تاریخ : 29 مرداد 1396
زمان : 14:04:20
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 401 بار
  • بازدید دیروز : 864 بار
  • بازدید ماه : 21659 بار
  • بازدید کل : 558723 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    اتفاقی که حیرت جهانیان را برانگیخت


    چندی پیش در منطقه فینیکس واقع در آریزونا در کشور آمریکا، کشاورزیبنام دیوید هادسون به ماده سفید رنگی که در سرتاسر زمینهای زراعی گسترده بود مشکوک شد و مقداری از آنرا به آزمایشگاههای معتبر سپرد تا به اوبگویند که این ماده سفید رنگ متشکل از چه مواد اولیه ای است. اما در عینناباوری، پاسخ آزمایشگاه این بود:You Have Pure Nothing یعنی شما یک مادهای دردست دارید که خالصاً هیچ چیز مشخصی که در جدول عناصر تعریف شده باشددر آن به چشم نمی‌خورد! اما پس از چندی یک آزمایشگاه روسی به روش آزمایشآمریکاییها شک کرد و روش جدیدی را برای آنالیز این ماده عجیب پیش روگذاشت که صحیح‌تر بود و بلاخره پرده جادویی کنار رفت و عنصر تشکیل دهندهرخ نمود. این ماده شکل دیگری از اتم‌های طلا بود که بصورت یک نانو رشته «رشته‌ای از الکترونها که از پی هم قرار می‌گیرند و شکل یک تسبیح نخ شده رادارد» در آمده بود. نام علمی آنORME یا OR MUS مخفف Orbitally Rearranged Monotonic Element می‌باشد. آزمایشات بعدی، اما، حیرت‌آورتر بودند. برایوزن کردن آن، یک پیمانه خالی را ابتدا وزن کردند و سپس مقدار مشخصی ازاین گرد سفید رنگ را درون پیمانه ریخته مجدداً وزن کردند و در عین ناباوریدر تمام این توزینها، همواره وزن پیمانه+وزن گرد سفید رنگ از وزن پیمانه یخالی “کمتر” بود!!!!!!! آزمایشی که چندین بار تکرار شد و همواره یک پاسخ راارائه می‌داد. گویی که 40 درصد از جرم این ماده در جهان ما و 60 درصد دیگرآن در جهانی موازی با جهان ما سیر می‌کند.

    نکته مهم زمانی به چشم آمد که محققان، پیمانه ی لبریز از ماده سفیدرنگ را حرارت دادند و مشاهده کردند که در حرارت بسیار بالا وزن پیمانه بهسمت صفر گرم سوق پیدا کرد. یعنی «با حرارت دادن به این ماده، می‌توان جاذبهرا دفع نمود». ناسا با بهره گیری از این ترکیب جدید طلای بسیار ناب (The Pure Gold) توانست ماده جدیدی اختراع کند با نام آیروژل (AeroGel) که بهخودی خود از هوا سبک‌تر است و فرم خالص آن می تواند در هوا شناور باشد وهمچنین با حرارت دادن به آیروژل، این ماده می تواند وزنهایی بیش از وزن خودرا نیز در هوا معلق نگاه دارد. ناسا از این ژل در تحقیقات گسترده‌ای بهرهمی‌برد. علاقه مندان به آثار سیچین توجه فرمایند) معبدی متعلق به راهبان مصرباستان کشف شد که درون آن آکنده بود از پودری سفید رنگ! آزمایش این مادهنشان داد که شباهت زیادی بین این پودر تازه کشف شده با نانو رشته طلاوجود دارد. مصریان باستان به این ماده “مفکات” می‌گفتند و راز تهیه آن دردست راهبان مقدس بوده است. ترکیب مفکات با حرارت می‌توانسته بی وزنی رابهمراه آورد و شاید راز چگونگی ساخته شدن اهرام عظیم مصر در همینجا نهفتهباشد. به این نکته توجه کنید: نام تمام اشکال هندسی (چه به فارسی و چه بهلاتین) مستقیما به شکل هندسی آنها اشاره می کند. مثلاً دایره از دوار بودنمی گوید، مثلث از سه ضلعی بودن. اما در این بین نامی که برای شکل هندسی “هرم” در نظر گرفته شده یک استثنای عجیب است. هرم در لاتین Pyramid ترجمهشده که از ترکیب دو کلمه ی Pyro بمعنی “آتش” و Amid بمعنی “گرفته شده” تشکیل شده است. بنابراین Pyramid یعنی Fire Begotten یا از آتش گرفتهشده!!! حتی اسم عربیِ “هِرم” نیز از ریشه هُرم بمعنی حرارت و داغی گرفتهشده و اشاره‌ای به شکل هندسی آن ندارد.

    می‌توان خصوصیات پودر سفید طلا را به اینگونه بر شمرد:

    1-خاصیت ضد جاذبه در حرارت های بالا.

    2-خاصیت ابر رسانایی در حرارت بالا.

    3-اتصال کوانتومی به دیگر جهانهای موازی Quantum Entanglement

    4-عدم مشابهت با ساختار عناصر جدول مندلیف.

    5-درصورت برهم خوردن ساختار رشته ای، با نوری بسیار درخشان منفجر می‌شود.

    6-بدلیل ساختار اتمی تک رشته ای، امکان تبدیل این ماده به مواد دیگر وجود دارد.

    7-درصورت مصرف خوراکی، افزایش کارآیی مغز انسان را در دو نیمه چپ و راست بدنبال دارد.

    8-در صورت مصرف خوراکی، افزایش طول عمر DNA که متعاقباً طول عمر انسان را بدنبال دارد.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    داستان شبح بوتادون

