تاریخ : 28 مرداد 1396
زمان : 13:35:11
نظر سنجی
  • جای خالی چه مطلب خاصی را در این وبلاگ احساس می کنید؟

مطالب عادی و روزمره
مطالب بسیار بغرنج و ثقیل الدرک

مشاهده نتایج


موضوعات

منوی کاربری

میهمان گرامی خوش آمدید





آمار وبسایت
  • بازدید امروز : 550 بار
  • بازدید دیروز : 709 بار
  • بازدید ماه : 20944 بار
  • بازدید کل : 558008 بار

  • 1 2 3 4
    تبلیغات
    آخرین ارسال های انجمن
    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
    درفش کاویانی

    درفش کاویانی (نام‌های دیگر: درفش کاویان، درفش کابیان، درفش کافیان، درفش کاوان، اختر کاویانی، علم فریدون)؛ درفش اسطوره‌ای ایران از عهد قدیم تا پایان امپراتوری ساسانیان که به گفتهٔ مورخین اسلامی هزار هزار (یک میلیون) سکهٔ طلا ارزش داشته‌است. این درفش پس از حمله اعراب به ایران به دست آن‌ها افتاد و از بین رفت.

     

    اسطوره

    اشاره به درفش کاویانی در اساطیر ایران، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژی‌دهاک (ضحاک) برمی‌گردد. ضحاک ماردوش شاهی است که در اثر بی عدالتی و ظلم شیطان شانه‌هایش را بوسه می‌زند و از جای بوسه‌ها مارهایی می رویند. ضحاک برای اینکه زنده بماند باید روزانه مغز دو جوان را به مارها ب‌دهد و کاوه آهنگر نیز کسی است که هفده فرزندش قربانی مارها شده است. در این هنگام، کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش‌بند چرمی خود را بر سر چوبی می‌کند و آن را بالا می گیرد تا مردم گرد او آیند. سپس با کمک مردم، کاخ فرمانروای ضحاک خونخوار را در هم می کوبد و فریدون را بر تخت شاهی می نشاند. فریدون نیز پس از آینکه به شاهی رسید فرمان می دهد تا چرم پیش‌بند کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش بیارایند و زر و گوهر به آن بیافزایند و آن را درفش شاهی خواند. و بدین شکل کلمه درفش کاویانی پدید آمد.

    بعدها نیز هر پادشاهی به آن گوهری می‌افزود تا در شب نیز درفش کاویان بیشتر بدرخشد. درفش کاویان نشان جمشید و نشان فریدون نیز نامیده می‌شد.[۲] [۳]

     

    تاریخ

    از نظر تاریخی در متون اوستایی و هیچ یک از نوشته‌های بجا مانده از دوران هخامنشی، سلوکی و اشکانی اشاره مستقیمی به درفش کاویانی نشده‌است. پژوهشگران امروزی در مورد اینکه آیا درفش کاویانی جدا از روایتهای اسطوره‌ای یک واقعیت تاریخی بوده‌است محتاطانه برخورد می‌کنند. [۳] بیشتر دانش ما در مورد درفش کاویانی به منابع اسلامی بر می‌گردد. محمد بن جریر طبری در کتاب خود به نام تاریخ الامم و الملوک می‌نویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است، ۶۰ سانتی متر به حساب آوریم، تقریباً پنج متر عرض و هفت متر طول می‌شود. ابوالحسن مسعودی نیز به همین موضوع اشاره می‌کند. ابن خلدون گزارش می‌کند که درفش کاویانی دارای ستاره‌ای بود و چنین اعتقادی وجود داشت که تا زمانی که کسی که این درفش را حمل می‌کند شکست ناپذیر است. گفته می شود که علامت + که بر روی پرچم کاویانی بوده همان چلیپا یا صلیب پارسی است که نماد و آیکون خورشیددر فرهنگ ایرانی و آئین مهری بوده است [۳] کاوه فرخ بیان می‌کند که بالاترین نشان دوره ساسانی درفش کاویانی می‌باشد و تصویری بازسازی شده‌ای از درفش کاویان بر اساس شاهنامه ارایه می‌دهد.[۴] به هنگام حمله اعراب به ایران، در جنگ قادسیه درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را نزد عمر بن خطاب، خلیفه مسلمانان، بردند، وی از بسیاری گوهرها، درها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود، دچار شگفتی شد و به نوشته تاریخ بلعمی عمر خلیفه مسلمین دستور داد تا گوهرهای آنرا بردارند و آنرا بسوزانند.[۳]

     

    پانویس

    ↑ ضحاک [صفحه 9]‏

    ↑ حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه فردوسی [۱]

    ↑۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ۳٫۳

    KHALEGHI-MOTLAGH, DJALAL.. «DERAFŠ-EKĀVĪĀN, the legendary royal standard of the Sasanian kings.». در Encyclopedia Iranica. ویرایش 1st Edition. 2007.

