نیست، بلکه یکی از مصادیق است و باز به دور باطل می‌رسیم که چنانچه گفته شد باطل است. به شکل ساده‌تر «عالم مثل» مفهوم است یا مصداق؟

    5-چالش پنجم: همگی می‌دانیم که خالق هر چیز در عالم وجود یگانه است و نمی‌توان برای آن همتایی فرض کرد. خداوند خالق همه چیز است. حال ذهن به سوال می‌رسد که اگر فرض را بر آن بگذاریم که خلقت دارای حداقل دو مرحله بوده است، همانطور که می‌دانیم بشر زمانی خلق شد فرشتگان و دیگر آفریده‌های خداوند وجود داشت، بنابراین آیا مفهومی مانند «مفهوم انسان» پیش از خلقت انسان وجود داشت و یا پس از خلق بشر مفهوم آن نیز بوجود آمد، به شکل دیگر آیا مفهوم هر چیزی بعد از خلقت آن توسط خداوند و یا حتی ساخته شدن چیزهای بسیار ساده توسط انسان بوجود می‌آید و یا اینکه اول مفهوم متبادر می‌شود و سپس مصداق شکل می‌پذیرد.

    این چالش که مفهوم و مصداق از لحاظ تقدم زمانی به چه نحو با همدیگر چالش می‌کنند قابل تأمل و بررسی هست. چالشی که تا به حال کمتر کسی به خود زحمت داده است با آن درگیر شود. اما اکنون زمان آن فرا رسیده است که با این چالش رو در رو شویم.

    6-چالش ششم: همانطور گه گفته شد عالم هستی در هر بعدی که مورد بررسی قرار گیرد، مخلوق خداوند است و خداوند اکمل عالم وجود است. هیچ چیزی را ورای آن نمی‌شود تصور کرد و اصولا تصور بشری نمی‌تواند به بالاتر از آن فکر کند، شاید از آن رو که این مفهوم مصداقی ندارد. اما اینجا به یک مفهوم برخورد می‌کنیم که بسیار آشنا و بسیار غریب است. مفهومی که آن را نمی‌توان با هیچ چیزی مقایسه کرد. نه با خالق، نه با مخلوق و نه با هر چیزی که بتوان در ذهن گنجاند، زیرا که این مفهوم نه تنها مصداقی ندارد، بلکه تنها مفهومی است که «مفهوم ندارد».

    پیچیده‌ترین مفهومی را که بشر به آن دسترسی داشته است اما تا به حال نتوانسته است تعریفی از آن ارائه کند، بسیار آشناست. مفهوم «عدم». به راستی بشر نمی‌داند با مفهوم «عدم» چگونه برخورد کند. گاهی این مفهوم را زمانی به کار می‌برد که به چیزی دسترسی لحظه‌ای ندارد، اما می‌دانیم که این برداشت درست نیست.

    همانطور که متوجه شدید بشر به غیر از قضیه «عدم» همواره «مفاهیم دارای مصداق» را با هم مقایسه می‌کرد. خداوند و تمام مخلوقات آن در «عالم وجود» قابل درک هستند. اما رنج به چالش کشیدن این مفهوم «مصداق» به حدی دشوار است که در ذهن گنجاندن آن تا کنون برای بشر میسر نبوده است. زیرا معمولا دو چیز را با هم مقایسه می‌کنند و در ذهن برای آن دو چیز صفاتی را در نظر می‌گیرند.

    کامل‌ترین مبداء هستی که هیچ نقصی در آن راه ندارد، خداوند است و وجود در مقابل آن ناقص. حال چه بشر باشد و یا هر چیز دیگر. زیرا خداوند دارای صفاتی است که بشر فاقد آن است و ضعف‌هایی در عالم وجود است که در خداوند راه ندارد.

    حال چگونه برای «عدم» صفاتی متصور شویم و آن را در مقابل صفات «وجود» مقایسه کنیم زیرا «عدم»، وجودی ندارد که صفت هم داشته باشد. این سخت‌ترین چالش برای بشر در مواجهه با «عالم مثل» می‌باشد. امید است روزی این چالشها به نتیجه مثبتی برسد.

    با توجه به مطالب ارائه‌شده در بالا، نویسنده چنین برداشت می‌کند که دومین عالم که عالم جبروت‌ نام دارد، طرح کلی خلقت و همانند مجموعه قوانین هرچیزی است که خداوند خلق کرده است. شاید این دنیا را بتوان به نوعی «عالم مثل» دانست که همه چیز به دستور خداوند بر طبق آن آفریده می‌شود. البته باید دوباره تذکر داد که این برداشت شخصی نویسنده سایت بوده و دلیلی بر صحت آن نمی‌باشد.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    مفهوم فطرت در اندیشه فلسفى غرب و مثل افلاطون

    تاکنون در جهان اندیشه غرب، همسو با سایر حوزه هاى فکرى، نظریات بسیارى پیرامون فطرت ارایه شده است که این خود نشانگر درجه اهمیت آن مى باشد. صرف نظر از نقش مفهوم فطرت در مطالعات دینى (درون دینى و برون دینى)، نمى توان از تاثیر آن در پیشبرد مسایل بنیادین فلسفه، به خصوص مباحث انسان شناسى غفلت ورزید. فراموش نکنیم که در اکثر تفکرات فلسفى، تعقل و فلسفیدن در ذات و نهاد آدمى تعبیه شده است. بنابراین اهمیت سوژه فطرت در فلسفه غیرقابل انکار است؛ از این رو این مقاله سعى دارد تا معناى فطرت را در ارتباط با فلسفه افلاطون و دکارت به تفسیر بنشیند.