     
    کشیش راندول و روح بوتادون افسانه‌ی است که اغلب اهالی شهر کرتی آ را در خردسالی شنیده‌ند از دفترچه خاطرات این روحانی اندیشمند که در یک مدرسه ادبیات تدریس می‌کرده و نیز در یک درمانگاه محلی فعالیت داشته دریافته‌ند که در سال 1665 در دهکده ما شیوع پیدا کرد ودر مدرسه ما هم بسیاری مبتلا شدند و جان باختند یکی از افرادی که به این مرض دچار شد جان الیوت پسر بزرگ ووارث الیوت مالک تربورسی بود که جان پسر فوق‌لعاده‌ی بود و انزده سال بیشتر نداشت و به خاطر علاقه‌ی که به او داشتم پذیرفتم  که موعظه‌ای در مراسم تدفین وی داشته باشم.
    من مراسم وعظ را پیش روی تابوت و در حضور جمعیت سوگوار به پایان بردم بعد از مراسم آقای بلایت از بوتادون که تحت تاثیر موعظه من قرار گرفته بود و این بیشتر به علت این بود که تنها پسر او که همچون جان شخصیتی بی‌نظیر داشته با حوادث غیر منتظره‌ای که برایش پیش آمده تمام آرزوهای پدر و مادرش را نقش بر آب کرده و بسیار منزوی و مغموم شده است از من خواستند که شب به همراه آنها به بوتادون محل زندگیشان بروم و من قول دادم تا شب بعد به آنها سری بزنم.
    بوتادون محل زندگی بلایت سالخورده ملکی خصوصی بود که به سبک خانه‌های قرن پانزدهم ساخته شده بود خانه با حصارهای بلند احاطه شده بود و داخل آن عمارت با شکوهی بود و منظره چشم‌گیری ایجاد کرده بود. سبک خانه بسیار قدیمی بود و قدمت آن موجب می‌شد تصور کنی احتمالا این عمارت شاهد حوادث خارقالعاده‌ای بوده است. وجود اتاقی جن زده یا اسطوره‌ای در آنجا بعید به نظر نمیامد. کشیش راندول طبق قرار به آنجا می‌رود و با کشیش دیگری که او هم به خانه دعوت شده بود آشنا می‌شود و در لابلای صحبتهایشان آن کشیش بحثی را پیش می‌کشد و از او میخواهد که در حل آن مساله کمک کند.
    سر صحبت را چنین باز می‌کند که پسر آقای بلایت که پسر باهوش و با ذکاوتیست مدتی است ساکت و گوشه گیر شده است و بدتر آنکه بسیار پرخاشگر و تند خو شده و اغلب تنها و گریه می‌کند اوایل دلیل رفتارش را مخفی میکرد اما دیری نپایید که نتوانست ایستادگی کند و دلیلش را چنین شرح داد: هر روز در محلی خاص که نی‌زاری با حصارهایی ازسنگهای بزرگ گرانیتی است با چهره رنگ پریده و محزون زنی روبرو میشود که عبایی بلند به تن کرده و در حالیکه یک دستش را به کمر زده با دست دیگرش به دور دستها اشاره می‌کند و مانع رفتنش می‌گردد به گفته پسرک اسم آن دختر دورسی دینگلت است که از بچگی آنها همدیگر را میشناخته اند و اغلب با والدینش به منزل آنها می‌آمدند.
    اما عجیب بودن مساله در این است که دخترک سه سال پیش مرده است و پسر هم در مراسم خاکسپاری او شرکت کرده است و خود با چشمانش دیده است که دختر در تابوتش دفن شده است. او می‌گوید که موها و بدن دخترک آنقدر نرم و ظریف و سبک هست که گویی مادی نیست و وقتی به او خیره میشوی محو می‌شوند اما چشمان ثابتی دارد که کوچکترین حرکتی از خود نشان نمی‌دهد و حتی در مقابل تابش خورشید حالت خود را حفظ می‌کند.
    پسر می‌گوید که یک بار هم نشده که از آنجا بگذرد و و آن شبح را نبیند ولی این شبح هرگز در هنگام دیگری بر او ظاهر نشده. در ادامه اقامت ما در منزل والدین پسر نظر مرا در این مورد خواستند و من گفتم که باید خودم با پسرتان صحبت کنم چونکه موضوع عجیبی است واو داستان خود را با حوصله و خشوع بسیار برایم تعریف نمود پس از اتمام صحبتهایش از او خواستم تا روز بعد به ان مکان برویم. روز بعد صبح زود، قبل ازبرخاستن اهالی محل به طرف مکان مورد نظر براه افتادیم پسرک ظاهری آرام داشت ولی من اعتراف می‌کنم کمی دلواپس بودم. چرا که احتمال می‌دادم یکی از خبیث ترین اشباحی باشد که انسان می‌تواند با آن مواجه شود. هنوز به محل مورد نظر نرسیده بودیم که شبحی را که به سمت ما پرواز کرد دیدیم.
    ظاهر و ویژگیهای شبح کاملا طبق توصیف پسرک بود صورتی چون گچ و سفید ورنگ پریده و چون سنگ بیروح و موهایی مانند مه تار و ناواضح بودند. چشمانی ثابت و بی‌حرکت که به جای چشم دوختن بر ما به چیزی در دور دستها خیره شده بود. درست همچون قایقی در رود او از کنار ما عبور کرد.
    رنجی توام با افسوس بر من مستولی گشت و باید بگویم که دیدن یک روح در روشنایی روز برایم بسیار ترسناک به نظر رسید. متاثر از حضور آن نتوانستم حتی کلمه ای بر زبان بیاورم و تا زمانی که او محو شود سر جایم خشکم زد. نکته جالبی که باید بازگو کنم این بود که سگ محبوب پسرک آن صبح ما را همراهی می‌کرد و به محض اینکه شبح به ما نزدیک شد ناگهان حیوان بیچاره شروع به زوزه کشیدن کرد و با حالتی متوحش پا به فرار گذاشت پس از آن واقعه به منزل برگشتیم و من سعی داشتم پسرک و والدینش را آرام کنم و وقت رفتن از منزل آنها قول دادم پس از روبراه کردن برخی کارهای معوقه‌ام به آنجا بر گردم و به دنبال راهی برای حل این مسئله باشم.
    دهم ژانویه 1665 تقاضای ملاقات با اسقف اعظم را کردم و ملتمسانه خواستار شرفیابی شدم. آنچه را دیده بودم برای ایشان بازگو کردم و از وی خواستم که اجازه اقدام به احضار ر روح را به من بدهد تا آن خانواده را از دردسری که ایجاد شده است نجات بدهم. در نهایت کشیش اعظم دلایل مرا مورد تایید قرار داد و تذکرات لازم در ان زمینه را به من داد و من همه آنها را پذیرفتم.
    سپس او به منشی خود دستور داد تا کتابچه‌های مذکور را بیاورد و هنگام رفتن به آرامی در گوشم زمزمه کردند که برادر روندان این موضوع بین خودمان مسکوت بماند. این گفتگو بین کشیش روندان و کشیش اعظم باعث شد که او پشت گرمی و اعتماد به نفس کافی را برای مواجهه شدن با آن شبح را پیدا کند.
    او در ادامه یادداشتهایش می‌نویسد در یازده ژانویه فورا به منزل بازگشتم و خود را برای فردا آماده کردم روز بعد در حالیکه از هر نظر مجهز بودم خود را به بوتادون رساندم صبح زود به تنهایی راهی محل مورد نظر شدم به آنجا که رسیدم همه جا در سکوت مطلق بود و اثری از شبح نبود درست در همان نقطه ای که شبح را رویت کرده بودم دایره ای ترسیم کردم و از آن پنج ضلعی ساختم و در مرکز آن برای خودم سنگری ساختم با پایان رسیدن این کار به سمت جنوب پنج ضاعی حرکت کردم و رو به شمال ایستادم مدتی نسبتا مدید به انتظار نشستم تا سر انجام خفقانی در هوا احساس کردم و صداهایی مواج به گوشم خورد. دیری نپایید که شبح ظاهر شد و رفته رفته به من نزدیکتر شد. من نسخه کاغذی خودم را باز کردم و با صدای بلند شروع به خواندن کردم. ناگهان شبح ایستاد و من شک و تردید را که در چهره اش بود دیدم آن عبارت را دوباره تکرار کردم و همینطور برای بارهای بعدی سر انجام او مطیعانه وارد پنج ضلعی شد و بی هیچ حرکتی آنجا ماند و با وارد شدن در پنج ضلعی متوجه شدم که ناگهان دستش را که دراز بود و به جایی دور اشاره میکرد پایین انداخت. اعتراف می‌کنم که در طول این مدت زانوهایم به شدت می‌لرزید و عرق سردی همچون باران از سر و صورتم می‌ریخت پس از چندی آرامشم را باز یافتم و می‌دانستم که شبح تا موقعی که در پنج ضلعی هست مطیع و سربراه است و من می‌توانم بر او تسلط داشته باشم دستورات را طبق گفته‌های کتاب مو به مو اجرا کردم و سوالاتی پرسیدم که او به همه پاسخ داد از او پرسیدم چرا در استراحت به سر نمی‌بری گفت به خاطر گناهی که از دیگری سر زده ازو پرسیدم چه گناهی و از جانب چه کسی و او کل ماجرا را برایم گفت و من نمی توانم انرا در اینجا یادداشت کنم.
    در ادامه صحبتهایش گفت که می‌تواند برای اطمینان نشانه‌هایی بیاورد و ثابت کند که او یک روح واقعی است و اضافه کرد که تا پایان سال طاعون مرگباری در سراسر کره خاکی شیوع پیدا می‌کند و هزاران نفر را به هلاکت می‌رساند سپس پرسیدم که چرا آن پسر جوان را می‌ترساند و او گفت چون پسر پاک و بی گناهی است برای ارتباط مناسب بود. حرفهای زیادی بین من واو رد وبدل شد که لازم نمی‌بینم همه آنها را به قلم بیاورم روز بعد با طلوع خورشید به همان محل رفتم چندی نگذشت که شبح ظاهر شد این بار نسبتا آرام‌تر بود.
    ازو پرسیدم آیا قادر است فکر مرا بخواند و او در جواب گفت خیر ما تنها قادر به فهم آن چیزهایی هستیم که می‌بینیم و حس می‌کنیم و ناگفته‌ها و آنچه در سینه می‌گذرد بر ما پوشیده هست بنابراین به او گفتم که فرد خاطی و گناهکار را پیدا کردم و نامه‌ای را که آن فرد از روی ندامت نوشته بود و در آن متعهد شده بود جبران مافات کند برایش خواندم آنگاه او گفت صلح و صفا در میانتان حکمفرما باشد و در حالی که به آرامی بسوی مغرب می‌رفت محو شد و از آن به بعد هرگز ان شبح در آنجا دیده نشد و به آرامش جاویدان پیوست مطلب بالا برگرفته شده از کتاب دیورنال به قلم کشیشی ساده دل در قرن هفدهم است که عقاید خود را نسبت به آنچه دیده بود و شنیده بود و کمی هم آمیخته به خرافات اظهار کرده بود ولی بسیاری از مردم این سخنان او را ناشی از ایمان و پاکی بیش از حدش می‌دانند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    سایه مرگ در آسانسور

    فردریک بلک وود – یکی از سیاستمدار های انگلیسی – داستان عجیبی را در زندگی اش نقل می‌کند. او گفته که شبی در خانه دوستش در ایرلند را سپری می کرد. ناگهان طبق توصیف خودش، وجود موجودی مهیب و غیرقابل توصیف را در خانه حس می کند. او صدای ناله‌ای را می شنود، او با ترس از خانه بیرون می‌آید و مردی را می‌بیند که تلوتلو خوران در زیر نور مهتاب تابوتی را با خود حمل می کند. دافرین وقتی از نزدیک چهره مرد را می‌بیند وحشت زده می شود. آن قیافه به قدری زشت و شیطانی بود که وی هرگز آن را فراموش نکرد. وقتی چند گام به مرد نزدیک شد ناگهان او و تابوت نا پدید شدند. او این حادثه را در دفتر خاطراتش نوشت. سال ها گذشت، تا این که در سال 1981 او سفیر انگلستان در فرانسه شد که در هتلی در پاریس مجددا آن موجود را دید.