    Kaveh Farrokh, Angus McBride.. Sassanian Elite Cavalry AD 224-642. ویرایش 1st Edition. Osprey Publishing، 2005. ISBN 1-84176-713-1, 9781841767130.

    ↑ شاپور شهبازی، نوشتار پرچم، در دانشنامهٔ بزرگ اسلامی

    ↑Nationalizing Iran: Culture, Power, and the State, 1870-1940 By Afshin Marashi Published by University of Washington Press, 2008

    منابع

     

    ایران در زمان ساسانیان نوشته کریستنسن ترجمهٔ یاسمی

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    درخت زندگی (آیین مانوی)

    درخت زندگی - در متون اسلامیشجرة الحیات درختی اسطوره ای مربوط به آیین مانی است که درختی توصیف شده که تمامی مظاهر و نمادهای طبیعت را مانند شاخ و برگ و میوه ها در خود دارد.در متون مانوی این درخت اسطوره ای با سه شاخه توصیف شده که نمادیست از سه دوره کیهانی در اساطیر مانوی.نمادی از این درخت در یک مانستان(نیایشگاه) مانوی در سانگیم چین بدست آمده که آنرا درختی پرشاخ و برگ و سبز نشان داده است.این درخت نماد طبیعت سرزمین نور است.

     

    جستارهای وابسته

    بهشت نو

    زروان

    واکاه چان

     

    منبع

    اسطوره آفرینش در آیین مانی.دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور.نشر کاروان.چاپ سوم.1385

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    دایتی

    دایتی یا دائیتی یا دائیتیا یا دایتیا در اوستا (Vahvi Daitya ) رودخانه‌ای اساطیری که به نظر برخی محققان در شرق ایران است که بعدها آن را با رودخانه‌ای در آذربایجان، احتمالاً سفید رود یکی دانسته‌اند.[۱]

    اسم اصلی و ایرانی این رود باید وخشو باشد که به معنی فزاینده و بالنده‌است. در سانسکریت اوخشینت در پهلوی وخشیتس است.[۲] وخشو اسم ایرانی رود جیحون یا آمودریا است که برخی از پژوهندگان آن را با دایتی اوستایی یکی می‌دانند. اسم دیگر جیحون به فارسی هرون می‌باشد که احتمالاً تحریف شدهٔ وهروذ ( به‌رود) است. نام یونانی جیحون که رود اکسوس باشد، از همین واژه آمده است.[۳]

    برخی دیگر از دانشمندان مانند مارکوارت، هنینگ و همچنین هومباخ، رود تجن و شعبهٔ آن هری رود را مطابق با رود اکسوس می‌دانند.[۴]

     

    محتویات

    ۱ دایتی در اوستا

    ۲ دایتی، وه‌روت، وخشو، اکسوس، جیحون یا آمودریا

    ۳ پانویس

    ۴ منابع

     

    دایتی در اوستا

    در یشت‌های اوستا چند بار از رود دایتی نام برده شده‌است.

    در یشت ۵ (آبان یشت) در بند ۱۰۴ آمده‌است، «او را بستود زرتشت پاک در ایران ویج در کنار رود دائیتیا با هوم آمیخته به شیر با برسم با زبان خرد با پندار و گفتار و کردار نیک با زَور و با کلام بلیغ»[۵]

    در یشت ۹ (گوش‌یشت) یا (درواسپ‌یشت) ۲۵، عیناً مشابه بند ۱۰۴ آبان یشت است، اما در انتهای آن «از او کامیابی را درخواست.» نیز آمده‌است.[۶]

    در یشت ۱۷ (اردیشت) بند ۴۵، آمده است «او را بستود زرتشت پاک در ایرانویج (در کنار رود) دائیتیا نیک.»[۷]

    دایتی، وه‌روت، وخشو، اکسوس، جیحون یا آمودریا

    گروهی از محققان برآنند که اگر ایرانویج همان خوارزم باشد، آمودریا نیز همان رود مقدس دایتی است که در اوستا و کتاب‌های پهلوی از آن به عنوان رودی جاری در ایرانویج یادشده‌است. گویا نام این رود از ریشه واژه «دات» به معنای داد و قانون گرفته شده‌است. نام مذکور اغلب با صفت ونگوهی نیز همراه شده که به معنای وِه (به) و نیک است، از این‌رو نام مزبور در نوشته‌های پهلوی به صورت وِه روت (بهرود) آمده و نزد چینیان نیز چنین خوانده شده‌است.