    این نکته بر کسى پوشیده نیست که در میان نظراتى که در باب فطرت ارایه شده است، نظریه «مثل » افلاطون از پایگاه ویژه اى در متن تفکرات ایدئالیستى فلسفى برخوردار مى باشد. این پنداره مبین آن است که در عالم آسمانى و مثال از هر نوعى تنها یک نمونه وجود دارد و کثرت را در آن راهى نیست. مثال ها موجودات کاملى بوده و ازلى و ابدى هستند. در عالم مثال که جهان مفاهیم محض است، همه چیز مطلق مى باشد، در حالى که دنیاى مادى نسبى است. عالم مثال، عالم ثبات است و وجود در آن قائم به ذات، حال آن که در جهان محسوسات که دنیاى صیرورت و شدن است، موجودات وابسته و قائم به مثال ها هستند، چیزى شبیه نیاز سایه به اصل.(۱)

    فردریک کاپلستون در «تاریخ فلسفه» خاطرنشان مى کند در نظر افلاطون متعلقاتى که ما در مفاهیم کلى درک مى کنیم، متعلقاتى که علم با آنها سروکار دارد و متعلقاتى که مطابق حدهاى کلى حمل هستند، مثل عینى یا کلیات قائم به خودند که در یک عالم متعالى؛ یعنى جدا از اشیاء محسوس، موجودند و مراد از آن عملا جدایى مکانى است. اشیا محسوس، روگرفت هاى واقعیات کلى یا بهره مند از واقعیات کلى هستند، اما واقعیات کلى در مقر ثابت آسمانى خود جاى دارند. مثل در این مقر منفک از یکدیگر و نیز از ذهن هر متفکرى جدا وجود دارند. نکته اى که ارسطو در «متافیزیک» (مابعدالطبیعه) بر آن خرده مى گیرد، همین انفکاک مثل است. او در پى گفتار خود یادآور مى شود که سقراط، فیلسوف اخلاق گرا و نفس محور تفکر هلنیستى، هرگز به طرح جدایى مثل باور نیافت. این گونه است که افلاطون تعلیم مى دهد نفس پیش از اتحاد با بدن، در قلمروى متعالى وجود داشت؛ جایى که نفس، هستى هاى معقول و قائم به ذات مثل را که بنا به ظاهر، تعداد کثیرى از ذوات جدا و منفصل را تشکیل مى داده اند، مشاهده مى کرده است. مطابق با این نظر، انسان پیش از آن که قدم در این جهان نهد، تمام معارف را در عالم مثال فرا گرفته است و تعلیم و تربیت در دنیاى محسوس، اساسا یادآورى و تذکرى بیش نیست. وجه افتراق اندیشه افلاطون و متفکران اسلامى در همین نکته است: فلاسفه مسلمان بر این باورند که مبانى تفکر آدمى، اصولى مشترک در همه انسان ها و فطرى است، ولى نه به صورتى که آنها را از پیش آموخته باشد، بلکه ساختمان فکر انسان به گونه اى است که آن اصول را مى داند و درمى یابد. ساختار اندیشه ارسطو نیز کمابیش چنین بود. او با طرح مساله «جزییات» از اساس با «کلیات و مثل» افلاطون به مخالفت برخاست؛ از این رو پایه گذار مکتب رئالیسم گردید. ارسطو برخلاف افلاطون، جوهر را عنصر ابتدایى جهان مى پنداشت که همان «جزیى» یا «فرد محسوس» قلمداد مى گردد. او در «متافیزیک» مى نگارد: «ناممکن مى نماید که جوهر و چیزى که این، جوهر آن است، جدا از هم بتوانند موجود باشند. پس مثل که جوهر اشیائند، چگونه مى توانند جدا از آنها موجود باشند؟ از نظر ارسطو، اعتقاد به وجود اشیا محسوس یا جوهرهاى فرد، مشکلاتى را که فرض وجود کلیات مطرح مى سازد، از میان مى برد. بنابراین اگر افلاطون براى حل مساله واحد و کثیر، که گویا نخستین بار در اندیشه فلسفى «طالس ملطى»(۲) رخ نمایى نمود، مى کوشید، مع الاسف توفیق نیافت و صرفا عالم را با نظریه خیالى دیگرى پرمایه کرد که با نبوغ ارسطو طرد شد. از این روست که نیچه با تمام تواضعى که در برابر فلاسفه پیشا سقراطى داشت، افلاطون را به خصومت با این جهان و ساختن یک عالم متعالى به سبب دشمنى نسبت به این عالم و مقابل قرار دادن یک «آنجا» و یک «اینجا» به واسطه تنفر از عالم تجربه و تنفر از حیات انسانى و از روى پیش فرض ها و علایق اخلاقى متهم کرده است. ارسطو در نهایت پس از نکته گویى و انتقاد از افلاطون، نظریه اى بدیع را با عنوان «ماده و صورت» (هیلومورفیسم) مطرح مى کند. این نظریه بیانگر آن است که ذات و حقیقت شىء در عین آن که از اوصاف افلاطونى بهره مى برد، در داخل خود اشیا و پدیده هاى تجربى این عالم را تعبیه مى کند. اشیاى طبیعى عالم مرکب از دو جزء هستند: ۱- جزء مادى: جنس و عنصرى که شىء در زمینه آن به وجود مى آید ۲- صورت: مجموعه خصوصیات حقیقى و ذاتى شىء. ارسطو در واقع با بیان این اندیشه، مثال را از بالا به پایین تنزل مى دهد و ذات را در تک تک افراد موجود مى بیند. او «ماده و صورت» را از تجربه اخذ مى کند و به زیور مفهوم عقلى مى آراید. در نظر او وجود نه از وجود پدیدار مى گردد و نه از عدم. وجود از یک امر بالقوه ظاهر مى شود؛ چرا که ماده، قابلیت و استعداد محض است و یاراى پذیرش صورت هاى گوناگون را داراست. بنابراین شئیت شىء به صورت آن است. افاضه صورت به ماده در پى فراهم آمدن دو علت فاعلى و غایى به سرانجام مى رسد. البته دو علت اصلى وجود همان ماده و صورت است و علل غایى و فاعلى، طفیلى این دو علتند. این نکته در فلسفه ارسطو با این بیان طرح مى شود: «صورت کمال ماده است و غایت وجود هم کمال است، چه شک نیست که مراد وجود از حرکت و تغییر و تبدیل، همانا کمال یافتن است. پس صورت عین غایت است و علت صورى همان علت غایى است. از طرف دیگر علت فاعلى؛ یعنى محرک وجود براى حرکت و باعث تغیر، همان رسیدن به غایت و شوق وصال است. پس علت فاعلى نیز همان علت غایى است که با علت صورى یکى مى شود.