    او در هتل منتظر آسانسور بود، ولی وقتی وارد آسانسور شد با دیدن چهره متصدی آن جا خورد. دوباره همان چهره شیطانی و زشت را پیش روی خود دید. لد دافرین از سوار شدن به آسانسور خودداری کرد و وقتی به طبقه همکف هتل رسید صدای مهیبی شنیده شد، آسانسور سقوط کرده و تمام افراد داخل آن کشته شده بودند. به در خواست دافرین پلیس امنیتی جست و جوی گسترده‌ای برای پیدا کردن هویت آسانسورچی آغاز کرد، اما هرگز موفق نشد بفهمد که این مرد از کجا آمده و هویت اصلی او چه بوده است.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    قتلی عجیب

    یکی از ماجراهای عجیب پلیسی در سال 1888 در یکی از سواحل فرانسه اتفاق افتاده بود. ماجرا از روزی شرع شد که تاجری به نام آندره مونه به همراه همسرش وارد شهرکی ساحلی به نام سن آدرز می‌شوند تا تعطیلات را سپری کنند. مونه در اواخر شب هتل را ترک می‌کند ولی دیگر برنمی‌گردد. فردای آن روز پسر بچه‌ای جسد او را در حالی که یک گلوله در سینه داشت در کنار ساحل مشاهده می‌کند و ماجرا را به پلیس اطلاع می‌دهد. پلیس فرانسه یکی از جوان‌ترین و بهترین کارآگاهان خود را برای حل ماجرای قتل مونه به آنجا می‌فرستد. کارآگاه «لی درو» در پیدا کردن سرنخ فوق‌العاده بود ولی این بار هیچ سرنخی به دست نیاورد. همه چیز برای او عجیب بود. او وجب به وجب اطراف صحنه جرم را با دقت بسیار بالا بررسی کرده بود اما هیچ چیز مشکوکی پیدا نکرد و خواب از او گرفته شده بود. مرد مقتول دشمنی نداشت و همسرش تنها وارث او بود که تمام آن شب را در هتل به سر می‌برده. «لی درو» دوباره به محل پیدا شدن جسد رفت و وجب به وجب آنجا را گشت. ناگهان او جای پایی را پیدا می کند که باعث می‌شود بدن او بلرزد. او مرد قاتل را به خوبی می شناخت. قاتل خود او بود و جای پا مربوط به کسی بود که انگشت پای چپ نداشت. او در کودکی انگشتان پای چپ خود را از دست داده بود و کابوس‌هایی که در آنها خود را یک قاتل می‌دید اکنون واقعیت داشتند. پزشکان اعلام کردند که او نوعی بیماری دارد که شب‌ها خطرناک شده ولی در روز عادی است. درو از اعدام نجات یافت ولی به حبس ابد محکوم شد، با این تفاوت که روز ها آزاد بود اما شب‌ها از غروب آفتاب تا طلوع خورشید باید در زندان می‌ماند. این کارگاه 51 سال حبس عجیب خود را تحمل کرد و در آخر در سلولش در گذشت.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    لوحه یادبود اسرار آمیز

    اهالی شهر «ماریون» در ایالت اوهایو امریکا، مدتهاست کهبه پدیده عجیب یک لوحه یادبود اسرآرامیز که در گوشه شرقی گورستان شهر واقعاست خو گرفته‌اند. این لوحه یادبود اثر جالب توجهی است از یک ستون باپایه‌ای از سنگ خارای سفید که با ظرافت بصورت مخروطی و نوک تیز در آوردهشده و یک سنگ تقریبا کروی شکل از جنس سنگ خارای سیاه که در روی آن قرارگرفته و بیش از سه فوت قطر دارد، تشکیل شده است، البته با ذکر این توضیح کهستون فوق در سال 1897 بر مزار «چارلز مرچانت» و 6 عضو خانواده‌اش گذاشتهشده است. یک روز صبح در اواسط تابستان کارگری متوجه شد این کره مرمری سیاهرنگ که بسیار هم سنگین است، در بالای ستون جابجا شده است. این سنک که صدهاپوند وزن دارد یقینا چندین سانتیمتر حرکت کرده بود. چرا که نقطه ای درزیره این کره که جسم فوق (تقریبا کروی می‌باشد) را به ستون پایه آن محکممیکرد نمایان بود. این نمی‌توانست کار اشخاص لاابالی که گه گاهگاهی از اینشوخیها میکنند، باشد..

    چرا که برای جابجائی این سنگ به جرثقیل نیاز بود. مسئولین قبرستان به منظور متوقف کردن هر گونه چرخش اضافی سرب مذاب به داخلفرورفتگی بالای ستون ریختند و آن دو را بهم محکم کردند. ولی دو ماه بعدکره سیاه بزرگ باز هم حدود 10 سانتیمتر دیگر چرخیده بود و باز هم نقطهمربوطه در قسمت پائین و جانبی کره مثل دفعه قبل در معرض دید قرار گرفتهبود!!! در میان جمع کثیر اشخاص کنجکاوی که برای تماشا و ابراز تعجب آمدهبودند چند دانشمند هم دیده می‌شد، یکی از آنها که زمین‌شناس بود بعد ازبررسی قرائن به این نتیجه رسید که حرکت این سنگ بزرگ به علت تصاعد نامعادلبوده است. یعنی یکطرف سنگ که رو به خورشید قرار داشته از طف دیگر آن کهدر سایه بوده گرمتر می‌شده و باعث حرکت این سنگ غول‌پیکر شده است. دیگرانبه خورده‌گیری از این نظریه پرداختند، چرا که اگر علت چرخش این بوده این سنگبایستی بطرف جنوب حرکت میکرد. در حالیکه در این مورد، چرخش بسوی سمت مقابل آن انجام شده بود!! بعد از درج یک رشته مقالات در روزنامه و مجلات وسروکله زدنهای بسیار درباره علت چرخش این سنگ، این لوح یادبود به فراموشی سپرده شد. هنوز عده معدودی برای بررسی آن می‌آیند و سعی دارند که برای آنتعریفی را پیدا کنند... ولی کره مرمرین سیاه گورستان «ماریون» همچنان به چرخش گاه و بیگاه خود ادامه میدهد...

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    آیا رویاها می‌توانند آینده را پیش‌بینی کنند؟

    همانگونه که اخیرا همه متخصصین نیز بدان اعتراف کرده‌اند پدیده رویاهای هشداردهندهیکی از متداول‌ترین انواع تجارب ذهنی غیر قابل تعریف است. بواسطه ماهیتویژه‌اش این امر بندرت قابل درک بوده و تحقیق در پیرامون آن بسیار دشوار می‌باشد. ذهن شگفت‌انگیز انسان داراری رمز و رازهای چنان زیادی است که تحقیقرا به مبارزه می‌خوانند و تا زمانی هم که ابزار بهتری در دسترس نداریم بهاین امر ادامه می‌دهد. پیشرفت‌هایی در این راستا صورت گرفته است ولی روندآن کسل کننده و بطئی است.

    برایثبت رویاهایی که هر ساله به مثابه پیش درآمدی به واقعیت رخ دهند کتابهایمتعددی به همین حجم لازم است. مادر این جا تنها موارد معدودی از آنهاکه مستحق توجه ویژه هستند و علت آن هم این است که با دلیل و مدرک قابلاثبات می‌باشند را می‌آوریم.

    1- رویای خانم وینی ویلکینسون

    بیاییدمورد عجیب خانم (وینی ویلکینسون) از شهر (شفیلد) انگلستان را در نظر گیریمکه یکروز بعدازظهر در تابستان سال 1962 دراز کشیده و چرتی زد. البته اینچرت زدن او نیز غیر عادی بود چرا که او بندرت می‌توانست در وسط روز بخوابد. از جنبه دیگری هم عجیب می‌نمود چون نه تنها خوابید بلکه رویا هم دید کهبرایش کمتر اتفاق می‌افتاد.

    درگزارشی که او متعاقبا به پلیس و سایر مقامات ذی‌صلاح داد اظهار داشت که ویدر رویایش دید کسی مستمرا و بشدت به در جلویی خانه‌اش می‌کوبد. وقتی درخواب درب را باز کرد توسط زنی که هیجان‌زده بنظر می‌آمد و وی را او تاآنوقت ملاقات نکرده بود روبرو شد. آن زن به خانم ویلکینسون گفت که شوهرشهمین الان از یک داربست سقوط کرده و بسختی مجروح شده است و تقاضا کرده کههمسرش فورا پیش او برود.

    دراین موقع بود که خانم ویلکینسون از خواب پرید. اگر چه او و شوهرش شش ماهبود که جدا از هم زندگیمی‌کردند و به فکر طلاق بودند ولی او کاملا از اینرویای عجیب دلواپس شده بود. او ساعت را که سه و دوازده دقیقه نشان می‌دادنگریست و به کارفرمایان شوهرش زنگ زده و خاطر جمع شد که حادثه‌ای رخ ندادهاست. در روز بعد درست ساعت سه و دوازده دقیقه بعدازظهر (گوردون ویلکینسون) شوهرش از داربستی که روی آن کار می‌کرد به طور غیرمترقبه‌ای به زمین سقوطکرد و در همان لحضه هم کشته شد.

     

    2- رویای ماریون هالبورن همسر پرفسور هالبورن

    دربهارسال 1915 میلادی سخنران برجسته بریتانیایی پرفسور (هالبورن) در حالمراجعت از یک سلسله خطابه در ایالات متحده بود که بسیار هم موفقیت بار بود.او جایی را در کشتی عظیم (لوییزیانا) که کشتی سریع و زیبایی بود رزرو کردهبود .

