تاریخ : 30 مرداد 1396
زمان : 03:26:36
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 147 بار
  • بازدید دیروز : 815 بار
  • بازدید ماه : 22220 بار
  • بازدید کل : 559284 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    آب حیات

    درباره کسانی که عمر طولانی کنند و روزگاری دراز در این جهان بسر برند، از باب تمثیل یا مطایبه می گویند "فلانی آب حیات نوشیده". ولی این عبارت مثلی بیشتر در رابطه با بزرگان و دانشمندان و خدمتگزاران عالم بشریت و انسانیت که نام نیک از خود بیادگار گذاشته، زنده جاوید مانده اند، به کار می رود. این ضرب المثل به صور و اشکال آب حیوان و آب بقا و آب خضر و آب زندگانی و آب اسکندر نیز به کار رفته، شعرا و نویسندگان هر یک به شکلی در آثار خویش آورده اند.

    ضمن افسانه هایی که مورخان و افسانه پردازان یونانی و مصری برای اسکندر مقدونی نوشته اند و تاریخ نویسان اسلامی آنرا ساخته و پرداخته کرده اند، داستان سفر کردن اسکندر به ظلمات و موضوع آب حیات است؛شرح داستان فی الجمله آنکه، اسکندر مقدونی پس از فتح سغد و خوارزم، از یکی از معمرین قوم شنید که در قسمت شمال آبگیری است که خورشید در آنجا فرو می رود و پس از آن سراسر گیتی در تاریکی است. در آن تاریکی چشمه ای است که به آن " آب حیوان " گویند. چون تن در آن بشویند، گناهان بریزد و هر کس از آن بخورد نمی میرد. اسکندر پس از شنیدن این سخن با سپاهیانش جانب شمال را در پیش گرفت و به زمین همواری رسید که میانش دره و نهر آبی وجود داشت. به فرمانش پلی بر روی دره بستند و از روی آن عبور کردند. پس از چند روز به سرزمینی رسیدند که خورشید بر آن نمی تابید و در تاریکی مطلق فرو رفته بود. اسکندر تمام بنه و اسباب و همراهان را در ابتدای ظلمات بر جای گذاشت و با چهل نفر مصاحب و صد نفر سردار جوان و یکهزار و دویست نفر سرباز ورزیده، خورشت چهل روزه برگرفت و داخل ظلمات شد.

    پس از طی مسافتی، ظلمت و تاریکی هوا و سختی و دشواری راه، اسکندر و همراهان را از پیشروی بازداشت، به قسمی که هر قدر به چپ و راست می رفتند، راه را نمی یافتند.

     

    باری، اسکندر و همراهان هجده روز تمام در ظلمت و تاریکی روی ریگهای بیابان پیش رفتند تا به کنار چشمه ای رسیدند که هوای معطر و دلپذیر داشت و آبش مانند برق می جهید. اسکندر احساس گرسنگی کرد و به آشپزش آندریاس دستور داد غذایی طبخ کند. آندریاس یک عدد از ماهیهای خشک را که همراه آورده بود، برای شستن در چشمه فرو برد. اتفاقاً ماهی زنده شد و از دست آندریاس سریده در آب چشمه فرو رفت. آندریاس آن اتفاق شگفت را به هیچکس نگفت و کفی از آن آب بنوشید و مقداری با خود برداشت و غذای دیگری برای اسکندر طبخ کرد.

    قبل از آنکه از ظلمات خارج شوند، اسکندر به کلیه همراهان فرمان داد ضمن حرکت آنچه از سنگ و چوب یا هر چیز دیگری که در راه بیابند با خود بردارند. معدودی از همراهان به فرمان اسکندر اطاعت کردند، ولی اکثریت همراهان که از رنج و خستگی راه به جان آمده بودند، اسکندر را دیوانه پنداشته با دست خالی از ظلمات خارج شدند. به روایت دیگر، اسکندر به همراهان گفت: «هر کس از این سنگها بردارد و هر کس برندارد بالسویه پشیمان خواهد شد». عده ای از آنها سنگها را برداشتند و در خورجین اسب خود ریختند؛ ولی عده ای اصلاً برنداشتند. چون به روشنایی آفتاب رسیدند، معلوم شد که تمام آن سنگها از احجار کریمه، یعنی مروارید و زمرد و جواهر بوده و همان طوری که اسکندر گفته بود، آنهایی که برنداشتند از ندامت و پشیمانی لب به دندان گزیدند و کسانی که برداشته بودند، افسوس خوردند که چرا بیشتر برنداشتند.

    دیر زمانی نگذشت که راز آندریاس فاش شد و به ناچار جریان چشمه حیوان و زنده شدن ماهی خشک را به اسکندر گفت. اسکندر از این پیش آمد سخت برآشفت و آندریاس را مورد عتاب قرار داد که چرا به موقع آگاه نکرده تا از «آب حیات» بنوشد و زندگی جاودانه یابد. اما چه سود که کار از کار گذشته، راه بازگشت نداشت. تنها کاری که برای اطفای نایره غضب خویش توانست بکند این بود که فرمان داد سنگ بزرگی به گردن آندریاس بستند و او را در دریا انداختند تا حیات ابدی را که بر اثر نوشیدن آب حیات به دست آورده بود با سختی و دشواری سپری کند و هیچ لذتی از زندگی جاودانه نصیبش نگردد. می گویند آندریاس هنوز که هنوز است، در قسمتی از دریای آندرنتیکوس جای دارد.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    راز شگفت انگیز آب حیات

    شاید بارها داستانهایی راجع به آب حیات یا آبی که عمر انسانها را زیاد می‌کند را از زبان بسیاری از پدر بزرگها یا مادر بزرگها شنیده باشید، داستانهای زیبایی که حتی بعضی از شاعران یا نویسندگان معروف نیز به آن پرداخته‌اند، اما آنچه که در این مقاله تقدیم شما می‌شود نه داستان است و نه شعر بلکه حاصل سالها تحقیق و تلاش دانشمندی است که برای اثبات وجود این آب سالیان درازی را دور از وطن خود سپری کرد تا راز عمر طولانی انسانهایی که در پنج نقطه جهان زندگی می‌کنند را بیابد گرچه این آب عمر ابدی به انسانها نمی‌دهد ولی سبب شده است که آنها طول عمری به طور متوسط بین 140- 120 سال داشته باشند. از جمله این مکانها می‌توان هونزا (Hunza) واقع در هیمالیا را نام برد که مردم آنجا سن متوسط 140- 120 داشتند.

    همچنین روستاهایی در فرانسه نیز وجود دارند که مردمان بسیار سالم با طول عمری قابل توجه دارند، که البته همه این موارد ارتباط نزدیک با آب موجود در آن منطقه دارد.

    دکتر هنری کوانادا Dr.Henri Coanda )) که به پدرعلم دینامیک مایعات معروف است و در سن 78 سالگی موفق به دریافت جایزه نوبل شد، به مدت شش دهه (60 سال) بر روی آب موجود در هونزا تحقیق کرد تا در‌یابد چه چیز سبب فواید بیشمار این آب برای بدن ساکنین آن منطقه شده است. او کشف کرد که این آب دارای خواص بسیار متفاوتی ازدیگر آبها‌ست. برای مثال نقطه جوش، نقطه انجماد و همچنین میزان کشش سطحی و ویسکوزیته(گرانروی) متفاوتی دارد. این محقق از آنجایی که دیگر پیر شده بود ادامه تحقیقات خود را به یکی از محققان جوانش که مورد اعتماد او نیز بود سپرد، این محقق جوان دکتر پاتریک فلاناگل Dr. Patrick Flanaga).) بود که او نیز به مدت سی سال دیگر هم بر روی این آب تحقیق کرد. او این آب را بارها و بارها سنتز کرد و خواص آن را مورد بررسی‌های دقیق قرار داد.

    دکتر فلاناگل سرانجام توانست مدل مصنوعی این آب را بسازد اما مشکل این بود که این آب همانند نوع طبیعی آن در هونزا پایدار نبود و با کوچکترین تکان یا حرکت، خواص خود را از دست می‌داد. زمانیکه این دانشمند بر روی مقاومت و پایداری آب کار می‌کرد، دریافت که ذرات کوچکی وجود دارند که به شکل کروی بوده و قطری در حدود 5 نانو متر یعنی 2000 بار کوچکتر از سلولهای قرمز خون هستند که دارای نیروی پتانسیل الکتریکی بالایی بوده که به نام پتانسیل زتا نامیده شد.

    این ذرات، نانو کلویید‌هایی بودند که با تداخلات الکتریکی که با اکسیژن و هیدروژن در داخل آبهای مذکور بوجود می‌آوردند سبب ایجاد ساختمانهای کریستالوییدی ظریفی می‌شدند. نکته جالب توجه این است که این کریستالوییدهای ظریف بسیار شباهت به کریستالوییدهای موجود در مایعی داشت که در اطراف سلولهای بدن و پروتینهای موجود در سلول‌ها وجود دارد، در واقع بدن طی مراحلی آبی را که ما بطور معمول مصرف می‌کنیم را تبدیل به این آبی می‌کند که در منطقه هونزا وجود دارد و دیگر بدن کسانیکه آب هونزا را مصرف می‌کنند، نیازی به تبدیل آن ندارد!

    یکی دیگر از خواص ویژه این آب این است که کشش سطحی آن خیلی کمتر از آبهای معمولی است در واقع اگر کشش سطحی آب معمولی 73دینس بر سانتیمتر باشد در این آب 45 دینس بر سانتیمتر است و این کاهش کشش سطحی در نفوذ بیشتر آب به درون سلولها بسیار کمک می‌کنند و نه تنها در آبرسانی سلولها موثرتر است بلکه در دفع بهتر سموم نیز موثرتر است.(همچنین در بررسیهای علمی‌ این آب شگفت‌انگیر موارد بسیاری نیزکشف گردید که بدلیل تخصصی بودن مبحث و طولانی شدن مقاله امکان بیان آن نیست.) سرانجام این محقق به کمک همسرش توانست این ذرات نانو را در یک محیط مایع تولید نماید که آنرا کریستالهای انرژی نامیدند و با اضافه‌کردن قطره‌ای از این آب به آب معمولی آنرا تبدیل به آب حیات بخش نماید و خواصی مشابه به آن را ایجاد کند. بدلیل تقاضاهای زیادی که از ایشان شد بیش از 10.000 شیشه تولید و در اختیار مردم قرار دادند تا اینکه به فکر تولید و فروش آن افتادند. البته قابل ذکر است که گفته می‌شود به دلیل عبور بزرگ راهها از نزدیکی منطقه هونز و نیز حضور جمعیت و رفت و آمد بیشتر، خواص آب این منطقه نیز دستخوش تغییراتی شده است که این نشانگر تاثیر منفی آلودگی‌های زیستی بر دنیای پاک و سالم اطراف ماست.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    ذوالقرنین و آب حیات

    شاید شما هم تا به حال در فیلم ها رمان ها داستان ها کارتون ها و… چیزی در مورد اکسیر جوانی و یا آب حیات شنیده باشید نمی دونم این طور هست یا نه؟

    ولی به هر حال موضوع امروز در مورد چشمه ای به نام چشمه ی آب حیات یا (عین الحیاه) می باشد.