    X

    ادامه مطلب
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    مثل افلاطونی

    اساس حکمت افلاطون بر این است که محسوسات ظواهرند نه حقایق و عوارضند و گذرنده نه اصیل و باقی و علم بر آنها تعلق نمی گیرد بلکه محل حدس و گمانند و آنچه علم بر آن تعلق می گیرد عالم معقولات است به این معنی که هر امری از امور عالم چه مادی باشد مثل حیوان و نبات و جماد و چه معنوی مانند درشتی و خردی و شجاعت و عدالت و غیرها اصل و حقیقتی دارد که سرمشق و نمونه کامل اوست و به حواس درک نمی شود و تنها عقل آن را درمی یابد و آن را در زبان یونانی به لفظی ادا کرده که معنی آن صورت است و حکمای ما مثال خوانده اند

    مثلاً می گویند مثال انسان یا انسان فی نفسه و مثال بزرگی و مثال برابری و مثال دویی یا مثال یگانگی و مثال شجاعت و مثال عدالت و مثال زیبایی یعنی آنچه به خودی خودبه ذات خویش و مستقلاً و مطلقاً و به درجه کمال و بطور کلی انسانیت است یا بزرگی است یا برابری یا یگانگی یا دوئی یا شجاعت یا عدالت یا زیبایی است پس افلاطون معتقد است بر اینکه هر چیز صورت یا مثالش حقیقت دارد و آن یکی است مطلق و لایتغیر و فارغ از زمان و مکان و ابدی و کلی ، و افرادی که به حس و گمان ما در می آیند نسبی و متکثر و متغیر و مقید به زمان و مکان و فانی اند و فقط پرتوی از مثل (جمع مثال ) خود می باشند و نسبتشان به حقیقت مانند نسبت سایه است به صاحب سایه و وجودشان بواسطه بهره ای است که از مثل یعنی حقیقت خود دارند هر چه بهره آنها از آن بیشتر باشد به حقیقت نزدیکترند و این رای را به تمثیلی بیان کرده که معروف است و آن این است که دنیا را تشبیه به مغاره ای نموده که تنها یک منفذ دارد و کسانی در آن مغاره از آغاز عمر اسیر و در زنجیرند و روی آنها به سوی بشن مغاره است و پشت سرشان آتشی افروخته است که به بشن پرتو انداخته و میان آنها و آتش دیواری است ، کسانی پشت دیوار گذر می کنند و چیزهایی با خود دارند که بالای دیوار برآمده و سایه آنها بربشن مغاره که اسیران رو به سوی آن دارند می افتد، اسیران سایه ها می بینند و گمان حقیقت می کنند و حال آنکه حقیقت چیز دیگری است وآن را نمی توانند دریابند مگر اینکه از زنجیر رهایی یافته از مغاره درآیند. پس آن اسیران مانند مردم دنیا هستند و سایه هایی که بسبب روشنایی آتش می بینند چیزهایی است که از پرتو خورشید بر ما پدیدار می شود و لیکن آن چیزها هم مانند سایه ها بی حقیقت اند و حقیقت مثل است که انسان تنها به قوه عقل و به سلوک مخصوصی آنها را ادراک تواند کرد. پس افلاطون عالم ظاهر یعنی عالم محسوس و آن را که عامه درک می کنند مجاز می داند و حقیقت در نزد او عالم معقولات است که عبارت از مثل باشد و معتقد شده است که عالم ظاهر حقیقت ندارد اما عدم هم نیست نه بود است نه نبود بلکه نمود است . (از سیر حکمت در اروپا تالیف محمد علی فروغی ص 18 و 19). ورجوع به همین ماخذ شود.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    مثل افلاطونى (تمثیل غار) و انعکاس آن در برخى از تمثیل‏هاى مولوى

    تأثیر و تأثر دانشوران از یکدیگر، بویژه در سپهر اندیشه و عرفان، امرى است که از دیرباز رواج و روایى داشته‏است. اگر این سخن ابوریحان بیرونى دانشمند و متفکر ایرانى را بپذیریم که «کتاب‏ها از کتاب‏ها برمى‏آیند» باید بپذیریم که اندیشه‏ها نیز بر اندیشه‏ها تأثیر مى‏گذارند و تعامل تاریخى آنها همواره سبب رشد و فزونى دلبستگى‏هاى بشرى بوده‏است.

    درجستارى که پیش‏رو دارید، نویسنده مثل افلاطونى (تمثیل غار) و انعکاس آن در برخى از تمثیل‏هاى مولوى را به بحث نشسته، ویژگى‏ها و همانندى‏هاى آنها را برشمرده‏است.

    ادامه مطلب
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    عالم مثال و تجرد خیال

    مقدمه

    یکى از مباحث مهم فلسفه ملاصدرا اثبات عالم مثال (world imagination) و تجرد خیال ( abstraction imagination) است. در میان حکماى اسلامى، حکماى مشاء (peripatetic) ، بویژه شیخ الرئیس (رحمة الله)(disjunctive) وجود این عالم را منکرند. شیخ اشراق (اعلى الله مقامه) ضمن اذعان بوجود آن، با طرح ادلّه اى کوشیده است وجود آن را اثبات کند. اما به این علت که خیال را منفصل(disputations) مى داند، در تحمل مناقشات(mystic) وارده موفق نبوده است. اهل تصوفconjunctive) ) و عرفان، بویژه محى الدین عربى (رحمة الله علیه) در آثار خود علاوه بر قبول عالم مثال ویژگیهاى آن را ذکر کرده اما از ابراز استدلال و برهان در این زمینه خوددارى کرده اند. حکیم مبرز متأله اسلام، صدرالمتألهین شیرازى (رحمة الله علیه) ... در قبول وجود عالم مثال همصداى عرفا و شیخ اشراق است و در کتاب اسفار، براهین متعددى هم براى اثبات مثال متصل و هم مثال منفصل اقامه فرموده است. او با اثبات تجرد خیال موفق شده است معاد جسمانى(corporal resurrection) و حشر( resurrection) جمیع عوالم(existential worlds) وجودیه و لزوم بازگشت جمیع موجودات به مبدأ اعلى را اثبات کند; بعلاوه کوشیده است تا بدن اخروى را اثبات و طریقه مشهور از حکماى اشراق و مشاء را ابطال کند. او معتقد است دار آخرت، منحصر به عالم روح نیست، بلکه مرتبه اى از عالم آخرت را عالم اجساد و اجسام و سماوات و نفوس ارواح جسمانى تشکیل مى دهد. بدین منظور ملاصدرا قوه خیال متصل و تجرد آن را مطرح و اثبات کرده و از این طریق توانسته است کیفیت عذاب قبر و سکرات موت را تبیین و عوالم برزخى در قوس صعود و نزول را اثبات کند. با اصل حرکت جوهرى وتجرد خیال که از ابتکارات بارز و ارزشمند این فیلسوف مبرز است، بسیارى از اشکالات موجود در باب معاد جسمانى مرتفع شده است.