    درهمان زمان یعنی در ساعت اولیه بامداد 7 مه سال 1915 همسر او بنام (ماریون)در یک صندلی راحتی در کتابخانه‌خانه شان نشسته بود. او به خواب فرو رفت ورویایی دید که برایش در آن شرایط خیلی ناراحت کننده بنظر رسید. چرا که درآن رویا او بر روی عرشه یک کشتی عظیم اقیانوس پیما قرار داشت و در وضعوخیمی بسر می‌برد.

    کشتی بدجوری کج شده بود و قایقهای نجات دائم به درون آب پرتاب می‌شدند.ازدحام جمعیت که هیجان زده بودند زیاد بود – ولی هیچ نوع دلهره و شورشمشاهده نمی‌شد. خانم (هالبون) ظاهرا در روی عرشه بالایی کشتی که در حال غرقشدن بود ایستاده بود و یک افسر جوان کشتی به او نزدیک شد. خانم هالبورن ازاو پرسید که آیا شوهرش هنوز در عرشه است یا نه؟

    آنافسر فورا پاسخ داد که استاد قبلا کشتی را ترک کرده و در یک قایق نجاتاست. در این موقع او ناگهان خود را در حالیکه کاملا بیدار و هوشیار بود درکتابخانه خانه‌اش یافت. سر میز صبحانه آن روز صبح او این رویا را با سایراعضا خانواده اش در میان گذاشت ولی آنها با خنده آن را یک کابوس دیگرخواندند.

    ولیچند ساعت بعد رای آنها برگشت چون خبر رسید که کشتی عظیم (لوییزیانا) براثر حمله یک زیردریایی آلمانی در مجاورت ساحل ایرلند غرق شده و تلفاتانسانی بسیاری هم داده است. آنها بعدا دریافتند که پرفسور هالبورن به اشخاصزیادی در پوشیدن ژاکت نجات کمک کرده است تا اینکه به خودش هم دستور دادهشد تا به قایق نجات برود. پرفسور از این حادثه جان سالم بدر برد و وقتیماریون هالبورن به تشریح مشخصات افسر جوانی که وی در رویایش از او دربارهسلامت پرفسور سوال کرده بود پرداخت استاد بسهولت او را به عنوان همان کسیکه وی فرمان داد تا داخل قایق نجات شود شناسایی کرد... درست همانطوریکهافسر جوان در خواب عجیب خانم هالبورن به او توضیح داده بود.

    3- رویای همسر جوزف آمر (روث آمر)

    مغازهکفاشی (جوزف آمر) در قسمت فقیرنشین شهر (ایندیانا پولیس) آمریکا – یعنیقسمتی که قیمتها از ارزش مضاعفی برخوردار بود – قرار داشت. (جو) کارش راخوب انجام می داد و محبوب همه بود. او شخصی دوست داشتنی ساکت و کوچک اندامیبود که همیشه مشتاق بود تا هر کاری از دستش برمی‌آید برای سایرین انجامدهد . همه چیز برای جو و زنش (روث) و پسرشان (اسکار) که با افتخار ازدبیرستان فارغ التحصیل شده بود و یک ورزشکار برجسته و مایه افتخار پدر بودبخوبی و خوشی سپری می شد.

    البتهتا آن بعدازظهر داغ و سوزان 7 اوت سال 1962 در آن روز این مرد 67 ساله اهلسوریه مطابق معمول – بنا به کار در مغازه – بر سر میز نهار حاضر نشد. همسرش از خوابی که در آن کابوس وحشتناکی دیده بود پرید. او بعدها به پلیسگفت که در خواب شوهرش را در حال کشمکش با مردی که قبل از فرار از مغازهمکررا یک چکش بر سر او فرود می آورده است دیده است.

    خانمآمر بیدار شد و به ساعت نگاه کرد. شوهر او برای نهار خیلی دیر کرده بود وشاید او مطابق معمول به درخواست یک مشتری در مغازه‌اش مانده و در حالانجام کار فوری بوده است. او نیم ساعت دیگر صبر کرد ولی نمی‌توانست آن خوابهشدار دهنده را از ذهن خود بزداید. او مقداری غذا در سبدش گذاشت و با شتابروانه مغازه پینه‌دوزی که چند خیابان آن طرف‌تر بود شد.

    دربمغازه چهارچاک باز بود که البته در چنین هوای داغی غیر عادی نمی‌نمود ولیدر روی کف مغازه و پشت پیشخوان جنازه (جو آمر) افتاده بود! دستانش را باریسمان از پشت بهم بسته بودند و بعد با چکشی که در کنارش افتاده بود بطرزبی‌رحمانه‌ای تا دم مرگ به او ضربه زده بودند . دخل مغازه هم خالی بود وچنین می توان حدس زد که به خاطر آن جو جان خود را از دست داده است.

    پلیسبا بی میلی و اکراه به شرح داده شده توسط این زن درمانده از شکل و شمایلقاتلی که او چند ساعت پیش در خوابش دیده بود گوش داد. بطرز تصادفی به آنهاخبر رسید مردی که مشخصاتش با مشخصات داده شده توسط خانم آمر می‌خواند – درحالیکه در حال شستن خون از دستانش در توالت یک میخانه بود - چند دقیقه‌ایپس از قتل فجیع آقای آمر دیده شده است. مرد مشکوک نه تنها به همان ترتیبیکه خانم آمر گفته بود لباس پوشیده بود بلکه درست شبیه آن مردی که در رویایعجیبش دید بود.

    محاکمه (ویلیام ادموندز) قاتل آقای آمر در ماه مه سال 1962 در دادگاه (ایندیاناپلیس) برگزار شد. البته خواب خانم آمر به عنوان یک شهادت تلقی نمی‌شد اگرچه نقش مهمی در این پرونده ایفا می‌کرد. وکیل مدافع اظهار داشت که موکلشآنقدر تحت تاثیر مواد مخدر بود که نمی‌دانست در حین جنایت چه می‌کند. بااین همه هیئت منصفه رای بر گناهکار بودن ادموندز داده و او را بر طبق قانونمحکوم به حبس ابد برای جنایتی که بیوه مرحوم در خوابش شاهد آن بود نمود.

    4-رویایی که بمانند رویای خانم آمر بدیمن بود در خواب همسر آقای (ارنست تاپ) از شهر (ایست اورنج) در نیوجرسی هم آمد.

    درماه مه سال 1937 خانم (تاپ) خوابی دید و در آن شاهد بود که شوهرش توسط یکمرد کوتاه قد و مو بلند با یک کارد قصابی به قتل می‌رسد. آقای تاپ که یکآشپز پرسابقه در کشتی بخاری (سیتی آو نورفولک) بود به خواب زنش خندید. اوصراحتا التماسهای زنش را مبنی برلغو مسافرت بعدی‌اش در آن کشتی که از قبلبرنامه‌ریزی شده بود نادیده گرفت و آن رویا را مزخرف خواند. خانم تاپ کهاز این کابوس فوق‌العاده آشفته حال شده بود درباره آن به خانواده وهمسایگانش گفت و آنها را وادار کرد که شوهرش را مجاب نمایند تا از این سفرصرف نظر کند. عده ای از آنان کوشیدند تا اینکار را بکنند ولی موفقیتی کسبنکردند. او بیشترشان را مورد استهزاء قرار داده و گفت که کابوس وی پیامدطبیعی یک معده بیمار بوده است. یک تفسیر متعارف که راه بجایی هم نمی‌برد .

    ارنستتاپ بر طبق برنامه سوار کشتی شد. در شب شانزدهم ماه مه سال 1938 خانم تاپدوباره در خوابش مشاهده کرد که شوهرش در یک مشاجره با یک مرد کوتاه قد باموهای سیاه بلند به ضرب چاقو کشته می‌شود. او در حالیکه فریاد می‌زد (تاجسد را ندیده‌ام به آن دست نزن) از خواب پرید. ساعت در این موقع 5 بامدادرا نشان می‌داد.

    دربعدازظهر همان روز او تلگرافی از کشتی فوق که تازه در اسکله لندن لنگرانداخته بود دریافت کرد. در آن تلگراف آمده بود که شوهرش توسط یک فرداسپانیایی به نام (کریست ماگوریو) با چاقو کشته شده است... بعد قاتل ازعرشه به دریا پرید و سه ملوان که تلاش کردند او را از دریا بگیرند وقتیقایقشان در دریای متلاطم واژگون شد همراه قاتل غرق شدند... جزئیات آنکشمکش مرگبار که توسط صاحبان کشتی برای خانم تاپ تهیه شد دقیقا با جزئیاتیکه وی در خوابش دیده بود مطابقت داشت.

    5-(پائولوگریلو) کشاورزی بود که تمام 63 سال عمرش را در یک قطعه زمین کوچک درنزدیکی (تری ویگلانو) که در استان (برگامو)ی ایتالیا واقع است گذراندهبود. در بامداد 27 نوامبر سال 1952 پائولو مثل همیشه برای کار به مزرعه اشنرفت در عوض او تقریبا تمام آن روز صبح را پیش همسایه‌هایش بود و بدانها ازرویای عجیبی که شب قبل دیده بود تعریف می‌کرد.