    بارتولد بر این عقیده است که نام آریایی آمو، وَخش و نام رودی که از کنار آن می‌گذرد، نیز وَخش، وَخشو (Vaxshu) و وخشاب بوده‌است. نام وخشو (به معنای فزاینده و بالنده) از فعل وَخش است و این فعل در اوستا به معنای افزودن، بالیدن و ترقی کردن بسیار به کار رفته‌است. صورت سانسکریت آن اوخشینت است و کلمهٔ اُکسوس (Oxus) که جغرافی‌نویسان قدیم یونان و روم در مورد این رود به کار برده‌اند، مأخوذ از همین واژهٔ ایرانی است.[۸]

     

    پانویس

    ↑ اسطوره زندگی زرتشت، ص ۴۰

    ↑ ابراهیم پورداوود، یسنا، جلد اول، ص ۵۱

    ↑ دانشنامهٔ مزدیسنا، ص ۴۶۵

    ↑ آموزگار و تفضلی، اسطوره زندگی زرتشت، ۲۲.

    ↑ پورداود، یشت ها، جلد اول، ص ۲۸۳

    ↑ ابراهیم پورداوود، یشت‌ها، جلد اول، ص ۳۸۵

    ↑ ابراهیم پورداوود، یشت‌ها، جلد دوم، ص ۱۹۵

    ↑ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد اول، توضیحات آمل

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    داهیر

    داهیر، در افسانه‌ها و اساطیر ایرانی نام نوعی ماهی بسیار بزرگ است که بنا به برخی روایات، حتی از عوج هم بزرگتر است.

     

    منبع

    جان.راسل.هینیلز. شناخت اساطیر ایران. ترجمهٔ باجلان فرّخی. چاپ دوم. تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۸۵. ISBN 964-331-264-X.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    داراب‌نامه (طرسوسی)

    داراب‌نامهٔ طرسوسی یا داراب‌نامهٔ طرطوسی داستانی‌است منثور در احوال داراب پادشاه کیانی، نوادهٔ او روشنک با لقب بوران‌دخت (دختر داراب پسر داراب) و اسکندر رومی [=مقدونی]. صورت کنونی داستان تحریر ابوطاهر طرسوسی (یا طرطوسی) است و از همین روی کتاب را با عنوان دارابنامهٔ طرسوسی می‌شناسند.

    داستان«داراب‏نامه»، داستان زندگی داراب و معشوقه او طمروسی و تسخیر عمان و جزایر یونان به وسیله داراب، همچنین دلاوری‌ها و فداکاری‏‌های پوران‌دخت، نوه پسری داراب در برابر اسکندر و لشکرکشی‏های اسکندر است.[۱]

    ابو طاهر محمد بن موسی طرسوسی از گزارندگان داستان در سده ششم هجری بود و چند داستان دیگر را هم تحریر کرده‌است. در لقب وی اختلاف است: عده‌ای اصلش را از طرطوس در سوریهٔ کنونی دانسته‌است و عده‌ای از طرسوس در آسیای کوچک. آنچه مسلم است این است که ابوطاهر به دسته‌ای از سنیان تعلق داشت که ایشان را فضائلیان می‌خواندند. این فضائلیان در برابر مناقبیان شیعی بودند. مناقبیان شیعی داستان‌های حماسی در احوال شخصیت‌های مذهبی شیعی می‌گفتند. برعکس، فضائلیان داستان‌های حماسی ایرانی می‌گزاردند و البته داستان‌هایی در تمجید دو خلیفهٔ نخست نیز می‌گفتند.

    اصل داستان حماسی داراب به زمان ساسانی باز می‌گردد. سرانجام با تحریر ابوطاهر به شکل کنونی در آمده‌است. نفوذ عناصر سامی/اسلامی در بخش نخستِ کتاب، که در شرح احوال داراب است، سخت ناچیز است. بخش مربوط به اسکندر از نفوذ عناصر اسلامی، یونانی، و سریانی خالی نیست. با این حال تصویری که از اسکندر در این کتاب داده شده‌است با آنِ اسکندرنامه‌ها متفاوت است. به این معنا که دست‌کم سایه‌ای از تیرگی شخصیت این جنگجوی مقدونی و بیزاری ایرانیان پیش از اسلام از وی در کتاب به چشم می‌خورد.

    نثر کتاب از عالی‌ترین نمونه‌های نثر فارسی در دورهٔ اول (قبل از مغول) است و به لهجهٔ تخاطب آن زمان نزدیک است. اصولاً گزارندگان این قبیل داستان‌های عامیانه (سمک عیار نمونهٔ دیگر است) از میان مردم عادی برخاستندی. چون با علوم اسلامی و ادبیات عرب سر و کار نداشتندی نه نثرشان رنگ و بوی عربی داشتی و نه امثال و آیات عربی و تکلف‌های ادبی که آن زمان در مدارس آموزانده شدی، در کلام آوردندی. هر آنچه گفتندی به زبان طبیعی و بی‌تکلف عصر بودی.