    ما در این مجال کوتاه بعد از طرح بحث عالم مثال و ارائه آراء حکماى بزرگ اسلام، به بررسى نظر صدرالمتألهین در این باب مى پردازیم و نقاط افتراق و اشتراک نظر او را با حکما و عرفاى قبل از او بیان مى کنیم.

    عالم مثال

    عالم مثال واسطه میان عالم جبروت و عالم ملک و شهادت است. عالم مثال یک عالم روحانى است که از طرفى به لحاظ داشتن مقدار و بدلیل محسوس بودن، شبیه جوهر جسمانى است و از طرف دیگر، بدلیل نورانیّت شبیه جوهر مجرد عقلى است. عالم مثال از جهت تجرد از ماده، عالمى روحانى و علمى و ادراکى است و از جهت تقدر و تجسم شباهت به عالم کون و فساد دارد. این عالم، مانند جواهر عقلى از جهت امکان ذاتى، بدون تراخى( the most high principle) از مبدأ وجود صادر شده است. لذا آثار مواد جسمانى، از جمله حرکت و تجدد و کون و فساد بر آن مترتب نیست. پس عالم مثال از آن جهت که غیر مادى است، شبیه عالم ارواح است و از لحاظ داشتن صورت و شکل و مقدار، شبیه عالم اجسام است.

    عرفا مى گویند چون معانى از حضرت الهى فرود مى آیند، در مرحله جهان مثال، یک صورت جسمانى و حسى، مانند صورت خیالى ما مى پذیرند و سپس به عالم ملک فرود مى آیند; بهمین علت جهان و عالم مثال را خیال منفصل مى نامند. از نظر عرفا عالم مثال را به دو جهت، مثالى مى گویند یکى اینکه مشتمل بر صورتهاى همه موجودات عالم جسمانى است و دیگر اینکه این عالم، شبیه نخستین مثالهاى صورى و حقایق واقع در حضرت ختمى (ص) است. قیصرى در شرح مقدمه خود بر فصوص الحکم مى گوید: جمیع معانى و حقایق موجود در عالم، چه در قوس صعود

    ادامه مطلب
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    کشف حقیقت

    عالم مثال از دیدگاه سهروردى

    عالم مثال چگونه عالمى است آیا عالمى قائم به ذات است آیا این عالم در کنار عوالم دیگر داراى حیثیتى منحصر به فرد است خصوصیات این عالم چیست؟

    بى شک سهروردى یکى از کسانى است که نظریه عالم مثال را مطرح کرده است. او در کنار عوالم سه گانه ابن سینا عالم دیگرى افزوده که آن را عالم مثال یا عالم برزخ و یا اقلیم هشتم نام نهاده است. ابن سینا به عوالم سه گانه نفس، ماده و عقل قائل بود. اما سهروردى به عالم دیگرى معتقد است که در کنار عوالم دیگر عالم مثال را تشکیل مى دهد.

    قبل از تشریح و توضیح عالم مثال لازم مى دانم عوالم چهارگانه سهروردى را توضیح دهم. وى مراتب هستى را به چهار مرتبه تقسیم مى کند:

    عالم انوار قاهره، عالم انوار مدبره، عالم برازخ، صور معلقه ظلمانیه و مستنیره

    انوار قاهره عبارتند از عقول کلیه مجرده که به اجسام وابستگى و تعلق ندارند. این انوار از شئون الهى است و ملائکه مقرب خدا بشمار مى آیند.

    انوار مدبره که آنها را انوار اسپهبدیه نیز مى نامند تدبیر عالم افلاک و جهان انسان را بر عهده دارند.

    عالم برازخ عوالم کواکب و عناصر بسیط و مرکبات مادى است.

    صور معلقه که همان عالم چهارم است عبارت است از عالم مثال یا خیال منفصل. این عالم بسیار وسیع و گسترده مى باشد و از جهت تنوع شگفت انگیز است.

    سهروردى صور معلقه را جواهرى روحانى مى داند که قائم به ذات است. این جواهر روحانى در عالم مثال متحقق بوده و به هیچ محل و مکانى وابسته نیست. به همین جهت حواس ظاهرى انسان از درک جواهر عالم مثال ناتوان است. صور معلقه و جواهر عالم مثال از طریق برخى از مظاهر براى حواس ظاهرى انسان قابل درک مى شود. سهروردى جن و شیاطین را نیز در عالم مثال مى داند و وجود آنها را در این عالم از طریق برخى مظاهر قابل رؤیت مى داند.

    او در کتاب تلویحات مى گوید: هنگامى که انسان از شواغل حسى تقلیل مى یابد و نفس ناطقه در خلسه فرو مى رود و به جانب قدس روى مى کند متوجه و مجذوب مى گردد. در این هنگام لوح شفاف ضمیر آدمى به نقش غیبى منقش مى گردد.

    * عالم مثال چگونه عالمى است

    عالم مثال مرتبه اى از هستى است که از ماده مجرد است، ولى از آثار آن برکنار نمى باشد. سهروردى صور معلقه را عالم مثال دانسته و مثل معلقه را غیر از مثل افلاطونى به شمار آورده است. وى بر این عقیده است که مثل افلاطونى عبارتند از موجودات که در عالم انوار عقلیه ثابت مى باشند، ولى در نظر این فیلسوف مثل معلقه تنها در عالم اشباح مجرده متحقق مى باشند.

    عالم مثال برزخ میان عالم حس و عقل بوده و در واقع عالم اوسط را تشکیل مى دهد.