    او می‌گفت :

    دیشبمن خواب یک دوست بسیار خوبم که در طی جنگ اول جهانی با من همسنگر بود رادیدم. من کنارش بودم که او بر اثر یک گلوله شلیک شده توسط یک تک‌تیراندازدشمن در آغوش من جان سپرد. در خواب دیشب او آمد و کنار تختم ایستاد. او دستمرا لمس کرد و وقتی به او نگاه کردم به من گفت: (گریلو) خودت را آماده کنامروز پیش من خواهی آمد.

    رفقایگریلو سعی کردند او را متقاعد کنند که نگران چیز بی‌معنایی است. آنهاگفتند که همه گاه‌گداری خوابهای بد می‌بینند. بعضی از آنها حتی خوابهایی کهدیده بودند و هیچ اثری نداشت را دوباره بازگو کردند. گریلو در حالیکه سرشرا تکان می‌داد رفت. آن روز آفتابی و گرم و روشن بود. زمین‌هایش احتیاج بهتوجه داشت ولی گریلو فکر کرد که ممکن است کار کردن در آن روز شگون نداشتهباشد. پس تصمیم گرفت بعدازظهر را در حال لمیدن روی یک صندلی قدیمی در جلویکلبه‌اش سپری کند... و هنگام غروب آفتاب روی همان صندلی در حالیکه بر اثرسکته قلبی مرده بود پیدایش کردند.

    6-نام (سر هنری ویلسون) در کتابهای تاریخ به عنوان فرمانده کل قوای بریتانیا دراوایل جنگ اول جهانی فهرست شده است. مراحل بعدی دوره زندگی متمایز وی شاملخدمت به عنوان عضو پارلمان به نمایندگی از شهر (نورت داول) (واقع در ایرلند) است. از آنجا که او یکی از دوستان خانم (لاندن دری) که یکی ازشخصیت‌های پر نفوذ و آلامد لندن بود – محسوب میشد طبیعی بود که آن خانم بهمنظور دعوتی از وی برای یک شب‌نشینی از خانه اش در ماه ژوئن سال 1922 متحملزحمات فراوان گردد. (سرهنری) را در یک کلبه دور افتاده شکاری در اسکاتلندپیدا کردند بنابراین او سیزدهمین و آخرین مهمان این ضیافت گردید. سرهنریاحتمالا از این که شماره سیزده باشد تکدر خاطری پیدا نمی‌کرد و میزبان همالبته اصلا در این فکرها نبود. چرا که هیچیک از آنها خرافاتی نبودند ... ولی شاید بهتر میبود که باشند !

    سرمیز شام سرهنری ویلسون در لباس شخصی حاضر شده بود که البته در آن زمانلباس سنتی او هم بشمار می آمد. همچنین آن شب وی بسیار پر روحیه بذله‌گو ومتبسم بود که تا حدودی از او بعید می نمود. شام موفقیت بزرگی بود و تقریباساعت 2 بامداد وقتی میزبان خسته – ولی خوشحال – برای استراحت به اتاقش رفتمیهمانان همه رفع زحمت کردند. آن شب (لیدی لاندن دری) که به ندرت خواب می‌دید خواب زنده و فراموش‌ناشدنی را دید.

    اوسرهنری را دید که در یونیفورم کامل نظامی سوار یک تاکسی می‌شود. او درصندلی عقب تاکسی تنها بود. لیدی لاندن ری وی را در خیابانهای لندن تعقیبکرد... در خیابانهایی که غالبا برایش آشنا بودند. تا اینکه تاکسی در جلویاقامتگاه سرهنری توقف کرد. لیدی لاندی دری فورا آنجا را در خواب شناخت.

    سرهنری پیاده شد پول راننده را پرداخت کرد یونیفورمش را مرتب نمود و بعد باشتاب به طرف درب خانه‌اش روانه شد. در همان حال تاکسی به راه خود رفت . سرهنری مشغول انداختن کلید به در بود که دو مرد ناگهان از پشت یک ستون کهدر آن حوالی قرار داشت بیرون آمده و بطرفش دویدند. آن دونفر ناشناس تپانچه‌هایشان را از زیر کتشان درآوردند. لیدی لاندن دری سعی کرد که هشداری بدهدولی هیچ صدایی از او خارج نمی‌شد. ژنرال صدای پاها را شنید ولی قبل ازاینکه بتواند برگردد یکی از مهاجمین از فاصله نزدیک به او شلیک کرد. یک لکهقرمز روی یونیفورم و بین استخانهای کتف ژنرال ظاهر شد. ژنرال شل شد و بادست چپش یک میله را چسبید . بعد با دست راستش یک شمشیر تشریفاتی کوتاه رااز نیام خارج کرد. همانطوری که رویش را بطرف مهاجمین برگرداند چندین تیردیگر شلیک شد و ژنرال در روی پله‌ها به زمین افتاد و بی حرکت ماند. مردانمسلح پا به فرار گذاشتند و در این موقع لیدی لاندن دری در حالیکه شدیدا عرقکرده بود و جیغ می کشید از خواب پرید.

    شوهرشدوان‌دوان خود را به او رساند و زن پریشان شرح این خواب وحشتناک را به ویگفت. آقای لاندن دری سعی کرد با اطمینان دادن به همسرش که فقط یک خواب بودهو ربطی به واقعیت ندارد و چیزی جز خواب و خیال نیست او را آرام کند. سرانجام وی برای اینکه ماجرا را به پایان برد یک تلفن دروغین به محل سکونتسرهنری زد و مثلا خاطر جمع شد که وی صحیح و سالم خوابیده است. ولی لیدیلاندن بری نمی‌توانست خود را از این باور که وی شاهد پیش درآمدی به قتلسرهنری بوده است خلاص کند. او آن خواب را برای دوستان متعددی تعریف کرد ولیهمه آنها به وی نصیحت کردند که آنرا فراموش کند و به علاوه با چنینمهملاتی ذهن سرهنری را نیازارد.

    دوروز بعد از رویای پرکش و قوس لیدی لاندن بری سرهنری ویلسون چنانکه برازندهسابقه شرکتش در جنگ بود انتخاب شد تا بنای یادبود جنگ را در ایستگاه (پدینگتون) پرده‌برداری کند. در تناسب با ماهیت آن رویداد سرهنری بایونیفرم نظامی در این مراسم ظاهر شد... بعد از خاتمه مراسم او تنها سواریک تاکسی شد و عازم خانه اش گشت.

    60 ثانیه بعد از اینکه پول راننده تاکسی را پرداخته بود و به درب خانه اشنزدیک می شد سرهنری ویلسون با صورت بر روی پله ها افتاده بود و دست راستشبر روی دسته شمشیر تشریفاتی اش قرار داشت. او به ضرب گلوله دو مرد مسلح کهاز صحنه متواری می‌شدند به قتل رسیده بود... درست همانطوریکه خانم لاندنبری در خوابش دیده بود.

    7-درموارد نادر خواب دیدن از فجایع دارای پایان خوشی است. مثلامورد (ژولیوسدتیمن) را در نظر بگیرید. خوابی را که در آوریل 1956 دید. مغازه آقای دتیمندر خیابان (هورون) کوچه (اونتاریو) واقع در شهر (کلیولند) از ایالتاوهایوی آمریکا واقع بود. در آن زمان شرکت (پارکاماتیک کلیوند) در حالساختن یک پارکینگ عظیم – درست دیوار به دیوار مغازه آقای دتیمن – بود.

    اودر خواب دید که این پارکینگ عظیم و مدرن بر روی مغازه‌اش خراب شده و آنرابا خاک یکسان کرده است. این رویا بقدر روشن وزنده بود که صبح روز بعد آقایدتیمن با یک دلال بیمه تماس گرفت و با کمال خوشوقتی بیمه نامه‌ای از اوخرید که در صورت وقفه در کار و کسبش تا 120 هزار دلار به وی غرامت پرداخت می‌کرد. دتیمن در ساعت 3 بعداز ظهر روز جمعه ششم آوریل 1956 این بیمه نامه رادریافت نمود.

    درصبح روز شنبه هفتم آوریل در ساعت 7 بامداد بنای جدید پارکینگ شروع به کجشدن کرد. مهندسین ساختمانی فورا به محل شتافتند و دوباره ساختمان را شمع‌زنی کردند. قسمت فوقانی ساختمان مرتفع پارکینگ هشت فوت در بالای سقف مغازهآقای دتیمن کج شده بود. شهرداری دستور داد که بنای جدید را ویران کنند ونیز در طی مراحل تخریب دستور به تعطیلی مغازه آقای دتیمن داد... و شرکتبیمه هم مجبور شد تا به وی غرامت بپردازد البته او باید ممنون هشداری که درخوابش بدو شده بود باشد!!!

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    تابوتها امشب بیقرارند

    جزیرهاوسل در دریای بالتیک کم وسعت بادخیز و صخره ای است . معروفیت آن بخاطرنوشابه هایی است که صادر می کنند و نیز بخاطر معمای کشف نشده قبرهای (آرنزبورگ) می باشد.

    آرنزبورگتنها شهر جزیره ای جهان می باشد و رسمی در میان خانواده ای ثروتمند آنجاوجود دارد که ایشان دست به ساختن جایگاههای اختصاصی می زنند و تابوتهایسنگین جنازه ها را برای مدتی قبل از انتقال به سردابه مجاور – برای تدفیننهایی – در آن نگهداری کنند.