    قبل از آنکه وارد بحث در این مورد شویم شما ابتدا باید با شخصی به نام ((ذوالقرنین)) آشنا شوید.

     

    ذوالقرنین کیست؟

    در حوادیث و تفاسیر کتب تاریخ از جمله محمد بن جریر طبری و همچنین در کتب آسمانی از جمله تورات و قرآن نام ذوالقرنین برده شده اما این که این ذوالقرنین که و چه کاره بوده مورد بحث دانشمندان و محققان اسلامی و همچنین روحانیون میباشد.

    دسته ای او را از اولاد فرشته گان میدانند بعضی او را حکیم میشناسند برخی وی را پادشاه روی تمام زمین دانسته اند گروهی او را پیغمبر مرسل و گروهی دیگر وی را پیغمبری که وی را سلطنت بخشیده اند میشناسند مانند سلیمان پیغمبر.

    این طور که از این گونه تفاسیر میشود فهمید آنست که وی شخصی بسیار قدرتمند بوده و خداوند زمین را تحت اختیار او قرار داد. وی با جنگ و جهاد به کشور گشایی می پرداخت کوهها و دشتها را زیر پا میگذاشت از گرما و سرما نمی هراسید و هموار و ناهموار برای او تفاوتی نداشت چرا که خداوند متعال وی را بر زمین مسلط و ابرها دشتها و کوهها و همچنین اطاعت سربازان را نصیب او کرده بود و مشیت خدا بر این قرار گرفته بود که او را به پیروزیهای با ارزش و فتوحات بی نظیری برساند.

    اما باید دید که نظر پیشوایان اسلام در این مورد چه گونه بوده است؟ از امام جعفر صادق پرسیدند که:

    آیا ذوالقرنین پیغمبر بود یا پادشاه؟ ایشان فرمودند:او نه پیغمبر بوده است و نه پادشاه بلکه بنده ای از بنده گان خدا بود که برای خدا کار میکرد خداوند هم تمام وسایل را در اختیار او گذاشته تا بر زمین حکم رانی و بندگان را به راه راست هدایت کند.

    ماجرای چشمه ی آب حیات

    در روایات آمده است که او را از حال فرشته خبر دادند که زندگی جاودان دارد.ذوالقرنین از فرشته ای پرسید:شرایط زندگی ابدی چیست؟گفت:خداوند آب حیاتی آفریده که هر کس از آن بیاشامد زندگی ابدی خواهد داشت و تا روزی که نفخه صور دمیده شود زنده خواهد بود.پرسید:آن چشمه ی حیات کجاست؟گفت در ظلمات پرسید ظلمات کجاست؟ جواب داد:که در مشرف و در روی زمین است وهیچ کس جز خدای تبارک و تعالی و هر آن که او بخواهد از مکان دقیق آن چشمه با خبر نیست و حتی من که از نزدیکان و مقربان درگاه الهی هستم از مکان اصلی آن بی خبر هستم این بگفت و از دیده ی او غایب گردید.

    (دوستان عزیز دقت داشته باشید که گفته شد چشمه ی آب حیات فقط در زمین موجود است اگر خوب دقت کنید متوجه چیز عجیبی میشوید و آن اینکه این جمله نشان دهنده آنست که در کهکشانها و کرات دیگر آسمانی نیز حیات وجود دارد ولی خداوند تبارک و تعالی آن را در کره ی زمین و در اختیار برترین موجودش یعنی انسان قرار داده است این حرف را میتوان از تاکید آن فرشته بر زمین فهمید و این که وقتی ذوالقرنین فهمید که چشمه ی آب حیات در زمین قرار دارد بسیار خوشحال گردید)

    ذوالقرنین با شنیدن این جمله بسیار خوشحال گردید و در صدد پیدا کردن آن بر آمد.وی تمام علماء و فقهای آن زمان را جمع کرد تا از آب حیات سراغ گیرد چون آن مجلس تشکیل گردید گفت:ای مردم خردمند و آگاه آیا شما از کتابهای پیغمبران و اخبار کهنه و دانشمندان خبری دارید که چشمه ی حیات خدا در کجای زمین است؟

    صحبت ها شد جوابهای مثبت و منفی بسیار داده شد.جوانی در گوشه ای نشسته و سخن نمی گفت او از فرزندان یکی از اوصیای پیغمبران بود.ذوالفرنین از مذاکرات آنها چیزی نفمید از این جوان پرسید:آیا تو اطلاعی داری؟گفت ای پادشاه علم این موضوع نزد من است.او شاد شد و از تخت پایین آمده و آن جوان را نزد خود نشانید و با او تفقدی کرد و سر تا پا گوش شد تا به حرف های او گوش نماید.

    آن جوان گفت:من درصحیفه ی آدم که از آسمان بر او نازل شد مطالبی خوانده ام که منظور تو در آنست. روزی که اسماء همه چیز به آدم تعلیم و نام و نشانی تمام چشمه ها و درختان مانند سایر چیزها در صحیفه آدم نوشته شد به او دادند و من در آن صحیفه خوانده ام که چشمه ای خداوند در زمین خلق فرمود که آن را آب زندگی ((عین الحیوه)) گویند و اراده حق بدان چنین تعلق گرفته است که هر کس توانست از آن چشمه بیاشامد همیشه زنده و جاودان خواهد بود و آن چشمه در تاریکی ظلمات است که انس و جن در آن جا راه نیافته است. ذوالقرنین گفت: ای جوان آیا تو میدانی آن ظلمات و آن چشمه کجاست؟ جوان گفت:آری در کتاب حضرت آدم (ع) خواندم که در سمت مشرق زمین است.ذوالقرنین شاد شد و دستور داد در اطراف کشور تمام حکما و اشراف و علماء و فقهاء را جمع کنند تا تعداد آنها به هزار حکیم و دانشمند رسید و دستور داد مهیای سفر شوند و تمام وسایل سفر را فراهم کرده و به طرف طلوع خورشید حرکت کردند.

    شاید آن زمان در مورد کرویت زمین چیزی نمی دانستند و اگر هم میدانستند مورد توجه و دقت قرار نمی دادند که هر چه بروند در سطح کروی زمین قدم میگذارند.به هر حال آنها این راه نا محدود را در مدت دوازده سال طی کردند تا به اول ظلمات رسیدند.دوستان عزیز شاید شما هم مثل من دچار شک و تردید در مورد این قضیه شوید که این داستان شبیه به افسانه ها و یا رمان های نویسندگان می باشد ولی وقتی من فهمیدم که نام ذوالقرنین در تورات و قرآن به مراتب برده شده و همچنین با توجه به احادیث و روایات حکایت شده از پیامبر اسلام و اوصیای ایشان این شک و تردید بیخود در من ازبین رفت و تبدیل به یقین شد به زودی زود اگر خدا بخواهد تفسیر کاملی رو به همکاری شما دوستان در مورد این قضیه خواهم نوشت و از شما دوستان عزیز هم درخواست دارم که اگر شما هم اطلاعاتی راجع به ذوالقرنین و چشمه ی حیات با ذکر منابع و مئواخذ دارید در قسمت نظرات و یا از طریق ایمیل به ما ارسال کنید تا دوستان دیگر هم از این مطالب سودمند استفاده داشته باشند.

    چنانچه از مفهوم اخبار و احادیث مربوطه و آنچه در مطالب تاریخی به دست می آید معلوم میشود تاریکی ظلمات محل چشمه ی حیات از نوع تاریکی شب و روز و تاریکی در افق نبوده است.

    در کنار ظلمات مسکن گرفتند لشکر خود را در آنجا مستقر نمود حکماء و دانشمندان را پیش خود فراخواند و گفت:ای خردمندان و عقلای قوم من قصد بر آن دارم که این ظلمات را طی کنم تا به آب حیات برسم.همه تعظیم کرده و گفتند:تو کاری میخواهی بکنی که هیچکس قبل از تو نکرده و هیچکس پس از تو معلوم نیست چنین تصمیمی بگیرد راهی که تو در پیش گرفته ای پیغمبران و رسولان نرفته اند و پادشاهان و پیشوایان نیز به فکر آن نبوده اند. ذوالقرنین گفت:من ناگزیرم که این راه را بپیمایم.گفتند ما میدانیم که اگر تو ظلمت را طی کنی به حاجت و مقصود خود میرسی بدون اینکه هیچ گونه مشقتی بر تو وارد آید اما از این میترسیم در ظلمات به تو آسیبی رسد که سبب هلاکت تو و یارانت گردد.

    در موقع رفتن رو به به دانشمندان کرد و گفت:ای خردمندان بگویید بدانم از حیوانات کدام یک نور دیده اش قوی تر و بیناییش بیشتر است. گفتند مادیان باکره از سایر حیوانات دوربین تر است. دستور داد شش هزار مادیان باکره انتخاب کردند و از اهل علم شش هزار نفر را انتخاب کرد به هر کدام یک مادیان سپرد و حضرت خضر(ع) را سر کرده ی دو هزار سوار لشکر نمود و مقدمه ی لشکر خود قرار داد.

    در این موقع به آنها دستور داد که وارد ظلمات شوند و خود با چهار هزار نفر پشت سر آنها حرکت کرد و قبلآ به آنها وصیت کرد که اگر من در این ظلمات گم شدم یا یکدیگر را ندیدیم تا دوازده سال در انتظار من باشید اگر بیش از آن طول کشید برگردید و متفرق شوید و به شهرهای خود مراجعت کنید.

    خضر که خاله زاده ی او بود گفت:ای پادشاه….ما در ظلمت میرویم و یکدیگر را نمیبینیم اگر یکدیگر گم کردیم چگونه بیابیم.ذوالقرنین دانه ی سرخی به او داد که روشنی آن مانند شمع فروزان بود. گفت:هرگاه یکدیگر را گم کردید این دانه را بر زمین انداز و چون برزمین افتد صدایی مهیب از آن بلند خواهد شد و به سوی آن صدا همه جمع شوید. خضر دانه سرخ را گرفت و به سوی درون ظلمات داخل شدند.