    وى معتقد است که عالم خیال نه ناشى از نفس است و نه قائم به نفس مى باشد. صور خیالى داراى مکان و محل نبوده و در برخى موارد از طریق مظاهر مورد مشاهده اشخاص واقع مى شوند. صور خیالیه را نمى توان در زمره امور معدوم بشمار آورد زیرا یک امر معدوم متصور و ممتاز نیست. محکوم به احکام ثبوتى نیز نمى باشد. صور خیالیه در ذهن انسان نیز جایگزین نمى باشد. زیرا انطباع کبیر در صغیر محال است. صور خیالیه در عالم عینى نیز قرار نگرفته اند. زیرا اگر صور خیالیه در عالم عینى استقرار داشتند، لازمه اش این بود که هر کس داراى حس سلیم است بتواند آنها را مشاهده کند. ولى این مسلم است که صور خیالیه در معرض مشاهده عینى اشخاص قرار نگرفته اند.

    مى توان گفت صور خیالیه موجود و محقق مى باشند ولى نه در عالم ذهن جاى دارند و نه در عالم عین. صور خیالیه نیز در عالم عقول کلیه نیز به کسوت هستى آراسته نمى باشند. زیرا این صور از نوع صور جسمانیه بوده و از سعه و کلیت عقلى برخوردار نمى باشند. در نتیجه صور خیالیه در صقع مخصوص و موطن دیگرى جاى دارند که آن را عالم مثال یا خیال منفصل مى نامند.

    * موجود مثالى

    موجود مثالى چگونه موجودى است چه تفاوتى با دیگر موجودات دارد؟

    سهروردى مى گوید: موجود مثالى موجودى است که در عین این که از کم و کیف و سایر اعراض برخوردار است، از ماده مجرد است.

    * علت وجودى عالم مثال

    سهروردى علت وجودى عالم مثال را برخى از عقول متکافئه که آنها را عقول عرضیه مى نامد، بشمار آورده است. در عالم مثال صور جوهریه تمثل پذیرفته و به شکل هاى گوناگون ظاهر مى شود. اختلاف اشکال و تفاوت هیأت ها در عالم مثال به وحدت شخصیه یک فعلیت جوهرى لطمه وارد نمى آورد و یک شیئ مى تواند به صور گوناگون تمثل یابد.

    خیال منفصل و خیال متصل سهروردى عالم مثال را به دو قسم منفصل و متصل تقسیم کرده و آنها را خیال متصل و منفصل مى نامد. خیال منفصل عالمى است که قائم به خود بوده و از نفوس جزئیه متخیله بى نیاز و مستقل مى باشد. خیال متصل برعکس، قائم به نفوس جزئیه است و پیوسته در متخیله افراد آدمى ظهور مى پذیرد. باید توجه داشت که در عالم خیال متصل احیاناً صورى به ظهور مى رسد که نتیجه دعابت نفوس بوده و داراى ملاک و ضابطه عقلى نیست. این گونه صور جزافیه در عالم مثال منفصل موجود نبوده و نمى توان آنها را از افعال حکیم به شمار آورد. آنچه موجب شده این عالم را عالم خیال منفصل بنامند؛ چیزى جز این نیست که بین این عالم و عالم خیال متصل نوعى شباهت برقرار است. باید توجه داشت جهان خیال منفصل که آن را عالم مثال اکبر نیز مى نامند به هیچ وجه با مثل افلاطونى متحد نبوده و از جهت مراتب وجود پائین تر از مرتبه عقول قرار گرفته است.

    * صور معلقه و صور نوریه

    کسانى که با آثار سهروردى آشنایى دارند به خوبى مى دانند که این فیلسوف متأله نه تنها به عالم مثل معلقه معتقد بوده و آن را به حکماى ایران باستان منسوب مى نماید، بلکه به عالم مثل نوریه نیز معتقد بوده و آن را مقتضاى برهان به شمار مى آورد. باید توجه داشت که عالم مثل نوریه به هیچ وجه با عالم مثل معلقه متحد نبوده و هر یک از این دو عالم داراى احکام و آثار مخصوص به خود مى باشند. صور معلقه غیر از مثل افلاطونى است. مثل افلاطونى عبارت است از موجوداتى که در عالم انوار عقلیه ثابت مى باشد، ولى مثل معلقه تنها در عالم اشباح مجرده متحقق مى باشد. وى صور معلقه و عالم مثال را عالم اوسط دانسته و آن را برزخ میان عالم عقول و جهان ماده بشمار مى آورد. مثل افلاطونى عبارتند از ارباب انواع. هر نوع از انواع جرمیه که در عالم حس موجود است در عالم عقل امثال است و آن صورت بسیطه نوریه است که قائم است به ذات خود. زیرا قابل اشاره حسى نیست و آن مثل به منزله ارواح صور نوعیه جسمانیه است و این صور نوعیه جسمانیه به منزله اصنام آن صور نوریه است. آنچه در عالم اجسام از اشخاص موجود است، اظلال آن صور نوریه است و مثل افلاطونى عبارت از آن صور نوریه است.

    مثل معلقه عبارتند از امورى که در عالم مثال قائم به ذات بوده و در محل و مکان مخصوصى منطبع نمى باشد. موجودات حسى جهان حسى را تنها مى توان مظاهرى براى مثل معلقه به شمار آورد. به همین جهت است که حقایق عالم مثال از طریق مظاهر متناسب با خود، در این جهان به ظهور پیوسته و براى اهل بصیرت قابل ادراک مى‌باشد.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    مثل افلاطونی چیست؟

    عالم مثال مرتبه‏اى از وجود امکانى است که نه مجرد محض است و نه مادى صرف بلکه متوسط میان آن دو مى‏باشد یعنى از اصل ماده و برخى عوارض آن مانند تغیّر و حرکت منزه است ولى با برخى آثار ماده مانند شکل، بعد، وضع و مانند آن همراه است. عالم مثال را برزخ نیز مى‏نامند. علت این که آن را برزخ مى‏نامند این است که برزخ در لغت به معنى واسطه و حائل میان دو چیز است و از آنجا که عالم مثال از نظر مجرد بودن از ماده، حد متوسط میان عالم عقل و عالم ماده مى‏باشد آن را برزخ مى‏نامند.

    مقصود از عالم مثل یا مثل افلاطونى این است که هر یک از انواع مادى موجود در این عالم، فردى مجرد عقلى دارد که قبل از آفرینش موجودات مادى وجود داشته و همه کمالاتى که براى افراد مادى آن نوع تحقق مى‏یابد را دارا مى‏باشد و به همین جهت واسطه صدور افراد مادى از جانب آفریدگار یکتا و نیز به اذن خداوند، مدبر آن افراد مى‏باشد( ر.ک: ایضاح‏الحکمة، ترجمه و شرح بدایة‏الحکمه، ربانى گلپایگانى، على، ج 3، صص 592 - 598).