    یکجاده به موازات گورستان امتداد دارد و در این جاده بسیاری از اینجایگاههای اختصاصی را می توان مشاهده کرد. یکی از آنها که متعلق به خانواده (باکزهودن) است از همه به جاده نزدیکتر می باشد و در آنجا بود که یکی ازگیج کننده ترین ناآرامیهایی که تا کنون ثبت شده بوقوع پیوست :

    وزیرمختار آمریکا در شهر ناپل ایتالیا (رابرت دیل اون) این موضوع را خمسیرمایه یک گزارش مفصل قرار داده و در آن به شهادت خانواده (بارون دو گولدناستاب) تلخیص شده است به شرح مردگان ناآرام (آرنزبورگ) می پردازد.

    درروز دوشنبه 22 ژوئن سال 1844 همسر یک خیاط به اسم (دالمان) برای زیارت قبرمادرش عازم گورستان شد. او دو بچه کوچکش را در گاری با خود برده بود واسبش را به یک تیرچه چوبی که در مقابل جایگاه اختصاصی خانواده (باگزهودن) قرار داشت بست. وقتی که چند دقیقه بعد او به طرف گاری برگشت اسبش را درحالتی بسیار هیجان زده یافت. حیوان شدیدا عرق کرده و ظاهرا وحشت زده بود. او یک دامپزشک را احضار کرد که به تجویز درمان جهانی آن روزگار پرداخت یعنیاز اسب خون گرفت .

    خانمدالمان برای بازگو کردن داستان عجیبش سری به (بارون دوگولدن استاب) در قصرییلاقی اش در (آرنزبورگ) زد. بارون خیلی مودبانه رفتار کرد ولی او کاملانسبت به این داستان احمقانه درباره یم اسب هیجان زده بی تفاوت بود. او سعیکرد که بدان زن بفهماند که شاید حیوان را یک زنبور گزیده است یا شاید جانورکوچکی آنرا ترسانده است . چرا که مادیان های پیر اصولا چموش و بداخلقهستند . گفتگوی آنها بدون اینکه یکی بتواند دیگری را متقاعد کند به پایانرسید.

    دریکشنه بعد اشخاص زیادی که اسبهایشان را در مجاورت آن جایگاه بسته بودندبعد از اختتام مراسم کلیسا حیوان را در حال لرزیدن از ترس یافتند. چند روزبعد روستاییانی که از همان نقطه عبور می کردند خبر دادند که از سرداب زیرآن جایگاه سروصداهای غرش خفیفی شنیده می شود. روزها سپری شده و باز هماسبها در همان محل بهمان وضع وحشت زده دچار می شدند. چیز غیرعادی ای در شرفوقوع بود و در این امر شکی نبود . ولی آن چه بود ؟

    صحبتها و گزافه گوییهای مبسوطی درباره آنچه که بایستی کرد انجام شد . شایدبهترین جواب این بود که یک تحقیق رسمی را ترتیب داد و به این وضع آشفته بهیکباره و برای همیشه پایان داد.

    دربدو امر خانواده (باگزهودن) با این مداخله سایرین مخالفت کردند. آنهااصرار می ورزیدند که تمام این ماجرا توطئه یکی از دشمنان خانوادگی آنهاستکه می خواسته با این حربه آنها را احمق جلوه دهد. پیش از آنکه آنها حتیایده یک تحقیق رسمی را مدنظر قرار دهند چند نفر از اعضاء فامیل خود رابرگزیدند تا به بازدید از جایگاه و سردابه زیر آن بپردازند و بعد به مقاماترسمی اجازه دهند تا خودشان بیایند و ببینند که خبری نیست و همه اینها چیزیبجز شایعات توخالی و پوچ نمی باشد.

    مفتشینخانوادگی بزودی دریافتند که چیز غیرمنتظره ای در انتظارشان است . تابوتهایسرداب همه در وسط اتاق روی هم چیده شده بودند . درب هیچکدام گشوده نشدهبود ولی همه نشان از جابجا شدن داشتند.

    گروهتفتیش با صبر و حوصله تابوتهای سنگین را دوباره سر جایشان – بر روی میلههای فلزی دور تا دور سرداب قرار دادند. آنها با دقت و وسواس خاصی دربسردابه را قفل کردند و ظانها را مهروموم نمودند و از روی احتیاط و محکمکاری بر روی آن سرب گداخته ریختند تا از دستکاری های احتمالی مصون باشند . برای چندین روز اوضاع و احوال عادی بود و هیچ گزارش دیگری از صروصداهایترسناک یا اسبان وحشت زده نرسید. بعد در یکشنبه سوم ماه ژوئیه اوضاع دوبارهآشفته شد.

    یازدهاسب در حالی که صاحبانشان در مراسم کلیسا شرکت کرده بودند و افسارشان همدر جلوی جایگاه بسته شده بود ناگهان رم کردند. عابران شاهد بودند که اسبهابدون هیچ علت مشخصی روی پاها بلند می شوند و جفتک می اندازند... حتی چندتایی هم برای رها شدن از بند خود را به زمین می زدند. تا زمانی کهصاحبانشان آگاه شوند 6 راس از اسبها روی زمین افتاده و قادر به برخاستننبودند و 5 راس از آنها با روش مداوای متداوله آن زمانی – یعنی خون گیری- نجات یافتند. سه راس از اسبها تحت معالجه مردند ولی روشن نشد که امر از خونگیری زیاد بود یا از ترس و وحشت بیش از اندازه ... چون چیزی از آنهم گفتهنشد.

    آنهاییکه در این جریان منحصر به فرد اسب های خود را از دست داده بودند بزودی بهشهروندان خشمگین و نگران ملحق شدند و شکایتی را تسلیم انجمن (کاتوزیان) آرنزبورگ کردند (یک دادگاه متشکل از روحانیون که بطور دوره ای در کلیساتشکیل جلسه می داد. ) این دادگاه هم مثل مقامات شهرداری دچار سردرگمی شد وقادر نبود که به تصمیم مقتضی برسد و در حالیکه در صدور رای اتلاف وقت میکرد دوباره تقدیر دست به کار شد.

    دراین اوضاع و احوال بود که یک عضو خانواده (باگزهودن) در گذشت . بعد ازمراسم کفن پوشی چند عضو خانواده مصمم شدند به بازدید از سردابی که شایع بوددر آن اتفاقات مشکوکی می افتد بپردازند. آنها مهروموم را ذوب کردند و دربرا گشودند ... با تعجب بسیار باز هم وضع داخل سرداب بهم ریخته و آشفته بود !

    یکباردیگر همه تابوتها در وسط سردابه روی هم تلنبار شده بودند و اینبار بعضی ازآنها سروته هم گذاشته شده بودند. یکی از تابوتها شکسته شده بود مثل اینکهبا خشونت آنرا از روی میه های فلزی که محل قرار گرفتنش بود پرتاب کردهباشند . کسی یا چیزی همه تابوتها را از محلهای مخصوصشان جابجا کرده و قبلاز اینکه آنها را روی هم در وسط سرداب بچیند یکایکشان را به این سو و آن سوپرتاب کرده بود.

    اعضایحیرتزده فامیل دوباره تابوتها را سر جاهایشان قرار دادند و دوباره درب راقفل و مهروموم کردند و سرب مذاب تازه روی آن ریختند ولی منتظر ماندند تابینند آینده برایشان چه حادثه ای را رقم خواهد زد.

    شایعهاین رویداد در سراسر جزیره پیچید و بدون شک مورد مبالغه هم قرار گرفت. بزودی به انجمن کلیسا هم اثبات شد که باید دست به کار شد. حالا هر کاری کهشده قبل از اینکه کل اوضاع از کنترل خارج شود. آنها مطابق رسم دیرین همهانجمنها تصمیم گرفتند که خودشان به تفتیش و بررسی محل بپردازند.

    خانواده (باگزهودن) هنوز با این دخالت مخالفت می ورزیدند و استدلال می کردند کهتهدیدی که بر ضد رفاه عمومی باشد وجود ندارد. آنها چنین می اندیشیدند کهرویداد فوق در صورت علنی شدن برای آبروی خانواده مخرب می شد ... بنابراینمخالف این تحقیق بودند.

    یکعضو خونسرد خانواده به دیگران خاطرنشان کرد که آنها اینک در وضعیت مطلوبیبرای خاتمه دادن به این حماقتها هستند. آیا آنها خودشان همین اواخر تابوتهارا مرتب نچیده بودند و آیا درب را قفل و مهروموم نکرده بودند ؟ پس از چهمی ترسیدند ؟ اگر آنها به یک تفتیش رسمی رضایت می دادند مطمئنا به نفعشانبود. او استدلال کرد حالا که خود خودشان تازه همه چیز را مرتب کرده بودندبهترین زمان ممکنه بود تا برای همیشه جلوی شایعات را بگیرند.

    خانوادهباگزهودن که تا آن زمان از این امر طفره می رفتند سرانجام پی به منظور ویبردند و به این امر رضایت دادند . آنها با درخواست تفشیش فی الفور انجمنکلیسا را دچار حیرت کردند و البته با تقاضایشان هم موافقت شد.