    روزی در آن ظلمات خضر(ع) صدای رودخانه ای را شنید رو به اصحاب خود کرد و گفت:در اینجا بایستید و از اینجا حرکت مکنید.خضر از اسب پیاده شد و به طرف آن رودخانه به راه افتاد آن دانه را در جایی انداخت تا صدا کنید و نور از آن ساتع شود. دانه به رودخانه افتاد و صدا نکرد.خضر بیمناک شد که مبادا صدا نکند و آنها نفهمند و آن دانه ی قیمتی هم از دست رفته باشد. چون دانه ی سرخ به ته آب رسید صدایی از آن بلند شد و روشنایی پدید آمد خضر از پی روشنایی رفت تا که چشمه ای دید که آبش از شیر سفیدتر از یاقوت صافتر و از عسل شیرین تر بود.مقداری از آن آب خورد و جامه های خود را بیرون آورد و در آن آب غسل کرد و لباس پوشید و آن دانه را برداشت و با استفاده از آن راه بازگشت را پیدا کرد و به طرف اصحابش رهسپار گردید. ذوالقرنین پس از خضر بدان مکان رسید اما اثری از آن چشمه نیافت…..

     

    در حدیثی از علامه مجلسی نقل شده:

    ذوالقرنین به طلب آب حیات حرکت کرد تا به محلی رسید که سیصد و شصت(360) چشمه در آن وجود داشت حضرت خضر(ع)-سرکرده و رییس چرخ و ارابه های خود-را احضار کرد و 360 نفر را انتخاب نمود و به هر یک ماهی نمک آلودی داد و گفت: به ترتیب بروید و این ماهی ها را در چشمه ها بیاندازید و بشویید ولی هیچکس ماهی خود را درون چشمه ای که دیگری ماهی خود را در آن انداخته نیاندازد.

    همه رفتند هر یک ماهی خود را درون چشمه ای انداخت خضر هم ماهی خود را درون چشمه ای انداخت ماهی فورآ زنده شد.خضر مقداری از آن آب خورد و لباس خود را بیرون آورد و در آن غسل نمود و خواست که آن ماهی را بگیرد اما آن را نیافت.همه برگشتند ذوالقرنین فرمان داد ماهی ها را بگیرند چون شمردند دیدند که یک ماهی کم است.خضر گفت که آن ماهی دست من بود در آب انداختم زنده شد و چون از آب خواستم بخورم ماهی از دستم رفت و دیگر او را ندیدم(معلوم نیست اون ماهی الان کجا هست ولی هر جا که هست خوش به حالش که از آن آب خورده و تا آخر هم زنده هست به هر حال) ذوالقرنین گفت آن چشمه ی حیات نصیب تو بوده است. وی هر چند در جستجوی آن چشمه برآمد اما آن را نیافت.

    همانطور که شما هم متوجه شدید اکثر حکایاتی که در مورد آب حیات گفته میشود اغلبآ با یکدیگر متفاوت میباشند ولی در کل همه ی این داستان ها به یک امر مشترک میرسند و به یک نقطه ی مشترک اشاره میکنند و آن هم اینکه تنها کسی که توانست از این آب بیاشامد حضرت خضر(ع) بوده است.. و آن حضرت هم اکنون زنده صحیح و سالم و قبراق میباشند ولی از نظرها غایبند و تا هنگامی که نفخه صور دمیده میشود آن جناب زنده خواهد بود.

    در احادیث معتبر آمده است که حضرت خضر(ع) به استقبال جنازه ی حضرت امیرالمئومنین علی بن ابی طالب (علیه اسلام) آمده است و حسنین (علیه السلام) را تسلیت و تعزیت گفت و آن ها را به قبری که حضرت نوح (ع) سالها پیش برای آن جناب تهیه کرده بود راهنمایی کرد.همچنین آمده است که پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و صلم صدای حضرت خضر(ع) را میشنیده اما نمی توانسته است ایشان را ببینند.سید بن طاوس روایت کرده که حضرت خضر و الیاس (ع) همه ساله در موسم حج شرکت میکنند. و همچنین گقته میشود که این دو پیامبر{حضرت خضر و الیاس (ع)}همه روزه به هنگام غروب آفتاب نزد یاجوج و ماجوج(بعدآ اگر خدا بخواهد در این مورد مطالبی رو خواهم نوشت) میروند و آن ها را از آمدن به این طرف سد و کندن لایه های آهنی آن باز میدارند.

    اما اگر اکنون کمی تامل کنیم و به عمق این موضوعات نگاه و آن ها را سر هم کنیم شاید بتوان آدرسی و یا نشانه ای از این چشمه ی خدادادی و با ارزش پیدا کنیم.

    چشمه آب حیات در کجا قرار دارد؟

    همانطور که گفته شد چشمه ی آب حیات در ظلمات قرار دارد. باید دید که منظور از ظلمات چه بوده است. و یا اینکه آیا ما در کره ی زمین سر زمینی به نام سرزمین ظلمات یا تاریکی ها داریم یا خیر.

    برخی از عالمان مسلمان بر این عقیده هستند که(همانطور که گفتم) ظلمات در این جا به تاریکی شب و یا روز اشاره نمی کند بلکه این تاریکی اشاره به جهل و نادانی و نا آگاهی انسان از علم میکند.منظور از ظلمات جهل میباشد و منظور از آب حیات علم است که حضرت خضر(ع) دارا بود.

    عده ای دیگر هم بر این عقیده هستند که آب حیات در کوهی به نام کوه قاف (ق) و یا اطراف آن قرار دارد به اطلاعاتی ویکی پدیا دایره المعارف آزاد در مورد این کوه به ما میدهد تو جه فرمایید:

    قاف نام کوهی است افسانه‌ای و بلند که گویند گرداگرد زمین را پوشانده و خورشید از پشت آن طلوع می‌کند. در افسانه‌ها آمده است که خورشید شب‌ها را در چاهی پشت کوه قاف می گذراند. کوه قاف مکان چشمه آب حیات نیز ذکر شده و در ادبیات کنایه از دورترین نقطه جهان است. پیشینیان کوه قاف را میخ زمین می‌دانستند. جنس آن را از زمرد سبز نوشته‌اند و به باور آن‌ها کبودی آسمان همان روشنایی زمردین است که از این کوه بازمی‌تابد وگرنه آسمان در اصل از عاج سپیدتر است. در کوه قاف هیچ آدمی زندگی نمیکند. در کوهپایه آن دو شهر قرار دارد، یکی در شرق آن به نام جابلقا و دیگری در غرب آن به نام جابلسا. فاصله کوه قاف تا آسمان به اندازه قد انسان است. پژوهشگران نام و جایگاه کوه‌های قفقاز را الهام‌بخش پدید آمدن این افسانه دانسته اند. برخی نام پنجاهمین سوره قرآن «ق» را مربوط به این کوه می‌دانند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    داستان سلطان اسکندر ذوالقرنین

    حکایت سلطان کورش ذوالقرنین و نوشیدن آب حیات جناب حضرت خضر علیه السلام

    میگویند روزی سلطان کورش ذوالقرنین تعداد عالمان ، دانشمندان و منجمان برجسته عصر خویش را به اصطلاح از چهار گوشه حکمروای خویش در تالار بزرگ قصر پادشاهی اش دعوت نموده که بعد از صرف طعام تمام حاضرین را مخاطب قرار داده و گفت که : دوستان عزیز امروز بخاطر یک مطلب بسیار مهم در این تالار بزرگ شما را جمع نمودم ؛ و میخواهم که آنزا با همه تان در میان گذاشته و همچنان از نظریات سالم تان مستفید شده باشم . طوری مثال تقریباً در نصف کره زمین حکمروای داشته و دارم و لیکن افسوس صد افسوس ؟ در جمله حاضرین جلسه جناب حضرت لقمان حکیم صاحب نیز حضور داشته به نمایندگی از جمع حاضرین از جایش بلند شده گفت: ای سلطان عالم ما همه میدانیم که واقعاً قدرت نصف کره زمین در دست شماس بوده و در سر زمین شما به اصطلاح آفتاب هم غروب نمیکند در حالیکه بمقدار بی شماری جواهرات هم داشته و دارید . و لیکن با تاسف عرض نمود که مه معنی افسوس صد افسوس گفتن شما را ندانسته و اگر لطف نموده آنرا بما شرح دهید ممنون میشویم ـ

    سلطان گفت که : ای حکیم دانا و حاضرین مجلس پس به معنی اش توجه کنید : ما وشما همه میدانیم که در عالم مرگ وجود داشته و دارد پس در آنصورت بگوید که درست است یا چطور؟ همه به یک صدا گفتند که چرا نی مرگ در زندگی آدم وجود داشته و حتمی هم می باشد. سلطان گفت: در صورت چنین بوده و است و من شخصاً از مرگ زیاد ترس و نفرت داشته و دارم میخواهم تا که جهان وجود داشته من زنده باشم. پس در آنصورت شما حاضرین مجلس مرا کمک نموده و بگوید که چه کنم و چاره زنده ماندنم برای همیشه در چیست ؟

    شخص لقمان حکیم اظهار داشت و گفت: که یا سلطان عالم! یک وقت من در کتاب وصیت نامه جناب حضرت بابا آدم علیه سلام خوانده بودم که برای زنده ماندن دایمی در دنیا چشمه آب حیات وجود داشته و دارد ـ

    شخص سلطان در حالیکه امید شنیدن چنین خبر خوشی را نداشته بود ؛ برخاست و روی حکیم را بوسیده و گفت که: ای حکیم دانا زود بگوید که این چشمه مقدس در کجاست؟ تا که فردا صبح به عزم آن حرکت کنم ـ

    لغمان حکیم گفت: به اساس روایت کتاب وصیت نامه حضرت بابا آدم علیه السلام همان چشمه مقدس آب حیات در نزدیکی کوه قاف و در بین یک سوراخ تاریک غار کوه قرار داشته و دارد ـ پس اگر شما میخواهید که تا جهان است و زنده باشید با امکانات دست داشته خویش میتوانید که همان چشمه مقدس را پیدا نموده و از همان آب حیات آنجا نوش جان نماید ـ

    سلطان از نظر نیک لقمان حکیم خوش شده و گفت: که ای حکیم دانا فرض کن که من همان چشمه آب مورد نظر خود را پیدا نمودم ؛ چگونه بدانم که همان آب حیات است ؟

    لقمان حکیم گفت: تا جائیکه مطالعه نمودام در نوشیدن آن علایم های ذیل بقدرت خداوند بزرگ موجود می باشد ـ

    رنگ آن سفید تر از شیر و سردی اش اضافتر از یخ شیرینتر از عسل و از مشک وهمبر خوشبوی تر و همچنان نوشیدن آن از باد هوا سبکتر بوده و است ـ