    از این کتاب نسخه‌های فراوانی در دست نیست. در پی پریشانی برآمده از ایلغار مغول و با سنگین‌تر شدن سایهٔ اسلام بر ایران و رواج تعصبات ضد ایرانی، از رونق داستان‌های ملی کاسته شد و قهرمانان ملی با نمونه‌های اسلامی جایگزین شدند. داستان داراب نیز از رونق افتاد، پس چندان رونویسی نشد. از دیگرسوی، کم‌رواجی داستان باعث شده‌است که فساد خاسته از تصرف کاتبان در کتاب کمتر راه یابد. به طوری که اختلاف در نسخه‌های موجود داراب‌نامه ناچیز و بیشتر از نوع ضبط نادرستِ کلمه‌هاست که مثلاً برآمده از قرائت نادرست است؛ چیزی چون اختلاف نسخه‌های دیوان یکی شاعر.

     

    نمونه‌ای از متن

    پیرنگ

    داراب پس از سال‌ها دوری از ایران و فرمانروایی بر جزایر ماورای بحار به ایران باز می‌آید تا مادرش همای را، پادشاه ایران را، که بر دست قیصر مستأصل شده‌است و لشکر بر او شوریده‌اند فریاد رسد. همای را در بند کشیده‌اند و سوی قیصر می‌برند که داراب در می‌رسد:

    «همای نعره‌ای بزد که‌ای جان مادر، مادر را دریاب که بر من رحم نکردند. داراب که این بشنید یک نعره بزد و چوب بر بالای سر برآورد و سواری را چنان بزد که مرد و اسپ را به هم در شکست به یک زخم و روی به کوه‌آسا آورد و دست را بالا کرد تا او را بزند. کوه‌آسا بگریخت و روی در آن کوه نهاد. و [داراب] خلقی را بکشت و همای را از دست ایشان بستد و روی به کوه آورد و به گوشه‌ای بیرون رفت و هر که پیش می‌آمد با آن چوب می‌زد و مرد و اسپ را می‌کشت تا همه به هزیمت رفتند. آنگاه پیش مادر بنشست، همای بیهوش شده بود، وی دست‌وپای مادر باز می‌کرد و می‌گریست و اشک داراب بر روی همای می‌چکید. همای چشم باز کرد و فرزند را دید که در پیش وی نشسته‌است. دیگر باره بیهوش شد. سر بر کنار فرزند نهاده بود و می‌گریست. داراب گفت ای مادر چندین مگری.»[۲]

     

    پانویس

    ↑ کرمی، محمدحسین - حسام‌پور، سعید: تصویر و جایگاه زن در داستان‌های عامیانه «سمک عیار» و «داراب‌نامه». در مجله: علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز» بهار ۱۳۸۴ - شماره ۴۲.

    ↑ طرسوسی، داراب‌نامهٔ طرسوسی ج۱، ۳۱۴–۳۱۵ [با تغییر رسم‌الخط]

    منبع

     

    طرسوسی، ابوطاهر محمدبن حسن. داراب‌نامهٔ طرسوسی (۲ جلد). به کوشش و مقدمهٔ ذبیح‌الله صفا. چاپ سوم. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    خسرو و شیرین

    نسخهٔ خطی خسرو و شیرین نظامی گنجوی. نویسندهٔ نسخه: میرصدیق

     

    خسرو و شیرین منظومه‌ای از نظامی گنجوی است که در آن از لحن باربد سخن رفته‌است.

    نظامی این منظومه را در چهارچوب‌های زندگی خسرو در بزم شیرین، هنگام فرار از مقابل بهرام چوبینه و شب نشینی‌های آن دو با هم و غزل هر یک از کنیزان خسرو و شیرین و گفتگوی آن دو و سرود نکیسا و باربد، بیان می‌دارد.

     

    شخصیت‌های اصلی داستان خسرو و شیرین به عبارتند از:

     

    خسرو پرویز (پسر هرمز و نوه انوشیروان)

    شیرین (برادر زاده ملکه آران)

    شاپور (ندیمه خسروپرویز)

    فرهاد (دلداده شیرین).

    منابع

     

    ستایشگر، مهدی. واژه نامهٔ موسیقی ایران زمین جلد اوّل. چاپ دوّم. تهران: اطلاعات، ۱۳۸۱. ISBN 964-423-305-0.

    یادگار گنبد دوار، تالیف منصور ثروت، چاپ امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۰

    پیوند به بیرون

     

    فرهاد در دانشنامه ایرانیکا

    خسرو و شیرین در ایرانیکا

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    خر سه پا

    خر سه پا، در افسانه‌ها و اساطیر ایرانی و معتقدات آیین زرتشت، موجودی اسطوره ای و ساکن دریای فراخکرد است، که احتمال می‌رود یکی از خدایان پیش زرتشتی باشد. [۱] این موجود اساطیری شگفت‌انگیز، تشتر را در تقسیم و جمع آوری آب‌های دریای فراخکرت یاری می‌کند. [۲]

    معرفی

    خر سه پا، باشنده یا موجودی بسیار شگفت انگیز است که خاستگاه او روشن نیست و این نکته نیز در مورد او آشکار نشده که وی را بر کدامین حیوان اسطوره‌ای می‌توان منطبق نمود. یکی از محققین معتقد است که این اسطوره در اصل بخشی از اسطورهٔ آسمانی است، چراکه در روایاتی همچون روایت زیر، که از بندهش نقل شده، از این که او آب‌های کیهانی را به جنبش در می‌آورد، سخن گفته شده‌است:

    «چنین گوید که خر سه پا، که در دریای فراخکرد فراز جُنبد، همهٔ آب دریا را به آشفتگی اندازد، آب را به نواحی دیگر دریا افکند.»