    (باروندوگولدن استاب) رئیس انجمن و کلیسا به همراه دو عضو خانواده باگزهودن بازهم تابوتها را در هم ریخته یافتند. این گروه هم که بشدت جا خورده بودندتابوتها را سر جایشان گذاشته و دوباره درب را مهروموم کردند . اینک معلومبود که چه کار باید کرد . بایستی فورا یک تحقیق جامع و کامل در رابطه بااین حادثه و با شرکت مقامات رسمی صوت گیرد.

    (بارون) از مقامات کلیسا خواهش کد که اسقفی را برای شرکت در این کاوش انتخاب کند واین خواسته هم مورداجابت قرار گرفت. اشخاص دیگری هم که در این بررسی نقشداشتند شهردار و یک پزشک بنام دکتر (لوس) و یک منشی برای کتابت دیده ها وشنیده ها بود.

    اینگروه هم قفلها و مهروموم را دست نخورده یافت و همچنین تابوتها را باز جمعشده و در وسط سرداب پیدا کرد. با این تفاوت که اینبار تابوتهای مادر بزرگ ودوبچه از اعضای سابق خانواده جابجا نشده بودند. هیچ کدام از صندوق هانشانی از دستکازی نداشت ولی گروه تصمیم گرفت برای خاطر جمع شدن از اینکهسرقت انگیزه این مزاحمتهای عجیب نیست دو تا از تابوتها را بازگشایی کردند. شک آنها بی اساس بود چرا که جواهرات روی بدن اجساد دست نخورده بود. آنهادوباره درب تابوتها را بستند ولی سوال این بود که متجاوزین چگونه داخل شدهاند؟

    ازآنجا که درب قفل و مهروموم شده دستکاری نشده بود بازسازان به این نتیجهرسیدند که بایستی کسی به درون سرداب تونلی زده باشد و بدین ترتیب با ایجادراه انشعاب نیازی به ورود از درب اصلی نداشته است.

    آنهاکارگرانی آوردند که به کندن کف سرداب مشغول شدند اما چیزی نیافتند. بعد درپیرامون جایگاه فوقانی یک خندق عمیق کندند ولی از هم نتیجه ای نگرفتند . گروه که کاملا متحیر شده بود ین امکان را در نظر گرفت که شاید حدس اولشانخطا بوده باشد و متجاوزین بطیقی از درب اصلی وارد شده اند.

    بنابراینتصمیم گرفتند که یک تله نبوغ آمیز برای آن (جن) و آن (پری)ها – یا هر چهکه بودند- بگذارند. آنها خاکستر چوب در کف آن سرداب ریخته و بعد درب را قفلومهروموم کردند. مقداری هم خاکستر نرم به پله های منتهی به جایگاه فوقانی وسرداب زیر آن ریختند و سپس برای اطمینان بیشتر و برای خاتمه دادن به اینجریان مضحک چندین نگهبان مسلح را برای 72 ساعت تمام در کنار درب آنجاگماردند .

    درطی این مدت نگهبانان چیز یرعادی ای ندیدند و صدایی هم نشنیدند . منشی گروهتمام این قضایا و اسامی همه افراد دخیل را یادداشت کرد. پس از سپری شدن سهروز گروه با اطمینان پله ها را پیمودند و به درب سردابه رسیدند. خاکسترهادر تمام طول راه دست نخورده بودند. سرپرست گروه مهروموم را شکست و درب رابازکرد.

    اینبار اغلب تابوتها در نقطه مقابل جایی که سه روز پیش اعضای گروه آنها رامرتب کرده چیده بود بطور سروته و قائم ایستاده بودند ! در حالیکه سر مردگانرو به پایین قرار داشت باز هم فقط تابوتهای محتوی مادربزرگ و آن دو طفلجابجا نشده بود.

    بازهم گروه مطمئن شد که سرقتی صورت نگرفته است و درب مخفی ای وجود ندارد آنهاتمام کارهایی را که از دستشان ساخته بود انجام داده و نتوانسته بودند دراین تلاش موفق به گشودن این رمز شوند. ایشان به اتفاق هم رای دادند که بهتراست تابوتها را از آنجا خارج ساخته و در جای دیگری به خاک سپارند که اینمایه خشنودی خانواده باگزهودن هم شد.

    مزاحمتهایعجیب مقبره خصوصی خانواده باگزهودن در جزیره اوسل مشابه گزارشهای ثبت شدهدر بایگانی کلیسای (استانتون) واقع در (سافولک کانتی) انگلستان است.

    درآنجا در یک مقبره خصوصی متعلق به یک خانواده فرانسوی تابوتها روی تخت هایچوبی و سنگین قرار داده شده بودند . ولی وقتی در سال 1755 درب سرداب براییک تدفین اضافی گشوده شد با تعجب بسیار تمام تابوتها را نامرتب و جابجا شدهیافتند. یکی از آنها که یک صندوق عظیم و پوشیده از سرب را می مانست درحالیکه در نقطه مقابل جایی که ابتدائا گذاشته شده بود پیدا شد ... درحالیکه برای بلند کردن آن به هشت مرد احتیاج بود انرا در حقیقت روی پلهچهارم پلکانی که منتهی به خارج از سرداب میشود یافتند. این تجاوز هم بدوناینکه قفل و مهروموم در شکسته شده باشد صورت گرفته بود.

    توضیحات اضافه :

    گزارشتحقیق رسمی دولت بریتانیا از مزاحمتهای بوقوع پیوسته در مقبره خانواده (چیس) در (باربادوس) در گورستان کلیسای مسیحیان بسال 1820 و گزارش دستکاریقبر (سر الکساندر ایوان مک گریگور) در ماه اوت سال 1943 . از هم درباربادوس در کتاب دیگر من به اسم عجیب تر از علم که توسط انتشارات (لایلاستوارت) در سال 1959 چاپ شده بطور مفصل شرح داده شده است.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    تابوتی که به خانه بازگشت

    یکی از عجیب ترین داستانهایی که من با ان سروکار داشتم اماتفاقااز همه مستند تر و مد لل تر است داستان مرگ وزندگی چارلز گوگلان می باشدکه در جزیره پرنس ادوارد واقع در ساحل شرقی کانادا به سال ۱۸۴۱ زاده شد اواز یک خانواده فقیر ایرلندی بود و وقتی به سن مدرسه رسید همسایگانش برایفرستادن چارلز به انگلیس به جمع اوری اعانه در بین خودشان مشغول شدند اوبالاخره با رتبه بالا موفق به فارغ التحصیل شدن گشت ولی در مقابل تعجبهمگان اعلام کرد که میخواهد هنر پیشه تاتر شود خانواده کوگلان به پایمردیدر تصمیماتشان معروف بودند و چارلز نیز از این قاعده مستثنی نبود وقتیوالدینش به او گوشزد کردند که در صورت رها نکردن ارزوی هنر پیشگی اش ازورود به خانه پدری محروم خواهد شد چارلز که خود نیز یک کوگلان واقعی بود.

    دوباره تصریح کرد که خللی در تصمیمش برای هنر پیشگیتئاتر وارد نشده است او در این حرفه که معمولا یکنفره و به عنوان فردی سریعالنتقال و با هوش که دارای زبانی نیشدار در قالب طنز بود خوش درخشیدکوگلان یک بار به ملاقات یک فال بین کولی رفت و از او شنید که در اوج شهرتشدر یک شهر جنوبی امریکا بدرود حیات خواهد گفت ولی خاطر نشان کرد که وی تابه زادگاهش در جزیره پرنس ادوارد مراجعت نکند ارامشی نخواهد داشت . کوگلانغالبا این پیش بینی عجیب را برای دوستانش بازگو می کرد و ظاهرا بدین خاطربود که تاثیر عمیقی رویش نهاده بود .

    در سال ۱۸۹۸ وقتی که نقش هملت را در شهر گالستون درایالت تگزاس که یک ایالت جنوبی امریکاست بازی می کرد بطور غیر مترقبه ای درگذشت و در گورستان همان شهر نبز دفن شد دوروز بعد گردباد مهیبی که تمامیان شهر بی پناه را زیر ورو کرده بود گورستان ماسه ای که او در ان به خاکسپرده شده بود را هم ویران کرد در اینماجرا تابوت محتوی جسد وی نیز ناپدید شد و اگر چه خانواده اش جایزه هنگفتی را برای یافتن ان پیشنهاد کردند ولی این تابوت پیدا نشد .