    بعد از اینکه اطمینان سلطان حاصل شده گفت: که یا لقمان حکیم! کوه قاف بکدام طرف است؟ لقمان گفت: مقابل قبله ایکه نماز میخوانید ـ

    خلاصه اینکه سلطان از دست خوشی زیاد به اصطلاح در پیراهن نمی گنجید فوراً بالای لشکریان سپاه خود خضر نام دستور داده که در ظرف بیست و چهار ساعت یکهزار سپه و یکهزار اسپ های چست و چالاک را آماده شوند که فردا به عزم پیدا نمودن اب حیات به سمت های نامعلوم حرکت خواهیم کرد ـ بعداً روی به لقمان کرده گفت: کدام راهنمائی دیگری هم دارید و اگر است بگوید تا بدانم؟

    لقمان حکیم گفت: که یا سلطان در این باره دو مطلب دیگری نیز دارم و میخواهم که آنرا خدمت شما عرض کنم وخالی از مفاد نخواهد بود ـ سلطان گفت: زود بگوید ای حکیم که آن دو مطلب چیست؟

    لقمان گفت: که بخاطر پیدا کردن چشمه مقدس آب حیات بنظر شخص بنده تعدادی چند از منجمان و جادوگران خاص خود را گرفته و در قسمت پیدا نمودن چشمه آب حیات شما را کمک نمایند ـ شخص پادشاه خنده نموده گفت؟ که ای حکیم دانا زود باش نظر دومی را بگوی؟ لقمان حکیم گفت: طوریکه مطالعه نمودم که همان چشمه در یک غار تاریکی از کوه واقع شده بخاطر اینکه در آن تاریکی خدا ناخواسته گم نشده باشید پس در آنصورت شما میتوانید که یک مقدار از دانه های مروارید های شب بین را با خود داشته باشیدـ پس در اینصورت من یقین کامل دارم که شما را در آن تاریکی های غار کوه کمک می نمایدـ

    سلطان بر علاویکه نظریات نیک و سالم لقمان حکیم را تقدیر نموده بالای شخص خزانه دار جواهرات خویش فرمان داده که به تعداد چندین خریطه از همان دانه ها مروارید اصل شب بین را تحت نظر شخص لقمان حکیم آماده ساخته و بدست سرلشکر سپاه اش جناب خضر تحویل نماید ـ

    فردا آنروز شاه با یکهزار سپاه خویش به راهنمائی منجمان و جادوگران خود راهی چشمه حیات شدند > و بعد از سپری شدن یک مدت طولانی که شاید آنهم سفر چندین ساله بوده باشد یکی از جادوگران برجسته اش گفت: که یا سلطان عالم چشمان تان روشن باد. سلطان گفت چه شده؟ وی عرض نموده گفت: که به اساس تخته رمل و علم نجوم بنده همان چشمه مورد نظر شما را در بین همین کوه سر به فلک کشیده مقابل چشمان مبارک تان در همان تاریکی که معلوم میشود قرار داشته و دارد . و حالا هر طوریکه حضور سلطان در حصه تصمیم میگیرد خود مختار بوده و است . سلطان اسکندر ذوالقرنین به ثوماندان سپاه اش خضر نام فرمان داده که تماماً لشکر سپاه را تا امر ثانی در همین جا نگاه دارد و اضافه نمود که همان خریطه های مروارید شب بین را با خود گرفته که بمنظور پیدا نمودن چشمه مقدس آب حیات در آن تاریکی غار کوه فقط و فقط من و تو میرویم وبس ـ

     

    سر لشکر گفت اطاعت میشود .ـ

    خلاصه اینکه سلطان کورش ذوالقرنین بعد از خدا حافظی با منجمان و لشکریان به اتفاق خضر نام سر لشکر سپاه اش به منضور دریافت نمودن چشمه اب حیات بداخل همان تاریکی غار کوه که در پیشروی شان قرار داشته حرکت کردند که بعد از سپری شدن تقریباً مصافه چند صد قدمی بداخل تونل تنگ و تاریک بلاخره آنها بیک دو راهی رسیدن که به اصطلاح راه گم شده بودند که بکدام راه بروند . سلطان به سر لشکر سپاهش گفت: که ای خضر حالا چه کنیم؟

    خضر اظهار داشت: که یا سلطان عالم هر طوریکه شما لازم میدانید موجب تعمین است. سلطانگفت: که من میخواهم در این طرف راه بروم و تو در آن طرف سمت دیگرش روان شو . سر لشکر گفت: که اطاعت میشود . بعد از یک سلسله روی بوسی از یک دیگر خود با چند خریطه مروارید شب بین دست داشته خود از همدیگر جدا شدند ـ

    بعد از سپری شدن چندین ساعت راه رفتن در همان تنگی های چپ و راست تاریک بلخره یک نور امیدوار کننده در مقابل سر لشکر سلطان خضر نام نمو دار شد که موصوف خداوند بزرگ را سپاسگذار شد و دیگر از انداختن دانه های مروارید خود داری نموده و زمانیکه از داخل تونل کوه خارج شده که دفعتاً چشم موصوف به یک باغ قشنگ عجیب و غریب افتاده گفت: که خدواندا در حالیکه در اینجا به جز از سنگ چیزی دیگری نیست این همه گلهای زیبا و رنگارنگ که عطری خوش آن آدم را مدهوش میکند و همچنان صدا پرنده گان خوشخوان را که تا کنون یکدانه آنرا در عمرم ندیده ام ـ

    خداوندا ! این همه بته های گل گلاب که گویا تمام برگ و گلهای شان از جواهرات است موج میزند که از دیدن نور آن چشمان آدم خیره گی میکندـ

    خلاصه آهسته آهسته چند قدم پیش رفته و میخواست که برای مدت کوتاهی در بین گل بته ها نشسته و رفع خستگی نماید که ناگهان چشم اش بیک چشمه آب افتاده که با دیدن آن گویا چشمانش روشن شده در حالیکه تشنگی بالایش سخت غلبه نموده بود خود را در کنار چشمه آب رسانیده و از صمصم قلب خدواند بزرگ را سپاسگذاری نموده و با کف دستان خود مقدار زیاد از آن چشمه آب نوشیده که در نوشیدن آن عجب کیفیت های را ملاحظه نموده و دانست که این آب عادی نبود بلکه خداوند یکتا آب حیات را نصیب اش نموده است ـ

    بهر صورت با خوشحالی عام و تام دو باره بداخل همان تونل غار رفته و فریاد میزد که یا سلطان چشم تان روشن کجا هستید بیاید که من چشمه آب حیات را یافتم . تقریباً در حدود دو ساعت بعد از آنطرف تونل سلطان اسکندر صدا زده و میگفت: که ای خضر من آواز تو را می شنوم آیا تو هم صدای مرا می شنوی ؟ خضر علیه السلام گفت: که یا سلطان عالم من صدای شما را به خوبی مشنوم ـ

    خلاصه اینکه هر دو شان بعد از یک مدت دو باره یکجا شدند و بعد از یک سلسله احوالپرسی بیک دیگر خود پیدا شدن چشمه آب زندگانی را مژده میدادند و خداوند بزرگ را سپاسگذاری می نمودند ـ خنده کنان بطرف چشمه امید خود میرفتند که بعد از فاصله تقریباً یکصد متری سلطان از خضر پرسید آیا تو همان چشمه آب حیات را با چشمان خود ملاحظه نمودی؟

     

    سر لشکرش گفت: یا سلطان عالم بشما بهتر است که تقریباً سوم حصه عمر خویش را در خدمت شما پادشاه با عظمت سپری نمودم و اگر در همین ایام از زبانم تا اکنون کدام حرف غلط شنیده باشید لطفاً بگوید که آن کدام است ؟

    رویش را پوسیده گفت : که ای خضر واقعاً تا کنون از زبان تو حرف غلط نشنیدم ـ

    سر لشکر سپاس گذاری نموده و گفت: که یا سلطان زمانیکه از همان قسمت دو راهی از هم دیگر جدا شدیم و شما راه دیگر را انتخاب نمودید بلاخره تا کدام قسمت از این غار کوه رفتید؟

    سلطان گفت: که چه بگویم زمانیکه از ههم دیگر جدا شدیم توسط همین دانه های مروارید شب بین به بسیار خوبی توانستم تا در همان تاریک های غار کوه بروم متاسفانه بجائی رسیدم که دیگر هیچ راه بیرون رفتن وجود نداشته و از این رو بکلی امید من قطع شده و با عالم مائوسی در همان راه که رفته بودم دو باره برگشته نا امید شده بودم به آنهم خداوند بزرگ را سپاس گذارم که نوشیدن آب حیات را نصیب من نموده است ـ

    خلاصه اینکه آنها در همین گفت و شنید بودن که نور روشنی امیدوار کننده از طرف خارج توجه شانرا بخود جلب نموده و با عالم خوشحالی خنده کنان از غار تونل خارج شدندـ

    زمانیکه چشم سلطان اسکندر ذوالقرنین به همان باغ قشنگ و زیبا افتاده متوجه شده که در بین آن باغ به هزاران قسم پرنده و درختان متنوع وجود دارد خود را روی خاک انداخته و آنرا بوسده و گفت : خدواندا! من چه می بینم در این غار کوه این چنین باغ مرتب و هر گونه گلهای خوشبو ؛ درختان و پرندگان خوش خوان که هر کدام شان در ظرف یک دقیقه وجود مقدس تو را به هزاران قسم زبان ثنا و صفت میگویند ـ

    بعداً خنده نموده و گفت که یا خضر چشمه آب حیات در کجاست؟ برو که برویم تا از آن چشمه آب حیات بنوشیم که دیگر من به آرزو های خود رسیدم . خضر گفت: که یا سلطان عالم چشمه مقدس آب حیات در همین چند قدمی در بین در بین همان گل بته های زیباست ـ

    با شنیدن چنین مژده نیک سلطان چندین بار روی خضر را بوسیده و هر دو شان با خوشحالی عام و تام بطرف همان گل بته های مورد نظر شان که در بین آن چشمه آب حیات بوده شتافتند ـ

    خلاصه اینکه خضر متوجه شد که در آنجا به عوض چشمه آب حیات به صدا قسم دانه های جواهر پیدار گشت که با مشاهده چنین دانه های جواهر نایاب سلطان بطرف بالا نگاه کرد و گفت: که سبحان الله من تا کنون در طول عمر خویش چنین جواهرات شفاف و قیمتی را ندیدم ـ سلطان فوراً یک مقدار از همان دانه های جواهر رنگارنگ را در خریطه های خالی خود بجای دانه های مروارید شب بین که قبلاً نزد اش موجود بود انداخته و با عالمی خوشحالی روی خود را بطرف سپه سالار خویش نموده و گفت: که ای خضر حالا بگو تا بدانم چشمه آب حیات در کجاست که ز آن بنوشم ؟