     

    پژوهشگرانی دیگر معتقدند که خر سه پا، در اصل خدایی بیگانه یا پیش زرتشتی است، که با اعتقادات ایرانیان تلفیق یافته‌است. خاستگاه این حیوان اسطوره‌ای هرچه هست، تنها حیوان مقدسی است که سه پا، شش چشم، نه دهان، دو گوش و یک شاخ دارد. خر سه پا، به اندازهٔ کوهی است و گسترهٔ هر پای او، در حد گستره ایست که هزار گوسفند را در خود جای دهد، وظیفه خر سه پا، نابود کردن بیماری‌ها و بلاهاست.[۳]

     

    شرح افسانه‌ای

    خر سه پا در میان اقیانوس بی کران به پا ایستاده‌است. وی سه پا، شش چشم، نُه دهان، دو گوش، و یک شاخ دارد و بدنش سفید است. خر سه پا از معنویات تغذیه می‌کند و دوستدار راستی و فرزانگی است. دو چشم او در جایگاه معمولی چشمها، دو چشم در بالای سر، و دو چشم در آبگاه او قرار دارد. خر سه پا با این شش چشم تیزبین خویش، بر دشمنان پیروز می‌شود و آنها را نابود می‌سازد.

    از نه دهان او، سه دهان در سر، سه دهان در آبگاه، و سه دهان در قسمت داخلی پهلوها قرار دارد. هر دهان او به حجم یک خانهٔ روستایی است و خود این خانه به فراخی کوه الوند است (یازده هزار پا، بالای سطح دریا).

    هنگامیکه خر سه پا، گردن خود را در اقیانوس فرو می‌برد، گوشهایش خوف و رعب بزمی انگیزد و آب اقیانوس فراخ متلاطم می‌گردد. هنگامیکه خر سه پا در دریا پیشاب می‌ریزد[=به آب دریا می‌شاشد]، تمامی آب دریا تطهیر می‌شود. چراکه در غیراینصورت، آب دریا در نتیجهٔ تماس با زهری که موجودات پلید در آن وارد کرده بودند، تباه می‌شد.[۴]

     

    این شرح افسانه‌ای، برداشتی است که آلبرت جوزف کارنوی، از متن بندهش کرده‌است. در بخش ذیل به اصل متن، به روایت جان راسل هیلینز می‌پردازیم.

     

    روایت بندهش

    متن روایت بندهش (۱۹، ۱-۱۰)، از خر سه پا چنین است:

    «خر سه پا، میان دریای فراخکرد ایستد. او را پای سه، و چشم شش، و گند[=بیضه] نه، گوش دو، و شاخ یک؛ .... او را آن شش چشم، دو تا به چشمگاه [محل طبیعی چشم= حدقه چشم]، و دو تا به بالای سر، دو تا به کوهانگاه است. بدان شش چشم، بدترین خطر پرمحنت را برطرف سازد و نابود کند. آن نه گُند، سه تا به سر، سه تا به کوهان، سه تا به درون نیمه پهلو است و هر گُندی به اندازهٔ بزرگی خانه ایست.

    او را بلندا[=قد]، به اندازهٔ کوه خونوند است و آن سه پای هریک چون نهاده شود، آن چند زمین را فراگیرد که هزار میش، به همنشینی گرد فرو نشینند. خوردگ پای به اندازه ایست که هزار مرد با اسب و هزار گردونه بدو درگذرد؛ و آن دو گوش سرزمین مازندران را بگرداند. آن یک شاخ زرین، همانند سوورا است و از آن یک هزار شاخ دیگر رسته‌است، که بزرگ و کوچک، به بلندی شتری و به بلندی اسبی و به بالای گاوی و قامت خری باشد. بدان شاخ، همهٔ آن بدترین خطرهای کوشنده برطرف سازد و نابود کند.

    چون آن خر در دریا گردن افرازد و گوش خم کند، همهٔ آب دریای فراخکرد به لرزه بلرزد، آب کرانه و ناف برآشوبد. چون بانگ کند، همه آفریدگان مادّهٔ آبزی ِ هر فردی آبستن شوند و همهٔ خرفستران آبی آبستن، چون آن بانگ بشنوند، ریدک‌ها شان افکنده شوند. چون در دریا می‌زد، همهٔ آب دریا مطهر شود که به هفت کشور زمین، بدان سبب همه خران، چون آب بینند، فرو می‌زند.