    عالم مثال غیر از عالم مثل مى‏باشد. اولى، واسطه میان عالم عقل و عالم ماده است. اما دومى مجرد صرف و عقلى است.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    سهروردی و عالم خیال‌

    سهروردی در نظام هستی، علاوه بر عوالم عقول و نفوس و اجسام که مشائیان نیز به آنها قائل بودند، به عالم دیگری عقیده دارد که عالم مثال یا عالم خیال یا مثل (صور) معلقه نامیده می‌شود. (مشائیان به چنین عالمی، یعنی عالم خیال اعتقاد ندارند.)

    عالم خیال یا مثال، مرتبه‌ای از هستی است که از ماده مجرد است، ولی از آثار آن بر کنار نیست؛ یعنی مرتبه‌ای که میان محسوس و معقول یا مجرد و مادی است و به همین دلیل برخی خواص هر دو حوزه را داراست.

    در واقع شیخ اشراق علاوه بر صور خیالی و قوه خیال که یکی از قوای باطنی و مورد قبول مشائیان است، از امر دیگری به نام عالم مثال یا خیال سخن می‌گوید.

    یک موجود مثالی، موجودی است که در عین این که از کم و کیف و همچنین سایر اعراض برخوردار است، از ماده مجرد است.(1)در این مقاله نویسنده به تبیین مقصود سهروردی از عالم خیال پرداخته است.

    شیخ شهاب معتقد است گذر از عالم محسوس به عالم معقول بدون واسطه امکان‌پذیر نیست. پس باید عالمی میان این دو عالم باشد که هم از خواص محسوسات بهره‌ای برده باشد و هم از خواص معقولات. او این عالم میانی را مثال یا خیال می‌نامد که در مراتب معرفتی، منطبق بر ادراک خیالی، مابین ادراک حسی و ادراک عقلی است.

    می‌توان گفت سهروردی صور خیالی را صور قائم به ذات دانسته و آنها را از نوع صور منطبعه و دارای مکان و محل نمی‌داند، بلکه این صور را در جهان خارج از نفس موجود به شمار می‌آورد. به زعم او، صور خیالی نه در عالم ذهن‌اند و نه در عالم عین، بلکه در عالم مثال یا خیال منفصل جای دارند.(2) این امر نگاه ما را به نظریات محی‌الدین ابن عربی، پدر عرفان نظری اسلامی معطوف می‌دارد و متذکر می‌شود که در اعتقاد به عالم مثال، تقدم با سهروردی است و ابن‌عربی در این باب خلف او به شمار می‌آید.

    نزد ابن‌ عربی، عالم خیال، مرتبه‌ای از مراتب هستی و عالمی است حقیقی که صور اشیاء در آنجا موجودند، به گونه‌ای که به لحاظ لطافت و زمختی بینابین‌اند؛ یعنی بین روحانیت محض و مادیت صرف قرار دارند. چنین عالمی را ابن عربی، عالم خیال مطلق یا منفصل می‌نامد. او از عالمی به نام عالم خیال مقید یا متصل که مرادش همان عالم خیال انسانی است نیز سخن می‌گوید. مثال مقید همان خیال آدمی است که به گفته حکما، یکی از قوای مدرکه باطنی انسان محسوب می‌شود و در حکم خزانه صور حسی است. عالم خیال مقید چیزی نیست، جز آیینه‌ای در عقل انسانی که صور عالم مثال مطلق در آن منعکس می‌شود؛ پس مخیله قوه‌ای است که انسان را به عالم مثال مرتبط می‌کند.(3)‌

    شهاب‌الدین سهروردی، علت وجودی عالم خیال را برخی از عقول متکافئه که آنها را عقول عرضیه می‌نامد، به شمار آورده است. در عالم مثال، صور جوهریه تمثل پذیرفته و با شکل‌های گوناگون ظاهر می‌شوند، چراکه اختلاف اشکال و تفاوت هیات در عالم خیال یا مثال، به وحدت شخصیه یک فعلیت جوهر لطمه وارد نمی‌آورد. مثلا وقتی گروهی از اشخاص در باره یک شخصیت تاریخی به بررسی می‌پردازند، تصورات آنان نسبت به این شخصیت تاریخی، یکسان و یکنواخت نیست؛ ولی این مساله نیز مسلم است که همه این اشخاص درباره یک شخصیت تاریخی معین سخن گفته و تصورات گوناگون آنان به وحدت شخصی این شخصیت تاریخی لطمه وارد نمی‌آورد. پس صور مختلف و اشکال گوناگون یک شیء با وحدت جوهری آن منافی  نبوده و یک شیء می‌تواند با صور متفاوت تمثل یابد.(4)‌

    شیخ اشراق، آنجا که از سرنوشت ارواح و نفوس بشری پس از جدایی از بدن سخن می‌گوید، به صور معلقه اشاره می‌کند و جایگاه نفوس میانی را همان مثل معلقه می‌داند و تصریح می‌کند که این صور یا مثل معلقه، دیگر آن مثل افلاطونی معروف نیستند. در واقع به‌رغم سهروردی، صور معلقه همان عالم مثال است. عین عبارات سهروردی در این باب چنین است: «صور معلقه، مثل افلاطونی نیستند، زیرا مثل افلاطونی، نوری ثابت در جهان انوار عقلی می‌باشند، اما این مثل معلقه که در عالم اشباح مجرده‌اند (و از جهت مراتب وجودی پایین‌تر از مرتبه عقول جای گرفته‌اند)، برخی ظلمانی و برخی نورانی‌اند.»(5) باید توجه داشت که سهروردی مثل معلقه را در مقابل اجرام آسمانی ابن سینا مطرح می‌کند که نفوس ناقص به آن وابسته می‌شوند، چراکه وی نفوس بشری را پس از جدایی از بدن 3 قسم می‌داند:

    1 -‌ نفوس پاک و منزه از مادیات که به عالم انوار راه می‌یابند.

    2-  نفوس میانی که در علم و عمل هر دو کامل نبوده، اما در یکی از آنها به کمال رسیده‌اند که به عالم مثل معلقه (عالم خیال) راه می‌یابند.