    حضرت خضر گفت: یا سلطان عالم تقریباً چند ساعت قبل چشمه آب حیات در همین جا بود که شخصاً خودم بمقداری زیاد از آن آب نوشیدم و لیکن من نمیدانم که حالا در این جا چه اسرار خداوندی است که آثار و علایم آن نیز وجود نداشته و نیست ؟پسلطان سخت عصبانی شده و گفت: که یا خضر شما حتماً اشتباه کردی و یا اینکه خواب دیده باشی در حالیکه در اینجا اصلاً بصورت قطعی آب وجود نداشته چه باشد تو آب خورده باشید؟ و اگر بگفته خودت آب حیات را خورده باشی پس در آن صورت بگو که لذت و کیفیت آن چطور بوده است ؟

    سپه سالا گفت: که یا سلطان عالم اگر من همین لحظه لذت و کیفیت آنرا بشما تشریح نمایم پس در آن صورت از چه میدانید که من راست میگویم و یا دروغ؟

    سلطان گفت: بخاطر داشته و دارم که در مورد نوشیدن و لذت آب حیات به اساس مطالعه کتاب وصیت نامه حضرت بابا آدم علیه السلام شخص لقمان حکیم برایم توزیع داده است . خضر گفت: پس در اینصورت گوش نماید ! در آن چنین لذت و علایم ها را در یافتم: رنگ آن سفید تر از شیر بوده لذت آن شیرین تر از عسل و همچنان از مشک و همبر هم خوشبوتر ؛ سردی آن اضافتر از یخ و بلاخره خودش از هوا هم سبکتر بوده که از این بیشتر چیزی دیگری در بین آن وجود نداشته حالا نمیدانم که همان آب و است یا نی؟ و حال شما بگوید که تا چه اندازه گپ هایم واقیعت داشته ؟ سلطان گفت: یا خضر میدانم که شما هیچ وقت برایم دروغ نگفته اید و همچنان گفتار شما به اساس گفته های لقمان حکیم صد فیصد مطابقت داشته و دارد . و سر خود را بالا کرده و با یک دنیا مایوسی و پریشانی صدا زده و گفت: خداوندا خودت بهتر میدانی که من از سالها سال بخاطر زنده ماندنم به عقب آب حیات سر گردان بوده و هستم حالا که به لطف و کرم تو در اینجا رسیدم پس چشمه آب حیات کجاست ؟ و سپه سالار میگوید که از آن چشمه اب نوشیدم . آیا من چی گناهی مرتکب شدم خداوندا خداونداـ

    در همین گفت و گو با خداوند بود که ناگهان چشم اش بیک مرغ کلان و بی اندازه مقبول که بالای درخت نشسته بود افتاد و از دیدن آن چشم خیره گی میکرد روی به آن نمود وگفت: ای مرغ خوشرنگ تو را به سری انگشتری حضرت سلیمان قسم که چشمه آب حیات در کجاست؟

    مرغ با شنیدن قسم دادن نگینه انگشتر حضرت سلیمان علیه السلام بقدرت خداوند بزرگ زبان باز نمود و با خنده ای غه غه گفت کی ای سلطان خداوند بزرگ از لطف و کرم خویش شما را حکمروا نصف جهان ساخته که به آنهم قناعت نکرده و میخواهی که فقط و فقط در جهان تنها زنده باشی و بس ـ و بعدا! گفت ای سلطان اسکندر ذوالقرنین : شما این نکته را متوجه نبوده که بین مرگ و زندگی انسان یک اسرار خداوندی وجود داشته ؟

    سلطان گفت: که ای مرغ زیبا تو را به آن خداوند کریم قسم میدهم که چطور مرا می شناسی که نامم را بزبان آوردی ؟ مرغ لب به سخن گشود و گفت: ای سلطان این هم یک اسرار خداوندی است که من میدانم و تو آنرا نمی دانی . حالا میخواهم که یکی از خاطرات جالب ات را به یادت بیاورم . سلطان گفت : هر چه زود تر بگو تا بدانم واقیعت دارد یا خیر؟

    مرغ زیبا گفت: پس گوش بده ای سلطان ! بیاد داری که تو بخاطر جمع آوری زیورات و جواهرات به زور نیرو های سپاه خویش در یکی از کشور ها رفته بودی ؟

    سلطان گفت: من در اکثر کشورهای ایکه حکمروائی داشتم رفته ام و حلا نمیدانم که کدام آنرا میگوی ؟

    مرغ زیرک گفت: که ای سلطان اسکندر من آنروزی را میگویم که بعد از یک قتل عام بلاخره آن کشور را تصرف نموده بودی و چند ماه بعد بخاطری باج گرفتن جواهرات در آن شهر رفته و ساعتی بعد حاکمان آن شهر را مخاطب قرار داده گفته بودی که ای حاکمان چرا مردم این شهر اینقدر لاغر اندام اند بجز از استخوان آثار و علایم گوشت در بدن شان دیده نمی شود ؟ در جواب ات آن یکی از حاکمان که دانشمند بود گفت: ای سلطان جواب سوال تان چند لحظه بعد داده میشود مطمین باشید ـ

    خلاصه اینکه بعد از سپری شدن چند دقیقه آن حاکم دانشمند شما را بمنظور صرف طعام در روی دستر خوان دعوت نموده و چندین کاسه بزرگ سر بسته مقبول را در پیشروی شما نهاد و گفت : که یا سلطان عالم نوشجان نماید که نان سرد میشود . زمانیکه شروع به نان خوردن کردی و بدست خود سر پوش را از بالای کاسه بر داشتی که ناگهان چشم تان به انواع و اقسام زیورات افتاده بر علاوه ایکه بی اندازه خوش شده بودی حاکم را مخاطب قرار داده گفته اید که ای حاکم همین حالا من خیلی گرسنه بوده و هستم در این کاسه ها به عوض غذا دانه های جواهر را انداخته ای ؟ در جوا شما آن حاکم گفت که ای سلطان عالم : در این دانه ها جواهر بین کاسه ها دو مطلب وجود دارد تا اینکه سوال قبلی تان هم شده باشد . بعدآ ادامه داده گفت: که ای سلطان بخاطراینکه یگانه عشق و علاقه شما به جواهرات بوده و بس و دوم اینکه به خاطر خوشنودی شما آنرا در روی دسترخوان آورده ام تا اینکه طعام را به بسیار اشتیاه میل نماید و دیگر اینکه از من بخاطر لاغر بودن رعیت سوال کرده بودید که چرا ایشان ضعیف و استخوانی استند . میخواهم حالا جواب آن سوال تانرا بدهم . یا سلطان اسکندر بخاط اینکه این مردمان بیچاره میخواهند که چند روز دیگر هم زنده باشند و از دست شما کشته نشودن از صبح تا شام همه و همه از مرد تا زن و تا پیر و جوان مصروف کار استند و معاش ماهوار خود را برای شما زیورات خریده و میاورند. همین دانه های جواهر را که در کاسه های نانخوری گذاشتم همه و همه مال همین مردم غریب و بیچاره استخوانی بدن است . تا اینکه شما خوش باشید. امیدوارم که به جواب سوال تان رسیده باشید . بعد از تعریف این خاطره توسط مرغ زیبا سلطان در بحر فکر فرو رفت و با خود گفت: خداوندا در حالیکه از این راز صرف خودم واقف بودم و نمیدانم که این مرغ چطور از آن خبردار شد . در همین اثنا مرغ زیبا خنده کرده گفت: ای سلطان اسکندر چرا متفکری و آیا خاطره ات را درست تعریف کردم؟ یا سلطان اسکندر قبلاً از من سوال نمودی که چشمه آب حیات در کجاست تا در آنجا رفته و مقدار آب بنوشم و تا جهان است زنده باشم > حالا برایت میگویم که چشمه آب حیات در کجاست . پس گوش کن! چند ساعت قبل سپه سالار تو اینجا آمد و بمقداری زیاد از آن چشمه آب حیات نوشید که از همان لحظه به بعد خداوند پاکنام ایشان را خضر حیات نبی شده که من هم این نام نیک و مبارک را برایش تبریک میگویم . و تا که دنیا وجود داشته و دارد ایشان در قید حیات میباشند در حالیکه دانه های اشک از چشمان سلطان اسکندر روان گشت و با نهایت دلشکسته گی و نا امیدی گفت: خداوندا از سالها سال بدینطرف در فکر پیدا کردن چشمه آب حیات بودم و چرا نوشیدن آنرا نصیب سپه سالار خضر کردی ؟ در همین اثنا مرغ زیبا بالایش خطاب کرد و گفت که ای سلطان: دیگر در چی فکری ؟ سلطان گفت که یا مرغ زیبا یگانه آرزوی من در عالم صرف پیدا کردن چشمه حیات بوده و بس . حال دیگر در این باغ وسیع هیچ چشمه آب حیات دیگری وجود ندارد؟

    مرغ زیبا جواب داده گفت: ای سلطان در هر گوشه و کنار این باغ چشمه های آب حیات وجود دارد. از شنیدن از شنیدن این سخن سلطان بینهایت خوش شده گفت: لطفاً بگوید که در کجاست تا عاجل رفته و از آب آن بنوشم ؟

    مرغ زیبا گفت: که ای سلطان همین پرنده گان رنگا رنگ را میبینی همه شان لحظه به لحظه رفته از همان چشمه مورد نظر شما آب مینوشند و همچنان هر وقت که دل خودم هم بخواهد در گوشه و کنار همین باغ رفته و آب حیات مینوشم و همچنین از ازل نوشیدن آن آب نصیب شما نبوده و حالا هم نیست ـ

    ای سلطان اسکند ! تو در عالم هستی دل باخته و عاشق مادیات بوده ای و استی خوب چشمانت را باز کن و ببین که تمام این گلها و درختان همه و همه به امر خداوند بزرگ از دانه های جواهرات نایاب بوده که هر کدام از این دانه ها جواهر به فرمان خداوند بزرگ خوشبوئی خاصی دارد . لحظه بعد من از بالای همین دختر بطرف عالم بالا پرواز میکنم و بمقداری بیشماری از همین درخت برایت دانه جواهر می پاشانم و هر قدر که قدرت و توان داشتی بردار و با خود ببر ـ

    و بعد از این سخن در اثر فشار پرواز آن بمقدار بیشماری دانه های جواهر به هر طرفدر روی زمین افتاد که با دیدن آنقدر جواهرات سلطان از گذشته خویش سخت نادم و پشیمان شد و مرغ زیبا بطرف آسمان پرواز کرد ـ

    خلاصه اینکه حضرت خضر زنه بطرف سلطان نگاهی نموده گفت: یا سلطان بیا که برویم بطرف لشکر و سپاه خود. سلطان گفت: ای سپه سالار وفا دار بکلی خسته بوده و همین حالا قدرت و توان راه رفتن را نداشته و ندارم . حضرت خضر گفت: ای سلطان هیچ در فکر خستگی نباشی. شخص سلطان گفت که ای خضر:چطور در فکر خسته گی نباشم اصلاً قدرت وتوان راه رفتن دیگر را نداشته و ندارم. خضرگفت: ای سلطان زمانیکه من از همین چشمه آب حیات نوشیدم خداوند بزرگ برایم عجیب و غریب کرامات و اسرار را نصیب منی بیچاره گردانیده است . سلطان گفت: که ای خضر آن چه اسرار بوده و است؟ در جواب گفت: که ای سلطان شما دست تانرا بدستم بدهید و چشمان تانرا ببندید به امر خداوند بزرگ بدون کدام خستگی در بین سپاه تان خواهد بود .