    چنین گوید که اگر خر سه پای، آب را تطهیر نمی‌کرد، پلیدی که اهریمن برای مرگ آفریدگان هر فردی بر آب برده‌است، همه آبها نابود می‌شدند. تیشتر آب را از دریا به یاری خر سه پای بیش ترساند.

    عنبر نیز، پیداست که سرگین خر سه پا است. زیرا اگر او مینو خورش است، پس آن نم و فرد هر آب را که به سوراخ به تن وی شود، به صورت گمیز و سرگین باز افکند.» [۵]

     

    دیدگاه پژوهشگران

    دارمستتر معتقد است که خر سه پا، همانند برخی دیگر از اساطیر ایران، یکی از نمودهای ابر طوفانزا است. همچنین ایرانشناس دیگری به نام وست، معتقد است که این موجود، از ایزدان خارجی و غیرآریایی است که مورد قبول مغان مزدایی قرار گرفته و در صف ایزدان نیکوکار درآمده‌است. [۶]

     

    پانویس‌ها

    ↑ شناخت اساطیر ایران، جان راسل هینیلز، ترجمه: باجلان فرخی، چاپ دوم، صفحه: ۴۵۹

    ↑ اساطیر ایرانی، آلبرت جوزف کارنوی، ترجمه: احمد طباطبایی، چاپ دوم، صفحه: ۱۸

    ↑ شناخت اساطیر ایران، جان راسل هینیلز، ترجمه: باجلان فرخی، چاپ دوم، صفحه: ۷۱

    ↑ اساطیر ایرانی، آلبرت جوزف کارنوی، ترجمه: احمد طباطبایی، چاپ دوم، صفحه: ۱۸

    ↑ شناخت اساطیر ایران، جان راسل هینیلز، ترجمه: باجلان فرخی، چاپ دوم، صفحه: ۷۱

    ↑ اساطیر ایرانی، آلبرت جوزف کارنوی، ترجمه: احمد طباطبایی، چاپ دوم، صفحه: ۱۹

     

    منبع

    جان.راسل.هینیلز. شناخت اساطیر ایران. ترجمهٔ باجلان فرّخی. چاپ دوم. تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۸۵. ISBN 964-331-264-X.

    آلبرت جوزف کارنوی. اساطیر ایرانی. ترجمهٔ احمد طباطبایی. چاپ دوم. تهران: انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۸۳. ISBN 964-445-484-7.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    حمزه‌نامه

    نقاشی از حمزه‌نامه، دفتر ۷ شماره ۳۸ که جنگ مازندران را به تصویر کشیده‌است.

     

    حمزه‌نامه مجموعه داستان مصور فارسی است که موضوع آن دلاوری‌ها و قهرمانی‌های حمزه عموی محمد بن عبدالله (پیامبر اسلام) می‌باشد. نگارش این داستان به قرن پانزدهم میلادی باز می‌گردد و نام مولفش مشخص نیست. ویژگی اصلی کتاب حمزه نامه مصور بودن آن است که مکتب نگارگری ویژه‌ای دارد. این اثر در دربار مغولان هند تالیف شده[۱] و داستان‌هایی دارد که جز نام آن‌ها چیزی دیگرش با حمزه عموی پیامبر اسلام مطابقت ندارد. نقاشی‌های این کتاب چهره‌هایی مغولی و هندی دارند و حتی شخصیت‌هایی مانند انوشیروان و بزرگمهر نیز با ظاهری مغولی ترسیم شده‌اند. شخصیت پردازی حمزه در این داستان مرکب از دو شخصیت تاریخی است. یکی انوشیروان ساسانی و دیگری حمزه بن عبدالله که در قرن دوم و سوم هجری در سیستان می‌زیسته و قیام‌هایی علیه هارون الرشید داشته‌است. حمزه در داستان حمزه نامه داماد انوشیروان ساسانی است و مهرنگار دختر انوشیروان را در نکاح خود دارد و فرزندانی بنام قباد و ابراهیم و علمشاه و بدیع الزمان از وی دارد. دشمن قسم خورده او زمردشاه پادشاه مشرق زمین است و هرکدام از دو طرف در نبرد عیارانی دارند که دلاورند و با هم می‌جنگند. برخی از این عیاران زن هستند و مهمترین چهره عیار حمزه نامه خوشخرام است که زنی عیار است و در رشادت کم از مردان نیست[۲]. برای نگارش این اثر بیش از یکصد نقاش و صحاف و خطاط به دربار اکبرشاه رفتند که بیشتر ایرانی بودند از این رو شباهت زیادی بیم مینیاتورهای این داستان و مینیاتورهای ایرانی عصر صفوی وجود دارد. امروزه از حمزه نامه بیش از ۱۵۲ قطعه هنری باقی مانده که در موزه ملی وین و نیز درکشورهای آلمان ایالات متحده و هندوستان نگهداری می‌شوند[۳]. این اثر در دوران گذشته به زبان‌های عربی، ترکی، گرجی و اردو نیز ترجمه شده بود.