    3 - نفوس بدبختان که در علم و عمل هر دو ناقص‌اند و به سایه مثل معلقه یا جهنم راه می‌یابند.(6)‌

    شیخ شهید، سهروردی، عالم مثال را یکی از عوامل چهارگانه خود نیز معرفی می‌کند و می‌گوید: «شخصا تجربه‌های درستی دارم که 4 عالم داریم: عالم انوار قاهره (عقول)، عالم انوار مدبره (نفوس)، عالم برازخ (اجسام) و عالم صور معلقه (عالم خیال).»(7) سعه وجودی عالم مثال در نگاه شیخ شهاب الدین بسیار است، چراکه وی معتقد است: «جن و شیطان از همین نفوس و مثل معلقه (عالم خیال) پدید می‌آیند. خوشبختی وهمی نیز در همین عالم است. این مثل گاهی از بین می‌روند و گاهی از نو پدید می‌آیند، چنان که تصویر آیینه‌ها و صورت‌های خیالی چنین‌اند. گاهی نفوس آسمانی صور معلقه را ایجاد می‌کنند تا برای اهل صفا جلوه‌گاه آنها باشند و چون این گونه مشاهده شده‌اند و مشاهده آنها به حس مشترک هم نسبت داده نشده است، خود بر این امر دلالت می‌کند که فقط در ابصار است که روبه‌رو شدن رائی با مرئی شرط است، نه در هر نوع مشاهده‌ای.»(8)‌

    سهروردی همچنین از عالم مثال، در برابر اقالیم هفتگانه معروف قدما، به اقلیم هشتم تعبیر می‌کند(9) که قوه دریافت‌کننده صور این عالم یا محل ظهور این صور، نیروی خیال انسان است.(10) (این قوه کارکردی دوگانه دارد، یعنی اگر از جنبه الهی نفس مدد گیرد، انسان را به عالم مثال و مشاهده صور مثالی رهنمون می‌شود و اگر گرفتار مادیات شود، حاصل آن توهمات و خواب‌های پریشان است.) شیخ اشراق معتقد است که جابلق و جابرص و هور قلیا در اقلیم هشتم یا عالم مثال قرار گرفته و شهرهای عالم مثال به شمار می‌روند.

    جابلق و جابرص شهرهای عالم عناصر مثل معلقه‌اند و هور قلیا از عالم افلوک مثل معلقه است.(11) سهروردی عالم هور قلیا (عالم افلاک مثالی) را عالم عجایب و غرایب دانسته (12) و برای عالم افلاک مثالی اصوات و نغمه‌های متنوعی قائل است و اعتقاد دارد اصوات و نغمات عالم افلاک مثالی، مشروط به شرایط اصوات عالم مادی نیست. وی معتقد است وجود صدا در عالم مادی مشروط به تموج هوا است، اما اصوات عالم افلاک مثالی، مشروط به تموج هوا نیستند، مانند رنگ‌های ستارگان که مشروط به شرایط رنگ در عالم مادی نیستند.

    شیخ اشراق عقیده دارد اصوات بسیار بلندی که اهل مکاشفه می‌شنوند، ناشی از تموج هوا نیست، زیرا تموج هوا با این شدت بر اثر اصطکاک در مغز غیرقابل تصور است، بلکه آن صورت مثالی صوت است که خودش واقعا یک صوت و حقیقی است. وی همچنین هیچ آهنگی را لذتبخش‌تر از آهنگ افلاک و هیچ شوقی را به درجه شوق آنها نمی‌داند.(13) سهروردی بر این عقیده است که صوت مثالی در مقام جابلقا و جابرصا (عناصر عالم خیال) تحقق نمی‌پذیرد، بلکه تنها در عالم هور قلیا محقق می‌شود که وقتی سالک به آن مقام واصل می‌شود، از روحانیت افلاک و آنچه در آن است، آگاه می‌شود.

    این حکیم اشراقی عقیده دارد سامعه افلاک محتاج به گوش نبوده و باصره افلاک نیز مشروط به چشم نیست و همچنین شامه افلاک، یعنی همه این حواس بدون احتیاج به ابزار و آلات ظاهری، در عالم افلاک مثالی موجود هستند. در واقع، سهروردی از طریق قاعده امکان اشرف برای عالم افلاک مثالی به حواسی قائل گشته که مشروط و محتاج به آلات جسمانی نیستند.(14)‌

    اگر کسی از خواب بیدار شود، بدون هیچ حرکتی از عالم مثال جدا می‌شود، همین طور کسی هم که می‌میرد بدون حرکت، از این دنیا به دنیای دیگر منتقل می‌شودسهروردی برای این که ثابت کند بجز عالم مادی، عالم دیگری به نام عالم مثال نیز وجود دارد، به نیروی سالکان اشاره می‌کند و می‌گوید: «ارواح سالکان در مراحل رهایی از قید و بند بدن مادی جایگاهی دارند که می‌توانند به هر گونه که بخواهند، مثل و صور قائم به ذات بیافرینند. این مقام را مقام کن (باش) می‌نامند.»(15)

    وی معتقد است در مقام «کن»، سالکان به هر صورتی که فرمان دهند که باش، آن صورت‌ها به وجود خواهند آمد و هر که این مقام را دریابد، به یقین می‌داند که جز عالم مادی، عالم دیگری نیز وجود دارد که مقام مثل معلقه (عالم مثال) است، چنان که در جایی دیگر در باب نیروی سالکان تصریح می‌کند: «حکیم متاله کسی است که بدن او هم چون پیراهنی برای اوست که زمانی آن را کنار نهاده و زمان دیگر به کار می‌گیرد. هیچ انسانی نمی‌تواند در زمره حکما در آید و از ایشان دانسته شود، مگر آن که به خمیره مقدس سلوک دست یابد و پوشش بدن را گاهی به کار گیرد و گاه کنار نهد. اگر بخواهد به عالم نور عروج کند یا به هر صورتی که اراده کند، در آید... نفس انسان نیز که از جوهر قدسی تشکیل شده است، آن گاه که از عالم نور منفعل شود و لباس اشراق بپوشد، همچون نور تاثیر می‌کند و منفعل می‌سازد، اشاره می‌کند و شیء با همان اشاره او، وجود می‌یابد و تصور می‌کند و شیء بر حسب تصور او واقع می‌شود.»(16)‌

    این که چیزی بر حسب تصور حکیم به وقوع می‌پیوندد و از عالم ذهن به عالم عین منتقل می‌شود، ما را دو باره به یاد خلف سهروردی، ابن عربی می‌اندازد که معتقد بود عارف به هرچه همت گمارد، آن چیز تحقق خارجی پیدا می‌کند و واقع می‌شود.لازمه همت، توجه و تمرکز تام عارف نسبت به مورد خاصی است که اداره می‌کند یا بر آن همت می‌گمارد.(17) چنان که مشاهده می‌شود، در باب همت حکیم در مقام کن نیز تقدم با سهروردی است.