    سلطان با قه قه خنده گفت: که ای خضر من اینرا به هیچ وجهه قبول نداشته و ندارم . حضرت خضر گفت: ای سلطان یک مرتبه دست تانرا بدهید که امتحان نمایم که امکان دارد یا خیر. سلطان دست خود را بدست خضر زنده داده و گفت: که حالا معلوم میشود. در همان لحظه بقدرت خداوند بزرگ در ظرف کمتر از یک دقیقه خود را در بین هزاران سپاه اش دیده و گفت: که ای منجمان و جادوگران خداوند بزرگ و بی نیاز نوشیدن آب را نصیب سپه سالار جناب حضرت خضر نموده حالا ما و شما دو باره بطرف سر زمین یونان حرکت مینمایم و همچنان سلطان اضافه نموده و گفت که در نوشیدن آب یک اسراری خداوندی دیگری هم موجود بوده که از همین لحظه به بعد حضرت خضر حیات بطور همیشه در عالم دنیا زنده بوده و در طول عمر هر آدم به تعداد سه مراتب هم صحبت میشود که شصت بزرگ آنجناب استخوان نداشته هر گاه آدم آنرا تشخیص نماید به امر خداوند بزرگ به مراد و مقصد میرسد ـ

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    داستان حضرت خضر ونوشیدن آب حیات چیست؟

    در قرآن کریم در باره حضرت خضر غیر از همین داستان رفتن موسی به مجمع البحرین چیزی نیامده و از جوامع اوصافش چیزی ذکر نکرده مگر همینکه فرموده: " فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما" (1).

    از آنچه از روایات نبوی و یا روایات وارده از طرق ائمه اهل بیت(ع)درداستان خضر رسیده چه می توان فهمید؟از روایت محمد بن عماره که از امام صادق (ع)نقل شده و در بحث روایتی آینده خواهد آمد، چنین برمی آید که آن جناب پیغمبری مرسل بوده که خدا به سوی قومش مبعوثش فرموده بود، و او مردم خود را به سوی توحیدو اقرار به انبیاء و فرستادگان خدا و کتابهای او دعوت می کرده و معجزه اش این بوده که روی هیچ چوب خشکی نمی نشست مگر آنکه سبز می شد و بر هیچ زمین بی علفی نمی نشست مگرآنکه سبز و خرم می گشت، و اگر او را خضر نامیدند به همین جهت بوده است و این کلمه بااختلاف مختصری در حرکاتش در عربی به معنای سبزی است، و گرنه اسم اصلی اش تالی بن ملکان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح است...

    مؤید این حدیث در وجه نامیدن او به خضر مطلبی است که در الدر المنثور از عده ای ازارباب جوامع حدیث از ابن عباس و ابی هریره از رسول خدا(ص)نقل شده که فرمود: خضر را بدین جهت خضر نامیدند که وقتی روی پوستی سفید رنگ نماز گزارد، همان پوست هم سبز شد (2).

    و در بعضی از اخبار مانند روایت عیاشی (3) از برید از یکی از دو امام باقر یا صادق(ع)آمده که:

    خضر و ذو القرنین دو مرد عالم بودند نه پیغمبر.و لیکن آیات نازله درداستان خضر و موسی خالی از این ظهور نیست که وی نبی بوده، و چطور ممکن ست بگوییم نبوده در حالی که در آن آیات آمده که حکم بر او نازل شده است.

    و از اخبار متفرقه ای که از امامان اهل بیت(ع)نقل شده برمی آید که اوتاکنون زنده است و هنوز از دنیا نرفته.و از قدرت خدای سبحان هیچ دور نیست که بعضی ازبندگان خود را عمری طولانی دهد و تا زمانی طولانی زنده نگهدارد.برهانی عقلی هم بر محال بودن آن نداریم و به همین جهت نمی توانیم انکارش کنیم.

    علاوه بر اینکه در بعضی روایات از طرق عامه سبب این طول عمر هم ذکر شده. درروایتی که الدر المنثور از دارقطنی و ابن عساکر از ابن عباس نقل کرده اند چنین آمده که:

    او فرزند بلا فصل آدم است و خدا بدین جهت زنده اش نگه داشته تا دجال را تکذیب کند (4).و دربعضی دیگر که در الدر المنثور از ابن عساکر از ابن اسحاق روایت شده نقل گردیده که آدم برای بقای او تا روز قیامت دعا کرده است (5).

    و در تعدادی از روایات که از طرق شیعه (6) و سنی (7) رسیده آمده که خضر از آب حیات که واقع در ظلمات است نوشیده، چون وی در پیشاپیش لشکر ذو القرنین که در طلب آب حیات بود قرار داشت، خضر به آن رسید و ذو القرنین نرسید.و این روایات و امثال آن روایات آحادی است که قطع به صدورش نداریم، و از قرآن کریم و سنت قطعی و عقل هم دلیلی برتوجیه و تصحیح آنها نداریم.

    قصه ها و حکایات و همچنین روایات در باره حضرت خضر بسیار است و لیکن چیزهایی است که هیچ خردمندی به آن اعتماد نمی کند.مانند اینکه در روایت الدر المنثور ازابن شاهین از خصیف آمده که: چهار نفر از انبیاء تاکنون زنده اند، دو نفر آنها یعنی عیسی وادریس در آسمانند و دو نفر دیگر یعنی خضر و الیاس در زمینند، خضر در دریا و الیاس درخشکی است (8).

    و نیز مانند روایت الدر المنثور از عقیلی از کعب که گفته: خضر در میان دریای بالا ودریای پائین بر روی منبری قرار دارد، و جنبندگان دریا مامورند که از او شنوایی داشته باشند واطاعتش کنند، و همه روزه صبح و شام ارواح بر وی عرضه می شوند (9).

    و مانند روایت الدر المنثور از ابی الشیخ در کتاب"العظمة"و ابی نعیم در حلیه ازکعب الاحبار که گفته: خضر پسر عامیل با چند نفر از رفقای خود سوار شده به دریای هندرسید - و دریای هند همان دریای چین است - در آنجا به رفقایش گفت: مرا به دریا آویزان کنید، چند روز و شب آویزان بوده آنگاه صعود نمود گفتند: ای خضر چه دیدی؟ خدا عجب اکرامی از تو کرد که در این مدت در لجه دریا محفوظ ماندی!گفت: یکی از ملائکه به استقبالم آمده گفت: ای آدمی زاده خطاکار از کجا می آیی و به کجا می روی؟گفتم: می خواهم ته این دریا را ببینم.گفت: چگونه می توانی به ته آن برسی در حالی که از زمان داود(ع)مردی به طرف قعر آن می رود و تا به امروز نرسیده. با اینکه از آن روز تاامروز سیصد سال می گذرد (10).و روایاتی دیگر از این قبیل روایات که مشتمل بر نوادر داستانهااست.(11)

    ادامه مطلب
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    آب حیات نوشید

    درباره کسانی که عمر طولانی کنند و روزگاری دراز در این جهان بسر برند ، از باب تمثیل یا مطایبه می گویند فلانی آب حیات نوشیده . ولی این عبارت مثلی بیشتر در رابطه با بزرگان و دانشمندان و خدمتگزاران عالم بشریت و انسانیت که نام نیک از خود به یادگار گذاشته . زنده جاوید مانده اند . به کا می رود . این ضرب المثل به صور و اشکال آب حیوان و آب بقا و آب خضر و آب زندگانی و آب اسکندر نیز به کار رفته ، شعرا و نویسندگان هر یک به شکلی در آثار خویش آورده اند .

     

    اکنون ببینیم این آب حیات چیست و از کجا سرچشمه گرفته است .

    اسکندر مقدونی پس از فتح سغد و خوارزم از یکی از معمر ترین قوم شنید که در قسمت شمال آبگیری است که خورشید در آنجا فرو می رود و پس از آن سراسر گیتی در تاریکی است . در آن تاریکی چشمه ای است که به آن آب حیوان گویند ، چون تن در آن بشویند گناهان بریزد و هر کس از آن بخورد نمی میرد . اسکندر پس از شنیدن این سخن با سپاهیانش جانب شمال را در پیش گرفت و به زمین همواری رسید که میانشان دره و نهر آبی وجود داشت . به فرمانش پلی بر روی دره بستند و از روی آن عبور کردند . پس از چند روز به سرزمینی رسیدند که خورشید بر آن نمی تابید و در تاریکی مظلم فرو رفته بود . اسکندر تمام بنه و اسباب و همراهان را در ابتدای ظلمات بر جای گذاشت و با چهل نفر مصاحب و صد نفر سردار جوان و یکهزارو دویست نفر سربارز ورزیده خورشید چهل روزه بر گرفت و داخل ظلمات شد .

    پس از آن طی مسافتی ، ظلمت و تاریکی هوا و سختی و دشواری راه اسکندر و همراهان را از پیشروی باز داشت، به قسمی که هر قدر به چپ و راست می رفتند راه را نمی یافتند . اسکندر تعداد همراهان را به یکصد و شصت نفر تقلیل داد .