     

    جستارهای وابسته

    اکبرشاه

    سمک عیار

    حمله حیدری

     

    منابع

    ↑ حمزه نامه : بزرگترین کتاب مصور فارسی

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    چیستا

    چیستا ایزدبانوی ایرانی است. معنای چیستا، دارنده راه‌های خوب و آموزنده و راهنمای راه‌های خوب است. به همین دلیل او را ایزدبانوی دانش هم می‌دانند.

    چیستا یعنی : الهه هوش و دانایی نزد ایرانیان باستان. (رضا جعفری)

    او را ایزدبانویی می‌دانند که با سروش، همیشه میترا را همراهی می‌کنند. سپیدپوش است و در طرف چپ مهر است. بعدها در دو جلوه چیستی و دین نمایانگر می‌شود.

    بر روی لوح زرین تپه حسنلو (۸۰۰ پیش از مسیح) نقش این سه را به همراه هم می‌توان دید.

    برخی نیز او را ایزدبانوی دانش شهودی یا عرفان می‌دانند.

     

    منابع

    ملیحه کرباسیان، فرهنگ الفبایی موضوعی اساطیر ایران باستان، نشر اختران،۱۳۸۴

    سایت خبری چیستا www.chista.org

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    چیچست

    چیچَست یا چئی‌چسته به معنی سپیدی درخشان دریاچه‌ای در ایران شرقی است. به روشنی مشخص نیست که این دریاچه در کجا واقع شده‌است. نام این دریاچه در اوستا در رابطه با آناهیتا آمده‌است و باید در سرزمینی قرار گرفته باشد که رود سیحون از آنجا می‌گذرد. از دریاچه آرال در اوستا با لفظ وئوروکشه یاد شده‌است اگر فرض نشود که دریاچه آرال نام‌های گوناگون داشته‌است، دریاچه آرال نمی‌تواند دریاچه چیچست باشد. احتمال این نیز می‌رود که این دریاچه وجود خارجی نداشته باشد.[۱]

    با گسترش دین زرتشت به طرف غرب ایران، مغان جاهای مقدس تاریخی زرتشتی را از شمال شرقی ایران، به شمال غربی ایران، یعنی از مرو و جیحون به سوی ماد انتقال دادند. در طی این جابجایی در جهت‌های جغرافیایی، دریاچهٔ چیچست به دریاچه ارومیه یعنی جائیکه سرزمین اصلی مغان بود، تغییر محل یافت.[۲]

     

    پانویس

    ↑ دین‌های ‌ایران باستان، ص ۲۵۸

    ↑ دین‌های ‌ایران باستان، ص ۴۰۱

     

    منابع

    نیبرگ، هنریک ساموئل. دین‌های ایران باستان. ترجمهٔ نجم آبادی، سیف الدین. چاپ سوم. تهران: مرکز ایرانی مطالعهٔ فرهنگ‌ها، ۱۳۵۹.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    چمروش

    چَمروش یا چمروش مرغ، در بندهش مرغی غول آسا است که انیرانی را که سودای گزند به ایران را دارند، نابود می‌کند. بدین روایت چمروش مرغی است که چونان مرغان دیگر میان آسمان و زمین پرواز می‌کند و کاری بزرگ به انجام می‌رساند.

    در این روایت بسیاری از مردمان انیرانی، هر سه سال بر سر البرز برای رفتن به سرزمین‌های ایرانی گرد آیند، برای زیان رساندن، کندن و نابود کردن جهان، تا بُرزایزد، از دریای ژرف ارنگ برآید و چمروش مرغ را بر فراز آن کوه بلند (البرزکوه) برایستاند و چمروش مرغ، همهٔ مردم سرزمین انیران را، بدانگونه که مرغ دانه را برمی چیند، از زمین برچیند. [۱]

     

    شرح

    چمروش، نام پرنده ایست در اساطیر ایران، که گفته می‌شود که در قله البرز زندگی می‌کند.

    چمروش را به صورت موجودی توصیف کرده‌اند که بدن او، همچون سگ است و دارای سر و بالهایی همانند یک پرنده می‌باشد. گفته می‌شود که این پرنده بر روی زمین، زیر درخت سوما (همان هوم) سکونت دارد که این محل همان جایی است که سیمرغ نیز شب‌ها را در آن به سر می‌برد. وقتی که سیمرغ از مکانی که شبها در آن سکنی دارد، فرود می‌آید و به پایین می‌رسد، تمامی دانه‌های رسیده بر زمین سقوط می‌کنند. این دانه‌ها توسط چمروش جمع آوری می‌شوند، و او سپس آنها را در بخش‌های دیگر زمین نیز، می‌پراکند.