    سهروردی معتقد است آنچه انسان در خواب می‌بیند، مانند کوه و دریا و زمین و صوت و غیره، همگی مثل و صور قائم به ذاتند که در محل خاصی قرار ندارند. همچنین وی در باب این که عالم خیال، عالمی مادی نیست، می‌گوید: «اگر کسی از خواب بیدار شود، بدون هیچ حرکتی از عالم مثال جدا می‌شود، همین‌طور کسی هم که می‌میرد، بدون حرکت، از این دنیا به دنیای دیگر منتقل می‌شود.»(18)‌

    اما صدرالدین شیرازی، دیگر خلف سهروردی هم مانند او به وجود عالم خیال که یک عالم مجرد مقداری است، اعتراف کرده، ولی اولا صور خیالی را در نفس موجود دانسته و برای آنها در عالم خارج تحققی نیست، در مقابل سهروردی که وجود صور خیالی را مستقل از نفس قبول دارد و ثانیا صور مشهود در آینه را جز سایه صور محسوسه، چیز دیگری نمی‌داند، برخلاف سهروردی که صور مشهود در آینه را از جمله موجودات عالم خیال می‌داند.

     

    ادامه مطلب
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    تمثیل غار افلاطون

    تمثیل غار افلاطون، به در بند بودن انسان‌ها در عقاید خوداشاره دارد، که شرح آن به این صورت است:

    ابتدا یک غار را در نظر بگیرید، که در آن تعدادی انسان در حالی که به همدیگر غل وزنجیر شده اند، به طرف دیواری که بر روی آن، پردهٔ سفیدی قرار دارد، نشسته اند و آنها همیشه به طرف دیوار بوده اند و هیچگاه پشت سر خود را نگاه نکرده اند. در پشت این افراد آتشی روشن است و در پشت این آتش نیز مجسمه‌هایی قرار دارند و هنگامی که آنها حرکت می‌کنند سایه آنها به روی دیوار می اقتد. در واقع این مجسمه‌ها همان اعتقادات وعقاید این گروه از افراد هستند که سایه آنها بر روی دیوار منعکس می شود. در این میان، ناگهان زنجیر از پای یکی از این زندانیان که به سوی دیوار غار نشسته است باز میگردد.

    وآن شخص به عقب برمیگرددوپشت خود را میبیند و سپس از دهانه غار به بیرون میرود. او تازه متوجه می شود که حقیقت چیزی جز آن است که در داخل غار قرار داشت . در واقع، این عالم خارج همان عالم مَثَل افلاطونی است که شخص، هنگامی که به آن میرسد متوجه می‌شود که حقایق عالم چیزی جز این است و داخل غار کجاو وخارج آن کجا! این شخصی که به عالم خارج از غار رفته وازآن آگاهی کسب کرده است تصمیم میگرید که به غار برگردد ودیگران را نیز از این حقیقت آگاه کند.وهنگامی که به سوی آنان می رود تا آنها را نسبت به عالم خارج آگاه کند و بگوید که حقیقت چیزی جز این است که شما به آن دل بسته اید با برخورد سرد زندانیان مواجه می شود، وآنان حرف وی را دروغ میپندارند.

    در واقع این تمثیل بیان می کند که این عالم سایه ایست از آن عالم حقیقی که همان عالم کلی یا مثل میباشد.و غار نیز تمثیلی است از این عالم که همان سایه مثل است و تنها کسی که میتواند خود را به عالم حقیقی برساند فیلسوف است و وظیفه فیلسوف این است که خود را از این عقاید باطل وغیر عقلانی مردم درباره خدا وعالم هستی به دور کند و حقیقت را از خاستگاه حقیقی آن یعنی همان عالم مثل لایتغیر جستجو کند.

    منابع

    1- تاریخ فلسفه کاپلستون جلد1

    2- جزوات آقای دکتر ایلخانی

    3- برگرفته ازسایتwww.heirat.irمطالب این سایت طبق مجوز گنو قابل نشر است.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل
    دیدگاه و نظر نویسنده وبلاگ

    عالم مثل

    در بخشهای دیگر به عالم مثل شااره شد، اما بد نیست در اینجا اشارها یمجدد به آن بکنیم.

    به راستی بشر در سنجش عوامل متافیزیکی هنوز به پیشرفت‌های قابل توجهی نرسیده است. این خود جای درنگ و سوال است که چرا؟

    دیدگاههای مختلفی در این مورد وجود دارد که هرکدام به تنهایی و نیز مجموعا، تاریخ سیر بشری در مورد مواجهه با مسائل متافیزیکی را شکل داده است.

    برخی از فلاسفه مذهبی خصوصا فلاسفه اسلامی با توجه به اشاره‌ای که در قرآن اشاره می‌کند که خداوند می‌فرماید «من از رگ گردن به شما نزدیکترم» می‌گویند که عالم متافیزیک و در راس همه آن خداوند امری فطری و ذاتی است. در اینجا شاید بتوان به دیدگاه اقلاطون نیز اشاره کرد. وی نیز معتقد است ما از آنجاییم و به دلیل حلول در قالب جسمی آن جا را فراموش کرده‌ایم و هدفمان بازگشت و شناخت آن عالم اصلی است. در هر صورت آنچنان که من مطالعه کردم در این مورد تحقیق کاملی در این مورد انجام نشده و بیشتر آراء در این مورد هنوز متعلق به افلاطون می‌باشد و جا دارد که محققان عزیز و جوانان در این راستا بیشتر قلم‌فرسایی کرده و انتشار دهدند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عالم مُثُل