    باری اسکندر و همراهان هجده روز تمام در ظلمت و تاریکی روی ریگ های بیابان پیش رفتند تا به کنار چشمه ای رسیدند که هوای معطر و دلپذیر داشت و آبش مانند برق می جهید . اسکندر احساس گرسنگی کرد و به آشپزش اندر یاس دستور داد غذایی طبخ کند . آندریاس یک عدد ماهی از ماهیهای خشک را که همراه آورده بود، برای شستن در چشمه فرو برد . اتفاقا ماهی زنده شد و از دست آندریاس سرید در آب چشمه فرو رفت . آندریاس آن اتفاق شگفت را به هیچکس نگفت و کفی از آن آب بنوشید و مقداری با خود برداشت و غذای دیگری برای اسکندر طبخ کرد . قبل از آنکه از ظلمات خارج شوند ، اسکندر به کلیه همراهان فرمان داد ضمن حرکت آنچه از سنگ و چوب یا هر چیز دیگری که در راه بیابند با خود بردارند . معدودی از همراهان به فرمان اسکندر اطاعت کردند ، ولی اکثریت همراهان که از رنج و خستگی راه به جان آمده بودند اسکندر را دیوانه پنداشته با دست خالی از ظلمات خارج شدند . به روایت دیگر اسکندر به همراهان گفت : " هر کس از این سنگ ها بردارد و هر کس بر ندارد بالسویه پشیمان خواهد شد . " عده ای از آنها سنگ را بر داشتند و در خورجین اسب خود ریختند ولی عده ای اصلا بر نداشتند . چون به روشنایی آفتاب رسیدند معلوم شد که تمام آن سنگ ها از احجار کریمه یعنی مروارید و زمرد و جواهر بوده و همانطوری که اسکندر گفته بود آنهایی که بر نداشتند از ندامت و پشیمانی لب به دندان گزیده و کسانی که بر داشته بودند افسوس خوردند که چرا بیشتر بر نداشتند . دیر زمانی نگذشت که راز آندریاس فاش شد و به ناچار جریان چشمه حیوان و زنده شدن ماهی خشک را به اسکندر گفت . اسکندر از این پیش آمد سخت بر آشفت و آندریاس را مورد عتاب قرار داد که چرا به موقع وی را آگاه نکرد تا از آن آب حیات بنوشد و زندگی جاودانه یابد، اما چه سود که کار از کار گذشته راه بازگشت نداشت . تنها کاری که برای اطفای نایره غضب خویش توانست بکند این بود که فرمان داد سنگ بزرگی به گردن آندریاس بستند و او را در دریا انداختند تا حیات ابدی را که بر اثر نوشیدن به دست آورده بود با سختی و دشواری سپری کند و هیچ لذتی از زندگی جاودانه نصیبش نگردد .

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    آب حیات از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

    آب حیات یا اکسیر حیات، آب یا معجونی افسانه‌ای است که بعضی آن را شفابخش و بعضی از افسانه‌ها نیز آن را مایعی نامیدند که مرگ انسان را به تأخیر می‌اندازد. اما اکثر افسانه‌ها آب حیات را مایع جاویدساز می‌نامند. این مایع در مکانی وجود دارد که آن را ظلمات می‌نامند. در افسانه‌ها آمده که خضر نبی به همراه ذوالقرنین سال‌ها در ظلمات به دنبال آب حیات گشت. خضر به آب دست پیدا کرد و از آن نوشید و جاویدان گشت. اما هنگامی که ذوالقرنین خواست از آب حیات بنوشد، ناگهان چشمه ناپدید شد و دیگر نتوانست آن را بیابد. بعضی ذوالقرنین را اسکندر مقدونی و برخی دیگر او را همان کوروش کبیر دانسته‌اند.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    آب حیات

    آبِ حَیات، یا آب زندگانی، آب زندگی، آب جاودانگی، آب جوانی، آب حیوان، آب بقا، عین‌الحیوة، نهرالحیوة، چشمه‌ای مفروض در ظلمات (ه‍ م) که هر کس از آن بنوشد یا سر و تن در آن بشوید، جوانی از سر گیرد، روزگار شادمان بگذراند و جاودانه زِیَد یا عمری بس دراز یابد. در غرب آن را چشمة جوانی می‌گویند. اندیشة وجود چشمة جوانی، به ویژه در قرون وسطی در سراسر اروپا رواج گسترده داشت و با کشف «دنیای نو» تبلور بیش‌تری یافت چنانکه چون در سال 1513م بونس دو لئون (1460ـ1521م) ایات فلوریدا را کشف کرد، به دنبال شنیدن گفت‌وگوهایی دربارة چشمه‌های بهداشتی این ایالت، به جست‌وجوی چشمة جوانی در آنجا برخاست (هیستینگز، 6/115).

    فکر نوشیدن از آب حیات یا بهره‌ور شدن از هر دارو یا وسیلة جاودان‌ساز، فکری است با پیشینه‌ای به درازی عمر آدمی در این کرة خاکی، زیرا برای مردم آنچه هرگز چاره‌ای نداشته است و ندارد، مرگ است. این اندیشه در فرهنگ بسیاری از ملتها حضور دارد و آن را قهرمانانی است که در تحولات فرهنگ و داد و ستدهای فرهنگی میان ملتها مبادله شده‌اند و گاه سایه‌هایی از آنها بر روی هم افتاده و آمیزه‌هایی پدید آورده است. از میان متون دینی سامی، عهد جدید به صراحت از آن یاد کرده، چه در کتاب مکاشفة یوحنا گفته شده است: نهری از آب حیات به من نشان داد که درخشنده بود مانند بلور؛ و از تخت خدا و برّه جاری می‌شود (22: 1).

    در میان قهرمانان جاودانی جوی، کهن‌تر از همه گیلگمش پهلوان حماسی بابلی و دارای منظومه‌ای به همین عنوان است که داستان وی در غرب آسیا گسترده بود. او بر شهر اِرِک (یا اوروک) فرمان می‌راند و وجودی دو سوم خدایی داشت با هیکلی درشت و اندامی فریبنده. دوستی به نام انکیدو داشت که از مرگ او سخت اندوهگین شد و به نزد نیای خویش اوت نپیشتیم که در طوفان بابل زندگی جاودانه یافته بود، رفت تا راز زندگی جاودان را از وی بپرسد. جدّش به او گفت که مرگ، سرنوشت چاره‌ناپذیر آدمی است. با اینهمه، نشان گیاهی را به وی داد که در ته دریاست و خوردن آن جوانی می‌بخشد. گیلگمش در بازگشت آن گیاه را به دست آورد، اما وقتی در راه بر سر چاه آب سردی درنگ کرد که خود را در آن شست‌وشو دهد، ماری دریایی آن گیاه را دزدید و گیلگمش تهیدست و دل شکسته بازگشت.

    از این پس آب حیات وارد زندگی قهرمانان می‌شود. یکی از آنان که از آن برخوردار شد، آشیل (اَخیلُس)، پسر پلیوس و تِتیس، از پهلوانان ایلیاد و از قهرمانان برجستة جنگ تروا بود. مادرش تتیس که دلهرة مرگ وی را داشت، او را در رود استوکس (رودی در عالم زیرین، هادِس) فرو برد تا رویین تنش گرداند، ولی آب به آن پاشنه که در دست مادر بود، نرسید و شاهزادة تروایی، پاریس، بعدها از همین نقطة ضعف آشیل آگاه شد و تیری بر پاشنه‌اش رها کرد و نابودش گردانید.

    اسفندیار، قهرمان رویین تن داستانهای ملی ایران، زندگی مشابهی با آشیل دارد. او رویین تن وارد شاهنامه شده است و فردوسی یادآوری نکرده که رویین‌تنی را از کجا به دست آورده است (3/1346).

    در روایات و داستانهای اسلامی نیز نام سه تن آمده است که در پی آب حیات رفته‌اند. دو تن از ایشان از آن آشامیده و زندگی جاودان یافته‌اند و یکی ناکام بازگشته است: الیاس، خضر و اسکندر ذوالقرنین (ه‍ م م). نام الیاس، یکی از پیامبران بنی‌اسرائیل، دوبار در قرآن مجید آمده است (انعام /6/85؛ صافّات / 37/123). در سورة اخیر گزارش رسالت او در 8 آیة کوتاه (123ـ130) به صورتی فشرده آمده، ولی اشارتی به نوشیدن او از آب حیات نشده است، اما از خضر در قرآن مجید نامی برده نشده است. باری، بر پایة داستانها «خداوند خضر را بر دریاها برگماشته است که هر کسی که به دریا غرقه شود که اجل وی هنوز سپری نشده باشد،‌خضر مرو را بگیرد و کشتی که به دریا راه گم کند،‌ راه بدو نماید. و الیاس را خدای موکّل کرده است بر خشکی که هر کس که اندر خشکی راه گم کند، الیاس ورا به راه باز برد. و اگر کسی به بیابان اندر بمیرد. الیاس بر او نماز کند و به گور کندش، چون کسی نبود که گورش کند. و هر دو بدین جهان اندر نمیرند تا روز بازپسین؛ و هر سالی چون وقت موسم بود به حج آیند و حج بکنند و خانه را طواف کنند و هیچ خلق ایشان را نشناسد و ایشان نیز خویشتن به هیچ خلق ننمایند مگر آن کس را که خود خواهند که خویشتن بدو نمایند. و ایشان، هر دو، شب و روز بر امّتان محمّد‌(ص) همی دعا کنند» (ترجمة تفسیر طبری، 4/948ـ949). برخی دیگر عکس این را دربارة این دو گفته‌اند: «خضر و الیاس تا روز قیامت نمیرند که هر دو آب زندگانی خورده‌اند. و خضر همه روز در بیابانها گردد و الیاس در میان دریاها گردد تا کسی که راه را غلط کرده بود، به راه باز آرند، و شب به سدّ ذوالقرنین روند و تا روز آنجا عبادت کنند خدای تعالی را، و تا قیامت شغل ایشان است» (نیشابوری، قصص الانبیاء، 338). از اسکندر نیز در قرآن کریم یادی نشده است. آنچه هست، گزارشی است از گردش «ذوالقرنین» از مغرب تا مشرق خورشید (کهف /18/83 ـ99). برخی از مفسّران وی را با «اسکندر» یکی کرده‌اند. داستان رفتن او به جست‌وجوی آب حیات، از میان مآخذ موجود، گویا نخستین‌بار در تاریخ الرّسل و الملوک محمّد بن جریر طبری (224ـ 310ق/839 ـ922م) آمده است. نویسنده پس از شرح گردش و جهانگشاییهای وی در سراسر گیتی (ایران، هند، چین و تبّت، که «همه جای زمین رام او شد») می‌گوید: آنگاه از آن سویِ قطب شمال وارد ظلمات گشت چنانکه خورشید در جنوب [او] بود، و همراه 400 تن به جست‌وجوی چشمة جاودانگی (عین الخُلد) برآمد. هجده روز در آنجا بگشت و سپس به عراق باز‌آمد (1/577 ـ 578). در این گزارش، نامی از خضر نیست.