    یک شرح معروف از چمروش که در روایات فارسی مورد اشاره قرار گرفته‌است، شرح ذیل است: «اهورامزدا، خالق و آفرینشگر بزرگ، در سواحل دریای وروکاشا یک درخت و دو پرنده می‌آفریند که جاویدان و بدون مرگ هستند. هر سال هزار شاخهٔ جدید بهاری، از آن درخت می‌رویند و همه انواع دانه‌ها بر آن شاخه‌ها پدید می‌آیند و تمامی آنها به زودی تبدیل به دانه‌های رسیده می‌شوند. سپس پرنده‌ای به نام آمروش می‌آید و بر یکی از شاخه‌های درخت می‌نشیند و باعث لرزیدن شاخه و پراکنده شدن و بر زمین ریختن تمامی دانه‌های آن می‌شود. پرنده‌ای دیگر به نام چمروش می‌آید و تمامی دانه‌ها را با بال‌های خود از همه طرف جمع آوری می‌کند و همهٔ آنها را به دریا می‌ریزد. سپس تمامی دانه‌ها، به ابری پر از باران داخل می‌شوند و هنگامیکه آن ابر، می‌بارد دانه‌ها به زمین وارد می‌شوند و سرانجام تمامی دانه‌ها از زمین می‌رویند و ظاهر می‌شوند.»

    چمروش در واقع نمونهٔ اولیه‌ای از تمامی پرندگان در زمین است، و گفته می‌شود که این امر به عنوان قانونی حاکم بر همهٔ پرندگان زمین و برای حمایت از تمامی آنان، صورت می‌پذیرد. بر طبق گفتهٔ اوستا [کذا، صحیحتر: بر طبق بندهش]، ایران زمین هر سه سال یکبار توسط بیگانگان (انیران)، مورد هجوم و غارت واقع می‌شود و وقتی این اتفاق می‌افتد، فرشته برج[کذا، صحیحتر: ایزد بُرز یا بُرزایزد]، چمروش را به روی بالاترین نقطه از قله کوه می‌فرستد تا او ضمن پرواز، بیگانگان(انیران) را به سان پرنده‌ای که به دانه‌های ذرت نوک می‌زند، برمی چیند.

    در اساطیر یهودی، گاهی چمروش معادل با پرنده‌ای غول آسا به نام زیز تلقی شده‌است. [۲]

     

    پانویس‌ها

    ↑ اساطیر ایران، جان راسل هینیلز، ترجمه: محمدحسین باجلان فرخی، چاپ دوم، صفحات: ۴۴۸ و ۴۴۹

    ↑ مشارکت کنندگان ویکی‌پدیای انگلیسی، بازبینی در ۱۲ اوت ۲۰۱۰

     

    منبع

    مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا، «Chamrosh»، ویکی‌پدیای انگلیسی، دانشنامهٔ آزاد (بازیابی در ۱۲ اوت ۲۰۱۰).‎

    جان.راسل.هینیلز. شناخت اساطیر ایران. ترجمهٔ باجلان فرّخی. چاپ دوم. تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۸۵. ISBN 964-331-264-X.

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران
    چشمک‌دیو

     

    چَشمک در جمع چشمگان دیوان برپایه اسطوره‌های مزدیسنا دیوی است که زمین‌لرزه و گردباد پدید می‌آورد و به ستیز با ابر و باد سودمند می‌پردازد.[۱]

    در بندهش، چشمک دیوی معرفی شده که با به هم زدن یک چشم، زمین لرزه و با به هم زدن چشم دیگر، گردباد ایجاد کند و به پتیاره گی، دشمن ابر شود.[۲]

    این دیو در اسطوره زایش زرتشت نیز نقشی ایفا می کند.

     

    واژه‌شناسی

    این نام در پارسی میانه čašmagân dēwân است. این نام در اوستا نیست.[۳]

     

    پانویس‌ها

    ↑ مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، چاپ پنجم، پاییز ۱۳۸۴، نشر آگه

    ↑ اساطیر ایران، جان راسل هینز، ترجمه: محمدحسین باجلان، چاپ دوم، ۱۳۸۵، انتشارات اساطیر، صفحات: ۱۵۹ و ۱۶۰

    ↑ مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، چاپ پنجم، پاییز ۱۳۸۴، نشر آگه

     

    منابع

    مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، چاپ پنجم، پاییز ۱۳۸۴، نشر آگه. ISBN 964-329-009-3

    جان راسل هینز، اساطیر ایران، چاپ دوم، ۱۳۸۵، انتشارات اساطیر. ISBN 964-331-24-X

    لینک ثابت
    نویسنده : mojarradat | دسته : اساطیر ، اساطیر ایران