     در ماه اکتبر سال ۱۹۰۸ هشت سال و یک ماه پس از تند بادگالستون یک ماهیگیر ناشناس در جزیره پرس ادوارد صندوق بزرگی پوشیده از خزهو صدف را یافت که در نواحی کم عمق اب غوطه ور بود این صندوق محتوی تابوت وجنازه چارلز کوگلان بود که شامل پلاک نقره ایی که او با ان شناخته می شدهم بود او بالاخره به جزیره کوچک زادگاهش که سه هزار مایل از شهر محل دفنشفاصله داشت بازگشته بود درست همانطوری که ان فالگیر کولی چندین سال پیش ازان پیش بینی کرده بود ! چارلز کوگلان که توسط دریا به موطنش اورده شده بودسرانجام در گورستان جزیره در مجاورت کلیسایی که وی شصت و هفت سال پیش در انغسل تمعید داده شده بود …

    به خاک سپرده شد

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    کتابخانه وحشت آور

    یک کتابخانه عمومی شاید آخرین جایی باشد که می‌توان انتظار داشتیک شبح دید... یا حتی یک صدای شبح‌وار شنید. ولی به استناد گزارش (لورتالمبروسیس) که در مقاله‌ای در مجله (هیوستون پست) اواسط سال 1961 درج شدهاست‏ حادثه بسیار عجیبی در کتابخانه عمومی هیوستون در شرف وقوع بود. در اینمکان خیلی‌ها صدای غیر قابل اشتباه یک ویولون را شنیده‌اند. گاهی اوقاتفقط چندتایی نت به گوش می‌رسد ولی گاهی هم موسیقی تمام یک آهنگ را می‌نوازد. شدت صدا گاهی افزایش و گاهی کاهش می‌یابد. ولی نواختن آن بدون شبههکار یک استادکار نیست. برای مدتی اینطور استنباط می شد که اشخاص مزاحم برایآزار کارکنان کتابخانه با استفاده از رادیوهای جیبی دست به این کار می‌زنند ولی این عقیده رد شد چون هیچ ایستگاه رادیویی منحصرا به پخش نوایویلون نمی‌پردازد و البته با کیفیت بد و ناشیانه. بعد استنباط شد که مردمآزاری صدای ویلون را ضبط و از یک ضبط کوچک دوباره پخش می‌کند. ولی عیب اینکار این بود که حتی وقتی هیچ کس در کتابخانه نبود و فقط خدمه آن حضورداشتند این اصوات دلخراش باز هم به گوش می‌رسید. روزنامه هیوستون پست درتحقیقیتی که انجام داد متوجه شد که سرایدار سابق کتابخانه که مرده بودسالها پیش در یک زیر زمین در همان ساختمان زندگی می‌کرده است به او نسبتداده شده که ویلونی داشت و ساعتها در حال پرسه‌زدن در ساختمان به نواختن آنمی‌پرداخت. گاهی اوقات هم روی بالکن ساختمان می‌نشست و ساعتها از اینآهنگهایی که هم اکنون در ساختمان شنیده می شوند می‌نواخت. این سرایدار دیگررفته است ولی موسیقی‌اش هنوز در فضا طنین انداز است.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    قبر بدون چمن؟

    یکی از افرادی که سالها و حتی امروزه هم از آن صحبت می‌شود آقای «جان دیویس» می‌باشد. درشهر مونتگمری واقع در ولز صدها نفر جمع شده بودند تا شاهد مراسم اعدام یکانگلیسی بنام «جان دیویس» باشند. وی به جرم سرقت یک کیف در جاده محکومشناخته شده بود. «دیویس» دوستان اندکی داشت چون ساکنین «ولز» مردمان دارایتعصب قبیله‌ای بودند و آنها از این مرد جوان که برای کمک به یک بیوه محلیبه داخل جامعه شان آورده شده بود تا مزرعه پر درد سرش را بگرداند، متنفربودند. «دیویس» بخوبی از عهده این وظیفه برآمده بود تااینکه در جاده موردحمله دو نفر از اوباش محلی که کیف پولش را طلب می‌کردند، قرار گرفت. او ازاین کار امتناع ورزید و دعوا شروع شد. «دیویس» کتک مفصلی خورد و مهاجمینبعد از این کتک کاری در مقام توهین برآمده و او را تسلیم پلیس محلی کردند واز او بخاطر سرقت در جاده شکایت نمودند!

    آندو نفر شاکی بر علیه وی شهادت دادند و «دیویس» در دادگاه شنید که بهاستناد شهادت آنها محکوم به مرگ شده است. او با حرارت به مخالفت و اعتراض همبهتهمت وارده و هم حکم به دادگاه پرداخت ولی ثمری نداشت... وی در روبرویچوبه دار بود و فقط چند لحظه با مرگ فاصله داشت... «جان دیویس» دستراستش را به علامت سوگند بالا برد و با تضرع بیگناهی‌اش را اعلام کرد وافزود: «من می‌میرم، ولی بخدا متوسل می‌شوم که هیچ علفی روی قبرم نرویاند، تابدین وسیله بیگناهی‌ام ثابت شود!» در همان موقع دژخیم زیر پایش را خالیکرد و «جان دیویس» رهسپار دیار ابدیت شد.

    جسدش در محوطه کلیسای محلی دفن شد، ولی بزودی بر همه عیان گشت که مدفن اوتفاوتهایی را با سایر قبرها دارد. گور همه مردگان دیگر پوشیده از علفبود، اما قبر «جان دیویس» خالی و بدون علف ماند. مردم بدین موضوع دقت کردندو درباره آن صحبت نمودند. مسولین خجالت زده دستور دادند تا گور را با چمنبپوشانند، ولی چمن‌ها هم فورأ خشکیدند. «دیویس» در 6 سپتامبر سال 1821اعدام شد و همان روز هم وی را دفن کردند. در سال 1851 قبرستان تغییر شکلداده شد وقبرها با دو فوت از خاک تازه پوشانده شدند و تخم چمن روی آنهابه مقدار زیادی کاشته شد.

    در عرض دو هفته قبرستان مبدل به یک چمنزار دلگشاه شد بود...سراسر آ ن

    بجز قبر «دیویس» که بصورت مستطیلی شکل خالی از چمن بود!

    بازهم سعی شد تا روی آن را با کلوخه‌های چمن‌دار بپوشانند و نیز به آن کودزیادی دادند، ولی همه تلاش‌ها بیهوده بود. سرانجام جانشین‌های کشیش بخش تصمیمگرفتند تا آنجا را بحال خود رها کنند تا طبیعت به روند خود ادامهدهند... و چنین بود که به قبر «جان دیویس» حصار کشیده شد و دست نخوردهباقی ماند.

    این قبر تا به امروز به عنوان مدارکی به یادگار از مردی که برای اثباتبیگناهی‌اشآنرا از پیشگاه پروردگار طلب کرده بود، بدون چمن باقی ماندهاست!

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    ظهور تصاویر بحث‌انگیز برروی سنگ‌ها

    ماه اوت سال 1971 دو تصویر بر کف آشپزخانه‌ای در روستای بلز واقع در کاتاجنای اسپانیا بخودی خود و بنحو عجیبی ظاهر شد تلاش دانشمندان در ان عمرکاملا بیفایده بود و علی‌رغم تلاش فراوان به هیچ نتیجه قانع کننده‌اینرسیدند تا اینکه طبق دستور مقامات دولتی آن قسمت از آشپزخانه مورد حفاریقرار گرفت و در عمق پنج فوتی حفاری به قبرستانی دستجمعی رسیدند. آیا آنتصاویر متعلق به مردگان یا ارواح بود؟

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم
    صورتی روی دیوار

    همهجریان بدون مقدمه از وقتی شروع شد که پدر روحانی پاول رابرتز در حال ایرادموعظه صبحگاهی‌اش در روز شنبه بیستم زانویه 1963 بود یک خانم خانه داروجوان بنام ایونالو ناگهان به پا خواست و فریاد زد که می‌تواند مسیح راببیند او مویه میکرد او اینجاست او اینجاست حضاریکه یکه خورده بودندنگاهشان را به سوی نقطه‌ای بر روی دیوار کلیسا که تازه رنگ شده بود و آن زنبه آنجا اشاره می‌کرد معطوف کردند متاسفانه باید گفت چیز غیر عادی ندیدندولی خانم لو اصرار میکرد که می توانست صورت مسیح و در کنارش صورت کس دیگریکه نمی‌شناسند را ببیند همچنین او از اینکه باقی حضار قادر به دیدن آننبودند اظهار شگفتی می‌کرد شایعه این حادثه عجیب سریعا در ناسائو پراکندهشد و پدر روحانی رابرتز کلیسای خود را برای موعظه بعد از ظهر مملو از جمعیتیافت همچنین وی بدین نکته پی برد که خانم لو دیگر در ادعایش مبنی بر دیدنصورتها تنها نیست اغلب حضار پافشاری می‌کردند که آنها هم بوضوح سه چهره راتشخیص می‌دهند که تصویر متمایزتر متعلق به عیسی مسیح (ع) می‌باشد. لوتراوانز که نمایندگی روزنامه شیکاگو دیلی نیوز را داشت به کلیسا شتافت واظهارداشت که او هم بوضوح طرح سه چهره را در رویدیوار می‌بینند یکی از آنهامتعلق به بودا است که بگفته وی از تصویر مسیح کمتر متمایز بود وقتی کهاوانز به کنار دیوار رفت تصاویر ناپدید شدند ولی وقتی دوباره عرض اتاق راپیمود و فاصله گرفت آنها بوضوح قابل تشخیص بودند نقاشانی که اخیرا کلیسا راتجدید دکوراسین مورد سوال قرار گرفتند ولی آنها نیز قادر به روشن کردنمعما نبودند هیچیک از آنها به معنای واقعی کلمه هنرمند نبودند آنها فقط رنگرا با استفاده از غلتکهایی که اکنون برای همه آشنا است به دیوار کشیدهبودند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، عجیب‌تر از علم