    گزارش مفصل‌تر را در میان مآخذ فارسی موجود، ظاهراً نستین بار حکیم ابوالقاسم فردوسی (ح 329ـ ح 416ق/941ـ 1025م) داده است که مانند مآخذ بعدی، خضر را در کنار اسکندر دارد. می‌گوید: پس از لشکر راندن اسکندر به مغرب، وی آوازة «آب حیوان» را شنید که در ژرفای تاریکیهاست؛ و بر آن شد که بدان ره پوید و بهره برگیرد. پس ده هزار بارگی همراه با توشه موردنیاز بر گرفت و با دو «مُهره» که چون در شب تیره آب بیند، چون آفتاب بتابد، یکی را خود برداشت و دیگری را به خضر داد که راهنمای او بود. آن دو روانه شدند، ولی بر سرِ دوراهی، اسکندر خضر را گم کرد. خضر به درون تاریکی فرو رفت و آب حیات را یافت و سر و تن با آن بشست و «بخورد و بیاسود و برگشت زود» و «سکندر سوی روشنایی رسید» (فردوسی، 4/1655ـ1657).

    آنچه سرچشمة پدید آمدن اندیشة آب حیات در فرهنگ اسلامی می‌پندارند، آیاتی از سورة کهف (18) است: یادآر آنگاه که موسی به شاگرد خود گفت من پیوسته راه می‌روم تا به برخوردگاه دو دریا برسیم یا همچنان راه را تا زمانی دراز دنبال کنم. چون به برخوردگاه آن دو رسیدند، ماهی خود را فراموش کردند و آن ماهی راه دریا گرفت و در آب شد. چون بازگشتند، به شاگرد خود گفت: چاشت ما را بیاور که از این سفر بسیار رنج دیدم. گفت: آیا دیدی که به آن تخته سنگ پناه بردیم ؟ من آنجا ماهی را فراموش کردم، و جز شیطان کسی آن را از یادم نبرد، و ماهی به گونه‌ای شگفت راه دریا در پیش گرفت. موسی گفت: آنچه همان است که می‌جستیم. پس آن دو پی جویان بر آثار پای خود بازگشتند. پس بنده‌آی از بندگان ما را یافتند که او را رحمتی از خویش بخشیدیم و دانشی آموختیم. موسی به او گفت: آیا می‌توانم پیرو تو باشم که بیاموزی مرا از آنچه آموخته‌اند تو را صواب و راست؟ (آیه‌های 60 ـ66).

    مفسّران و محدّثان در پیرامون این آیات، روایات و داستانهای بسیاری آورده‌اند. بیش‌تر احادیث شیعه در این زمینه، که با احادیث اهل تسنن همانند است، در آثار علاّمه مجلسیه آمده است. داستان به نقل از تفاسیر و مآخذ امامی چنین روایت می‌شود که چون پیامبر قرشیان را از داستان اصحاب کهف آگاه ساخت [سورة کهف مکی است]، گفتند ما را آگاه‌ساز از دانشمندی که موسی به نزد وی شد و فرمان یافت از او پیروی کند. فرمود: آن داستان چنان بود که چون تورات بر موسی فرود آمد و خدا با موسی سخن گفت،‌ او با خود اندیشید که بر روی زمین کسی از من داناتر نیست. خدا به جبریل وحی فرمود که موسی را دریاب که نابود شده است. به او بگوی که در برخوردگاه دو دریا در نزدیکی تخته‌سنگ، مردی داناتر از توست؛ به نزد او شو و از وی دانش بیاموز.

    موسی پیش خود خوار شد و دانست که خطا کرده است و هراس بر او چیره شد. پس به جانشین خود یوشع بن نون گفت خدا مرا فرموده است که در برخوردگاه دو دریا مردی را دیدار کنم و از وی چیز بیاموزم. یوشع ماهی بریان کردة نمک سود بر گرفت و روانه شدند. در آنجا مردی را دیدند، بر پشت خفته. جانشین موسی ماهی را بیرون آورد و آن را در آب شست و بر تخته سنگ نهاد؛ و آن، آب زندگی بود. از آن رو ماهی زنده گشت و روانة دریا شد. آن دو چندان برفتند که خسته شدند. موسی گفت خوراک ما را بیاور که از این سفر سخت خسته شدیم. یوشع در آن هنگام ماهی را به یادآورد و گفت آن را بر آن سنگ بنهادم و فراموش کردم. موسی گفت آن مرد که در کنار تخته‌سنگ خفته بود، همان است که می‌جوییم. آن دو، راهِ رفته را بازگشتند و مرد را در آنجا در حال نماز یافتند. موسی نشست تا او نماز را به پایان برد. پس او را سلام داد و گفت: آمده‌ام تا بیاموزثی مرا از آنچه آموخته‌اند تو را صواب و راست. مرد گفت: من به کاری مأمورم که تو تاب دیدن آن نداری و تو به کاری مأموری که من تاب آن ندارم. موسی گفت مرا به یاری خدا فرمانبردار خواهی یافت. موسی او را همراهی کرد و آن دو بسی سخنها با همدیگر گفتند و ظهور پیامبر اسلام را یاد کردند و آن مرد موسی را از مصیبتهای خاندان پیامبر آگاه ساخت و هر دو سخت بگریستند. و یاد فضایل آل‌محمد(ص) کردند چندانکه موسی گفت: کاش من از آل محمّد می‌بودم. و آن مرد خضر بود ـ داستان تا پایان ادامه می‌یابد (مجلسی، 13/278ـ317).

    اما باید دید از خود قرآن در این زمینه چه برمی‌آید. قرآن کریم در اینجا نیز داستان را به صورتی فشرده مطرح کرده است: در این آیات سخنی از آب حیات،‌ ظلمات،‌ خضر و یا اشاره به اشتیاقی برای نوشیدن آب جاودان‌ساز نیست. موسی می‌گوید: «آنجا همان است که در جست‌وجوی آن بودیم»، ولی چون دوباره به برخوردگاه دو دریا (جای زنده شدن ماهی) می‌رسد، شوقی برای نوشیدن از آب مفروض نشان نمی‌دهد، بلکه از یافتن آن مرد (عَبْداً مِنْ عبِادِنا) شاد می‌شود و می‌کوشد از وی رخصت همراهی بگیرد تا از چشمة دانش او بهره‌مند گردد.

    آریانا فهرست در خور توجهی از محدّثان بزرگ اسلامی ارائه می‌دهد که داستان آب حیات را به صورتی که نزد عامة مردم معروف است نمی‌پذیرند (1/58). علاّمه طباطبایی می‌گوید: گفته‌اند این داستان، افسانه‌ای خیالی است و بدین منظور تصویر شده است که بگوید کمال معرفت، انسان را به سرچشمة آب حیات می‌رساند و از آن به انسان می‌نوشاند، و آن همان زندگی جاویدی است که پس از آن مرگ نیست و خوشبختی سرمدی است که برتر از آن هیچ خوشبختی نیست، ولی این سخن بی‌دلیل است و ظاهر کتاب عزیز آن را رد می‌کند. در داستانی که قرآن می‌آورد، خبری از چنین چشمه‌ای نیست. آنچه هست، گفتارهای برخی از مفسران و داستان‌سرایان تاریخ‌نگار است که نه اصلی قرآنی دارد که این گفتارها بدان مستند باشد و نه چنین چشمه‌ای در نقطه‌ای از نقاط زمین مشاهده شده است... و باید دانست که آیات صراحتی در زنده شدن ماهی پس از مرگ ندارد (طباطبایی، 13/338، 340).

    ادامه مطلب
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    کشف آب حیات در قطب شمال

    طبق تحقیقات صورت گرفته از سوی پروفسور "گنادی بردیشیف" دانشمند روس، نوشیدن آب قطب شمال به جای آب معمولی شیر موجب طول عمر انسان می شود

    به گزارش پایگاه خبری رحماء به نقل از ایرنا در این باره نوشت: به گفته پروفسور بردیشیف راز طول عمر رهبران اتحاد جماهیر شوروی سابق، هند و کره شمالی همین امر بوده است.

    این دانشمند اظهار داشت که برای بهبود حال "لئونید برژنف" رهبر اتحاد جماهیر شوروی سابق در دهه هفتاد به وی توصیه کرده بود که آب حاصل از ذوب شدن یخهای قطب شمال را بنوشد.

    این پروفسور روس که خود 82 سال دارد درخصوص راز طول عمر و سلامتی گفت، از آنجا که هزینه تهیه آب از قطب شمال بالاست خود وی آبی با همان خواص تهیه می کند .

    وی در خصوص چگونگی تهیه این آب افزود، آب معمولی شیر را پس از تصفیه منجمد کرده، سپس آن را از یخچال خارج می کند و اجازه می دهد تا دوباره ذوب شود به اندازه ای که در درون ظرف قطعه ای از یخ به حجم یک تخم مرغ باقی بماند.

    این قطعه یخ تمام ناخالصی های آب از جمله موادی که سلولهای بدن را از بین می برد به خود جذب می کند .

    با خارج کردن این قطعه یخ یک لیوان حاوی آب سبک بدست می آید که مفیدترین نوشیدنی جهان است.

    قطب شمال پس از قطب جنوب سردترین نقطه روی زمین است که بیشتر مساحت آن را دریا تشکیل می دهد. آب این دریا شور است و در دمایی پایین تر از آب شیرین منجمد می شود . آبهای اقیانوسی در این منطقه در زیر این یخها جریان دارد و منجمد نمی شود .

    این آب که محتوی اکسیژن و دی اکسید کربن بیشتری نسبت به آب شیرین است، می تواند به نوعی نظریه دانشمند روسی را در خصوص مفید بودن این آب تفسیر کند.

    نکته قابل توجه اینکه طبق تحقیقات و گفته های اندیشمندان اسلامی، آن ظلماتی که اسکندر ذوالقرنین به جستجوی آب حیات در آن رفت، همان قطب شمال است.

    علت ظلمات نامیدن آن نیز به علت تاریک بودن این سرزمین در شش ماه از سال است.

    حال این کشفیات جدید تا چه حد این مساله را تایید می کند باید منتظر ماند تا در آینده ای نزدیک حقایق بیشتری از اسرار قطب شمال مکشوف شود.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات
    مقدمه نویسنده وبلاگ

    مردم اصلا دوست ندارند بمیرند. جالب است که این افراد همچنان دوست ندارند پیر شوند. شاید اگر بدون رودربایستی حرف بزنیم، ترس از مرگ پایه و اساس همه این مطالب است. کیست که براستی از مرگ نترسد؟ تمام این حرفها از یک طرف و از سوی دیگر خاصیت جانبخشی و لزوم آب برای تمامی اشکال زندگی که ما میشناسیم باعث بوجود آمدن اصلاحی به نام «آب حیات» شده است. حال به بررسی معدود مقالاتی در این زمینه در اینترنت می‌پردازیم.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : سایه روشن ، آب حیات